...

دلم تنگ است

 

مثل لباسهای سالهای دبستانم 

 

+ دلم برای آغوش مادر و دستان مهربان بابا تنگ است

خسته ام از هم مرد و هم زن بودن برای خونه دانشجوییم !

+دلم برای اصفهان و زاینده رود بی جان این روزها ! تنــــــگ است ...

 

... و بـــهـــاران را بــاور کــن !

 

پشت پنجره هاي انتظار

صداي گامهايش شنيده مي شود

سرمست و خرامان مثل هميشه

هرسال در چنين روزهايي

با انباني از رنگ سبز مي آيد

با اوست كه غنچه هاي شادي

مي شكفد

و داستان زندگي

تكرار مي شود

بـــهــــار ...

پشت درهاي انتظار است

با انبوهي از گلهاي رنگارنگ

در دستانش

گامهايش مبارك باد ... !

 

دورهــا آوایی ست که مــرا می خواند . . .

 

 

زندگی به رفتن است

در همیشه های پا به راه

گاه راه و گاه چاه و

  گاه...  آه!

 

عاشقا !

کفش های خاکسار را بگو،

                                    برو !

دل که رو به راه و سر به راه بود،

گام ها اگرچه بارها خطا کنند،

گم نمی شوند...

 

 

+ ناگزیر از سفرم ،
   بی سرو سامان چون باد
   به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد
   بال تنها غم غربت به پرستوها داد !

 

غم زمانه خورم يا فراق يار کشم ... به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

 

 

نیست آسایش در این عالم، که بهر خواب تلخ

منتِ شیرینی ِ افسانه می باید کشید

 

 


 

 

شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد ...

 

  

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است،بدین قصه اش دراز کنید

 

 

+ زمستان مبارک ...

 

 

مشق های نا تمام ...


باز قصه ی پر غصه ای دیگر

یکبار دیگر گر گرفتن رویاهای سبز به بار ننشسته

و بار دیگر سرنوشتی طاقت سوز برای فرزندان ایران

و باز آتش بلند کوتاهی کسانی که بلای جان می شوند ...!

و همچنان دست کوتاه پرسش و خرمای پاسخ بر نخیل بلند توجیه !

.

.

ندارم راه قلم

تا برایت بنویسم

سرمشق شب را

بابا آب داد ...

 

تقدیم به سیران یگانه و همکلاسی های مصدومش و دانش آموزان روستای درود زن و دانش آموزان دختر بروجنی و همه گلهایی که کوتاهی مسئولین ، سرنوشتشان را عوض کرد ...

 

نماز شام غریبان چو گریه آغازم ...

 

 

شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش

انگار که قرص قمرش گم شده باشد ...

 

در جام من می بیشتر کن ساقی امشب ... با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

 

 

شید و شفق را چون صدف در آب دیدم

خورشید را بر نیزه گوئی خواب دیدم

 

 

خورشید را بر نیزه؟ آری اینچنین است

خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است

 

 

در جام من می بیشتر کن ساقی امشب

با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب

 

 

  پ.ن :دعوتٍ ماه ... (کلیک)

 

+  پدر قنوت گرفته تو را برای خدا

    ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

 

++ عموی ماه! بعد از دست‌هایت

     بگیرد دست بابا را چه دستی؟

 

+++ امشب اسیر غصّه فردایی توام

       مکن ای صبح طلوع ...

 

هدیه زیبای خدا ، مــــــــادر ...!

 

فرشته نبود


اما مهربان بود


بی پناهم که یافت


خانه ای ساخت برایم


از نور و آرامش


ومن با شکوه زیستم


...


دست هایش سفید بود و روشن


انگار


از چیدن ماه آمده بود …

 

 

شکوفه های روشنِ شب

  

همه ی روزهای نرفته همین امروز است


همه ی روزهای رفته هم همین امروز است


شب که بیاید


شب مجبور است تمام شکوفه های روشن شب تاب را باور کند


حالا آوازی بخوان


می دانم این بادهای گرسنه از چیدن بی هنگام نی زارها آمده اند


اما سرت را که بالا بگیری


یک آسمان مروارید پرکنده آن بالاست


مهم نیست آفتاب غایب باشد


رد پای کم رنگ همین پرنده تا پشت کوه


یعنی خیلی چیزها

...
چراغ را بالاتر بگیر !...

 

 

سفر نوشت : ... و من مسافرم !

رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند...