پسر هفت ساله ی من

سلام دوستان

امروز گل پسری من 7 ساله شد

7 سال است زندگی شیرین ما را از روز قبل شیرین تر کرده این پسر

دیگه خبری از اون ماکان کوچیک نیست . پسر من نیمچه مردی شده واسه خودش 

مدتهای مدیدی بود که اینجا نتونستم بیام و بنویسم. سعی می کنم گاگداری بیام و از خاطرات زیبای پسر گلم بنویسم.

فقط خواستم اینجا بگم ثمره ی عشق مادر و پدر تولدت مبارک. آرزوی بهترینها رو داریم واست . 

تولدت مبارکککککک نازنینم

برمیگردم با کلی عکس

ماکانی و مهدکودک

عزیزم ماکان بهترینم اولین روز ورودت به مهدکودک تبریک میگم پسرم .

این روز مطمئنا برای تو خاطره انگیز و برای من پر از استرس و دلهره بود ولی خیلی خوشحالم که سربلند بیرون اومدی و تونستی خودتو با محیط مهد وفق بدی. گلم به امید روزی که در اینجا اولین روز ورودت به دانشگاه رو ثبت کنم. آمین

پی نوشت: منو ببخشید مدتهای طولانی بود وب ماکان جان رو به روز نکرده بودم ولی سعی می کنم از این به بعد بیام و از احوالاتمون شما رو باخبر کنم.

* تشکر ویژه ای دارم از خانواده ی عزیزم خصوصا پدر و مادر نازنینم که در این مدت همواره از پسرم نگهداری و مراقبت نمودند به طوریکه من بتوانم به درسم و کارم و علاقه مندی هایم برسم و هیچگونه خللی در کارهایم بوجود نیاید. همینجا دستشون رو می بوسم و فقط و فقط با خدا در هرلحظه همین دعا رو زمزمه میکنم که ای خدا سایه ی این دو عزیز رو از سر ما برندار و همواره صحیح و سلامت بدارشان.آمین

* جدیدا به خونه ی جدیدمون نقل مکان کردیم تقریبا میشه گفت خونه ی آرزوهامون . حالا در پست بعدی میام و گزارش کامل رو میدم فقط خواستم بدونین الحمدا... همه چیز بر وفق مراده

* راستی نماز و روزه هاتون قبول باشه در این روزهای عزیز ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین.

بایییییییییییییییییییییییییییی

مرد کوچک دوساله ی من

 

 

دو سال گذشت. آري دو سال در كنار بهترينها گذشت. دو سال است كه گلم ، عزيزم ، محبوبم در كنارم هستي ، درآغوشم هستي ، نفسم به نفست گره خورده . با خنده هات مي خندم و با گريه هات ، گريه.

اي خدا شكرت . شكرت  مي كنم كه اين عزيز رو به ما دادي. شكرت كه زندگيمان را از پيش بهتر و بهتر كردي.

چشم بر هم گذاشتيم و اين مدت طي شد. چقدر دلم براي روزهاي اولي كه دنيا اومده بودي تنگ شده پسرم. چقدر دلم لمس كردن اون دستهاي كوچك رو ميخواد. افسوس اون روزا رو مي خورم .

گلم هر روز شاهد بزرگ شدنت هستم و بالغ شدنت. هر روز شاهد اين هستم كه كلمه يا حركت جديدي رو ياد گرفتي و من لبريز ميشم از شادي و تو از شادي من شادتر و خندان تر.

در اين دوساله هر مسافرتي در كنار هم بوديم ولي متاسفانه هفته گذشته براي پنج روز دور از هم شديم و من مجبور به رفتن به اروميه بودم (چرا كه سرپرست تيم فوتبال بانوان استان هستم و به خاطر طولاني بودن مسافت ماكان جان رو نبردم) . وقتي برگشتم متوجه ي بزرگ شدن و عاقل تر شدنت شدم . نمي دوني مادر چقدر سخت بهم گذشت. ظاهرم خندان و درونم گريان. فقط صدات بود كه منو آروم مي كرد. مريم جان گفتنت از پشت گوشي دلم رو ريش ريش ميكرد.

ديروز تولدت بود عزيزم. من با يك روز تاخير (به علت قطع شدن اينترنت منزل) اومدم وبتو آپ كنم. ديروز عجله عجله كيكي درست كردم و بردم منزل باباجي(باباي خودم) و با نوه ها جشن كوچكي گرفتيم  كه انشاا... جشن اصلي بماند براي آخر ماه . يكسرري عكس گرفتيم و دوتا از همان عكس هاي تولد ماكاني را دادم روي پارچه ساتن زدن و قاب گرفتن و بعد از نيم ساعت آوردم خونه . الك الكي يه جشن كوچك خوبي شد .

يكسري عكسهاي جشن ديشب رو اينجا ميذارم تا به يادگار در وبت بمونه.

 

ماکانی در روز تولد دوسالگی

اینم کیک ساده ای که هول هولکی با وجود اینکه کلاس داشتم آماده کردم

 

نازنین مادر

 

اینجا داره دستبرد میزنه به بازیکنان روی کیک

 

اینجا با من قهرکرده که چرا نمیذارم دست به کیک بزنه

(قربون آبان ماهی یه دنده ی خودم برم)

 

اینجا خونه ی باباجی داره با خیال راحت به شمع ها دستبرد میزنه

(چون اینجا حق دعوا با آقایی رو ندارم)

گلکم مات نور شمع ها شده

 الهی که شمع ۱۲۰ سالگیتو فوت کنی مادر

 

اینم نوه های ما همگی شیطون و ناناز

 

خداحافظ تا پستی دیگر با عکسهای بیشتر 

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به دوستان عزيز ماكان و ماماني

 مدتهاي مديدي است كه اينجا رو آپ نكردم ، خواهشا اينو به پاي سهل انگاري هاي من نذارين بلكه مي تونم در دفاع از خودم بگم اينجانب مادري وظيفه شناس ، با  مشغله هاي كاري فراوان مدتي نتونستم وب پسرم رو آپ كنم كه قول قول ميدم از اين به بعد حداقل 7 روز يكبار اين وب آپ بشه و شمه اي از فعاليتها و شيطنت هاي ماكاني در اينجا نگاشته بشهههههههههههههههههههه.

باور كنيد توي اين مدت به هر مناسبتي جشني گرفتيم و عكس هاي مختلفي از ماكان گلي انداختم و كم كم در اين پست و پست هاي بعد حتما عكساشو ميذارم . پست قبلي من مربوط به قبل از تولد ماكان جان بود كه حدودا 5 ماه پيش بود (اي وااااااااااااااي چه زود گذشت) . در اين پست شمه اي از تولد ماكان رو مي نويسم و عكسهاي سفره هفت سين و در پست بعد يكسري عكسهاي تولد .

ماكان گلي منتظر مامان براي رفتن به پارك(اسفندماه) 

تولد ماكاني بنا به دلايلي به جاي 6 آبان در 13 آذرماه در سالن با حدودا 85 نفر مهمان از بزرگ تا كوچك برگزار شد. جشن خوبي بود البته خيلي خيلي استرس داشتم و آن طوري كه من انتظار داشتم پيش نرفت ولي به گفته ي مهمانان جشن بسيار خوب برگزار شده بود و همه راضي بودند. متاسفانه ماكاني همش در حال گريه كردن بود و مدام ميخواست كه بغلش كنم فقط وقتي رقص نورها روشن مي شد اين گل پسرم كمي آروم مي شد و شروع مي كرد به ني ناي ناي كردن. دوستان گلم و بستگان عزيزم با هديه هاي زيبا و گرانقدرشون ما رو شرمنده كردن. اون شب ماكاني حدود يك و دويست پول نقد و  ماشين شارژي بزرگ كه  هديه من و بابا وحيد بود و كلي اسباب بازي هاي زيبا و جذاب هديه گرفت. تم تولد پسرم ماشين مك كويين بود كه  كارت تولد – كيك - ظرفها - تزئينات سالن – ليوان ها – دستمال سفره – نقاب بچه ها – كلاه هاي بچه ها – سوت ها كه همگي به عنوان هديه به بچه ها در تولد داده شد  همگي طرح مك كويين داشت. جشن تا پاسي از شب ادامه داشت و براي من جدا از استرس هاي وحشتناكي كه به همراه داشت خاطره خوبي به جاي گذاشت .

اينم نمايي از تم تولد ماكاني

نمايي از تم تولد ماكاني

سفره ي عيد  امسال خصوصا ماهي هاي گل قرمزي با وجود ماكان شيطان ديديني بود. همش بايد پسرم رو مي پاييديم كه مبادا ماهي هاي بيچاره رو خفه كنه و يا سفره رو بهم بريزه . توي عيد پسرم كلي عيدي گيرش اومد كه مي توان گفت مبلغ قابل توجهي بود كه همگي مثل هميشه رفت توي حساب پس اندازش. قرار بود توي تعطيلات بريم سفر كه متاسفانه با لغو پروازهاي  گ ل ف سفر ما نيز لغو گرديد ولي اگر خدا بخواد توي تيرماه بعد از امتحانات من و بابايي يه سفر درست و حسابي با پسر گلي حتما ميريم .

شيطون مامان در حال پاييدن من و حمله به تنگ ماهي

خوشحال از اينكه تونسته به ماهي ها دست بزنه

اينم سفره هفت سين سال ۹۰ ما

و اما از اكنون ماكان جان بگم كه ماشاا... فوق العاده شيطون شده و تا دلتون بخواد كارهاي خطرناك ميكنه . پدرم رو خيلي خيلي دوست داره و بسيار وابسته اش هست. هفته ي قبل با پدر و مادرم و خواهرم سفري به شيراز داشتيم كه خوش گذشت و ماكاني با پدرجونش تا تونست خوش گذروند . آخر هفته نيز امتحان ارشد داشتم كه به مرودشت رفتم و در آزمون شركت كردم .

ماکان گلم اکنون در ۱۸ ماهگی اين کلمات رو بيان ميكنه: مامان – مامايي – مامي-  مريم – بابايي – بابا – وحيد – يكتا – دايي – عمو- عمه – عمي (به خواهرم ميگه) – آب – بيا (يقمون رو ميگيره و به زور ما رو به جايي كه مقصدشه ميبره)- ززززززي (يعني زري با مامانمه)- آجي (حالا چه دختر بچه باشه طرف مقابلش يا چه پسر بچه) .

خب ديگه مثل اينكه پرحرفي زياد كردم اين برا امروز كافيه . ماماناي مهربون مراقب گلهاي زيباتون باشين و از طرف ما ببوسينشون

پی نوشت:

وبلاگ خودم هم با موضوع سلام بر ۳۱ سالگی به روز شد http://melodii.blogsky.com

 

پسر 18 ماهه ی من

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به دوستان عزيز ماكان و ماماني

 مدتهاي مديدي است كه اينجا رو آپ نكردم ، خواهشا اينو به پاي سهل انگاري هاي من نذارين بلكه مي تونم در دفاع از خودم بگم اينجانب مادري وظيفه شناس ، با  مشغله هاي كاري فراوان مدتي نتونستم وب پسرم رو آپ كنم كه قول قول ميدم از اين به بعد حداقل 7 روز يكبار اين وب آپ بشه و شمه اي از فعاليتها و شيطنت هاي ماكاني در اينجا نگاشته بشهههههههههههههههههههه.

باور كنيد توي اين مدت به هر مناسبتي جشني گرفتيم و عكس هاي مختلفي از ماكان گلي انداختم و كم كم در اين پست و پست هاي بعد حتما عكساشو ميذارم . پست قبلي من مربوط به قبل از تولد ماكان جان بود كه حدودا 5 ماه پيش بود (اي وااااااااااااااي چه زود گذشت) . در اين پست شمه اي از تولد ماكان رو مي نويسم و عكسهاي سفره هفت سين و در پست بعد يكسري عكسهاي تولد .

ماكان گلي منتظر مامان براي رفتن به پارك(اسفندماه) 

تولد ماكاني بنا به دلايلي به جاي 6 آبان در 13 آذرماه در سالن با حدودا 85 نفر مهمان از بزرگ تا كوچك برگزار شد. جشن خوبي بود البته خيلي خيلي استرس داشتم و آن طوري كه من انتظار داشتم پيش نرفت ولي به گفته ي مهمانان جشن بسيار خوب برگزار شده بود و همه راضي بودند. متاسفانه ماكاني همش در حال گريه كردن بود و مدام ميخواست كه بغلش كنم فقط وقتي رقص نورها روشن مي شد اين گل پسرم كمي آروم مي شد و شروع مي كرد به ني ناي ناي كردن. دوستان گلم و بستگان عزيزم با هديه هاي زيبا و گرانقدرشون ما رو شرمنده كردن. اون شب ماكاني حدود يك و دويست پول نقد و  ماشين شارژي بزرگ كه  هديه من و بابا وحيد بود و كلي اسباب بازي هاي زيبا و جذاب هديه گرفت. تم تولد پسرم ماشين مك كويين بود كه  كارت تولد – كيك - ظرفها - تزئينات سالن – ليوان ها – دستمال سفره – نقاب بچه ها – كلاه هاي بچه ها – سوت ها كه همگي به عنوان هديه به بچه ها در تولد داده شد  همگي طرح مك كويين داشت. جشن تا پاسي از شب ادامه داشت و براي من جدا از استرس هاي وحشتناكي كه به همراه داشت خاطره خوبي به جاي گذاشت .

اينم نمايي از تم تولد ماكاني

نمايي از تم تولد ماكاني

سفره ي عيد  امسال خصوصا ماهي هاي گل قرمزي با وجود ماكان شيطان ديديني بود. همش بايد پسرم رو مي پاييديم كه مبادا ماهي هاي بيچاره رو خفه كنه و يا سفره رو بهم بريزه . توي عيد پسرم كلي عيدي گيرش اومد كه مي توان گفت مبلغ قابل توجهي بود كه همگي مثل هميشه رفت توي حساب پس اندازش. قرار بود توي تعطيلات بريم سفر كه متاسفانه با لغو پروازهاي  گ ل ف سفر ما نيز لغو گرديد ولي اگر خدا بخواد توي تيرماه بعد از امتحانات من و بابايي يه سفر درست و حسابي با پسر گلي حتما ميريم .

شيطون مامان در حال پاييدن من و حمله به تنگ ماهي

خوشحال از اينكه تونسته به ماهي ها دست بزنه

اينم سفره هفت سين سال ۹۰ ما

و اما از اكنون ماكان جان بگم كه ماشاا... فوق العاده شيطون شده و تا دلتون بخواد كارهاي خطرناك ميكنه . پدرم رو خيلي خيلي دوست داره و بسيار وابسته اش هست. هفته ي قبل با پدر و مادرم و خواهرم سفري به شيراز داشتيم كه خوش گذشت و ماكاني با پدرجونش تا تونست خوش گذروند . آخر هفته نيز امتحان ارشد داشتم كه به مرودشت رفتم و در آزمون شركت كردم .

ماکان گلم اکنون در ۱۸ ماهگی اين کلمات رو بيان ميكنه: مامان – مامايي – مامي-  مريم – بابايي – بابا – وحيد – يكتا – دايي – عمو- عمه – عمي (به خواهرم ميگه) – آب – بيا (يقمون رو ميگيره و به زور ما رو به جايي كه مقصدشه ميبره)- ززززززي (يعني زري با مامانمه)- آجي (حالا چه دختر بچه باشه طرف مقابلش يا چه پسر بچه) .

خب ديگه مثل اينكه پرحرفي زياد كردم اين برا امروز كافيه . ماماناي مهربون مراقب گلهاي زيباتون باشين و از طرف ما ببوسينشون

پی نوشت:

وبلاگ خودم هم با موضوع سلام بر ۳۱ سالگی به روز شد http://melodii.blogsky.com

 

 

 

اولین سالگرد تولد پسرم

امروز بهترین روز زندگیمه . شیرین ترین لحظه یث زندگی من ساعت ۱۱ ششم آبان ۸۸ . زمانی که شیرین ترین و عزیزترینمون بدنیا اومد. نمی دونین توی دلم چه غوغاییه . نمی دونین دیشب تا صبح درست نخوابیدم و همش در فکر سال قبل و تولد ماکان جونم بودم. نمنی دونین وقتی از شب قبل برای بستری شدن به بیمارستان اومدم تا صبحش چه که نکشیدم . پارسال ۵ آبان ماه ساعت ۹ شب برای زایمان باید بستری میشدم پس به اتفاق مامان گلم و وحید جانم به بیمارستان رفتیم . هنگام ورود خانتمی با چشمان گریان ر وبرویمان شد و بر سر و صورت خودش می زد من اینو به دید بد گرفتم و گفتم فردا هم من با چشم گریان از اتاق عمل بیرون میام . با کلی استرس کارهای بستری شدنم انجام داده و وحید فقط و فقط عکس میگرفت و به من دلداری می داد . بعد از رفتن مامانی و وحید خیلی تنها شدم فقط روی تختم دراز کشیدم و فکرای جورواجور می کردم . تا صبح با وحید اس ام اس بازی کردیم و من از استرس و دلهره هایم می گفتم و اون دلداری ام میداد . بالاخره صبح روز ۶ آبان ماه رسید . اولین نفری رو که برای عمل صدا کردن من بودم . خیلی خیلی ترسیده بودم و باچشمانی گریان ازشون خواستم منو به اتاق عمل نبرن. به وحیدم زنگ زدم و گفتم اصلا نمی رم برا زایمان بیا منو ببر . که کلی باهام صحبت کرد و بعد از دقایقی رئیسیم و بعد الهام دوست نازنینم و همانند خواهرم بهم زنگ زدن و امیدواری بهم دادن و با سلام صلوات من راضی شدم آخر همه برم اتاق عمل . همه ی هم اتاقی های من رفتن جز من . بالاخره ساعت ۱۰ منو صدا کردند وقتی از سالن بیرون رفتم و راهی اتاق عمل بودم مامان و وحید رو دیدم خیلی خیلی خوشحال شدم و روحیه گرفتم پس وارد اتاق عمل شدم و فقط خدا رو صدا می کردم و دعا برای سلامتی نی نی ام. وقتی چشمانم رو باز کردم سرم سنگین بود فهمیدم که عمل تمام شده پرستارها رو صدا کردم و گفتم به من بگین بچه ام سالمه یا نه . که گفتند حال بچه خوبه . هرچی اصرار کردم به من نشونش بدین نمی دادن خیلی خیلی ناراحت بودم و گریه میکردم وقتی از اتاق عمل بیرونم آوردند توی راهرو با چشمان اشکبار مامان و وحید روبرو شدم بیشتر ترسیدم و گفتم حتما اتفاقی افتاده ولی مامان و وحید هردو گفتند نی نی ام سالمه . مامانی می گفت: خوشحال باش نی نی ات سالمه و تپلی و ناناز. بالاخره به اتاق خودم بردنم و بعد از ساعتی ماکان رو آوردند . نمی تونم از احساسم بگم خیلی سخته . فقط اینو بگم حس میکردم خوشبخت تر از من توی اون لحظه کسی نیست. و فقط خدا رو شکر می کردم .

امروز سالگرد روزیه که من مادر شدم. بهترین نامی که خدا بهشت را زیر پای اون قرار داده . خدایا شکرت از اینکه منو قابل این مقام بزرگ دونستی . بدون همیشه و در همه حال شکرگذارت هستم.

سخنی با ماکان گلم: عزیزتر از جانم ماکانی مامان بدون مامان و بابا فقط و فقط آرزوی سلامتی و بهترینها رو برای تو دارند و مطمئن باش در همه ی مراحل زندگی تنهات نمیذاریم و همواره پشتیبان و حامی ات هستیم. اینو بدون زندگی شیرین ما رو با قدمهای پرخیرو برکتت شیرین تر کردی .

امروز قبل از اینکه بیام دانشگاه(از صبح کلاس دارم تا ۹ شب) به بابایی سپردم برات متن کوتاهی بنویسه تا با این پست آپ بشه و حالا که اومدم وبتو بازکردم دیدم باباجونت این کار رو کرده پس دست نوشته ی پدر تقدیم به تو که بهترینی :

آبان 88يكي از بهترين روزهاي زندگي ما بود . روزي كه به جمع دو نفره خانواده ما يك نفر اضافه شد و ما يك خانواده سه نفره شديم و در اين روز در ساعت يازده ماكان به دنيا آمد در اين يكسال واقعا روزهاي خوشي داشته ايم از گريه كردنها تا شيطنتهاي آقا ماكان اما همه و همه خوب بود. دراینجا رو به مامان مریم و پسرم میگم دوستون دارم و امیدوارم خداوند جمع سه نفره ی ما رو بیش از پیش پرمهرتر از قبل در پناه خودش نگه دارد.

* ** وسط کلاس پاشدم اومدم توی کارگاه کامپیوتر و آپ کردم . منو ببخشید پراکنده گویی خیلی کردم.

*** فردا یه تولد کوچیک توی خونه میگیریم و جشن اصلی انشاا... ۲۶ آبان.

آخرین روزهای 11 ماهگی ماکان جان

سلام عزيزانم

نيم روز پاييزيتون بخير باشه

اين روزا برام روزاي خاصيه. درست سال  قبل در چنين روزايي در راه بيمارستان و خونه بودم . از اين سونوگرافي به اون سونوگرافي (خيلي حساس بودم و به جواب يه سونوگرافي كامل مطمئن نبودم و بايد دوتا رو مي رفتم ) . ديگه راه رفتن برام خيلي سخت شده بود بارم سنگين شده بود (خب يه ني ني ناناز 4 كيلويي توي شكمم بود بايد هم سخت باشه ديگه ) . ديگه اين 9 ماه به  سرازيري رسيده بود . ساعت ها برام دير ميگذشت . هم شيرين بود و هم سخت. ولي ختم به خير شد و ني ني نازم صحيح و سلامت به دنيا اومد.

---------------------------------------------------------

 ديگه داريم به يك سالگي ماكان جونم نزديك ميشيم . نمي تونم وصف حالم رو كنم واقعا دستم به نوشتن نميره . شبا وقتي پسر نازم خوابيده فقط و فقط نگاهش ميكنم  و خدا را شكر ميكنم . يك سال پسر نازم درآغوشم بوده ، يك سال نوازشش كردم ، يك سال با خنده هاش خنديدم و با مريضي هاش اشك ريختم . اي خدا چه زود گذشت . ولي در اين يك سال من از لحظه لحظه ي با ماكان بودن استفاده كردم . هروقت آزادي رو كه داشتم فقط و فقط در اختيار پسرم بودم و از اين بابت عذاب وجدان ندارم. خدايا شكرت . خداجونم مرسي بابت همه چيز.

 ----------------------------------------------------------

هفته اي كه گذشت تولد يكتا و يگانه ي عزيزم برادرزاده هاي گلم (داداش بزرگه) بود كه خيلي خوش گذشت و ماكاني تا تونست توي مراسم شيطنت كرد .

 ---------------------------------------------------------

 پسرم عاشق توپه كلكسيوني از توپ هاي مختلف داره (البته به لطف دايي حميد جونش) ديگه توپ هاي كوچيك دلشو زده و تازگي ها با اين توپ سرگرمه حالا مشكل اينجاست كه حمل كردن اين توپ سخته و نميشه با خودمون ببريمش بيرون .

 -----------------------------------------------------------------

 و اما از روز جهاني كودك ،  به دليل فروش ماشينم بدون وسيله بودم و سختم بود با آژانس بخوام با ماكان برم مراسم براي برگشت مشكل داشتم كه  پدر و مادرم اومدن پسرم رو بردن براي ديدن مراسم لب دريا و مثل اينكه خيلي به ماكاني خوش گذشته (پسرم توي خونه هم باشه ولي بابابزرگش پيشش باشه بهش خوش ميگذره)

 

توي پست قبل قول داده بودم ادامه ي عكساي آتليه اي ماكان رو بذارم كه الوعده وفا:

 

 

11 ماهگیت مبارک عسلم

سلام دوستان عزيز ماكان و مامان مريميبغل

حالتون چطوره ؟ ماها كه خوبيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييم

پسرم ، تاج سرم امروز 11 ماهه شد . (عزززززيز مامان 11 ماهگيت مبارك)

ديگه ماكان جون برا خودش مردي شده . ماشاا... خيلي شيطون شده و از سر و كولمون بالا ميره . ديگه سي دي هامون از دستش در امون نيستن . به اسباب بازي هاي موزيكال خيلي علاقه نشون ميده و عاشق ريخت و پاشه. ظهر كه از اداره ميایم خونه فكر مي كنيم اشتباهي اومديم چون عزيز مامان تا تونسته ريخت و پاش كرده (البته با كمك خاله جون) و قبل از اينكه پامون رو بذاريم تو خونه دعادعا ميكنم خونه مثل صبح باشه وليييييييييييييييي .حالا با وجود خستگي بايد بشينم ريخت و پاش هاي آقا ماكان رو راست و ريست كنم (اشكالي نداره ماماني فداي سرت ). وقتي ميريم خونه ي پدرمينا انگاردنيا رو بهش دادن وقتي بابامو ماچميبينه ديگه من و وحيد رو فراموش ميكنه و اصلا نميذاره برا يه لحظه هم كه شده بابام اونو بذاره زمين و فقط ميخود توي بغل بابام باشه . خدا را شكر تمامي اعضاي خانواده ام دوستش دارن و محاله ماكان دست خالي از اونجا برگرده خصوصا از فروشگاه دايي جونماچ .

---------------------------------------------------------------

يك ماه ديگه تا تولد ماكان موندههورا نمي دونم برا جشنش چيكار كنم. توي خونه جا هست ولي اگرميز و  صندلي بچينم ديگه فضاي وسط سالن باز نمي مونه پس بايد قيد خونه رو زد . گزينه ي ديگر باغي است خصوصي كه واقعا براي جشن هاي زير 100نفر بسيار مناسبه و شيك ولي متاسفانه مسافتش طولانيه و همه كس نمي تونن تشريف بيارن (اينو برا سالگرد ازدواجمون گذاشتم) ديگه يه جاي ديگه هست اون خوبه براي  پذيرايي هم مناسبه فقط بايد تزئيناتش رو خوب انجام بدم (حالا اين فقط مكان جشن بود) براي بقيه چيزاي تولد هم دستم تو سرمهکلافه (با وجود اينكه سالي حداقل  دو بار جشن برگزار مي كنم ) ولي اين تولد يه چيز ديگه است خيلي استرس دارم خدا به خير كنه اين يك ماه روگریه

---------------------------------------------------------

 12 و 18 مهر تولد دوتا از برادرزاده هاي عزيزمهبغل .

يكتا و يگانه جان ، عزيزان عمه تولدتون مبارك انشاا... جشن فارغ التحصيليتون از دانشگاه . (عكس هاي تولد رو در پست بعد اگر تا اون موقع جشنشون برگزار شده بود ميذارم)

 حالا رسيديم سروقت عكساي ماكان جون . اين عكساي آتليه اي رو وقتي ماكاني 8 ماه و 20 روزش بود گرفتم يكسري ديگه از اين عكسا بمونه برا پست بعد.

* وبلاگ خودم هم آپ شد http://melodii.blogsky.com

پاينده و مانا باشيد عزيزانم

کیک تولد ۱۱ ماهگی پسرم که خودم درستیدمش   

اینم عسل مامان

 پسر ۸ ماه و ۲۰ روزه ی من

 

 

 

 

 

 اینم عکسی جدید و داغ داغ از پسرم

اینم شیطون مامان به جای اینکه دوچرخه اونو با خودش ببره برعکس عمل میکنه اون دوچرخه رو با خودش میکشونه

ماه رمضون با ماکان جان

 سلام عزيزانم

مرسي از همدرديهاتون و پيام هاي تسليتتون

نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق. امسال اولين ساليه كه جمع دونفره ي ما در اين ماه سه نفره شده و اون فرد اضاف شده كسي نيست جز ماكان جونمون. پارسال در همين ماه بود كه پسر گلم 6 ماهه بود و توي شكمم داشت لول مي خورد . براي اولين بار بود كه ماه رمضون رو روزه نبودم چون همه منو منع مي كردن و مي گفتن براي آقا گلي بده . چه روزايي بود ولي ماه رمضون امسال خيلي خيلي لذت بخشه با وجود ماكان گلي. سر ميز افطار اونو روي صندليش ميذارم و خودمون هم كنارش . روي ميزش كلي اسباب بازي و حتي ملاقه ميذارم تا بازي كنه و من و وحيد افطاريمونو بخوريم ولي مگه ميذاره اين شيطون . هرلحطه امكان پرتاب يكي از وسايل روي ميزش به طرف ما رو مي ره . فقط ما بايد جاخالي بديم و اون از اين كار لذت مي بره. واقعا دنيايي برا خودشون دارن اين بچه ها .

قبل از اينكه بريم مسافرت ماكاني رو برا اولين بار بردم آرايشگاه مردونه و موهاشو فشني كوتاه كرد پسرم خيلي آقا بود ولي آخرش كه خواستم ازش عكس بگيريم گريه و زاري رو شروع كرد . عكساي آتليه اش هم آماده شده كه در پست بعد همشو ميذارم بد نشده راضي بودم خودم و كساني هم كه مي ديدن مي گفتن خيلي خوب شده .

ماكاني 7 روزه ديگر ميشه 10 ماهه . اي خدا چه زود ميگذره اين دوران ولي من سعي مي كنم از لحظه لحظه ي اين ماه ها نهايت استفاده رو ببرم تا وقتي پسرم بزرگ شد حسرت اين دورانش رو نداشته باشم.

اين روزها شهر ما خيلي خيلي گرمه اصلا نميشه بيرون رفت مگربعد از افطار اونم توي ماشين كولردار فقط يه دور بخوريم تو خيابونا . چند روز پيش يه خريد داشتم و افطار هم خونه مامانم دعوت بوديم با ماكان رفتيم اون مركز خريد كلي ذوق مي كرد پسرم و هركسي رد مي شد بهش لبخند مي زد و اونا قربون صدقه اش مي رفتن. خلاصه رفتيم اون مغازه كه بايد خريد مي كردم فروشنده به خاطر ماكان كلي تخفيف داد تازه به پسرم هم يه هديه زيبا  داد  . نتيجه : هرجا براي خريد مي ريم ماكاني رو هم ببريم چون هم تخفيف خوب مي گيريم و هم هديه

* وبلاگ خودم هم آپ شد http://melodii.blogsky.com/

اینم چند عکس از آقا گلی ما 

ماکانی در آرایشگاه

 

حین تعویض پوشاک از دستم در میره

ماکانی متفکر

 

مامان جون دیدار به قیامت

می خواستم اول مرداد پست جدید بذارم و کلی عکس از رفتن به عروسی و آرایشگاه رفتن ماکان و ... بذارم . نمی دونم چرا دست و دلم به آپ کردن نمی رفت الانم که اومدم خواستم اینو ثبت کنم تا ماکان جونم بدونه یه مامان بزرگ پدری مهربون داشته که توی تقوا و خوبی سرآمد همه بوده و مامان مریم و بابا وحید اونو بیش از اندازه دوست داشتن .

چهارشنبه  ۶ مرداد بود که یهویی تصمیم گرفتیم بریم شیراز و از اونور بریم کیش. ماکان جون اولین سفری بود که می رفت و سعی داشتیم بهش خوش بگذره از اینجا تا شیراز رو با مامان و بابام و آبجی گلم بودیم که واقعا خاطره انگیز بود . مامان جون (مادربزرگ همسرم) هم روز شنبه عمل فوریتی قلب در بیمارستای دنای شیراز داشت که تصمیم گرفتیم وقتی از سالم بودن مامان جون مطمئن شدیم بریم کیش ولی متاسفانه در ۱۰ مرداد مامان جونمون عزیزترین مادربزرگ دنیا درگذشت. خیلی خیلی روز سختی داشتیم . هضم کردن این موضوع برام خیلی سخت بود . هنوز که هنوزه باور نکردم . هنوز انتظار دارم وقتی وارد خونشون میشم با روی باز به استقبالمون بیاد ولی دریغ.......

کاش زمان به عقب برمیگشت و می تونستم بیشتر از وجودش استفاده کنم. یادم نمی ره وقتی ماکانی رو باردار بودم همیشه با تماساش جویای حالم بود . وقتی ماکان به دنیا اومد با وجود پا دردش اومد خونمون دیدارمون. خاطره های خوب با مادرجون زیاده ولی دیگه نمی تونم بنویسیم.

فقط می تونم بگم حسرت دیدار آخرت به دلم موند پس دیدار به قیامت

وبلاگ شخصی خودم هم آپ شد:

melodii.blogsky.com