و باز هم بی تفاوتم .
من بی تفاوتی رو انتخاب نکردم ، راهی نداشتم جز بی تفاوتی .
وقتی در مقابل همه عشق و انرژی که تو رابطه ات و تو خونه ات می پاشی هیچی دریافت نمی کنی ، خوب انرژی ات تموم میشه.
وقتی بار عاطفی و یه کمی هم مالی یه خانواده رو به دوش می کشی ، خوب بالاخره خسته می شی.
وقتی برای یه بازدید کوچیک از خانواده ات باید از مدتها قبل برنامه ریزی کنی و تمام مدت دلت تالاپ و تولوپ بزنه که نکنه یه وقت نیاد ، نکنه آبروم بره ، نکنه... و آخرش هم خیلی وقتهاشو تنها بری ، خوب خجالت می کشی. کاری ندارم به اینکه یکی از شروط ازدواجمون این بود که هر جا من بخوام بیاد و باهام زندگی کنه.
وقتی هزار بار از شریک زندگیت درخواست کردی ، که هماهنگی کاراش رو طوری انجام بده که زمان بیشتری در کنار هم باشید و اون درست خلاف این کار رو انجام میده ، خوب کوچیک میشی.
وقتی جرات نداری به همسرت زنگ بزنی ، چون هر لحظه ممکنه یه حرف نا مربوط از دهنش خارج بشه ، خوب زنگ نمی زنی. باز کاری ندارم به اینکه از ابتدا قرارمون این بود که هر جا و در هر موقعیتی باشه من می تونم بهش زنگ بزنم.
وقتی برای همه چیز و همه کار وقت داره ، ولی به تو که می رسه الویتش تو زندگی کار و کار و کاره،خوب نا امید میشی. بدون توجه به اینکه دنبال بازی و خنده و گردش که میره حتی قابل نمی دونه خبر بده.
وقتی از صبح تا شب هر دومون سر کاریم و از هم بی خبر ،بدون حتی یه تلفن و یا یه SMS، خوب وابستگیت کم میشه.
وقتی به هر دری می زنی که رابطه ات بهتر بشه ، مثه روزای اول بشه و یا نه ، به یه احوالپرسی ساده که نشونه باقی موندن ذره ای علاقه ته کاسه زندگمون باشه هم راضی میشی ، وقتی از همه به این در و اون در زدن ها کمترین نتیجه ای نمی گیری ،خوب بی تفاوت میشی.
اگه یه روزی این متن رو بخونه ، مطمئنم می گه : تو منو درک نمی کنی ، شرایط منو درک نمی کنی ، چی کم داری تو زندگیت ، من همه تلاشم رو برای شما می کنم و ....
ولی من همیشه می گم : اصلا ازش انتظار ندارم کارهایی برام انجام بده که نمی تونه ، فقط از این ناراحت میشم که در کمال خونسردی کارهایی رو مطمئنم می تونه انجام بده رو انجام نمی ده و می گه : نمی تونم .
من هیچوقت چیز زیادی ازش نخواستم ، هیچ بحثی سر مسائل مادی و خرید و .... با هم نداشتیم ، برآورده کردن نیاز های غیر مادی من اینقدر سخته یعنی؟!!!!!!!!!!