
همیشه در نصف کردنشون مشکل پیش میاد
یا اون مغزِ کلا مالِ یک نفر میشه..یا زیادیش واسه یه نفر میشه..به اندازه نصفِ عدس هم مال یکی دیگه
چند شب پیش یه بسته از اینا بود بازش کردم نصفش کردم گفتم شاید داداشم دلش خواست اونم بیاد بخوره
کیکه خیلی باشعوور بود...
هر دو طرفشم کاکائو بود!!

دیشب بود یعنی نزدیکه صبح
سایه هه تو اتاقِ تاریک نزدیک و نزدیک تر شد
باید نزدیکم میومد تا مطمین شم کیه..
جون دادم تا نزدیک شه بفهمم مامانمه یانه
هرچی صدا میزدمم صدام گرفته بود..
با وحشت پریدم
صحنه همونطوری بود.مثل خوابم.اتاقِ تاریک.اون سایه هه نبود فقط..
فکر کردم صداممگرفته باشه، پس صدا کردن بی فایدست
یه تیری تو تاریکی زدم صداش کردم
مـــــامـــــــان
وای...صدام نگرفته بود:)
ترسیده بودم ...
ی صدایی اومد..فهمیدم یکی بیداره
بلند نمیشدم و اگه صدایی نمیشنیدم همینطور روانپریش مادرمو صدا میزدم و باز اگه کسی نمیومد میدویدم طرفِ در
در باز شد ..مامانم اومد بالا سرم..چی شده...
_میترسم
دست زد به دستم و صورتم
_داغی..
_داغم؟میترسم..تشنمه...
_الان میرم آب میارم
_آب نه..برام شربت آبلیمو بیار D:
_ :l
امروز کنکور داشتم
بگذریم که چشمم خشک شد یک آب میوه بیارند(فکر میکردم اگه آب میوه پاکتی نیارن ، دیگه ساندیسه رو حتما میدن!!) 
یک عدد بیسکویت کرمدار که درِش چهار عدد بیسکویت بود آوردند..
اولش همه جوابام گزینه چهار بود! 
گفتم کنکور خنده دار بود...
خانومی که باید پیج میکرد...یک کُمِدیـَن بود 
گفت از قاری محترم تقاضا میکنیم بیاد تا چند آیه از کلام الله مجید رو داشته باشیم
ما منتظر که قاری بیاد و برامون قرآن با صوت بخونه
حالا اون همه داوطلب و از جمله من هیچکدوم متوجه نشدیم که منظور خانوم از قاری یکی از ماهاست!
خلاصه ما منتظر..اون منتظر
هیچ کس نرفت..
خودش (زنِ) سوره ناس رو خوند!!
اجازه که گرفتم که برم دستشویی..
من رفتم و بعدِ من یکی و بعدِ اون هم یکی دیگه با هم در دستشویی 
یعنی مراقب ها در حدِ کشـــــک بودند 
از تراش که هیچ استفاده ای نشد! پاک کن هم یک بار!
مای پیکچر از مای دوربین(سه تاشونم شبِ گذشته خریدم)

شکلک های این پست تقدیم به سارا
دوربینِـ کوچکِ نه چندان گران و عزیزتر از جانم که با پولِ خودم خریده بودم امروز بعد از مدت ها برگشت :))))
داداشم برده بودش و حالا آورده
چند ماهی بیشتر نیست که خریدمش
اون روزِ خرید فروشنده میخواست براش کیف بزاره..من گفتم نه
چون پولم نمیرسید.
در تمام ِ این مدت دوربینم بدونِ کیف بود و من مینداختمش تو کیفم و میبردمش این ور و اون ور
الان دوربینم برگشته:)
با ی کیفِ خوشگل هم برگشتِ
خیلی دوسش دارم
برادرم اصلا همانند ندارد...
برایم یک فلشِ شانزده گیگ آورد و فکر میکنم هنوز مادرم پولش را نداده.
رم ِ دوربینم را هم او آورده
الان هم با یک گوشیه گنده آمده بود
_بیا برات گوشی خریدم
_:) اووو اکسپریاست...مالـ خودته؟
_مال دوستمه..دوست دخترش براش خریده
در افکار خودم...فکر کنم دختره با قسط خریده...یا میره سرِ کار..یا شایدم پولداره
زیرِ لب و خطاب به داداشم ی حرفایی گاه سوالی و گاه بی سوالی میزدم
داداشم زیاد جواب نمیداد و باید کلی دقت میکردم رو صورتش تا جوابـ سوالمو از طریقِ زبانِ بدن بگیرم!
میدونم گوشیرو آورده احتمالا توش برنامه بریزه
_اگه پول دستم بود برات میخریدم
_مرســـــــــــــــــی
و خنده..نه خنده از روی اینکه گوشی برایم میخرد یا نمیخرد
خنده برای اینکه من چقدر برادرِ مهربانی دارم
با عجله تارسیدم به چهار راه چراغِ عابر قرمز شد..
من بیخیالـ چراغ شدم(متاسفانه)
ی پام روخطِ عابر بود ی پام نه
-نرو خانم خدای نکرده ماشین میزنه بهتون
برگشتم نگاه کردم دیدم ی پسرست.هول شدم(چون پام رو گذاشته بودم رو خط ومیخواستم رد شم) و
آروم گفتم نه صدایی که فکر کنم فقط خودم شنیدم
خلاصه واینستادم و رد شدم
حالا در طولِ مسیر همش به خودم میگفتم بیشعور از یه طرف بیخیالِ چراغ شده بودم و از ی طرف هم کلام خیر
خواهانه ی اون آقا رو هیچ حساب نکرده بودم
وقتی رسیدم اون طرف یه چیزِ جالب دیدم
اون آقا و دوستش هم اومده بودند:|
_راننده باید راننده باشد راننده ای که راننده نباشد راننده نیست
_یعنی چه؟
_یعنی یک کیلومتر مانده تا برسد به عابری که کاملا محتاطانه و با طُمانینه از خیابان عبور میکند، چنان بزند رو ترمز که منِ مسافر که جلو نشسته باشم با مغز برم تو شیشه!!
_بادمجان بم آفت ندارد
_بادمجون؟! اگه همه راننده ها مثل اون باشن که هیچ خطری عابرارو تهدید نمیکنه...
عزراییلِ عزیز هم راحت میشه،تو ماشین هوا گرم و مطبوع ،مناظرِِ زیبا...
همونجا رسالتشو انجام میده
یه چیزایی که خودش میدونه فقطـــ
که نصفه شب تشنت شه
پاشی بری در یخچال رو باز کنی و خوشحــــــــــــــــال که آب خنک بخوری
که بعدش بالا بیاری
که او آر اِس (همون زهر مار) خورده باشی
که بعد شکلات بخوری
که دیگه قید آب خوردنو بزنی