B.T
Archive Profile Friends Design


اینجا دختری ست ...
فریفته ی رویاهایِ رنگی!
در سکوت ...
جوانه می زند ، در تلاطمِ کلماتِ پوچ ... :)

دانلود آهنگ

از نظر روحی نیاز دارم یکی بهم بگه :

می فهمم چته ... !

کاش میشد با یه کلمه ، کلی حرف زد :)

 

+یا مَن تُحَلُ به عُقَدُ المَکارِه ...






جمعه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۰ | 22:19 | :)

چقدر دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده بود ، انگار با اینجا هم قهر بودم !

دلم میخواست الان یه جای دور بودم ، پشت فرمون تو جاده آهنگ مورد علاقمو پشت هم پلی میکردم 

بعد میرفتم خونه واسه خودم تنهایی بستنی می خوردمو

فیلم مورد علاقمو نگاه میکردم ،

بعد بیخیال همه چی  میگرفتم می خوابیدم ... :)

 

​​​​​






دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 18:22 | :)

الان فقط مثلث

[ پتو ، چایی ، فیلم ] 

جوابه ... :)

قبول داری؟!






چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۹ | 0:10 | :)

​​​​​

برای سال های قبلِ خودم دلتنگم،
برای صبحِ زودی که توی حیاطِ مدرسه کنار هم
آماده ایم برای اردوی یک روزه،
برای لحظه های آخری که توی دلمان غنج میرفت
از اینکه زنگِ بعدیمان ورزش بود؛
برای صبحِ خواب آلود و بی حواسی که
بدون صبحانه راهیِ مدرسه میشدیم و زنگِ تفریح،
لقمه ای توی کیفمان پیدا میشد؛
برای ساعتی که ریاضی داشتیم و خبری از معلم نبود؛
چقدر دلتنگم این روز ها
بیشتر از همیشه برای
بازی توی کوچه و لباسِ خاک گرفته و خستگیِ شیرینِ بعد بازی؛
برای بیست و نهِ اسفندی که فردا را
قرار است لباسِ نو بپوشیم؛
برای عیدیِ کوچکی که مادربزرگمان توی جیبمان میگذاشت و به خیالمان میشد همه ی خوشی های
روی زمین را یکجا بخریم،
اسبابِ بازی ای اگر میخریدیم
از ذوقِ داشتنش
شب هارا کنار خودمان میگذاشتیمش
تا وقتی صبح را چشم باز میکنیم،جلوی صورتمان ببینیمَش،
من اما دلم تنگ شده برای قلکی که با ذوقِ تمام پُر میکردیم،
برای قهر های تا روزِ قیامتی که قیامتَش
چند دقیقه بیشتر طول نمیکشید،
من
برای خوابیدنی که فاصله ی چشم بستن و
به خواب عمیق رفتنش چند ثانیه بیشتر طول نمیکشید،
برای خوراکی های خوشمزه ای که از ترس
قایمشان میکردیم،
برای شکلات های خوشرنگی که برای دلمان معجزه میشدند،
برای
برای زخمی که جای قلبمان روی زانویمان مینشست،
عجیبِ عجیب،
شدیدِ شدید،
توی دلتنگ ترین حالِ ممکنم!

#محمد_ارجمند

 






شنبه هشتم آذر ۱۳۹۹ | 0:7 | :)

دلم از اون سفرا میخواد ک

شبش ذوق داری و خوابت نمیبره

صبح زودم میزنی بیرون ک صبونه رو تو جاده بخوری

برای برگشتنم هیچ عجله ای نداری :l






جمعه سی ام آبان ۱۳۹۹ | 0:30 | :)

آقا جمع کن بریم، ما رو چه به اینجا؟ اینجا که آدم‌هاش از کاه، کوه می‌سازن و از کوه، کاه...
اینجا که دم زدن از اقتصاد و سیاست و تورم، صرف ادعای روشن‌فکری  و مهم نیست که هیچ‌کس هیچ حرکتی نمی‌کنه، مردم همه لب و دهان شدن، اینجا هیچ بالقوه‌ای بالفعل نمی‌شه ، همه فقط حرف می‌زنن، اون‌هم نه جایی که باید، دقیقا همون جایی که نباید!
اینجا آدما به آخر و عاقبت هیچ چیز فکر نمی‌کنن، اینجا عده‌ای بخاطر منفعتشون محبت می‌کنن و عده‌ای بخاطر محبتشون، آسیب می‌بینن. اینجا آدما گیج شدن و زندگی یادشون رفته، انسانیت یادشون رفته، شرافت یادشون رفته...
جمع کن بریم کوهی، جنگلی، بیابونی چیزی،
جایی که خوب باشه، سبز باشه، پرت باشه
جایی که آروم باشه، بکر باشه
جایی که آدم نداشته باشه...






دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۹ | 21:40 | :)

به قول اون رفیقم ک میگفت:

حرف هایی تو دلم هست

ک فقط حاضرم به کسی بگم

ک قراره فردا بمیره ...






یکشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۹ | 13:34 | :)

 

گاهی بین سمفونیِ شلوغ و پر سروصدای زندگیت قَد دو سه میزان، سکوت کن!
از هرچی آدم روی این زمینِ گردِ خاکیه
فاصله بگیر و خودت و بغل کن!
آدما رو ....ناامیدی ها رو...فکر هارو...
برای چند ساعت بذار پشت سرت!
فیلم مورد علاقه ت و واسه دوهزار و یک‌امين بار(!) پِلِی کن
با لباس راحتیت روی مبل لم بده،
زل بزن به صفحه‌ی تلویزیون
دستت و دور لیوان مخصوصِ قهوه‌ ت حلقه کن
و کِیفِ گرمای‌ قشنگش و ببر!
زندگی یه وقتایی همینطوری میچسبه
همینطوری بی‌خیال
همینطوری ساکت
همینطوری تنها...






چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۹ | 11:53 | :)

پاییز یه جوریه ک هم میخوای هم نمیخوای !

تو همه چی هم صدق میکنه این ... :)






یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۹ | 0:56 | :)

دلم می‌خواست یک نفر ...

آرام و شمرده توی گوشم زمزمه می کرد:

"دنیا بی ارزش نیست،

سخت نیست،

پوچ هم نیست.

داری خواب می‌بینی..."






سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۹ | 1:51 | :)