مرحوم حاج ماشاءالله منعمیان، آخرین سحر خوان بیدگل
به نام خدا
گوهری بود گرانقدر و یادگاری از ماه های رمضان زیبا و به یادماندنی زمان های قدیم در این شهر، که طنین صدای زیارت وارث سحرهای رمضانش همواره در کوچه پس کوچه های قلب مردم مومن این شهر جاری خواهد بود.
چندی پیش
ابوالشهید حاج ماشاءا... منعمیان
یکی از آخرین یادگاران سحرخوانی در رمضان های بی آلایش شهر که اسوه ای از ایمان و ایثار بود از میان ما پرکشید و به فرزند شهیدش پیوست.
لذا اعضای موسسه قرآنی ثامن الحجج (ع) بر آن شدند تا مصاحبه ای را که در ماه مبارک رمضان سال 1389 با این عزیز انجام دادند را بار دیگر منتشر نمایند تا شاید ذره ای جبران ایثار و زحمت هایش را بنماید:
سادگی و بی آلایشی در نگاهش موج می زد. دستان پینه بسته اش حکایت از عمری کار و تلاش داشت. وقتی دستانت را می فشرد می توانستی از گرمی دستانش محبت وجودش را احساس کنی. هنوز وقتی پای صحبت هایش می نشستی شور و اشتیاق همان کودک 12-13 ساله ای که هر شب از پله های آجری گلدسته مسجد علی(ع) بالا می رفته و با صدای دلنشین نوای الهی اذان را زمزمه می کرده را می توانی درک کنی.
هنوز با آنکه به قول خودش 89 بار شاهد شکوفه دادن گلهای انار بوده است، وقتی سخن از سحرخوانی و ماه مبارک رمضان پیش می آید، چشمانش برق می زند. نمی دانم چه چیز او را بر آن داشت که در همان لحظه ی اول بی اختیار شروع به خواندن این شعر کرد:
نسیم صبح سعادت محمد است و علی
شفیع روز قیامت....
و یکباره بغضش ترکید و گونه هایش خیس از اشک های زلالی شد که سعی می کرد با پشت دستان لرزانش آن ها را از چشمان ما پنهان سازد. گویی از عمق وجودش می خواند، با آنکه نفس هایش به شماره افتاده بودند، دستانش را به سینه اش می فشرد و چنین ادامه داد:
نسیم صبح سعادت محمد است و علی
شـفیـع روز قیـامـت محمد است و علی
به تشنگان قیـامت کسـی که آب دهـد
به سلسبیل و به کوثر محمد است و علی
ناگهان سکوتی اتاق را در برگرفت. انگار سنگینی بغض این محب سوخته دل چنان بر ما مستولی شده بود که نمی خواستیم این سکوت لطیف را بشکنیم که ناگهان خنده ی او ما را به خود آورد. با لبخندی گفت: خوب دیگه نفسم مثل قدیما یاری نمی کنه! نمی تونم ادامه اش رو بخونم.
انگار خودش هم می دانست که آن سوزی که درون قلب اوست را کسی جز خودش یارای تحمل نیست و به قولی:
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تـا بـگـویـم شـرح درد اشتـیـاق
آنچه در زیر می خوانید تخلیص و گزیده ای است از گفتگویی با
حاج ماشاءا... منعمیان بیدگلی؛
- حاج آقا خودتون را معرفی کنید:
(با لبخندی نمیکین چنین شروع میکند) منم یکی از بنده های خدا هستم ولی اونچه که توی شناسنامه ام آورده اند این است که ماشاءا... فرزند محمدکاظم و متولد سال 1300 و اگر خدا قبول کند فامیلی ام منعمیان است. الان پس از 89 سال کار و زحمت و شغل کشاوزی دیگر توان رفتن به سرِ زمین و آبیاری ندارم و توی خونه به قولی با زن نشسته شده ام. (خنده حضار)
- حاجی از قدیم و ماه مبارک رمضان در سال های دورتر بگویید:
من چند تا ماه رمضون مثل امسال یادم می آد. درست فصل انگور بود که روزه گرفتن را شروع کردم. حالا پنکه و کولر هست ولی اون زمان برق نبود و همچین وسایلی هم نبود و ما هم می رفتیم زیر سایه درخت و... و بالاخره می رفتیم جایی که خنک باشد. اون زمان خیلی روزه گرفتن سخت بود. از صبح تا ظهر کشاورزی می کردیم. روز های اون زمان 90 سرجه ای بود. (سرجه؛ واحد زمان در بیدگل) الان هنوز طول روزها به طور کامل بلند نیست. تا الان فقط این دو سالی که مریض شده ام وضعف بدنی ام اجازه نمی دهد نتوانسته ام به وظیفه ام عمل کنم. من قبلاً 3 ماه رجب، شعبان و رمضان را روزه می گرفتم...
- حاجی در مورد سحرخوانی ها در بیدگل بگویید:
من از سن 12-13 سالگی با تشویق پدرم و عمویم ارباب اسدا...، که خودش هم یکی از سحرخوانان بیدگل بود، این کار را شروع کردم و تا 20 سال پیش این سنت حسنه را زنده نگه داشته بودم ولی متأسفانه به دلیل کهولت سن و جایگزین شدن خیلی مسائل دیگر به جای این سنت ها آن را رها کردم.
- ببخشید، 2 تا سؤال برایم ایجاد شد. اول اینکه در حرف هایتان گفتید «سنت حسنه». به نظرتان چه تأثیری این عمل می توانسته داشته باشد که آن را سنت حسنه می نامید؟
دوم اینکه آیا به راستی شما آن را فراموش کرده و رها کرده اید؟
چرا سنت حسنه نباشد؟! من همیشه سعی کرده ام سحرخوانی و اذان را با چند بیت شعر در مدح ائمه اطهار(ع) و زیارت وارث شروع کنم. آیا شما این را با زنگ و دینگ دینگ ساعت یکی می دونید؟!! این ها با هم متفاوت هستند. تأثیرش در خودش هست. در بطن دعا و ثنا برای ائمه چیزی است که در زنگ ساعت نیست. این رو میشه به راحتی حس کرد. ماه رمضان اون زمان مزه ی ماه رمضان داشت با همین سنت ها.
( حاج غلامعلی منعمیان- پسر عموی ایشان- در مورد سؤال دوم چنین گفتند که: )
البته ایشان سحرخوانی را فراموش و رها نکرده اند و هنوز در خانه ی خود در سحرها سحرخوانی می کند و در تمام اوقات نماز اذان می گوید. به نظر ایشان اذانی مؤثر است که زنده باشد و به قول خودش هرم دهان مؤذن باید در فضای منطقه و محله بپیچد و این است که تأثیر گذار است.
- حاج آقا هنوز از شعرها و دعاهایی که می خوندی چیزی یادت هست؟
بله، تقریباً یه نیم ساعتی شعر می خواندم. دعا و ثنا هم آن هایی را که حفظ بودم، می خواندم. زیارت وارث می خواندم. می رفتم بالای گلدسته ی مسجد علی(ع)- که هنوز خراب نشده بود...- و اونجا زیارت وارث می خواندم. (بی اختیار سرش را پایین انداخت و چنین شروع کرد: )
السلام علیک یا وارث آدم صفوه ا... ،
السلام علیک یا وارث نوح نبی ا... ، ...
( با نفس های بریده بریده و صدای لرزان و گویی اینکه دارد به معانی توجه می کند و منتظر چیزی است که ناگهان به این جمله رسید که:
السلام علیک یا ابن الحسین الشهید، السلام علیک ایها المظلوم و ابن المظلوم.... و بغضش ترکید و نفس هایش به شماره افتاد.
نزدیکانش به وی توصیه می کردند که دیگر ادامه ندهد زیرا برای قلبش نگران بودند ولی انگار او در این وادی نبود. دستانش را به سینه زده و چنین ادامه داد:
السلام علیکم یا اولیاءا... و احبائه ...
چند دقیقه ای گذشت تا زیارت را با صلوات به پایان برد.)
- حاج آقا استفاده کردیم، خیلی ممنون، ماشاءا... حافظه ی خوبی دارید:
من سواد ندارم ولی بعضی از دعاها را کنار دست عمویم ارباب اسدا... و آقا سید مهدی مصباحی و.. یاد گرفته ام.
یادش به خیر ارباب اسدا... و سید مرتضی عامری و سید مهدی مصباحی و ملا حبیب و... . جلسات هفتگی داشتند و من هم شرکت می کردم. نفس پاک آن ها بود که این توفیق را به من داد. ارباب اسدا... نماز که می خوند توی سجده اش سبحان ربی الاعلی که می گفت، گریه اش می گرفت. خدا بیامرزدشان.
- حاجی غیر از شما کسی دیگه توی بیدگل سحرخوانی می کرد؟
بله مساجد دیگه هم بودند. مسجد صحرا، مسجد نقشینه و... هم سحرخوان داشتند. البته این طرف چند تا سحرخوان داشتیم. من بودم، ارباب اسدا...، شیخ حبیب، ملا حبیب منجمی و... .
- شنیده ایم که در بعضی جاها سحرخوان ها باز ساز و آواز در کوچه های شهر می چرخیدند. آیا اینجا چنین مراسمی بوده است؟
تا آنجایی که یادم می آید درویش حسنی بود که سحرها در کوچه پس کوچه ها می چرخید و آواز می خواند و شعر می خواند. نه پولی می گرفت و نه از کسی توقعی داشت. البته اگر گاهی کسی زود بیدار می شد یه چیزی توی کیسه ای که روی دوشش بود می انداخت. بعد از اون کسی نبود. بیشتر بالای مأذنه و گلدسته این عمل انجام می گرفت.
کسان دیگری هم بودند مثل ملا محمد دهقانی، پدر پدر بزرگ من که او نیز مؤذن و سحرخوان بود و می گفتند خیلی ها صدای سلام او به امام حسین(ع) را بعد از اذان و سحرخوانی در حرم امام حسین(ع) شنیده بودند. قبرش هم در حرم حضرت امیر(ع) توی نجف است.
یک نفر دیگه هم بود به نام محمدرضا لوتی که فرد هوش طنینی بود. سحرخوان خوبی هم محسوب می شد. دو تا پسر داشت به نام حسین و احمد که یادمه که یک شب خودش نتونسته بود بره سحرخوانی و دوتا پسرش رفته بودند و چون سحرخوانی بلد نبودند با صدای بلند و با آب و تاب می خوندند که نیمی حسن، نیمی به حسین و با این کار آن شب مردم را از خواب بیدار کرده بودند.
- راستی حاجی، اون زمان که نه ساعت دقیقی بود و نه تلویزیونی و نه رادیویی، شما چطور از زمان سحر آگاه می شدید؟
سحر خوانان از روی ستاره ها زمان سحر را تشخیص می دهند. یک علاماتی هم هست که زمان سحر را نشان می دهند که با تجربه بدست می آیند. مثلاً در مورد زمان غروب آفتاب مثلی است که می گن کاهِ کاهگل که سیاه شد وقت افطاره!
- بعد از شما کسی نبود که این سنت را ادامه دهد؟ کسی که از شما این سنت را بیاموزد؟...
نه دیگه این چیزها به قول مردم امروزی، قدیمی است و از مد افتاده است. تازه بهونه که می گیرند دلیل تراشی هم برای آن می کنند. بگذریم. نمی دانند چه چیزی را از دست داده اند... .
- حاج آقا خیلی خسته تان کردیم.می دانیم که شما پدر شهید هستید. کمی در مورد جوان عزیزتان صحبت کنید:
من 7 فرزند دارم و خدا از من این قربانی را قبول کرد و من را پیش اربابم امام حسین(ع) و حضرت امیر(ع)، سرافکنده نکرد. انشاءا... روز قیامت به پاکی اون ها ما را هم ببخشند. ما که سر تا پا گناهیم...
محمدرضا پسرم 17 سالش بود که رفت جبهه. ( با دستانش اشک هایی که در چشمانش حلقه زده است را پاک می کند، نفس هایش به سختی بالا می آید. انگار هنوز جوان رعنایش را جلوی چشمش میبیند. با صدای لرزان ادامه می دهد: )
پسر خوبی بود. انشاءا... امام حسین از ما قبول کنه. شهید معرکه که غسل و کفن نداره، با همان لباسش اون رو دفن کردیم. ( در این لحظه می شد با فشاری که به زانوان خسته اش می آورد به عمق احساسش پی برد. در این حالت از او پرسیدم آقا جان برای ما جوانان چه توصیه ای دارید؟)
سرش را بالا آورد و تسبیحش را محکم در دستش فشرد و گفت: من کوچکترم از آن که نصیحتی کنم. ولی پدرانه از شما 2 چیز می خواهم:
اول اینکه؛ به هر چه از دین به شما گفته اند و به آنچه می دانید- بالاخره شما سواد دارید- به همان ها که می دانید عمل کنید بس است. دنبال چیز دیگر نمی خواهد بروید و دوم اینکه امام زمان(عج) را فراموش نکنید. قیل و قال خیلی است. تبلیغات رنگارنگ زیاد است. گول آن ها را نخورید. فقط خودش را در نظر آورید.
هر چه به این دو جمله فکر می کنم خیلی چیزها در آن می یابم. نمی دانم چه سری است هر چه دل پاک تر می شود سخنانی که بر زبانش جاری می شود بیشتر بر دل می نشیند و انسان را به این موضوع رهنما می شود که:
سخنی کز دل برآید لا جَرَم بر دل نشیند
روح پاکش با حضرت اباعبدالله الحسین (ع) محشور باد.
نوجوانان موسسه قرآنی ثامن الحجج(ع) شهرستان آران و بیدگل
m-samen.blogfa.com

کتاب شریف شبهای پیشاور مجموعه مناظراتی است که میان مرحوم سلطان الواعظین شیرازی(رحمة الله علیه) و چند نفر از علمای اهل سنت در شهر پیشاور پاکستان صورت گرفته است.






بهار طبیعت هر ساله بهاری کوچکتر برای اهالی فرهنگ را نیز در دل دارد. نمایشگاه کتاب تهران به عنوان بزرگترین برنامه فرهنگی سال، هر ساله در اردیبهشت ماه ساعات زیادی از وقت اهالی فرهنگ را به خود مشغول میکند تا با تازههای بازار نشر آشنا شوند. امسال نیز نویسندگان و ناشران جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی با آثار مختلفی در حوزه های ادبیات، تاریخ، فلسفه و علوم انسانی به نمایشگاه کتاب خواهند آمد.















