ناشناخته
گاهی می نشست
و خودش را بین قصه ها گره می زد
حرف که می زد
همه ی پل های پشت سرش خراب می شد
و سایه ها دست بند به دست می ایستادند
اما آفتاب وقت ملاقات نمی داد
بوی کاغذ کهنه
طاهر از خودش می پرسید
لنگه های در انباری که باز می ماند
هیچ صورتی حال بند انداختن ندارد
چقدر به قبرکن ها بگویم صدای بیل درنیاورند
زندگی هنوز از عمق این چاه نشت می کند
نبودن سردخانه که همیشه مایه ی دلگرمی نیست
کاش یکی از ما می فهمید
روحی که دفنش کرده بودیم
دنبال جنازه کسی نبود
فقط می خواست قدمهایش را برای تشییع فردا تنظیم کند......