ناشناخته

شبیه هیچ کابوسی نبود 

گاهی می نشست 

و خودش را بین قصه ها گره می زد

حرف که می زد 

همه ی پل های پشت سرش خراب می شد

و سایه ها دست بند به دست می ایستادند  

اما آفتاب وقت ملاقات نمی داد   

بوی کاغذ کهنه 

طاهر از خودش می پرسید

لنگه های در انباری که باز می ماند  

هیچ صورتی حال بند انداختن ندارد

چقدر به قبرکن ها بگویم صدای بیل درنیاورند

زندگی هنوز از عمق این چاه نشت می کند

نبودن سردخانه که همیشه مایه ی دلگرمی نیست

کاش یکی از ما می فهمید 

روحی که دفنش کرده بودیم 

دنبال جنازه کسی نبود 

فقط می خواست قدمهایش را برای تشییع فردا تنظیم کند...... 



خیانت

نمی دانستم اگر رگم را بزنم 

خون سرخ به تو وفادار می ماند

و به من خیانت می کند

به دستهایم بگویید

قطره ای که در مسیر گم شده بود

آماده ی دریا شدن است 

و سخاوت را از قلبهای منفجر می پذیرد......!

یکی از میان همه

لکنت های مجازی هجوم آورده اند

 بر بیمارستان حکمت و میدان شهدا 

 کاش می دانستی 

 از خانه تا گهرباران چند ابر ایستاده است

تا مشق های نیمه کاره ات تشییع شوند

 و روزنامه های محلی چقدر منتظرند

 تا اوقات فراغت تو را پر کنند

 از این دکه تاریک پیداست 

که هیچ صفحه ای عاشق تیترت نشده است 

مگر آنکه ستون حوادثش به روز باشد

 این دستمال سفید را بگیر 

و چشمهایت را پاک کن 

 سادگی وداع با تو از احتمال اشک های ما بیشتر است

 شاید قمقمه هایت برای آخرین ماموریت خالی مانده اند....

وداع.....

به جمع شوریدگی هایم خوش آمدید

سلام....

سلام بر درد....

 سلام بر عشق.....

سلام بر مرگ.....

 باز هم داغ عزیزی از دست رفته و باز هم رنجی ناتمام.......

جابر معافی از میان ما رفت

سرپرست خبرگذاری فارس در مازندران 

آهسته و بیصدا 

با پاهایی خسته از ماراتن خبر 

که امروز برای رفتن به آرامگاه تردید داشت

شاید نگران چشمهای عرفان و هستی بود 

شاید نگران چشمهای بی فروغ همسرش 

 و یا شاید نگران چشمهای منتظر مردم....

امروز را به خاطر خواهم داشت 

به خاطر همه خوبیهایی که در او جمع بود 

 و به خاطر همه بدیهایی که او را از پای درآورد......

بازیگر

کنار مژه ام که می نشینی 

 دیگر به چشمهایم اعتمادی نیست 

عکس های یادگاری فقط نقش بازی کرده اند 

واین سبابه که جا مانده است روی لبهایت 

 نه خطوط راست این دیوار و نه منحنی لطیف پنجره ها 

 جای هیچ چیز را عوض نمی کند 

به جز جادویی که آن هم به سرنوشت دچار شده است

از کلاه شعبده هم که بیرون بپری  

 به تابلوی سکوت می مانی که از ندامتگاه دائمی ام آویزان است!!! 

 

بدرقه 2

ماهی ها رد دریا را گم کرده اند 

 و من نشانی شعرهایت را 

 حالا که تو شوق رفتن داری 

 من با دستمال بدرقه ای کنار ساحل می ایستم 

 و لنگر انداختن را از کشتی ها یاد می گیرم 

 ماهی ها دریا را خواهند بخشید 

 و شعرهایت گستاخی ام را ......!

مجرم

آخرین پادشاه را کشته ام 

آنهایی که تعقیبم می کنند 

آزادند عکسم را به دیوار بچسبانند 

یا اثر انگشتم را به اداره ی آگاهی بدهند

 فقط یک سر بریده می تواند 

وراثت پدرانم را قطع کند

مردمی که با گنجشکها حرف می زنند 

 جایزه ی بزرگ را به قبیله ام خواهند داد......

زبان الکن

زبان تازه ای خلق کرده ام 

شبیه دهانی که به مرخصی می رود

 کتابهای کودکی ام را از من بگیرید

تا انگشتانم طور دیگری ببینند

 این نامه از متن دردی متفاوت می کشد

 به من کلمه ای بدهید 

هارمونی سکوت شعر بلند می خواهد 

شاعری با هجاهای تازه کشف شده زیر چرخ الفبا گیر گرده است!

بدون رواج

همه ی فلسفه های پیچیده ی دنیا از سکه می افتند

وقتی که اتحاد عاقل و معقول با انبوهی از کلمات به هم می ریزند 

و این کتابهای نادان که مدام می گویند 

 حجم ندارد .....

وزن ندارد .....

دست خودشان نیست 

 روزی جنون این واژه های سنگین دامن همه را خواهد گرفت 

 به جز زنی که مدتهاست لبه ی اندوهی ژرف ایستاده است.....

توافق

به من تکیه کن 

پشت تو را باد با خود برده است

شاید همیشگی ترین قصه ها از شانه های من بروید 

با دستهای تو که خاک گرم کوچه را بر پیشانی آسمان می کشد 

نگاه کن 

 به انتظار فصل کوچ نشسته ام 

 تا هر جا که پنجره ای نیست چشم های پاییزی تو را بدرقه کنم 

به تو تکیه می کنم 

 پشت مرا هم باد با خود برده است 

اما خدا هر روز برای شانه های ما دست تکان می دهد!