باور کن...

باور کن که می رسد

همچنان که بهار می رسد

پاییز که رفت یادت کردم

یاد نیامدنت

و الا در طول پاییز یادت با من کلنجار می رفت

سحر دعایم کن

مرا روی قنوتت قرار ده

و فرصتی طلب کن تا باز پاییز ببینم

فرصتی پر از امید را

سر می شود...

باز هم پرسیدی

و باز این چشمانم بود که ماتت ماند

سر می شود...

تمام سازه های شعری ام را

روی رد گذر می کارم

حتی امید و انتظارم را

تو چه می دانی

شاید دلت تنگ شد

دلت را یاد می کنم

دلم دست تو

دست تو می دهم دلم را

می سپارمش به چشمانت

با تو راه من

نگاه من

و هر آنچه این دل می جوید با تو

بی آنکه برگردی با همراه کرده ام دلم را

حتی در ماندنت

چشمانت ببند

به روی من

به روی باران

به روی پاییز

به روی بهار

به روی نرگس

و حتی به روی خودت

سخت نیست

وقتی خودت را نخواهی من به چه کارت می آیم

چشمانت ببند

به روی همه ببند

حتی به روی طلوع

...

نشان نده

نگاهت می گویم

پنهان مکن

لبخندی که فروختی را

قیمتش یک دل بود

دادم

ستاندی

کشاندی

نشاندی

بر تاریکی تنهایی

و رفتی

بی آنکه بدانی کجا

برگرد

همان سایه تک درخت

عصر فردا روزی که بهار لبخند می زند

انتظار من فرش آمدنت

برگرد

نمای کوچه

از نمای کوچه دو حالت داری

اگر سرم به زیر باشد می آیی

اما چه آمدنی

هر چه انتظار می کشم در راهی

اگر نگاهم به تو باشد

ایستاده ای

تمام قد

انگار مقابل دشنه کشیده ای که صد جراحت داشته

ولی من به هیچکدام فکر نمی کنم

حتی به نبودنت

می بارد...

... و تو نیستی

تا برداریم شنل مان

و چشم بدوزیم به انتهای کوچه

نگاهم کنی با نرمه نبات های لبخندت

و من زیر باران اشک...

باران بارد

و تو هنوز درون همان خیال مانده ای

برخیز ابزها می روند

و باران...

برخیز...

باران که می آید بیا

باران که می بارد

بودنت طعم دیگری دارد

و نبودن هایت پر از تلخی های ماندگار است

می آید...

گرم بارانم که دستم توی دست باد رفت

بودنش قطعی شد اما رفتم و بر باد رفت

باران که می بارد...

باران که می بارد

دل من کلبه ای خواهد درون جنگلی خلوت

کنارش جاده ای باریک

کنارم باشی و آهسته راهی شم

بسوی کلبه ی تنها

...زیر باران

ببارد نرم

باران و برانم نرم نرمک تا به کلبه...

هیزم

سیاه کتری

چای اول چین لاهیجان

و فنجان کمرباریک

اجاقی هیمه بلعیده

و آویزانِ سقف کلبه یک بغچه

پر نان و پنیر زیره کرمان

صدای چک چک باران بروی سقف چوبینش

و شعر تر بریزد از لبانم روی دامانت

و تو لبخند شکرگون بریزی روی چشمانم

ولی افسوس...