می گویند : شاد بنویس ...

                               نوشته هایت درد دارند

         و من یاد ِ مردی می افتم

                                             که با کمانچــــه اش

        گوشه ی خیابان، شاد می زد

                                                                     اما با چشم های ِ خیس ...


اگر چه در زمان بودن سختی کشیده باشی

و غم ها، دلت را تنگ کرده باشد

حسابت که پاکِ پاک باشد

موقعِ رفتن، شاد می روی

شادِ شادِ شاد

پیوستن ت به قافله شاد روانِ حقیقی که عزا ندارد


خستـــــــــــــــه ام از زندگی


با غصـــــــــــــــــــه های بی شمـــــــــــار



آغاز ولایت یوسف زهـــــرا(س)


نرگس طاها


پادشاه عشق فرخنــــــــــــــــــده باد


بیشتر مردم، زیاد تقلا می کنند


به جای این که بار خود را به دست خدا بسپرند، خود آن را حمل می کنند

(فلورانس اسکاول شین)



شما می توانید هر چه را می خواهید، داشته باشید


به شرطی که آن را به شدت بخواهید (آبراهام لینکلن)


هر گاه به توانایی خود برای موفقیت شک کردید


به موانعی فکر کنید که دیگران به آن چیره شده اند(اندروماتیوس)



مردان بزرگ نه از آن جهت دارای قدرتی ما فوق بشرند


بلکه به قدرت بشری خود پی برده اند که به جای رسیده اند(پل لوئیز کوریه)



از میان هدف های تان آن را برگزینید


که امید بشتری به موفقیتش دارید(دانیال بارتهایم)

شیطان و فرعون


فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.


یا رب ...

فهمیده ام که

به اندازه ی همه ی نگرانی هایم ، تو را نشناخته ام  ...


پسری دختر زیبایی رو تو خیابون دید.... شیفته اش شد ....

چند ساعتی باهم تو خیابون قدم میزدند ...

که یهو یه مازراتی جلوی پاشون ترمز کرد . . .

دختره به پسر گفت :

خوش گذشت اما من همیشه نمیتونم پیاده راه برم .... کار نداری؟!! بای ...!

دختره نشست تو ماشین

راننده بهش گفت :

خانوم ببخشید میشه پیاده بشی؟

من راننده این آقا هستم !!!!


 دیشب خدا را دیدم



گوشه ای آرام می گریست

 

من هم کنارش رفتم و گریستم

 

هر دو یک درد داشتیم

 

 آدم ها

 

عجب از آدمایی که نشانه‌هایت را می‌بینند و انکارت می‌کند


و عجب از تو که انکارشان را می بینی و مهربانی می کنی