فرشته

مراقب آدمهاى زندگى مان باشيم،

 

همانهايى كه آرام كنارمان مى نشستند

 

و وقتى نگاهمان مى كردند چشمانشان برق مى زد.

 

 

آنها كه وقتى حرف مى زدى مى ديدى

 

محو تماشاى تك تك اعضاى صورتت هستند و در دل فتبارك الله مى گويند،

 

 

آنها كه حرفت را با گوش جان مى شنيدند و به تو پاسخ مى گفتند.

 

 

مراقب آدمهاى زندگى مان باشيم،

 

 

همانهايى كه دلشان را به ما امانت دادند

 

و وقتى حرف مى زديم و مى خنديديم ضربان قلبشان بالا مى رفت...

 

 

آنها كه براى حفظ رابطه تلاش مى كردند

 

 

و وقتى نيستند تازه ميبينيم، اى دل غافل چيزى از زندگيمان كم شد

 

 

انگار روزهايمان كم نور شد...

 

 

گاهى خدا فرشتگانى را در زندگى ما قرار مى دهد

 

خدا كند خدا كند خدا كند كه بالشان را نشكنيم؛

 

خدا كند كه بفهميم آنها خوبى شان ذاتى است،

 

 

خدا کند بفهميم كه وجودشان چقدر بركت به زندگيمان مى آورد...

 

 

مراقب فرشته های بی بال زندگى مان باشيم

 

 

ساعت

به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه بود.

دوباره خوابیدم. بعد که پاشدم به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه بود.

فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه، حتماً دفعه‌ی اول اشتباه دیده‌ام. خوابیدم...

وقتی پاشدم هوا روشن بود، ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه بود!

سراسیمه پاشدم، باورم نمی‌شد که ساعت مرده باشه!

به این کارها عادت نداشت! من هم توقع نداشتم!

آدم‌ها هم مثل ساعت‌ها هستند...

بعضی‌ها کنارمون هستند مثل ساعت، مرتب، اروم ، همیشگی...

آن‌قدر صبور دورت می‌چرخند که چرخیدنشون رو حس نمی‌کنی.

بودن‌شون برات بی‌اهمیت می‌شه،

همین‌طور بی‌ادعا می‌چرخند، بی‌آن‌که بگویند باطری‌شان دارد تمام می‌شود!

بعد، یکهو روشنی روز خبر می‌دهد که او دیگر نیست!


قدر این آدم‌ها را باید بدانیم...


قبل از شش و بیست دقیقه

 

 

نتیجه تصویری برای ساعت عاشقانه

ادامه نوشته

سکوت

زن ها وقتی احساسی درونشان فوران کند باید حرف بزنند...

حالا فرقی نمی کند فوران غم باشد یا شادی،

خوشی یا ناخوشی...

انها باید انقدر از تمام جزییات ریز تا کلیات را بگویند تا حس کنند ارام گرفته اند...

مردها اما...

چه در اوج شادی باشند چه در اوج غم 

ترجیحشان این است که در گوشه ای خلوت به اتفاقاتی که افتاده فکر کنند

و نهایتا لبخندی بزنند

لبخندی گاه تلخ و گاه شیرین...

و "زن" از انجا شروع به "مرد" شدن می کند که 

"اویی" که می شود برایش گفت و گفت و گفت ... نباشد.....

ناچار است بنشیند گوشه ای

و هی نشخوار کند فوران حرف هایی را که در درونش می جوشد و لبخند بزند...

 

 

نور

سایه‌ام بــود ولی خسته ‌تـــر از پیکر من

 

دل به ته مانده‌ی نوری که نمی‌تابد بست


تیـــر غیبی که بنا بود مـــرا، خورد به او


سایه‌ام از خودمن زودتر افتاد و شکست

 

ادامه نوشته

دختر باران

باز باران زده و دل نگرانم بانو

 


می برد خاطره ات در خفقانم بانو

 


باد و باران و دل ابری و یک صورت تر


می زند با غزلی شعله به جانم بانو

 


من همان قصه فروش لب شیرین بودم


به خدا این من دیوانه همانم ،  بانو

 


شاعری عاشق و دیوانه ،  بگو یادت هست


عاشق پاپتی دختر باران  ،  بانو



رفتی و رفتنت آتش به دل من زد و بعد


همه جا حرف تو شد ورد زبانم بانو

 


مانده ام پای همه خاطره ها 

چشم براه


تو بگو تا بروم یا که بمانم ،  بانو



یک صدا..یک کلمه.. آه بگو.. داد بکش


ساکتی حرف بزن تا که بدانم بانو

 


من که دل تنگم و پاییز

خودم می دانم


برگ در ولوله ی دست خزانم بانو



لابه لای غزلم با تو گرفتار منم


می روم با دل پر ،  از تو بخوانم بانو

ادامه نوشته

نقاشی

    

 

 

 

ادامه نوشته