روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است....

حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق
زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق
روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است
طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق
دست هایت را خودت "ها" کن اگر یخ کرده اند
از لب معشوقه هامان "ها" نمی آید رفیق
هضم دلتنگی برای موج آسان نیست
آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق
یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان
هیچکس سمت دل زیبا نمی آید رفیق
"سجاد صفری اعظم"

روزمون مبارکمون باشه...

من یک انسانم!!!

اگر به خانه ی من آمدی...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...

می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا
به جرم زیبایی در قفس نیفتم،
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها...
نمی خواهم کسی به هوای سرخی شان .. سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....
شخم بزنم وجودم را ...
بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!
یک تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم....
سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می خواهم ...
بدوزمش به سقف....اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود......
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم ! 
پودر رختشویی هم لازم دارم.....
برای شستشوی مغزی....مغزم را که شستم ،
پهن کنم روی بند...
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد
به آنجایی که عرب نمی انداخت...
می دانی که؟ باید واقع بین بود !
صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر......
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، 
برچسب ف ا ح ش ه می زنندم....
بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم....
برای وقتی که خواهران و برادران دینی 
به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می کنند !
تو را به خدا....
اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....
برایم بخر....تا در غذا بریزم....
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...

برایم یک پلاکارد بخر......به شکل گردنبند.....
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم ...

من هنوز یک انسانم .... من هر روز یک انسانم .....

من هنوز یک زنم...


پدربزرگ...

عيد مي آيد...اما...ظرف خرما...چادر مشكي...گريه هاي پدرم از غم فقدان پدر... من نشاني از عيد نمي بينم...

دلمان ناگاه مثل شيشه بشكست... اشك هامان جاري شد...و چه ساده شد عزا اين عيد...

من نمي دانم وقتي مي گويند بزرگ خاندانمان رفته است يعني چه؟!...

من فقط ميدانم زين پس جمعه ها كه مي آيند...

آن زمان كز سر شوق از چهاردري خانه ي كاهگلي پدربزرگ مي گذرم تا دست هاي نوازش گرش را در دستهاي

كوچكم بفشارم ....

و با ناز و عشوه هاي دخترانه ام حالش را بپرسم ...

تا صداي دل نشين پاسخش را بر دلم احساس كنم...

بايد ذل بزنم به تختي كه جاي خاليش را به رخ مي كشد...

بايد ذل بزنم به سياهي پارچه اي كه به نشانه ي نبودنش بر سردر خانه اش قد علم كرده است...

بايد ذل بزنم به قاب عكسي كه نمي دانم بر حسب كدامين سنّت رمان مشكي به گوشه اش آويزان كرده اند...

آري...

به من مي گويند بزرگ خاندانمان رفت... يعني خاندان ما ديگر بزرگ ندارد؟! اما من اينجا آدم بزرگ زياد مي بينم...

ولي... دل بزرگ... نه!!

همه مي گفتند پدر بزرگ زبانش ترش بود اما من جز شيريني كلامش چيزي به ياد ندارم...

يادم نمي رود كه ميان حدودا 60 نوه آرزويش اين بود كه "من" ، "دختر ته تقاري پسر كوچكش" روزي پزشك شوم

و حالش را خوب كنم... چقدر ذوق مي كرد وقتي مرا خانم دكتر صدا مي زد...

پس حالا به چه اميدي درس بخوانم؟!...

پدربزرگ... همه جا از نبودنت بوي نا گرفته است و همه جا از جاي خاليت مملوء است...

دلم براي حكايت هاي قديمي و شيرينت تنگ شده است... براي خنده هايي ك گاه پر ز بغض بود...

دلم براي "يا علي" گفتنت تنگ شده است ... واي كه چقدر شيفته ي "علي" بودي... به ياد نمي آورم كه نام

"علي" را شنيده باشي و اشك نريخته باشي... آرزو دارم اين شب ها "علي" ميهمان خانه ي تنگ و تاريك

وحشتت باشد و از نورش پر كند تنهايي ات را...

پدربزرگ... "من" ، "دختر كوچك پسر كوچكت" ، " ته تقاري رضايت" ، " دختر احساساتي و روياپرداز خاندانت"

امروز در سوگ نبودنت به عزا نشسته ام...

پدربزرگ... اميدوارم حالت خوب باشد... چون ديگر پزشك شدن من نمي تواند دردهايت را تسكين دهد...

اميدوارم خوب باشي...

لطفا براي شادي روحش دعا كنيد و فاتحه بخونيد...

پيشاپيش عيدتونم مبارك...

دستمو بگیر...

از عرش صدای ربنا می آید

آوای خوش خدا خدا می آید

فریاد که درهای بهشت باز کنید

مهمان خدا سوی خدا می آید

گویند کریم است و گنه می بخشد
گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم

دوستای گلم اگه تو این سه شب قدر دلتون شکست و اشکتون جاری شد بحق فرق شکافته ی آقامون علی(ع) برای من و همه ی گرفتارا و حاجت دارا دعا کنید

التماس دعا

حق نداری...

ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮐﺴﯽ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻧﯿﺴﺘﯽ،
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﺑﺪﯼ ...

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺳﻬﻢ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﯽ،
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺏ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﻭ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺭﻭ ﮐﻨﯽ ...

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻮﻧﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ،
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺑﺮﺍﺵ ﺭﻭﯾﺎ ﺑﺴﺎﺯﯼ ...

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﺑﻪ ﻣﻮﻧﺪﻥ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺷﮏ ﺩﺍﺭﻩ،
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯽ ﻋﺸﻘﻢ ...

ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﻪ ﺣﺮﻓﯽ، ﺑﺤﺜﯽ،ﺳﻨﺪﯼ، ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺗﺮﮐﺶ ﮐﻨﯽ،
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮐﻨﯽ ...

ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩِ ﮐﺴﯽ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻩ ﺷﺪﯼ،
ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺯﻣﯿﻨﺶ ﺑﺰﻧﯽ ...

ﺣﺎﻻ ﻓﺎﺭﻍ ﺍﺯ ﺟﻨﺴﯿﺘﺖ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﮕﻦ ﻣَـﺮﺩ ...

......


تاسف از برای هوس...

من یک زنم.

 به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو میبرند

 داوری اینست که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیوفتی !!!!

چرا قوس های بدن من بیشتر از افکارم به چشم می آید؟!

تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم.....!

به یاد فاطمه...

انگار ملائک تو را میان بوسه هایی که برای خدا فرستادم دزدیدند. 

عطر برگ های لیمو ،

 درخت توت ،

 کنار گارم زنگی

 و زیتون 

و میوه های کال درخت انبه باغ ها را چه زود به فراموشی سپردی؟

چگونه توانستی آن همه خاطره را در یک لحظه تمام کنی

همه را می بینم اما جز تو که خاطره ای شدی ماندگار برای قلب هایی که منتظرت هستند.

گناه آسمانی که تورا به آغوش کشید و باخود برد را هرگز نخواهیم بخشید 

تو میان بودنت و یادت ، یادت را برایمان گذاشتی و بودنت را افسانه ساختی.

دستانم تاب ندارند ک بنویسند از غمی ک بر دل نشست و ناگاه کمرهایمان را شکست

کاش راه فراری باشد برای ننوشتن اما...

باید بنویسم از مهربانی ک زود رفت از خندانی ک زود غمگینمان کرد از جوانی ک زود پیرمان کرد و از رفیقی ک زود ترکمان کرد...

آری آمده ام بنویسم از غم پرکشیدن دوستی ک همیشه خنداندمان و چه نادان بودیم ک نفهمیدیم در قلب کوچکش غمی است به وسعت لبخندش و کاش رودتر فهمیده بودیم و کاش قدر می دانستیم...

دوباره برای دومین بار غم از دست دادن دوست را چشیدیم و هنوز غم ملیحه تسکین نیافته بود ک فاطمه را نیز از دست دادیم 

دیروز دوست خوبمان "فاطمه حمیدی" برای همیشه ما را با غم نبودنش تنها گذاشت...

و چقدر زود دیر شد...

و چقدر زود بود...

 

لطفا برای شادی روحش دعا کنید و فاتحه بخوانید


 

درود بر جوانمردان ایران

من رای ندادم وُلی
خوشحالَ‌م
؛
نه از رییس‌جمهور جدید !

از سکوت قشنگَم !
از نگاهِ عمیقم !
از پوزخندم !
از حسِ بی‌تفاوتی‌ام !
به شادی‌هایِ زودگذرِ مردم
به شلوغی‌هایِ دو روزه !
به خوشبینی‌هایی که عادتِ ایران زمین شده انگار !

؛
من از بزرگ شدنِ افکارم
خوشحالَ‌م

رای مون رو شمردن می خوام باهاش پز بدم!

موسوی موسوی رایتو پس گرفتیم!

روحانی یادت باشه موسوی باید باشه!

عارف ازت ممنونیم ی عمر بهت مدیونیم!


جنبش سبز نمرده روحانی رو اورده!

تبریک تبریک تبریک

عالیه عالیه جای ندا خالیه!

مرد باش!

مرد باید...
وقتی مخاطبش عصبانیه , ناراحته , میخواد داد بزنه
وایسه روبروش بگه :
تو چشام نیگا کن , بهت میگم تو چشام نیگا کن!!
حالا داد بزن , بگو از چی ناراحتی؟!!
... بعد مخاطب داد بزنه , گله کنه, فریاد بکشه , گریه کنه
حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو سینه مرد
ولی آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه...
همونجا باید بغلش کنه
نذاره تنها باشه!
حرف نزنه ها , توضیح نده ها
کل کل نکنه ها , توجیه نکنه ها
فقط نذاره احساس کنه تنهاست!!
مرد باید گاهی وقتا مردونگیشو باسکوت ثابت کنه!!
با بغل کردنش...

دلم ازت خیلی پره...

سلام

خوبید بچه ها؟

من ک اصلا خوب نیستم...

چرا؟!

چراشو همونی ک حالمو گرفته خودش می دونه...

تا حالا شده دلتون از اونی ک بیشتر از همه دوستش دارید بگیره؟

من دلم ازش گرفته ازش شاکیم ولی نمی دونم باید پیش کی شکایت کنم...

بهش بگید بره ادامه مطلب باهاش حرف دارم...


ادامه نوشته

روزی برای شمایی ک دوستتان دارم...

کودکی ، دخترکی ، موقع خواب

سخت پاپیچ پدر بود و از او می پرسید :

زندگی چیست ؟

پدرش از سر بی صبری گفت :

زندگی یعنی عشق

دخترک با سر پرشوری گفت :

عشق را معنی کن !

پدرش داد جواب :

بوسه ی گرم تو بر گونه ی من

دخترک خنده برآورد ز شوق

گونه های پدرش را بوسید

زان سپس گفت :

پدر … عشق اگر بوسه بود …

بوسه هایم همه تقدیم تو باد !!!


من نمی‌فهمم چرا هیچ کس نمینویسد از مردهــا

از چشم‌ها و شــانه‌ها و دستهایشــان

… … از آغوششان

از عطر تنشـان،

از صدایشــان…

پررو می‌شوند؟

خب بشوند….

مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته‌ایم؟

مگر ما به اتکــاء همین دست‌ها

همین نگاه‌ها

همین آغوشهـا، در بزنگاههای زندگی

سرِپا نمانده‌ایم؟…

من بلد نیستم در سـایه، دوست داشته باشم

من می‌خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند

من می‌خواهم

مَردَم بداند دوستش دارم….

مرد همیشه محبوب من، روزت مبارک.

عاشقتم

هر انسانی عطری خاص دارد!
گاهی برخی، عجیب بوی خدا می دهند...
مثل مادر...

مادرم روزت مبارک

خوشمله حتما بخونید...


میدانم که بیداری.. من تمام حالتهای صورت تو را میشناسم.. میدانم که خودت را به خواب زده ای.. و منتظری.. ولی بیهوده منتظر نباش.. این بار نوبت توست که قدم پیش بگذاری..
نمیدانم در جر و بحث امروز کداممان مقصر بودیم، حتمأ هر دویمان.. ولی هرچه که بود دلخوری در پی داشت و تبعاتش آن شام دونفره ی غرق در سکوت و شب نشینی پر از صدای تلویزیون که تو تماشا میکردی و پر از صدای ورق زدن کتابی که من میخواندم.. و چقدر کسل کننده بود!
به هر حال منتظر حرفی از طرف من نباش.. اصلأ من هوس کرده ام صبح فردا صبحانه ام را همین جا بخورم..
به همان قدر که به روشنی صبح چند ساعت دیگر ایمان دارم، به همان قدر هم مطمئنم صبح که چشمانم را باز کنم تو را میبینم که با لبخند بالای سرم نشسته ای و به سینی صبحانه ای که برایم تزئینش کرده ای اشاره میکنی تا تمام شود تمام دلخوریهای روز گذشته مان...
اما نه.. نمیتوانم.. میدانی که کم طاقتم.. تا صبح، صبر کردن برایم از مرگ سخت تر است.. حالا که فکر میکنم میبینم صبحانه فردا صبح به این انتظار نمی ارزد!
بگذار کلک همیشگی خودم را به کار بگیرم.. میدانم که بعد از این همه وقت و این همه سال هنوز هم جواب میدهد.. که من صدایت کنم که "خوابی!؟" و تو که چشمهایت تازه گرم خواب شده با حالتی متعجب نگاهم کنی و من بدون حرفی از سمت تو بگویم "خواب بد دیدم" و تو با آن اخم آغشته به لبخندت بگویی "نترس، خواب بود، تموم شد" و لیوان آبی به دستم بدهی و من با شک به اینکه تو دستم را خوانده ای یا نه، خیره در چشمان تو آن را تا ته سر بکشم و بعد به آغوشت پناه ببرم و تو مرا در آغوش بگیری و خودت را به آن راه بزنی که انگار من واقعأ خواب بد دیده بودم!
چه کنم که این دلخواه من است که پیش قدم شوم برای رفع این دلخوری.. این رابطه که حساب و کتاب سرش نمیشود و اصلأ چه فرقی میکند یکی طلب من باشد یا یکی طلب تو!
..
خوابی؟
..
من خواب بدی دیدم!

خدایا چرا..؟!

خدایا

خیلی بی وفایی

بهم قول داده بودی حق انتخاب داشته باشم

پس چرا حالا که می خوام انتخاب کنم به قولت وفا نمی کنی؟!!!

 

  

وقتی تموم راه را اومدم

وقتی تا اون هیچی نمونده بود

چقدر دیر یادت اومد خدا

که ما قسمت هم نبودیم

و باز پايان و آغازي ديگر...

يا مقلب القلوب والابصار

يامدبرالليل والنهار

يا محول الحول والاحوال

حول حالنا الا احسن الحال

من به صد خواهش و منت ز خدا خواسته ام

که در این ساعت خیر

مرغ آمین به سراغت آید

و دعایی که تو بر لب داری ، به اجابت ببرد !

سال نو مبارك دوست جونيام!

شعله های عشق...

بهار را با چهارشنبه سوری

تابستان را با آفتاب سوزانش

پاییز را با رنگ های آتشینش

و زمستان را با گرمای اجاق ها 

میشناسم...

هزاران سال است

مسلمان شده ام..

اما هنوز ...

شعله های زرتشت 

در جانم

زبانه میکشد...


چهارشنبه سوریتون گرم و بی خطر!

عشق را خواهم نواخت...

دوباره مینوازم..

با سازی ک تو به دستم دادی

با نوایی ک گفت: بنواز...

با زمزمه هایی 

ک با من همصدایی کرد...

میروم

به سوی باغ رویا

باغی ک در انتهایش 

غنچه یاسی می خواهد

شکفتن را فریاد زند

تا بوی دلربای احساسش
مشام

قلبی را ک سرمنزلش

 با او یکی است

بنوازد

در دنیایی ک دیگر سازی برای داشتن نبود

ساز را تو به دستم دادی

تنها برای تو خواهم نواخت...

و من مهسا برای همیشه از یادها محو میشوم....

عاقبت باید گفت

با لبی شاد و دلی غرقه ب خون

که خداحافظ تو...

گرچه تلخ است ولی باید این جام محبت بشکست

گرچه تلخ است ولی باید این رشته ی الفت بگسست

باید از کوی تو رفت

دانم از داغ دلم بی خبری

و ندانی که کدام جام شکست

که کدام رشته گسست

گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی

عاقبت باید رفت

عاقبت باید گفت

با لبی شاد و دلی غرقه ب خون

که خداحافظ تو...



اس ام اس غمگین بودن

بازم سلام راستش امشب دلم خیلی گرفته حالم اصلا خوب نیست ی چندتا اس ام اس ناراحتی گذاشتم تو ادامه مطلب دوست داشتید برید بخونید
شبتون رویایی

ادامه نوشته

*وبلاگ گروهی من و دوست جونیام*

سلام دوست جونیام خوبید خوشید سلامتید؟

خواستم بگم من و دوست جونیام ی وبلاگ با موضوع قرآن راه انداختیم و خیلی خوشحال میشیم اگه بهمون سر بزنید و با نظرای خوبتون تو ادامه ی کار کمکون کنید اگه می خواید ب ما سر بزنید لطفا برید ب آدرس زیر:

http://basaer3.blogfa.com/