🌿دُخـــتِ بــَهــٓـار🌿

روزمرگی هامــــ♥

صفحه اصلي | عناوين مطالب | تماس با من | پروفايل | قالب وبلاگ



بی حسی

نمیدونم این حال بدیا کی قراره تموم شه

نمیدونم تا کجاادامه دارن

من دیگ ب مو بندم برای ادامه زندگی

برای دووم اوردن

هیچی عمیقاخوشحالم نمیکنه

یوسف منطقی ترین و بهترین وقشنگترین گزینس برای ادامه زندگیم ورژن پسرونه خودمه یجورایی انگار خودمه

اما حسی ک دوماه اول بس داشتم رو ندارم

یه بی حسیه ک نمیدونم بخاطر شرایط الانه بخاطر ارامبخشیه ک میخورم بخاطر رابطمونه

الان اصلا تو موقعیتی نیستم ک تصمیم بگیرم برای زندگیم

برای اینک میخام کنارش بمونم یا نه

اینک هیچی خوشحالم نمیکنه رو مخمه

امیدوارم حال هممون ب زودی خوب شه

دیگ امیدی هم ندارم گرچه

این روزا لبه یه پرتگاه وایسادم ک همش ب سرم میزنه بپرم

یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 23:46 توسط زهـــرا

حالم خرابه مص همه مردم کشورم

مرسی از همه کامنتاتون ،نمیتونم جواب بدم الان تو این موقعیت

انقد داغونم ک فقط گریه میکنم ثانیه ب ثانیه این روزا

انقدر عزا ریختن ب سرمون ک حتی فرصت عزاداری نداریم

میخاسم این پست اینجا ب یادگار بمونه از این روزای سیاه

امیدم ب ازادی ب فردا ب نور ب روشنی داره کم میشه

هرشب با یوسف برنامه میچینیم برای فردای ازادی

سه چارماهی هست ک رفتم تو رابطع همه چیز اوکیه ولی دارم بااین حال بدم اونم اذیت میکنم...

من ک دیگ نمیتونم باور کنم خدایی هست و میبینه

ولی خورشید این سرزمین که تا همیشه زیر پرچم اشغال نمیمونه

نور ب تاریکی پیروز میشه

حال منم خوب میشه

چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 21:47 توسط زهـــرا

روزای سخت سوگواری

الان تقریبا 4-5 روزه ک تو فکرشم همش تو فکرشم ن اینک بخام برگرده من واقن ازش دل بریدم ولی ناراحتم

و ب معنای واقعی کلمه دل تنگ

دوشبه دارم خواب میبینم برگشته ولی خب امشب تصمبم گرفتم برم سراغ لیستم،دکترگف ی لیست بنویسم ازکارایی ک باعث شد ازش جدابشم

ی لیست طولانی و بلند شد ولی خب طبیعیه از لای شش سال و شش ماه رابطه چنین لیستی بیرون کشیدن اک میخاسم خوبیاوقشنگیارو بنویسم شاید چن برابراین میشد ولی فلا واسه اینک فراموشش کنم و جلوی خودمو بگیرم ک نرم سمتش ب این لیست بدیا نیاز دارم

نمیدونم چرا تواین وضعیتم اونم هشت نه ماه بعد جداییمون،مینا میگ تازه بعد یسال یادت افتاده ولی من میدونم توموقعیت بد و سختیم،چن روزه دوباره دارم گریه میکنم براش اونم بااین وضعیت بینیم ک دکترم گفته گریه سمه برام...

میدونم چرا افتادم تو این وضعیت بعد اینهمه وقت،بخاطر اون گروهه بخاطر اون دختراییه ک دیدم کنارشن...

باید روزی چن بار این لیستی ک نوشتمو مرورکنم...

یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 11:54 توسط زهـــرا

ب وقت۳۰آبان۱۴۰۳

هفت سال گذشت

ازاینک هفت سال پیش توچنین روزی بت گفتم دوستت دارم پشیمون نیستم..

هفت سال باتموم اتفاقای خوب و بدش گذشت تا من و تو کنارهم قدبکشیم و بزرگ بشیم و بشیم آدمای امروز

هرچند این دوتاآدم بزرگ الان دیگ سلیقه هم نیستن ولی خب کلی روزوخاطره کنارهم داشتیم ک باعث میشه هروقت اسمت میاد،حس بدی ازت نگیرم و نتونم درمورد بدبگم...فک میکنم بهترین تعبیربرای رابطه تموم شدمون همین باشه ک من و توکنارهم قد کشیدیم و بزرگ شدیم...همین

اینهمه بی تفاوتی و بی حسیم میترسونتم

پنجشنبه یکم آذر ۱۴۰۳ ساعت 1:12 توسط زهـــرا

موهامو زدم

ینی خییلی هم زدم

۲۸آبان...

الان۲۹آبانه

همه یادگاریاتو امروز جم کردم

بهشون حسی نداشتم ولی میخاسم خلوت ترشه اتاقم

چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳ ساعت 2:1 توسط زهـــرا

خاطرات

وسط اینهمه عروسکی ک من دارم،دلا امشب گیرداده بود ب اون عروسک صورتیه،همونی ک اولین هدیه ات بود فک کنم توماه اول رابطمون...وقتی دادش بغلم یهو همه خاطراتش آوارشد روسرم...

یادته عکسشو گذاشته بودی پروفایلت پرسیدم چیه این گفتی براتوگرفتمش،فرداش تودانشگاهمه بچه ها مسخرت میکردن ک عکس ی عروسک صورتی گذاشتی روپروفایلت و فقد من جریانشو میدونسم..

بعد ماه ها یادت افتادم و همونجاوسط پذیرایی پیش همه عروسک ب بغل با یاداوری این خاطرات گریه ام گرف

چی ساختی ازین دخترعاشق...من آدم رفتن نبودم تومجبورم کردی

یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ ساعت 1:50 توسط زهـــرا

اتمام استرس

امروز اسپیلنت بینیمو برداشتم،بخیه هامم کشیدم

ازقبل بهتروجم وجورتره ولی اونقدی ک دلم میخاس قوس نداشت

درستع هنو ی هفته گذشته وجانیفتاده ولی دیگ قوسش ک تغییرنمیکنه☹️

ب هرحال نباید اونقد استرس میکشیدم،ارزششو نداشت

خداروشکرخوب پیش رف تاقبل رفتن تامرز سکته پیش رفته بودما

همش نگران بودم چیزی اوکی نباشه ولی خوب بودهمه چی جز قوووسش😂😂🤦‍♀️

بعدش رفتم تولد دلا و خوش گذرونیم تاالان ک‌برگشتم خونه

این جوجه خیلی شبیه عکساییه ک از بچگی خودم دیدم،یجور عجیبی دوسش دارم،عشق عمشه دیگ

بشدت احساس راحتی خیال دارم...

جمعه یازدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 0:44 توسط زهـــرا

شبای مضخرف

این شبا بخاطز ساعت داروهام همش بیدارم تاصب

ینی خواب و بیدار،ی هفتس درست نخابیدم

این دوسه شب اخیرم ک خارش بخیه وپانسمانمم اضافه شدن

وهمه اینا باعث میشن بیکاروبی حوصله بشم

امشب رفتم پستای قدیمی وبموخوندم

چقد احمقانه دوسش داشتم،چقدربچگانه باورش داشتم

آدمی ک مدعی بود جونشو برام میداد،بااینک میدونه تو چ‌وضعیتیم حتی ی پیام نداد ک حالمو بپرسه

ازینک هنوز بعد 7ماه جدایی ازش انتظار دارم ازخودم شاکی ام

با ولش کن زندگیتو کن بزاراونم زندگیشو بکنه

نمیخام برگرده ینی اون آدم دیگ تو زندگیم جایی نداره ولی گاهی دلم برا اون حسای واقعی ک بش داشتم و‌گند زد توش تنگ میشه

وقتی میدونم شاید دیگ نتونم انقد احمقانه کسیو باورکنم و دوس داشته باشم

پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 0:30 توسط زهـــرا

من جدید

اینک بعد سالها برگشتم وبلاگم و تصمیم گرفتم وبلاگ نویسی رو ادامه بدم دلیلش اینه ک ب شدت آدم تایپی هسم،دوس دارم همه چیو بنویسم ولی خب خیلی وقته کسی تو زندگیم نیست ک بخام براش بنویسم

دوستا و‌رفیقامو محدود کردم درواقع دوستیامو محدود کردم و تمرکز کردم رو خودم،رو آیندم،امسال ینی تو این دوسه ماهی ک گذشت موفق شدم مهر نظام مهندسی معماریمو تو صلاحیت نظارت و اجرا بگیرم و‌بشم خانوم مهندس

تلاش کردم بیشتر کارکنم تو هزینه هام صرفه جویی کنم و پول پس انداز کنم و ب غلط بینیمو عمل کردم...

تونسم ی رابطه سمی و ی ادم تاکسیک ک همیشه ترس از دست دادنشو داشتم رو کنار بزارم وی دور از تصورخودم تونسم ماه ها به تنهایی باخودم زندگی کنم وبنظرخودم زندگیم ی لول اومد باالاتر

ازینجا ب بعدشو نمیدونم ک چی میشه

فقط میدونم من تمام تلاشمو کردم ک ازخودم ی دختر مستقل وقوی بسازم و تااینجا موفق بودم...

چهارشنبه نهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 23:27 توسط زهـــرا

شب پر استرس

فردا قراره برم بخیه هامو بکشم و اسپیلنتمو(گچ) رو بردارم

خیلی استرس دارم،امیدوارم همه چی خوب پیش بره

وای ینی میشه برگردم ب زندگی عادی...

خسته ام

کاش هیچوقت اینکارو نمیکردم

چرا زندگی دکمه کنترل زد نداره

چهارشنبه نهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 23:19 توسط زهـــرا

حال روزای بعدجراحی

بعد مدتها سلام...

چقدر دلم برای نوشتن اینجا تنگ شده بود...

🔸🔸🔸

الان پنج‌شبه ک درست وحسابی نخوابیدم و نمیدونم این وضعیت تاکی ادامه داره

برای من ک هرروز بیرون ومشغول بودم،ابن پنج روز خونه و بیکارموندن،شکنجه اس

ب شدت کلافه و خسته ام...

کاش دکمه غلط کردم داشت و میشد برگشت ب یک هفته قبل

چهارشنبه نهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 2:9 توسط زهـــرا

دوست دارم بنویسم تا بمونه به یادگار...

خدایا شکرت برای همه اتفاقای خوب زندگیم

برای حالع خوبمون...

خدایاشکرت...

خوشیاتون مستدام

...۱۶دی۱۴۰۰...

پنجشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۰ ساعت 1:2 توسط زهـــرا

ما تو یک قدمی رسیدن بهمیم...😍

مینویسم ک ب یادگار بمونه از دی پارسال ک حرف عقدمونو زدی 

تااین روزا ک تو تکاپو اوکی گرفتن از خونوادمیم...

خیلی زود تموم میشه این فاصله ها،من مطمینم

 

سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 1:52 توسط زهـــرا

اگر روزی فهمیدی پشت دوستت دارم های رابطه ات،

دلیل است، منطق است، دِین و انجام وظیفه است،

مثل دکمه ی لقِ پیراهن که با چنگ و دندان می ایستد،

نباش...

فقط همین....

سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 0:58 توسط زهـــرا

امروز تولدمه...

تموم شدن 22 سالگی با تموم اتفاقات قشنگی که تو سال گذشته برام رخ دادن

من مطمینم که امسال سال ساختن و رسیدنه و کلی اتفاق خوب قراره برام بیفته

اما دلتنگی و این حال گرفته الانم رو نمیتونم پنهون کنم

یه دنیا دلم تنگه....

شنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 18:38 توسط زهـــرا

اولین دلتنگی۱۴۰۰

حتی اگ ۲۴ساعتم پیشت باشم،بازموق رفتن دلتنگتم

امروز اولین روز۱۴۰۰ک تنهامیشم

تامیام عادت کنم ب اینک کمترباشی،میای 

تامیام ب بودنت عادت کنم،میری

الان اصن یادم نیس قبل این ی هفته چجوری زندگی میکردم

و وقت میگذروندم

دارم ب پهنای صورت اشک میریزم اماباید تمومش کنم

ولی باید قوی شم

باید پاشم و برای زندگیمون تلاش کنم

جمعه ششم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 10:46 توسط زهـــرا

از دخترای موکوتاه بدِش میومد. میگُفت باید بذاری موهات بلندشَن. دختری که مو ندارِه رو وقتی بغَل ميکُنی یه چیزی کَم داره یه چیزی که آرامِش آغوشِشو صَدبرابر کُنه. ولی من عاشقِ مویِ کوتاه بودم خودَمو که جلویِ آینه میدیدَم لذَت میبردَم ... اما خُب اون دوست نَداشت منَم غلَط میکردم دوست داشتِه باشم. ‌ میگفت خوشَم نمیاد گوشِتو از روسَریت میذاری بیرون. این مسخره بازیا چیِه ، شما دختَرا هر روز یِه چیزُو مُد میکنین. اخه وقتی یه گوشَمو از روسری میذاشتَم بیرون بهتَر قربون صدقِه‌هاشو میشنیدَم ، ولی کمتَر. گوشَمو گذاشتَم زیرِه روسَریم قربون صدقه‌هاش بیشتر شُداا ولی من کَمتر میشنیدَم. ‌ شدم همونی که اون میخواست. همونی که اون ساختِه بود. ولی کیفیَت نداشتم. "همَش یه چیزی میلَنگید". همیشه یه چیزی بود که یادَم رفته بود دوست نداره و انجامِش میدادم. همش یه چیزی بود که دوست داشتَم و دوست نَداشت. نمیگم دوستَم نداشت. خیلیَم دوستم داشت ولی قبولَم نمیکَرد. ‌ میدونی " آدما باید کَسی که دوستش دارنو قبول کنَن تا بتونَن کنارِه هم باشَن". دوست داشتنِ خالی فایدِه ندارِه. اونَم یکی رو میخواست که لازِم نباشه بازسازیش کُنه و آستین بالا بزَنه واسه تعمیر کردنِش. ‌ آره اون رفت ... اتفاقا چَند روز پیش باهم دیدمِشون ... خیلی بهَم میومدن . همونی بود که میخواست. روسریشو درست انداختِه بود رو سرِش موهاشَم بلندِ بلند بود معلوم بود آرامش آغوشِش خیلی بیشتر از آغوشِ منه ...خوشحال بود ... از چشماش میخوندَم ... ولی من دیگه من نیستَم ... ‌ شدَم یه دختری که موهاشُو هر روز صبح تار به تار میبوسِه و شونِه میکنه . هیچوقتَم گوشِشو از روسریش نمیذاره بیرون و دنبالِ چیزایِ مسخره‌ای که دخترا مُد میکنَن نیست. ولی دِلش ... دلش واسه خودش خیلی تنگ شده ...واسه خودِ قدیمیش ... ‌ وقتی آدمارو تعمیر میکنید همیشه یه قطعَشون اضافه میاد ... "دلشون" ... " این همون چیزیه که همیشه میلنگه! " ‌ #پگاه_صنیعی

 

•••••••••🍃🌹🍃‌•••••••••••

چقــدر قــرار بود ایــنجوری زندگــی کنیمـــ

چقــدر خوبــه که با خــودم کنــار اومدیــــ

‌•••••••••••🍃🌹🍃••••••••••

پنجشنبه نهم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 2:37 توسط زهـــرا

آرزوهاتو یادت نره

‏کلمات بی‌شماری تو مغزم در حال حرکت کردن هستن و

به شدت به دیواره‌ی داخلی سرم برخورد میکنن

و باعث شدن که من الان سردرد داشته باشم😟


ادامه مطلب
دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 0:38 توسط زهـــرا

آدم بعضی وقتا
نیاز داره یکی براش یه آهنگ
بفرسته بگه ببین این حسم به توعه گوش کن...!
 

جمعه سوم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 14:15 توسط زهـــرا

ته نشین های دل دخترشهرآشوب از اینجاآمده...

امشب تصمیم گرفتم که ازخودم بنویسم

ازاینجا....

من این وبلاگ رو از سال۹۲دارم ینی از۱۵سالگیم

یه دختر دانش آموزهنرستانی

همون سالی ک تازه لبتاب گرفته بودم

تازه از دنیای شلوغ نت سر دراورده بودم

(اماامروز که این پست رو میزارم ترم سه کارشناسی معماری ام)

بابچه ها تو یجایی ب اسم هستیم چت،چت میکردیم 

و کلی عشق،حتی تومدرسه تایمایی ک کامپیوترداشتیم میرفتیم چت روم همگی،یهو بیس نفر تو یه چت روم بودیم و ب هم میگفتیم بریم فلانی رو سوژه کنیم

تو همون دوران با وبلاگ نویسی آشناشدم و اینجارو راه انداختم

اون اولا یه اسم دیگه داشت وبم،دختری درزیرباران بود فک کنم اسمش

اونموق عا هدی هم وب داشت اسمش هیچکس بود فک کنم

دنیای عجیبی بود

مگ ی دختر پونزده سالع چی میدونه از زندگی

نوشتیم و پسندیده شد،کامنتا همینطوری زیادمیشدن،

بازدیدا میرفت بالا

اونموق عا فقط قالب سه ستونه رو میپسندیدم 

اصن محال بود قالب تک یادوستونه رو وبم ببینید

همیشه دنبال این بودم ک وبم رو اپدیت نگه دارم

باکلی امکانات ویژه😂

عدد۳۷۰هم ازینجا اومده بود رو پسوند اسم و ادرس وبم که صفحه

هم اندیشان تو تلتکست و درواقع لوگومون بود براپیداکردن همدیگه

هم اندیشان اسم یه گروهی بود باادمای خاص

که دنبال دیدن لبخند خدابودن تو کارای خیر و

کمک میکردن ب هم به همه

فک کنم ی سال بعدش بود ک بلاگفا اپدیت شد

و باید موق ورود به وبلاگ هامون

پسوردی ک بار اول گذاشته بودیم رو وارد میکردیم منم

این رو بعد چن ماه فهمیدم که همش میگف رمز اشتباهه

خیلی ازدوستام اونموق وبشون رو ازدست دادن

 لینک دوستان طولانی ک داشتم یه باره فروریخت و کسی نموند

منم دیگه انگیزه ای برا نوشتن نداشتم

چون خواننده و دوستی نداشتم و رفتم سمت اینستا و تلگرام..

کلی دختروپسر که ابنجا دورهم شادبودیم،و چقدر ازهم دورشدیم 

و چقدر دنیامون بزرگ شده...

دلتنگ اون روزهام...

امشب همینطوری ازسرکنجکاوی توگوگل سرچ کردمmahya370

اولین چیزی ک اورد پروفایلم تو فیس نمابود

و من بعد شش سال واردش شدم کلی پیام 😂🤦‍♀

ولی پروفایل اونجا دقیقا پستای قدیمی همین وبلاگم بود

بیومو خودم نوشته بودم باکلی حساسیت😅

کانالم تو اپارات/تو ساوه سرا

چه روزایی...و الان حس میکنم چقدربزرگ شدم

چقد فاصله گرفتم ازمحیای اون روزها

و همه این ها رو شاید باید مدیون عشقم باشم

چون اگر اون نبود قطعا نمیتونسم جدابشم ازگذشته

بودن تو بود که محیا رو کند از گذشته و تبدیلش کرد به زهرا

برای همینم اسم وبم رو عوض میکنم،همینطور اسم نویسنده رو

کاش بشه دوستای جدید پیداکرد باهمون کیفیت اون سالها

اگر سوالی داشتید بپرسید🌹

چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 0:30 توسط زهـــرا

درگوشی باخودم

طراحی هم داره برام تکراری میشه

دارم سعی میکنم بااین حس بجنگم و پرقدرت ادامه بدم

فک میکردم کار خاصیع ولی دیدم ک نه رشته تخصصی خیلیاس

شایدم موفق شدم،نمیدونم...

فک میکنم شانس موفق شدنم تو این رشته خیلی بیشتر از رشته دانشگاهیمه

امیدوارم دچارتکرارو یکنواختی و دل زدگی نشم و ادامه بدم...

چه روزهای تابستونی مزخرفی😣

بعدسالها اولین تابستونیه ک تو خونه ام

درواقع بیشتردارم دپرس میشم،تقریبا ازروز انتخابات تا الان خونم و کلا پنج باراونم براکارای ضروری رفتم بیرون

اینهمه توخونه موندن خطرناکه برا روح و روان ادم😂😂🤦‍♀

لعنت به این کرونا

کرونا را شکست میدهیم

امشب بی خوابی زده ب سرم،رفتم ازاولین پستای وبم ک برا پنج سال پیشه چک کردم

کامنتارو،ب وب همه سرزدم و اونایی ک فعال بودن براشون کامنت گذاشتم

بودن تواینجارو بیشتر از اینستادوست دارم،درسته مخاطباش کمن ولی واقعین

دوشنبه سی ام تیر ۱۳۹۹ ساعت 0:51 توسط زهـــرا

راه جدید

یک هفتع از ثبتنامم تو کلاس طراحی لباس گذشت

و تازع میفهمم چقدرتوطراحی استعداد داشتم

گرچه رشتع دانشگاهیمم (ینی معماری)چندان بی ارتباط نیس با طراحی

اما خب الان ک تو مقطع کارشناسیم بیشتر سیستمی کارمیکنیم تا دستی

ولی خوشحالم ک وسط دپرس شدنای تابستونیم مسیرزندگیمو پیداکردم

و دارم ب سمتش میرم

قصدم رفتن بود ولی وقتی دلم اینجاس شایدم بشه اینجا موفق شد...

 

آموزش طراحی لباس از مبتدی تا پیشرفته -آموزشگاه خیاطی رایحه مزون ...

جمعه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۹ ساعت 0:47 توسط زهـــرا

این روزا تنها چیزی که ذهنمو ب خودش مشغول کرده مهاجرته

برای همین از گرفتن ماشینم خوشحال نشدم،هیچی نمیتونه راضیم کنه

الان تو جایی وایسادم ک شاید تا چن ماه پیش ارزوشو داشتم ولی من خوشحال نیسم

از فردا کلاسای طراحی لباسم شروع مبشه و من اولین قدمم رو برداشتم

اولبن قدم برای بزرگ شدن،برای موفق شدن،برای نوشتن زندگیم

اونجوری ک خودم میخام

طراحی لباس رو با این هدف شروع میکنم که موفق شم که قدم بعدیم تو یه کشور دیگه باشه

...

اینهمه بی ثباتی و تغییر گاهی خودمم نگران میکنه

چهارشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 1:26 توسط زهـــرا

................

شاید بشه گفت 

نمیدونم

تنها بودن قشنگه اما سخته

مص الانه من

اینک دورت شلوغ باشه ولی هیچ دوستی نداشته باشی که باهاش حرف بزنی

واقن سخته

پره حرفم ولی تنهــــا

یه روزی میرسه که این روزام تموم میشه

اونموق همین پست رو ادیت میکنم و میگم دیدید تنهایی تونسم...

شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 14:14 توسط زهـــرا

سومین ولنتاین با هم بودنمون

ازت ممنونم که وسط اینهمه کار و درگیری برام وقت میزاری بهترینم

ممنون که حواست به همه چیز هست

ممنون که هستی

با تو خوشحال ترین حالت عاشق شدنم

(ادامه مطلب کاملا شخصی می باشد)

بماند به یادگار از26 بهمن98_بعد از کلی زحمت و تلاش برای درست کردن کادوی عشق جان_قرار وسط یه روز شلوغ کاری_سومین ولنتاین


ادامه مطلب
یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 19:8 توسط زهـــرا

مشهدالرضا

لذت قدم زدن تو صحن و سرای آقا،اونم بعد16سال،کنار عشقت یه لذت وصف نشدنیه

مرسی بابت تموم لحظه های خوبی ک برام میسازی

(ادامه مطلب کاملا شخصی می  باشد)

“یا امام رضـــــــــــا” اگر بناست که

لطف کسی به ما برسد …. .

خدا کند فقط از جانب شما برسد….

.نخواه منت بیگانه بر سرم باشد….. .

خوش است خیر همیشه از

آشنا برسد… .

از آستان رضا «ع»

هرچه می‌رسد بدون شک…. .

بدون واسطه از محضرخدا برسد… .

-نوشتم تا بماند به یادگار از هدیه دومین سالگرد اشناییمون،آذر98-مشهد الرضا


ادامه مطلب
دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 1:0 توسط زهـــرا

روزتولدم...

و من وارد 21 سالگی شدم...

برعکس خیلیا ک ناراحت میشن از بالارفتن سنششون،

حس بدی ندارم نسبت ب این موضوع

چون اونجایی ک میخام؛ایستادم

روز تولدم میشه یه پل برای  رفتن به سمت خواسته هام

جدااز لطف همه دوستا وتبریکاری قشنگشون،

جدا از خونواده عزیزم که این روز رو برام جشن گرفتن

خاص ترین وهیجان انگیز ترین قسمت این روز،سورپرایز عشقم بود

مرسی ک با بودنت خوشحالم کردی 

اونم وختی ک فک کردم سختیاوکارات باعث شده که یادت بره تولدمه

با اومدنت جلو درخونمون واوردن کادوم کلیییی غافلگیرم کردی

مرررسی که هستی،مرسی که انقد خوبی

 

جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 23:33 توسط زهـــرا

شلمچه؛سرزمین عاشقی

خدایا شکرت...بابت تموم خوبیات

بابت مهربونیات

هیچ حسی ازین قشنگتر نیس که کنارعشقت توشلمچه سرزمین عاشقی قدم بزنی

به وقت اسفند97

جمعه نهم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 15:20 توسط زهـــرا

آدم باید برای زندگی
دلش گرم باشد ...
به بهانه‌ای ،
به خاطره‌ای ،
به‌ خیالی حتی !
من اما دلم به بودنت گرم است ...
به اینکه باشی
هر جایی ،
حتی بسیار دور از من ...

جمعه نهم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 15:16 توسط زهـــرا

بهترین باش

عاشق شوید…
نه به خاطر لذت بوسه و هم آغوشی…
به خاطر تمرکز ذهن روی یک نفر عاشق شوید…
وفاداری لذت دارد…
همانقدر که زن را باید فهمید …
مرد را هم باید درک کرد …
همانقدر که زن “بودن” میخواهد …
مرد هم “اطمینان” میخواهد …
همانقدر که باید قربان صدقه ی روی بی آرایش زن رفت …
باید فدای خستگی های مرد هم شد …
همانقدر که باید بی حوصلگی های زن را طاقت آورد …
کلافگی های مرد را هم باید فهمید …
خلاصه “مرد” و “زن” ندارد …
به نقطه ی “مــا” شدن که رسیدی …
بهترین باش برایش …
بگذار حس کند هیچکس به اندازه تودرکش نمیکند

به وقت شب یلدا97  ساعت21

وقتی توبارون برات هدیه میاره

توبهترینی برامن

جمعه نهم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 15:12 توسط زهـــرا