
به نــام خــدای مهــربــون
سـلام .....سـلام
ســلام دوسـتای گلــم
خوب هستین؟ 
دلم براتون تنگ شده بود
با شروع درس و مدرسه دیگه کمتر می تونم به وبلاگم سر بزنم

فرا رسیدن ماه محرم رو به همتون تسلیت می گم
محرم، ماه ایثار و از جان گذشتگی است! 
ماه عشق و شور و فریاد است! 
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است. 
عزاداریهاتون قبول باشه دوستای خوبم
بچه ها توی مجله رشد یک داستان قشنگ درباره ی روز
عاشورا خوندم
دلم می خواد داستانشو برای شما هم بگم
" گم شدم!پیدا شدم "
روز عاشورا است. کوچه و خیابان شلوغ است.
پدر و مادرم گم شده اند. اما من نمی ترسم! کنار درختی
می ایستم. به آدم ها نگاه می کنم.چه قدر
زیادند!
همه لباس های سیاه پوشیده اند.سینه می زنند،
گریه می کنند.
طبل هادام دام می کنند.
زنجیرها جیرینگ جیرینگ می کنند. یک نفر شعرهای غمگین
می خواند و "حسین،حسین" می گوید. تشنه ام می شود.
گریه می کنم. خانمی به من یک لیوان آب می دهد. آب را
نمی خورم. آن را به درخت تشنه ای که کنار من ایستاده
می دهم. درخت، خوش حال می شود.شاخه هایش را
برایم تکان می دهد.
یک دفعه پدرم پیدا می شود.من را بغل می کند و می بوسد.
مادرم هم پیدا می شود.او به من خرما و شربت می دهد.
بعد،همه با هم به خانه می رویم و قیمه ی نذری می خوریم.
قیمه ی نذری چه مزه ی خوبی دارد!

دوستای مهربونم منم توی این روزا با بزرگترهام توی مراسم
عزاداری امام حسین (ع) شرکت کردم و خیلی بیشتر با
امام حسین و واقعه ی کربلا آشنا شدم ولی روز عاشورا
نتونستم جایی برم مسموم شده بودم و حالم خیلی بد بود
و مجبور شدم توی خونه بمونم البته توی خونه تنها نبومدم
خاله جونم و دختر خالم هانیه کوچولو هم با من بودن
بهتون گفته بودم خدا به من یه دختر خاله ناز داده
همین هانیه کوچولو رو می گم

چند وقت ندیده بودمش
اینقده بزرگ و با مزه شده بود

خلاصه این چند روز تعطیلی علاوه بر این که عزاداری رفتم
با هانیه کوچولو هم سرگرم بودم
خیلی ناز و با مزه شده مخصوصا" وقتی گرسنش می شه

خوب دوست جونیای عزیزم از پست امروزم خوشتون اومد؟
یک خبر دیگه این که فردا یعنی ۱۹ آذر ماه تولد وبلاگمم هست 
دوستتــــون دارم 
خدا نگهـدار