در بلندی های پرواز
زمان در خواب و دریا قصه پرداز
خیالم در بلندی های پرواز
ز تلخی های پایان میرسیدم
به شیرین شگفتی های آغاز!
دلم انقدر خسته است که میخواهد برود گوشه ای پشت به دنیا زانوهایش را بغل کند
و بگوید : خدایا من دیگه بازی نمیکنم.
بی خودی می گویند هیچ کس تنها نیست ، ما همه تنهاییم ،
در اوج شلوغی ...
تو میروی...
تمام ایستگاه میرود.....
و من چقدر ساده ام..
که سال های سال در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام....
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام ......

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "هست
یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم "هست
قدری احساسات پشت"به من چه اصلا "هست
مقداری خرد پشت " چه بدونم"هست
و اندکی درد پشت" اشکالی نداره" هست
دل پیاده رو
گربه ای رد شد از پیاده رو
پیر زنی
سه چرخه ی کودکی
و برگ درختی هم..
خوش به حال پیاده رو
که برای همه جای دارد!
ورق بزن
آن قدر که به جای خوبش برسانی
زندگی را!
تنها تر
شبنمی بارانی
می رود تا عمق
قلب من پنهانی
می شوم پروانه
می روم بالاتر
در کنار خورشید
می شوم تنهاتر
در خیال خورشید
سوختم من آخر
تا کجا باید رفت
این چنین بی یاور
بر پوسته ی کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
که به طغیانی تسلیم شوم
من دلم میخواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم می خواهد
که بگویم نه نه نه نه
برویم
سخنی باید گفت
جام یا بستر یا تنهایی یا خواب؟
برویم..
در دل من چيزی است ، مثل يک بيشه نور ،
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها آوايی است ، که مرا می خواند."
من هر وقت اینارو میبینم کلیییییییییییی حال میکنم باهاشون ! 

و در حالی که خورشید سوزان بود و ابر طوفانی
باسرعت موج رفتم
تا ته نابودی
چه قدر من خودخواه بودم
سکوت دریا را شکستم
تا همیشه خوذم ساکت بمانم!
کوروش کبیر
باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست
دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند…

کاش نه کوچه انتها داشت و نه باران بند می آمد
![]()
تنهايى باارزشه....
چون خالی از انسانهاى بى ارزشه..
خوش اومدی