استغفرالله

ای خدا من بی گناهم مثل دریا در سحرگـــــــــــــــاه
تا به کی صبر و شکیبایی کنم با عمر کوتــــــــــــــــاه
 
مرگ من کی می رسد تا پر کشم زین حبس خــاکی
زین ریاکــــــاران رســـوای سیـــه دامــــان گمــــــــراه
 
داورا من بی گناهم با نگـــــاهی مست و رســــــــوا
من ازین نامردمـــــان رنجیده ام زین درد جانــــــــــکاه
 
با زبان بی زبانی گفـــت رســــــــــوای خـــــــــرابی
طعنه می بارد نگاهاشان چو هر دم گاه و بیــــــــگاه
 
لاشه ی گندیده ی افکارشان هم بادکرده ست
شیشه هاشان مملو از خون است،خون خواران خودخواه
 
داغ پیشانی ز تذویر و کنون سجاده رسواست
ثروت قارون ازین داغ است ودین قربان این جاه
=======
من به این افسانه، وین دنیای زیبایش خوشم لیـــک
از ریـای زاهــــــدان و جاهـــــلان استــغـــفــراللــــه
79/10/30
 

خوشا بحال دلت

خوشا بحال دلت ، خوش شود به نیم نگاهی

اگر چه سال و اگر ماه و گر چه گاه به گاهی

 

ســراغ خفته دلانی چو ما نگیــر که عمری

خــراب راه و سیاقی شــــدیم رو به تباهی

 

گناه عشـق نبود آنچه نام عشـق نهادی

که در طریقت دل ، عاشقانه نیست گناهی

 

پنــــاه نیست قنـــــاری رفته از قَفَسش را

درین خزان و سیاهی که نیست هیچ پناهی

 

نه دل به آتش عشقی اسیر بود و نه راهی

خودش به دست خودش دفن شد به گور سیاهی

 

خوشا بحال دلت،اینچنین خوش است به رویا

امید هست که سر خوش بمانَدت همه راهــی

 

منم که پشت سرت شعر بی ردیف سرودم

خوشا بحال دلت، خوش شود به نیم نگاهی

 

 

92/06/19

   

دل شاد_ نغمه ی کوتاه رباعی

در خاطرِ من نقشِ سَرابی دلِ شاد

شاید که تو در عالم خوابی دلِ شاد

 

در کلِّ جهـــان گر که بگردی بخــدا

هــرگـز نَتَوانی که بیابی دلِ شاد!!

 

92/07/04 

غزل سیاه

سیاه مشق نوشتی خدا به دفتر من!
  که هیچ طالعه بینی نخوانده اختر من!
 
گمان کنم که به هنگام رنگ کردن شب
    قلم زدی به ورق های سبــــــز دفتر من
 
چه بود، دفتر من یا که چکنویس تو بود؟
     که نیست جای درخشش،برای گوهر من
 
چه سرنوشت بنامی،چه جبر، هر دو یکی ست
       یکی چو سنگ تو، وآن دیگری چو سنگر من
 
سیاه بوده فقط رنگ بوم تقدیریم
     چو آســــــمان شبی بی ستـــــاره بر سر من
 
تمام قصّه ی عمرم به خانه اش نرسید
     کــلاغِ در شب تاریــــک و سردِ باور من
 
ببخش بنده ی غمگین خود خدای عزیز
      سیاه شد غـــــــزل از شیشه ی مکدر من
92/08/12 اربابی

مرا دیگر نمی خواهی چرا آخر!؟

ترا ای بی وفا من دوستت دارم نمی دانی

بیادت تا سحر از غصه بیدارم نمی دانی

 

مرا دیگر نمی خواهی چرا آخر!؟ چرا آخر!؟

ترا من قدر دنیا دوستت دارم ،نمی دانی

 

تو رفتی، رفتنت هم درد بی درمان روحم شد

از آن دم تا به حالا سخت بیمارم ، نمی دانی!

 

دلم ، این مرغ عاشق عاقبت از غصه می میرد

 خطا کردم ، از آن دم اشک می بارم ، نمی دانی!

 

نمی دانم چرا دربند خود را درنمی یابی

 نجاتم ده که من مرغی گرفتارم نمی دانی

 

بیــــا یکبـــار دیــگر یار هم ،غمخوار هم باشیــم

که من افسانه ای از مهر و اسرارم نمی دانی!

 

 م. اربابی80/04/29

نیش زبان

از نیش زبانت دل من سوخت عجیب  
   دندان به لبم با نخ غم دوخت عجیب
ای کاش بسوزد همه دنیای تو هم  
  در خرمن من شعله برافروخت عجیب
م. اربابی

اندوه تنهایی

و پاییزی دگر
و من لبریز ، از اندوه تنهایی
تهی از عشق ، از احساس
و باغ از وحشت کابوس غم خشکید.
و مهتاب
که یخ زد ، از هجوم سوز سرما
غمین ،آرام و تنها.
و جنگل
به چشم خویش دیدم باد پاییزی
چگونه ، از تنش پیراهنش را می ربود،
چه غارتگر چه وحشی
و جنگل داد می زد ، دادخواهی هم نبود.
چو دزدی کو شبیخون می زند بر کاروان،
چنان وحشی، چنین آرام
- ندیدی بید مجنون گیسوانش را چه کرد؟
- و پروانه کجا رفت؟
- کبوتر جوجه اش مرد!
-قناری لال شد ، از بیم طوفان.
قفس بشکست ، آنروز
قناری لال بود
و هوهو کرد باد تند سوز.
و سنگی نا گهان بر شیشه احساس من خورد.
ازآن امید گریان و غمین مرد.
و پروانه کجا رفت ؟
کبوتر جوجه اش مرد.
شهابی بود که طی کرد آسمان را.
ستاره های شاد اما
رها کردند،رفتند
جهان را، مردمان را ، آسمان را.
چه عریانی،چه رسوایی
چه رسوایی
که نتوانی بدون عشق شعری ناب سرایی!
چه ماتم از زمین برخاست وقتی
تو دیگر چون گذشته ها
نخندیدی...
تو بد کردی به من
وآن گل بوته های احساس زیبا
من از طوفات خشمت هم گذشتم
از آن نامهربانیها ، از آنها
چنان پاییز بر باغ جانم
به بیرحمی چنین بیداد کردی
مرا آواره
مرا بی خانمان، بی جان
مرا از من تهی
سکوتم هدیه دادی
و خود فریاد کردی
قناری لال شد از بیم پاییز
منم از بیم طوفان خزان تو
تو عصیان بر خودت کردی
و یخ زد از تو وآن احساس پوچت آسمان تو!
 
81/5/10 مهسا

غزلی برای تو

با همین دفتـــــر، همین خودکار آبی...روزگاری
 
بعدها این خطّ ِ من، می ماند اینـــــجا یادگاری
 
بعدها کز جویبار شعـــر من رد می شوی ، باز
 
جای پای غصه  را  در خاطراتم می شـــــماری
 
دختری غمگین که تنهاییِ خود را شعر می کرد
 
مرغ خوش خوانی که صد ها بار مُرد از بی قراری
 
در قفس از عشق پروازم غزل هرگز نگفتم!
 
خــو گرفتـم با در و دیــــــوار زنــدان چون  قناری
 
بعــــــــدها گـــــــم می شوم در لابلای خاطراتت
 
مثل یک آیینه یی شــفاف ، مانده در غبــــاری
 
بعدها با حسرتی جانسوز ، از من می کنی یاد
 
با همین دفتـــــر، همین خودکار آبی...روزگاری...
 
م. اربابی 92/05/26
 

گشایش

خدا گر ز حکمت ببندد دری            ز رحمت گشاید در دیگری

 

به قول دوستی  که همیشه می گفت : خدایا ما که حکمتت را دیدیم ترا به حکمت بی

منتهایت رحمتت را هم نشان ما بده.......هم

کوتاه

بعضی آدمها  دنیایشان فقط تا نوک دماغشان هست . همانهای که وقتی با انگشت به

ماه اشاره می کنی ،فقط به انگشتت نگاه می کنند. فقط به انگشتت...........!!

راستی راستی زندگی کردن با این جور آدمها خیلی سختـــــــــــــــــــــه!!!!! :(