در زبان انگلیسی واژه های

 

(FriEND ) دوست

 

(BoyfriEND ) دوست پسر

 

(GirlfriEND )دوست... دختر

 

(BestFriEND )بهترین دوست

 

(همگی سه حرف END {پایان} را بهمراه دارند...

 


اما کلمه ی FAMILY{خانواده}

 سه حرف" ILY" را دارد که همان مخفف

 

"I Love You" می باشد ,,

 

و جالب است بدانید

 

FAMILY= Father And Mother I Love You

" این متنمو خیلی دوست دارم "

میـدونـی کـی از تـه دل میخنــدم ؟!

بعد از مدت ها ...

اون روزی کـه بهــم sms بــدی و جـواب نـدم !

زنـگ بـزنـی و تعجـب کنـی کـه چــرا جــواب نمیــدم !

و یـه روزِ دیگــه زنـگ بــزنـی و یکـی از خـانـواده ام جـواب بــده ...

بگـی : معلـوم هســت کجــایــی ؟!

بگـه: منظــورت اون مــرحـومـه ؟
دیــروز چهلمش بـود ...

و تو ... 
هه ...

ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺫﯾﻞ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪﯾﻢ

1 - ﺧﺸﮕﻞ

2 - ﺑﺎﻫﻮﺵ

3 - ﻗﺪ ﺑﯿﻦ 160 ﺗﺎ 168

4 - ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺗﺮﺟﯿﺣﺎ مزدا3

5 - ﺭﻭﺷﻦ ﻓﮑﺮ

6 - ﻣﯿﺎﻧﮕﯿﻦ ﺳﻨﯽ15ﺗﺎ 22

7 - ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ

8 - ﺗﺤﺼﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ

9 - ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭ

10 - ﮐﻢ ﺗﻮﻗﻊ

11 - ﺑﺎ ﺍﺩﺏ

12 - ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ

13 - ﺩﺳﺘﻮ ﺩﻟﺒﺎﺯ

14 - ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ

15 - ﺑﺎ ﻭﻓﺎ

ﺍﺯ ﻭﺍﺟﺪﯾﻦ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺧﻮﺍﻫﺸﻤﻨﺪﯾﻢ ﺍﻭﻝ ﯾﻪ ﺷﺎﺭﮊ 10 ﺗﻮﻣﻨﯽ ﺑﻔﺮﺳﺘﻦ ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺷﺪﻡ

ﺟﺪﯼ ﻫﺴﺘﯿﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻭﺍﺳﺘﻮﻥ ﭘﯽ ﺍﻡ ﻣﯿﺪﻡ

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻪ

ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺎﺷﯿﻢ ﮐﻪ:

ﻓﺸﻦ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ …

ﺑﺎﺑﺎﻣﻮﻥ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺎﺳﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ …

ﻣﺎﺭﮎ ﮐﻔﺸﻤﻮﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺧﺮﺵ ﮐﻔﺶ ﻣﻠﯿﻪ …

ﺯﯾﺮ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﻣﻮﻧﻢ ﺑﺪﻣﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ ﻧﺦ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﮐﺶ ﺑﺸﯿﻢ …

ﻣﺎﺭﮎ ﺗﯽ ﺷﺮﺗﻤﻮﻧﻢ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺧﺮﺵ ﯾﺎ ﻫﻨﺪﻭﻧﺴﺖ ﯾﺎ ﺗﻤﺴﺎﺡ …

ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻫﺮﺷﺐ ﺑﺒﺮﯾﻤﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺧﺮﺟﺖ ﮐﻨﯿﻢ

ﻭﻟﯽ …

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ

جایزه داره؟؟

شخصی از چوپانی پرسید "تعداد گوسفندان تو چه تعداد است؟"

چوپان پاسخ داد:

"اگر آنها را پنج تا پنج تا بشمرم چهار تا زیاد می آید

اگر آنها را چهار تا چهار تا بشمرم سه تا زیاد می آید

اگر آنها را سه تا سه تا بشمرم دو تا زیاد می آید

اگر آنها را دو تا دو تا بشمرم یکی زیاد می آید"


تعداد گوسفندان این چوپان چند رأس بوده است؟



ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ !!!....

۱ . ﺑﺒﻮﺳﯿﻢ

۲ . ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ

۳ . ﺑﮑﺸﯿﻢ

۴ . ﺑﺰﻧﯿﻢ

۵ . ﺧﻔﻢ ﮐﻨﯽ

۶ . ﺩﻭﺳﺖ پسرت بوودم

۷ . ﺷﺎﻡ ﺩﻋﻮﺗﻢ ﮐﻨﯽ

۸ . ﺑﺒﺮﯾﻢ ﺧﺮﯾﺪ

۹ . ﻓﺤﺸﻢ ﺑﺪﯼ

۱۰ . ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻨﯽ

۱۱ . ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺑﺸﮑﻨﯽ

۱۲ . ﻧﺎﺯﻡ ﮐﻨﯽ

۱۳ . ﺑﻨﺪ ﮐﻔﺸﻤﻮ ﺑﺒﻨﺪﯼ

۱۴ . ﻭﺍﺳﻢ ﻏﺬﺍ ﺑﭙﺰﯼ

۱۵ . ﭼﺎﻗﻮ ﮐﻨﯽ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﻡ

۱۶ . ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻟﻬﻢ ﮐﻨﯽ

۱۷ . ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﺮﯼ ﺳﯿﻨﻤﺎ

۱۸ . ﻧﮕﺎﻡ ﮐﻨﯽ

۱۹ . ﺑﯿﺎﯼ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ

۲۰ . ﻭﺍﺳﻢ ﮔﻞ ﺑﯿﺎﺭﯼ

۲۱ . ﻫﻤﮑﻼﺳﯿﻢ ﺑﻮﺩﯼ

۲۳ . ﺷﻤﺎﺭﻣﻮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ

۲۴ . ﻫﻤﺴﺎﯾﺖ ﺑﻮﺩﻡ

۲۵ . ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺳﻔﺮ

۲۶ . ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯿﻢ

۲۷ . ﮔﺎﺯﻡ ﺑﮕﯿﺮﯼ

ولنتاین


یــکی بـیــــــاد مـــــــخ منـــو بزنـــــــه !
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مــــــن دلــــم کادو ولنتــاین مــــی خواد !!!

اسمتو بنویس ببین چی در میاد ؟

A:با خدا

B:عشقِ همه

C:معصوم

D:با استعداد

E:خوب اما شکننده

F: احساسی برای دیگران

G: منطقی

H: آرام

I : مودب

J: لذت بردنی از زندگی

K: قابل عاشق شدن

L: با مزه

M: عالی

N: مغرور

O: ورزشکار

P: خنده رو

Q: باحال

R: غیرقابل پیش بینی

s: با احساس

T: خالص و حقیقی

U: سودمند و باهوش

V: عصبانی

W: بیخیال

X: نابغه

Y: لذت بردنی

Z:خوش مشرب

خودم:عالی_باخدا_آرام_عالی_ورزشکار_سودمند وباهوش_بااستعداد

هی یارو!!!

دیدم آشغالی،انداختمت دور...

حالاکودشدی...

فازمفیدبودن گرفتی؟


فَلـــــــــــسفه ی اصلی ِ سرماخوردگی .. اینه که ...

صــــــدات بگیره و عشــــــقت پشت گوشی بگه: الهی قربــــونِ صدات برم که گرفــــته

ﺳﯿﺐ ﺑﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﺁﺩﻡ ﻛﻪ ﺭﺳﯿﺪ، ﺷﺪ ﻫﺒﻮﻁ!

ﺑﻪ ﻧﯿﻮﺗﻦ ﻛﻪ ﺭﺳﯿﺪ، ﺷﺪ ﻛﺸﻒ ﺟﺎﺫﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ!

ﺑﻪ ﺍﺳﺘﯿﻮﺟﺎﺑﺰ ﻛﻪ ﺭﺳﯿﺪ، ﺷﺪ ﺍﭘﻞ!

ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﯿﺪ، ﺷﺪ ﺗﻨﺒﺎﻛﻮ!

ﯾﮏ ﮐﻠﯿﭙﺲ ﺟﺂﻥ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ...

ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ : ﺍﻋﺪﺍﻡ !!!

ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ !!!

ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ

ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ !!!

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ !!!

ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ !!!

ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍﻣﺎ ...

ﻫﺮ ﺷﺐ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯿﺪﯾﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ...

ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺑﻨﺪ : ﺑﯿﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭﻗﺘﺸﻪ !!!

ﺗﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﻫﺎﺷﻮ ﻗﻔﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ !!!

ﺟﺎﺋﯽ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ !!!

ﺍﻓﮑﺎﺭﺵ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ !!!

ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺳﮑﻮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ .

ﻗﺎﺿﯽ : ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ ؟

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﻐﻀﺶ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﺘﺮﮐﯿﺪ .

ﮐﻼﻩ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺵ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺗﺎ ﺟﺎﺋﯽ ﺭﻭ ﻧﺒﯿﻨﻪ !!!

ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺩﻭﺭ ﮔﺮﺩﻧﺶ !!!

ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﺵ !!!

ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ !

ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﮐﻤﮏ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﺵ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪ !!!

ﺩﺍﺩﺳﺘﺎﻥ : ﺑﯿﺎﺭﯾﻨﺶ ﭘﺎﺋﯿﻦ !!!

ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﭘﺎﺋﯿﻦ .

ﺩﮐﺘﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺖ :

ﺁﻗﺎﯼ ﺩﺍﺩﺳﺘﺎﻥ !!! ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺱ !!!!!

ﮔﺮﻭﻫﯽ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺭﺳﯿﺪﮔﯽ ﺷﺪﻥ !!!

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﯿﻬﻮﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ !!!

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﻣﺸﺨﺺ ﺷﺪ ﮐﻪ

ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﮐﻠﯿﭙﺲ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ !!!

ﺑﻌﻌﻌﻠﻪ !!!

ﻭ ﺑﺪﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﮐﻠﯿﭙﺲ ﺟﺂﻥ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ ...

ﮐﻠﯿﺪ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﮐﻠﯿﭙﺲ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ نکنید ...

درباره من!

الله وکیلی ﻧﻈﺮﺗﻮﻥ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﻦ ﭼﯿﻪ ؟
۱- ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﻢ
۲ - ﺧﯿﻠﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﻢ
۳- ﻋﺎﻟﯿﻢ
۴ - ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺍﻡ
۵- ﻫﻤﻪ ﻣﻮﺍﺭﺩ
ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺷﯿﺪ ، ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﭘﺬﯾﺮﻡ


ﺍﯼ ﮐﺴﺎﻧﯿﮑﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻭﻟﻨﺘﺎﯾﻦ کسیو ﻧﺪﺍﺭﯾﻦ . . . .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

ادامه نوشته


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

گلواژه های جدید و ماندگار از دیدگاه بزرگان | گروه اینترنتی مرداب

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.

اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.

طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی

است. 

اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند:...

فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟ 

دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد،

خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.

اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.

وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم...

می‌گویند :

زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر

می‌رسند.


بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛

سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.

اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.

زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...

مکالمات خيام با دوس دخترش :

دوس دخترش : کجايي عجيجم ؟


خيام :

ماييم و مي و مطرب و اين کنج خراب

جان و دل و جام و جامه در رهن شراب


دوس دخترش : مشروب !؟ مگه تو نگفتي من نماز ميخونم ؟ :|

خيام :

مي خوردن و شاد بودن آيين من است

فارغ بودن ز کفر و دين، دين من است


دوس دخترش : با کيا هستي حالا ؟ 

خيام :

فصل گل و طرف جويبار و لب کشت

با يک دو سه دلبري حوري سرشت


دوس دخترش : آدرس بده ببينم ! بيام بزنم دهنشونو صاف کنم !

خيام :

راه پنهاني ميخانه نداند همه کس

جز من و زاهد و شيخ و دو سه رسواي دگر

دوس دخترش : انقد مشروب بخور با دوستات تا بميري ! 

خيام :

گر مي نخوري طعنه مزن مستان را

بنياد مکن تو حيله و دستان را

دوس دخترش : برووووووووو بميرررررررررررر

خيام

چون مُرده شوم خاک مرا گم سازيد

احوال مرا عبرت مردم سازيد 

نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد

آیا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می کرد را شنیده اید؟...


مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت.

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده

از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای

شهوت.


گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و

اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد.

دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.


از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه

کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا

به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت

مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان

خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار

گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با

تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم

بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.


نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او

دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.


او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که

دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در

راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز

خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت

خدا مشغول گردید.


شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام

روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار

گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.


نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن

کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟


عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش

پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام

کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از

او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.

وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه

آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار

کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.


رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او

شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و

نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.


مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را

ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد،

پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و

آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت

بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر

پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.



نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن

استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من

شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات

بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند...

تا حالا دقت کردین ؟

ما به بانک اعتماد میکنیم و ، پولامون و میزاریم توش ..!!

ولی ! بانک به ما اعتماد نداره و حتی ... خودکارش رو با زنجیر میبنده .!!!!!!

برخيز ز خواب تا شرابي بخوريم

زان پيش که از زمانه تابي بخوريم

کاين چرخ ستيزه روي ناگه روزي

چندان ندهد زمان که آبي بخوريم

حکیم خیام نیشابوری

نه از افسانه می ترسم نه از شیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از آتش نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن 
نه از پیمانه می خوردن 
خدا را می شناسم از شما بهتر 
شما را از خدا بهتر
خدا از هرچه پندارم جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم 
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم
نه کس با من ...
بگو موسی بگو موسی
پریشان تر تویی یا من

قابل توجه دخترای Single ! ! !

.
.
..
....
با توجه به فصل پاییز و هوای 2نفره و بارونی:
.
.
.
اگه میخوای زیر بارون باهات قدم بزنم:شارژ 2000تومنی،
اگه دستتم بگیرم:شارژ 5000تومنی،
اگه حرفهای عاشقانه ام بزنم:شارژ 10/000تومنی،
اگه تا خونتونم همرات بیام:شارژ 20/000تومنی،
اگه چتر هم از خودم باشه 2500 تومن بیشتر میگیرم
در آخر اگه ازت خوشم اومد دفعهء بعد نصف قیمت حساب میکنم ... :))


گاهی دوست داری غــافلگیر شــوی،

مثــلا بفهمـــی

یکـــ نفـــر آن دور دورهـا،

آنجـا که فـــکرش را هـــم نمیـــکردی،

دوســـتت دارد..! 


اهـل پنهـان کـاری نیستـم اعتـرافـ میکـنم :

زمـانـی دل ِ یکـی را سوزانـدم حـالـا 
یکـی ...

یکـی ...

یکـی ،
دلـم را 
میـسوزانـند

ﺯنه ﺑﭽﺸﻮ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﺍﻳﺸﺎﻻ ﺑﺮﻯ ﺯﻳﺮ 19 ﭼﺮﺥ










ﭘﺴﺮﺵ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ ﻧﻨﻪ ﺧﻴﻠﻰ ﺑﻴﺮﺣﻤﻰ ﺯﺍﭘﺎﺳﺸﻢ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺮﺩﻯ


يه بار ، از خدا يه دوچرخه خواستم ،

اما بعدش فهميدم که خدا اصلا کارش چيز ديگست ،

پس يه دوچرخه دزديدم و به جاش از خدا خواستم که منو ببخشه !


بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد.

شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

و من بزرگ شدم.

اما ، هیچ کس حقیقت مرا نشناخت

جز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه می گفت:

گوساله ، بتمرگ!!

حـــــواسمون بـــــاشه دل آدمه!

شـــــیشه نـــــیست کـــــه روش هـــــا کـــــنیم

بـــــعد روش قـــــلب بـــــکشیم

و

وایـــــسیم آبـــــ شـــــدنشو نـــــگاه کـــــنیم

و کـــــیف کـــــنیم!

رو شـــــیشه ی نـــــازک دل آدمـــــا

اگـــــه قـــــلب کـــــشیدی...

بـــــاید مـــــردونه پـــــاش وایـــــسی!