سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!بعد3روز اومدم!!!
دیروز دوست مامانم مراسم داشت رفته بودیم اونجا
ینی روضه ی حضرت رقیه بود
منم که شده بودم مسئول بردن چایی ها
لیلا(دوست مامانم) سریع اومده میگه واااااااااااااای مهسا چقدر عوض شدی
بزنم به تخته خیلی عوض شدی
من: بابا ادا درنیار لیلا من همونم دیگه
لیلا:نه مهسا اصلا امروز یه جور دیگه شدی
بزار برم واست اسپند بیارم چشت میزنن
رفته تو یه دستمال کاغذی اسپند گذاشته داده بزارم جیبم!!!
.
.
خیلی شلوغ بود ینی دیگه تو خونه جا نبود تو راه پله هاهم ادم بودن
اصلا چایی بردن خیلی سخت بود
منم که تاحالا از این کارا نکردم
دیگه گفتم من نمیتونم ببرم یا باید بریزم مردم رو بسوزونم یاهم چایی نخورن دیگه
اونیکی دوست مامانم میگه:مهسا سینی رو بگیر دستت بگو هرکی چایی میخواد
بیاد برداره!!
دیگه اخرش دست به دست گرفتیم بردیم چایی ها رو
خوبه هماهنگم میکردن
یه مامانم دوستی داره البته مسن بود60 سالش بود
گفت تو نیا سینی رو بده من بدم خودشون بردارن
بعد مردمم که یکی یکی برمیداشتم سینی رو دس به دس میدادن
سینی رفت تو وسط جمعیت گم وگور شد
این دوسته مامانمم خیلی ادم شوخی بود داد زده:آی بالا نگفتم که دیگه
سینی رو ببرین خونتون بدین بیاد
ینی بمب خنده بود هااااااااااااااااااااا
بعد بلند میگه :هرکی چایی نخورده انگشتشو بلند کنه!!!
اصلا یه وضعی بود!!!
تو مراسمم بیشتر دوستای مامانم بودن ینی همشون دوستای مامان بودن
منوهم که ندیده بودن
مامان که معرفی میکرد اصلا تعجب میکردن!!!
یکی به مامانم گفته بود:من فک میکردم شما خودت دختری (ینی مامانم دختره)
کلا دیروز خیلی خوش گذشت
نمیشه همه شو اینجا تعریف کرد
کلا دوستای مامان من باهم خیلی صمیمی هستیم همشونم اخره باحالی ن
طوری که درسته همشون همسن مامان یا حتی بزرگتر از مامانم هستن
ولی من بااسمشون صدا میکنم مثل لیلا
یا باهاشون خیلی راحتم
.
.
.
امروز امتحان ژنتیک داشتیم
من چون دیروز اونجا بودم درست حسابی نخونده بودم
ورقه هارو که داد من سنگ کوب کردم!!!
ینی اطرافم رو نگاه میکردم همه مینوشتن من نشسته بودم
دیگه داشت گریه م میگرفت هااا
نامرد همشو مفهموی و مسئله داده بود
تو کلاس سوالای ابتدایی حل میکنه تو امتحان در حد دکتری میده!!!
خدا خیرش بده یکم به جلویی م نگاه کردم یکم دستمم اومد
شروع کردم خودم نوشتم
ینی کافی بود استارتشو بزنم!!!
زهرا بغل من نشسته بود اون زود نوشت داد رفت بیرون
اول از زهرا کمک خواستم گفتم 4 دیدم اونم به من میگه 2
اصلا از اینا ابی واسه ادم گرم نمیشه
خودشونم اول امتحان میگفتن مدیونی اگه نرسونی!!!
یکی از پسرای کلاس ما ظاهرا اون عقب شلوغی میکرد
اورد نشوند جای زهرا
منم سرمو برگردوندم ببینم کیه که دیدم به این که علی اغاس!!
همزمان یه لبخندم ژکوند تحویل هم دادیم
همون جا که نشست سریع دیدم روی یه تیکه کاغذ جواب یه سوالی رو مینویسه
بعد دیدم درعین ناباورانه کاغذ رو مچاله کرد پرت کرد اونور کلاس به دوستش
بعد دیدم داره صدا میکنه
خانم....
دیدم با انگشتاش 4رو نشون میده
گفتم منم تو اون موندم
پشت سرو جلوی اونم 2تا لیلاها نشسته بودن
یکم ورقه لیلا رو نگاه کرد دید اون نوشته
ولی چون ماهر4تامونم تو یه تیپ هستیم ینی با پسرا زیاد کاری نداریم
و غرور هم از سرو رومون میباره
البته یکمی جز من که گاهی ضایع یا جواباشونو به طور خنده داری میدم
این علی اغا به من اشاره کرد گفت:
من کاغذ رو میدم به ایشون(لیلا) شماهم بهش بگو بنویسه بده
ینی منو واسطه قرار میداد میدونست لیلا به حرفش گوش نمیده
منم گفتم:اون به کسی تقلب نمیده
اینم خندید
بعد خیلی ناباورانه دیدم لیلا دستشو از طرف دیوار اورد عقب که کاغذ رو بگیره
ینی من خودم از تعجب مونده بودم!!!
همین که برگشتم دیدم پسره جلویی کاغذ رو گذاشت رو میزم
5 رو واسم بنویس!!!
بسم الله...
کلا این پسره گروه سلولی هست از این پسرای چاق ؛خپل موفرفری هست
شبیه خرس تنبل هاس!!همیشه هم دیر میاد سر کلاس
بدبختانه تو لیستم نفر قبلی من هس واین ینی من امتحانامو با این میوفتم
اینم که خِنگ!!!
خولاصع!!!باهمکاری منو علی اقا سوالا رو نوشتیم ینی اصلاح میکردیم
قشنگ ورقه رو گرفته جلوی من سوال6 درسته خانم.....
من:اره
سوال1 چی؟
من :اره...
اینجوری اصلاح میکردیم
خودشم هر 2تامونم بزرگ نوشته بودیم از 2متری هم جوابا دیده میشد
بدم میاد از ادمایی که ریز و کوچیک مینویسن!!!
که تو سوال 5 موندیم اون یه جور دیگه نوشته بود منم یه جور دیگه
اون مال خودشو نشون داد که استاد گفت :غلطه
مال منو اومد نوشت
نه من دیدم داره جزوه رو پاره میکنه بعد همون تیکه کاغذ رو انداخت بغل
من بیا 5رو بنویس
ای وای منم هول شدم یه نگاه به اینور اونور کردم دیدم استاد داره نگاه میکنه
کاغذ رو انداختم زمین
گفتم من نمیتونم ورقه رو نشون میدم خودت بنویس
ینی 2تامونم از خنده مرده بودیم هااااا
جواب منم نوشت نشون داد که استاد گفت یه قسمتش غلطه
ینی راحل درست بود جوابارو ضرب نکرده بودم
اغا آی ورقشو لاک میزد مینوشت هاااا منم جاتون خالی فقط قلم خورد کردم
ورقه با چرک نویس اشتباه شده بود
سریع بهش اشاره رو دادم نشون داد ورقه رو نوشتم
دیگه اخرای کلاس همه رفته بودن ما 4نفر مونده بودیم
من و این که تو کارمون بودیم
ینی تو کلاس خالی هم تقلب میکردیم!!
الان بحمدالله فک کنم 5 رو بگیرم
درصورتی که اول هیچ 1 هم نمیگرفتم!!!!
حالا که بیرون اومده بودیم لیلا میگفت کاش تااخر مینشستم منم 5رو مینوشتم
به زهراهم گفتم واسه چی زود داری رفتی بعد گفتم نه خوب زود پاشدی
باعث شد که اون بیاد سرجای تو بشینه
به زهرا میگم:تو اگه بودی تقلب نمیکردی که به پسره همین علی تقلب میدادی
زهرا:مونده طرفم کی باشه
من:بیا تو حالا دنبال طرفت میگردی بابا بخدا من غرورم 5برابر توهس
ولی تو امتحان غروره جواب نمیده غرور داشته باشی 5نمره پریده رفته
انصافا این علی اغا درسته سرووضعش به ماها نمیخوره
موهای تیغ تیغی و... ولی خیلی حرف گوش کنه
مخصوصا من هرچی بگم میگه:چشم!!
تو امتحانم هم قشنگ نشون میده هم میرسونه ماهم که بهش میرسونیم
ولی امان از دسته اون یکی دوستش همون بهنام!!
یه ریز فقط حرف میزنه چیزی هم نمیتونه بگه فقط تقلب میگیره
بیشتر ادمو کلافه میکنه!!!
فقط یه مشکلی که پیش میومد این بود که ایشون اهل همدان منم که تبریز
اون فارسی میحرفید من ترکی!!!
موقعی که مینوشت هی دارم صداش میکنم اغا مگه بدونه
یادم رفت موقع خروج یه تشکر حسابی ازش بکنم
بعضـــى اتفــــــاق هــــــاى خــوبــــــ ،
اونقــــــدر دیـــــــر مى افـتــــــن ...
كــــــه بایــــــد رو بــــــه آسمـــــــون كـــــــرد ...
و گفــــــت : وقتــــــــش گذشــــــــت

