نکات نغز وشیرین فلسفی


دلـم مـی خـواد بـه هـمه عقـاید احتـرام بـگذارم ولـی احـترام بـه بعضـیاشون توهیـن بـه شعـور خـودم میشـه ؛ اینـکه در بهتـرین حالـت تحملـشون میکـنم و هیچـی نمیگـم ...!

*******

كسـی بـه جـز خـودم مسـئول سـقوطم نيـست ؛ بزرگتـرين دشمـنی كـه باعـث بـه وجـود آمدن سرنوشـتی غـم انگـيز و اندوهـبار برايـم شـده تنهـا خـودم هسـتم .

*******

من خودم رو در مقابل حرفی که میزنم مسٌول میدانم نه چیزی که تو برداشت میکنی...

*******

چه بسيار آدميان نادانى كه مهربانى شايستگان رادرنمي یابند آنها در نهايت يا به بردگي تيزدندانان گرفتار آيند و يا چهره زشت تنهايى را آشكارا ببينند.
"اردبزرگ"

******

همه ميخواهند بشريت را تغييردهند اما هيچ كس به تغيير دادن خويش نمي انديشد٠

******

هرگز نه از دزدان بترسیم نه از آدمکشان!
اینها خطرات بیرونی اند
از خودمان بترسیم ؛
دزدانِ واقعی، پیش داوری های ما هستند،
آدمکشان واقعی، نادرستی های ما هستند.

"بینوایان / ویکتور هوگو

******

براي هر كس به اندازه لياقتش خرج كن ... نه كمتر و نه بيشتر!
اولي كرامت از دستتان مي ربايد... و دومي شخصيت.
((لوپن))

کسی در راه است...


کــسـی در راه اســت...
بـه صــدایِ قـــدم هــایـش گــوشِ جـــان مـی ســپــارم...
از پــشــتِ قــدیــمـی تــریــن خــاطــره هـا مــی آیــد...
از او صــمــیــمــی تــر,,,کـــســی بــا مـــن نـــیـــســـت...
رازِِ داغِ شـــقــایــق را مــی دانــد...
ســوزِشِ ســـیــنــه ی عــاشـــق و دلِ تـــنــگـــم را مــی فـــهــمــد...
در تـــمـــامِ خــاطـــراتــم مـــســکــن دارد...
و بــه مــن خـــیــلــی نــزدیــکــــــــــــــــــــــــــــــ اســــت...
صــدایِ قـــدم هــایــش را پـــشــتِ دیـــوارِ دلــــم مـیشــنــوم...
کـــســـی در راه اســـت...

***
تو آرام آمدی..نرم و بی صدا!
مثل قطره ای باران برقلبم چکیدی..به سان برف آرام آرام درمن ذوب شدی...تکه ای از وجودم شدی در این سنگستان!
نمیدانم تورا چه بنامم..توکه آمدی آرام شدم!
چیزی در درونم خواند:
"این آغاز دوست داشتن است"

ماه و سنگ

اگر ماه بودم , به هر جا که بودم ,

سراغ ترا از خدا ميگرفتم .

و گر سنگ بودم , به هر جا که بودي ,

سر رهگذار تو , جا ميگرفتم .

 

اگر ماه بودي به صد ناز , ــ شايد ــ

شبي بر لب بام من مي نشستي .

و گر سنگ بودي , به هر جا که بودم ,

مرا مي شکستي , مرا مي شکستي !

از:فریدون مشیری

گاهی...

+ گاهي گمان نمي كني ولي مي شود، گاهي نمي شود، نمي شود كه

نمي شود؛ گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است، گاهي نگفته قرعه به نام تو

مي شود؛ گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست، گاهي تمام شهر گداي تو

مي شود...

دكتر علي شريعتي

یک نکته...

آنچنان زی که بمیری ؛ برهی

نه چنان زی که بمیری ؛ برهند...

خدای من...

کاش، به همان اندازه ای که از حرف مردم میترسیم

از تو می ترسیدیم ...

 

که اگر اینگونه بود دنیای ما دنیای دیگری بود

 

 

و آخرت ما آخرت دیگری ...

 

 

کاش ...

...


دسـتم بـوی گـل میداد


مرا بـه چیدن گـل محكوم كردند


اما كـسی فـكر نكـرد


شـاید من یك گـل كاشته باشم...


شگفتیهای خلقت...



....به کرم سبز بينديش !
بيش تر زندگاني اش را روي زمين مي گذراند
به پرندگان حسد مي ورزد
از سرنوشتش خشمگين است
و از شکل خويش ناخشنود است
مي انديشد: « من منفورترين موجوداتم»
زشت- کريه و محکوم به خزيدن بر روي زمين
اما يک روز مادر طبيعت از کرم مي خواهد پيله اي بتند.
کرم يکه مي خورد.
پيش از اين هرگز پيله اي نساخته.
گمان مي کند بايد گور خود را بسازد
گمان مي کند زمان مرگش فرا رسيده است.
هر چند از زندگي خود تا آن لحظه ناخشنود است:
به خدا شکوه مي برد
« خدايا- درست زماني که به همه چيز عادت کرده ام از من مي گيري»
آن گاه خود را نوميدانه در پيله حبس مي کند و منتظر پايان مي ماند
مدتي مي گذرد
در مي يابد که به پروانه اي زيبا تبديل شده
مي تواند به آسمان پرواز کند
و بسيار تحسينش کنند
حال از معناي زندگي و از برنامه هاي خدا شگفت زده شده است !...

داستانهای حکیمانه

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»

 منبع:http://mgfree.blogfa.com/

فرشته ی بیکار


مردی خواب عجیبی دید. او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته است و به کارهای آنها نگاه میکند . هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین میرسند باز میکنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته پرسید : شما چکار میکنید؟

فرشته در حالی که نامه ها را باز میکرد جواب داد : اینجا بخش دریافت است . ما دعاها و تقضاهای مردم زمین که توسط فرشتگان به ملکت میرسد به خدا تحویل میدهیم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگی از فرشتگان دید که کاغذهایی را داخل پاکت میذارند و آنها را توسط پیک ها به زمین میفرستند. مرد پرسید شماها چکار میکنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش اسال است. ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به زمین میفرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته دید که بیکار نشسته است با تعجب پرسید: شما اینجا چکار میکنی و چرا بیکاری؟

فرشته جواب داد: انجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب تصدیق دعاها را بفرستند ولی عده بسیار کمی این کار را انجام میدهند. مرد از فرشته پرسید: چگونه مردم باید وجاب دعاها را تصدیق کنند؟

فرشته پاسخ داد : فقط کافی است بگویند :


خدایا متشکرم!