و باز هم بی تفاوتم .

برای بهاره عزیزم که خواسته بود بهش بگم چطور می تونه بی تفاوت باشه :

من بی تفاوتی رو انتخاب نکردم ، راهی نداشتم جز بی تفاوتی .

وقتی در مقابل همه عشق و انرژی که تو رابطه ات و تو خونه ات می پاشی هیچی دریافت نمی کنی ، خوب انرژی ات تموم میشه.

وقتی بار عاطفی و یه کمی هم مالی یه خانواده رو به دوش می کشی ، خوب بالاخره خسته می شی.

وقتی برای یه بازدید کوچیک از خانواده ات باید از مدتها قبل برنامه ریزی کنی و تمام مدت دلت تالاپ و تولوپ بزنه که نکنه یه وقت نیاد ، نکنه آبروم بره ، نکنه... و آخرش هم خیلی وقتهاشو تنها بری ، خوب خجالت می کشی. کاری ندارم به اینکه یکی از شروط ازدواجمون این بود که هر جا من بخوام بیاد و باهام زندگی کنه.

وقتی هزار بار از شریک زندگیت درخواست کردی ، که هماهنگی کاراش رو طوری انجام بده که زمان بیشتری در کنار هم باشید و اون درست خلاف این کار رو انجام میده ، خوب کوچیک میشی.

وقتی جرات نداری به همسرت زنگ بزنی ، چون هر لحظه ممکنه یه حرف نا مربوط از دهنش خارج بشه ، خوب زنگ نمی زنی. باز کاری ندارم به اینکه از ابتدا قرارمون این بود که هر جا و در هر موقعیتی باشه من می تونم بهش زنگ بزنم.

وقتی برای همه چیز و همه کار وقت داره ، ولی به تو که می رسه الویتش تو زندگی کار و کار و کاره،خوب نا امید میشی. بدون توجه به اینکه دنبال بازی و خنده و گردش که میره حتی قابل نمی دونه خبر بده.

وقتی از صبح تا شب  هر دومون سر کاریم و از هم بی خبر ،بدون حتی یه تلفن و یا یه SMS، خوب وابستگیت کم میشه.

وقتی به هر دری می زنی که رابطه ات بهتر بشه ، مثه روزای اول بشه و یا نه ، به یه احوالپرسی ساده که نشونه باقی موندن ذره ای علاقه ته کاسه زندگمون باشه هم راضی میشی ، وقتی از همه به این در و اون در زدن ها کمترین نتیجه ای نمی گیری ،خوب بی تفاوت میشی.


اگه یه روزی این متن رو بخونه ، مطمئنم می گه : تو منو درک نمی کنی ، شرایط منو درک نمی کنی ، چی کم داری تو زندگیت ، من همه تلاشم رو برای شما می کنم و ....

ولی من همیشه می گم : اصلا ازش انتظار ندارم کارهایی برام انجام بده که نمی تونه ، فقط از این ناراحت میشم که در کمال خونسردی کارهایی رو مطمئنم می تونه انجام بده رو انجام نمی ده و می گه : نمی تونم .

من هیچوقت چیز زیادی ازش نخواستم ، هیچ بحثی سر مسائل مادی و خرید و .... با هم نداشتیم ، برآورده کردن نیاز های غیر مادی من اینقدر سخته یعنی؟!!!!!!!!!!


دخالت های بیجا

جمعه شب رفتیم مهمونی ، مهمونی خیلی شلوغی بود ، آیدا هم از فرصت استفاده کرد و تا تونست آتیش سوزوند ، طوریکه اگه جلوش رو نمی گرفتیم تمام خونه و وسایل خونه رو خراب می کرد رو سر صاحبخونه ، تا من یا سهیل می اومدیم آرومش کنیم و حواسش رو پرت کنیم ، طوری داد و فریاد راه می انداخت که انگار داریم شکنجه اش می کنیم ( کلا اینجوری اگه احساس کنه کسی هست که ازش طرفداری کنه مظلوم نمائی می کنه و سر و صدا راه میندازه ) ، خلاصه یه دفعه که خیلی صدای فریاد هاش بالا رفته بود سهیل بردش بیرون از خونه که بهش بگه چون شیطونی کردی میریم خونه ، انگار اونجا هم عصبی شده بود و یه ضربه با دست بهش زده بود. اینقدر این بچه هوچیه که وقتی اومد تو  ، شروع کرد برای همه تعریف کردن که بابام منو اینجوری زد .

حالا بشنوید از اینور قضیه : خاله سهیل رفته برای من یه کتاب روانشناسی کودک اورده ( که خودم تا حالا بیست تاش رو خوندم ) میگه : اینجا رو بخون تنبیه بدنی اینجوری و اونجوری . حالا انگار ما گرفتیم بچه رو اونجا کتک زدیم ، انگار خودشون تا به حال به بچه هاشون بالاتر از گل نگفتن ، بخدا بچه های خودش یکی از یکی عصبی تر و مشکل دار ترن ، در حال حاضر هم دو تاشون باهاش قهرن .

از اون ور هم اون یکی از فامیلای سهیل اینا با دخترش جاشون رو عوض کردن و اومدن پیش من نشستن که ازم بپرسن : آیدا چرا اینجوری شده ، همیشه همینطوریه یا شاید میره مهد اینقدر شیطون شده  ، بعد هم تعریف کردن از بچه های خودشون که میشینن پیش مامان باباشون و جم نمی خورن و حرف گوش می کنن و ما بلدیم چطوری باهاشون حرف بزنیم و حالا این خانمه که این حرفها رو می زد سه تا شوهر کرده بود ، بعد بچه های اون یکی شوهره اورده خونه این یکی شوهره ، حالا هم ادعا می کنه که بچه هام عاشق شوهرم هستند و شوهرم هم عاشق بچه هام . شوهرش هم که از راه می رسه بچه ها موظفند که پاشن برن جلو ، یکی کتش رو بگیره ، یکی خوش آمد بگه ، یکی ببوستش!!! (وسط مهمونی) . همه کارهاشون هم فیلم و ظاهرسازیه.

یعنی آدم می سوزه که یه همچین آدمایی بهش درس بچه داری بدم و راهنمائیش کنن.

موقع برگشت کلی با سهیل حرفم شد که چرا تو جمع این آدما ، با بچه اونجوری رفتار کردی که برامون حرف و حدیث دربیارن. خدا لعنت کنه آدمهایی رو با دخالت و فضولی بیجا ، آرامش زندگی دیگران رو بهم می زنن. البته ناگفته نمونه که من سعی کردم همونجا جوابشون رو بدم ولی خوب اونا پیامشون رو رسونده بودن!!!!!!!!!!

اون شب قبل از اینکه این حرفها شروع بشه به خاطر اذیت های آیدا ، سردرد گرفته بودم ، چون هیچ جوری حریفش نمی شدم ، وقتی یه خونه و یا مکان جدید می بینه ، دوست داره به همه جا سرک بکشه و به همه چیز دست بزنه ، و واقعا غیر قابل کنترل میشه ، آدم از یه طرف بخواد ضرری به صاحبخونه نرسه و از طرفی هم نتونه جلوی بچه رو بگیره ، دیگه خودتون ببینید چه حالی بودم . از سهیل هم که کمک می خوام اونطوری آبروریزی می کنه. مونده بودم اون وسط درمونده و بیچاره . در نهایت تصمیم گرفتم از این به بعد با بچه مهمونی نرم و خودم تو دردسر نندازم. کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.

مریضی آیدا

اوضاع زیاد بد نیست ، خوب هم نیست ، اینکه می گم خوب نیست معنیش اینه که اونجوری که من می خوام نیست هنوز ، شاید به قول سهیل انتظار من از زندگی زیاده ، ناشکرم و ... ، اگه یکی از بیرون، زندگی من رو ببینه مطمئنا هیچ مشکلی نمی بینه ، ولی خوب خلائی که تو روابط و احساسات بوجود میاد رو جز خود آدم هیچکس نمی تونه حس کنه.

دیروز و پریروز آیدا مریض بود ، بردمش دکتر فایده ای نداشت ، به این نتیجه رسیدیم که بعداز این برای علائم سرماخوردگی و.. نبریمش دکتر ، تازگیها این دکتر ها اصلا تشخیصشون درست نیست . آیدا گوشش درد می کرد و اصلا به همین خاطر بردیمش دکتر ، گفت : آلرژیه و بهش آنتی بیوتیک داد!!!!!!   و یه سری داروی دیگه لوراتادین و موکولین و استامینوفن و قطره بینی . شب داروهاش رو شروع کردم ، خوابید و صبح حدود ساعت 11 رفت مهد ، بعد از ظهر که از مهد برگشتیم ، حالت تهوع بدی داشت ، حتی بعد از خوردن آب هم بالا می آورد ، زنگ زدم به دکتر و قضیه رو گفتم ، گفت شاید از غذاش باشه و گفت : قطره متوکلو پرامید بهش بدم. راستش تو یه کتاب پزشکی مربوط به اطفال خوندم این قطره خیلی عوارض داره ، دوست نداشتم ازش زیاد بدم بخوره ، بروشور بقیه داروهایی که بهش داده بود رو خوندم ، راستش معمولا این کار رو می کنم و همیشه هم نتیجه مثبتی ازش گرفتم ، تو بروشور آنتی بیوتیک نوشته بود تهوع هم یکی از عوارضشه ، خلاصه به دستور خودم اون دارو رو قطع کردم ، تا این لحظه دیگه نه خبری از تهوع هست و نه از گوش درد ، خداروشکر ولی خیلی اذیت شدیم هم ما و هم آیدا ، از یه طرف همش تشنه اش بود و از طرف دیگه هر چی آب می خورد برمیگردوند ، من هم از ترس اینکه اذیت بشه غذای زیادی بهش نمی دادم ، آیدا هم گرسنه بود و هی بهانه می گرفت. خلاصه شب سختی رو گذروندیم. البته اگه فکر می کنید، مریضی کوچکترین تاثیری تو ورجه وورجه و برنامه های دیگه خانم گذاشت ، سخت در اشتباهید ، وقتی بردمش دکتر تو مطب اینقدر شیطونی کرد و این ور و اون ور پرید که دکتر گفت : مطمئنی این بچه مریضه؟!!!

فقر مالی یا فرهنگی؟

چند وقتیه اوضاع زندگی بهتر شده ، دقیقا نمی دونم اثر عوض شده رفتارهامونه یا بالا رفتن آستانه تحمل و یا ترس از هم پاشیدن آشیانه یک کودک و یا ترس ریختن آبرو و یا .....

به هر حال فعلا خوبیم و وقتی خوبیم احساس خوبی هم داریم شکر خدا  ، تعطیلات عید هم به خوبی گذشت یکی دو روز تهران بودیم ، بعد با سهیل و آیدا رفتیم شمال چها روز اونجا بودیم ، بعد سهیل برگشت تهران ، و برای 5 روز آخر دوباره اومد شمال ، خوب بود و خوش گذشت ، مامان و بابا هم که آخر مهمان نوازی ، یعنی واقعا لطف داشتند بهمون و خیلی بهشون زحمت دادیم ولی می دونید امسال فهمیدم آدم اگه خونه پدرش هم بیش از حد معمول بمونه مزاحم به حساب میاد ، نه اینکه مسئله ای پیش اومده باشه ها نه ، ولی خوب هم برنامه مهمان و هم برنامه میزبان تحت تاثیر این هم نشینی اجباری قرار می گیره ، تصمیم گرفتم از سال بعد برای عید مثل همه مردم یه چند روز برم مسافرت و بقیه عید رو خونه خودم باشم و به دید و بازدید های معمول بپردازم.

امسال عید خبر ازدواج دختر یکی از بستگان تقریبا دورم که تهران زندگی می کنند رو شنیدم ، یک ازدواج به واقع ناهماهنگ ، این دختر خانم تازه وارد دانشگاه شده و حدود 19 ساله ست ، پدر و مادرش برای موفقیتش در دانشگاه هزینه زیادی کردند هم از نظر مالی و هم لحاظ وقت و زحمت ، خانواده اش از لحاظ مالی در موقعیت نسبتا خوبی هستند و فرزند آخر خانواده ست ، با این وضعیت با آقایی ازدواج کرده که حدود 35 سالشه ، در رشته خودش مدرک دکترا داره ، از لحاظ مالی موقعیت بسیار ممتازی داره ، و از همه مهمتر قبلا ازدواج کرده و سابقه یه زندگی 10 ساله رو داره ، از نظر تیپ و قیافه اصلا اصلا به هم نمیان ، یعنی وقتی می بینیشون اصلا دوست نداری بهشون تبریک بگی برای ازدواج شون.

این اتفاقیه که تو یه خانواده به ظاهر متمدن افتاده ، خانواده ای که هیچ فقر مالی ، فرهنگی ، اعتقادی و ... به معنای عام ندارند ، وای به حال دیگران همش تو این فکرم که پول چقدر می تونه ارزش داشته باشه ، یا اینکه چقدر پول لازمه که آدم داشته باشه تا خوشبخت باشه ، به جز پول چه چیزایی برای خوشبختی لازمه و یا اینکه پول جای چه چیزایی رو می تونه پر کنه ، شنیدم عروس خانم خودش کاملا راضی بوده از ازدواجش ، ولی نمی دونم چرا من هی دلم می سوزه براش ، شاید بیشتر برای اینکه تو سن 19 سالگی ازدواج کرده ، حتی نرسیده واحد تنظیم خانواه رو تو دانشگاه بگذرونه!!!!!! حالا شاید خیلی ها هم دلشون برای من بسوزه ، نه !!!!!!!!!!!

30 ساله شدیم.



به دنیا که قدم گذاشتیم جنگ بود
پدر ها در جبهه ها با مرگ می جنگیدند
مادر ها در خانه ها با زندگی
گوش های ما نت های آژیر خطر را خوب میشناخت
و ما با همین موسیقی توی کوچه ها لی لی می رقصیدیم
مادرانمان جای ایستادن پای آینه در صف های گوشت و برنج کوپنی می ایستادند
و آغوششان جای عطرهای فرانسوی بوی غذای گرم می داد
و سینه و باسنشان را حاملگی های چهار و پنج و شش باره ، پروتز می کرد.
سرخی لبهای مادرانمان را " حرمت خون شهدا " سپید می کرد
و سپیدی تنشان را سیاهی چادر ها پنهان
به دنیا که قدم گذاشتیم ، " سیاه "‌‌ رنگ زنانگی بود
و " زشت " وصف زنانگی
و "اشک " تبلور زنانگی
ما با صدای آهنگران اولین قدم های موزون زندگیمان را مردانه برداشتیم
و در فشار مقنعه های چانه دار ، اولین کلماتمان را " مردانه " ادا کردیم
در صبحگاه های مدرسه هر روز با دستور " از جلو...نظام " مردانه ایستادیم
و با شعار "‌مرگ بر..." مردانه فریاد زدیم
در انشاهای مدرسه
قرار بود همه مان دکتر و مهندس و معلم شویم تا به جامعه خدمت کنیم
اما قرار نبود همسر باشیم ، مادر باشیم و به خانواده هم خدمت کنیم
ما با حنا در مزرعه کار کردیم و زحمت کشیدن را آموختیم
با آنت برای خواهر و برادر کوچکترمان مادری کردیم
با زنان کوچکی که مثل خیلی از ما پدرشان به جنگ رفته بود ،
برای سیر کردن شکممان کار کردیم
با پرین از بی خانمانی تا با خانمانی کوچ کردیم
ما دختران کار بودیم
ما دختران عروسکهای گمشده زیر آوار خانه های موشک خورده ایم
ما دختران گوشهای تشنه برای دوستت دارم های پدر به مادریم
ما دختران چشمان تشنه برای دیدن بوسه های پدر روی لب! ...نه ! روی گونه های مادریم
ما دختران دخترکی های ممنوعه ایم
ما همان دخترانی هستیم که به پر پشتی موهای پشت لبمان بالیدیم و مهر " نجابت " و " عفت " خوردیم
ما همان دخترانی هستیم که برای ابروهای نامرتب و اصلاح نشده مان ، " محبوب " و "‌معصوم " شناخته شدیم و انضباط بیست گرفتیم
ما دختران جوجه اردک زشتیم ، که تا شب عروسی برای زیبا شدن صبر کردیم !
ما همان دخترانی هستیم که همیشه برای "مردانه حرف زدن " ، " مردانه راه رفتن " و " مردانه کار کردنمان " آفرین گرفتیم
و با اینهمه مردانگی از آتش جهنم گریختیم !
آتش !
یادش به خیر !
چه شبها که از ترس آویزان شدن از یک تار موی شعله ور در جهنم ، خواب بر کودکیهایمان حرام شد !
چه روزها که از ترس ماشین های کمیته ، نفس زن بودن در گلویمان حبس شد و کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم
ما نسل ترسیم
زاده ی ترسیم
هم خواب ترسیم
ترس ...تعریف تمام انچه بود که از زن بودنمان میدانستیم
و آتش ...پاسخ تمام سوالهایی که جرات نکردیم بپرسیم
چقـــــــــــــــــدر آرزو داشتیم پسر باشیم تا ما هم با دوچرخه به مدرسه برویم
تا ما هم کلاه سرمان کنیم
تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند
بدویم و بازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم
تا حق داشته باشیم کفش سفید بپوشیم
لباس های رنگی به تن کنیم
تا حق داشته باشیم کودکی کنیم
ما بزرگ شدیم
خیلی زود بزرگ شدیم
زودتر از آنکه وقتش باشد
سرهای زنانگیمان زیر سنگینی چادر ها خم شد
و برجستگی هامان در قوز پشتمان پنهان
ترس ، گناه ، آتش ، ابلیس
چقدر زن بودن پرمعنا بود برایمان !
هر چه زنانگی ما زشت تر ، مردانگی مردها جذاب تر
زن معنای نباید ها و نا ممکن ها و نا هنجارها
و مرد معنای باید ها و ممکن ها و هنجار ها
ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم
ما وزن حجاب را خوب میفهمیم
ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست
و جشن تکلیفهایی که همیشه روی دوشمان سنگینی میکرد
اسطوره ی زندگی ما اشین سانسور شده ی زحمتکش بود
و هانیکویی که با چتری های روی پیشانی اش ، همیشه از پدرش کوجیرو می ترسید.
ما بزرگ شدیم
جنگ تمام شد
پدرهایی که زنده ماندند به جنگ زندگی رفتند
مادر ها از پدر ها مرد تر شدند
گو گو ش و هایده از ویدئو های ممنوعه بیرون آمدند
و ما هنوز منتظر بودیم صاعقه ای بزند و خشکشان کند !
اما خیلی زود فهمیدیم صاعقه ، زنانگی ما را خشک کرده !
وقتی روی تخت عروسی نشستیم در حالی که هنوز گمان می کردیم فقط باید غذا های خوشمزه بپزیم
و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که خدا ! در شکممان بار می زند نگهداری کنیم
وقتی ازشوهرمان وحشت کردیم و خجالت کشیدیم از تمام آنچه به زن بودنمان معنا می داد
صاعقه خشکمان کرد
ما زن هایی بودیم که مرد و مرد هایی که زن
به ما فقط آموختند چگونه شکم مردانمان را سیر کنیم
کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است
و شهوتشان تشنه
ما باختیم
روزهای عشقبازیمان را باختیم
طراوت جوانی مان را باختیم
ما نسل زنان خسته ایم
خسته از تکلیفهایی که روی دوشمان سنگینی می کند
خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند
خسته از نامحرمانی که بارها به خاطرشان از پدر ها و برادر ها و شوهر ها کتک خوردیم
خسته از ترس هایی که با ما زاده شدند
در ما ریشه دواندند
در باورهایمان جوانه زدند
و آنقدر شاخ و برگ گرفتند که سایه شان تمام زنانگی مان را پوشاند
ما خسته ایم
و با تمام خستگیمان
حالا
در آستانه ی سی سالگی
به دنبال شعله ی خاموش زنانگی هایی میگردیم که کم آوردیمشان
دماغ عمل میکنیم
ایمپلنت می کاریم
پروتز میکنیم
کلاس رقص می رویم
تا با داف های توی خیابان و خواننده های ماهواره رقابت کنیم
تا شوهرمان را نگیرند از ما با سلاح زنانگی هایی که کم آوردیمشان
و هنوووووووووووووز گیجیم که
چطور هم آشپز خوبی باشیم
هم خانه دار خوبی
هم مادر نمونه
هم کمک خرج زندگی برای چرخ زندگی ای که مردمان به تنهایی نمیتواند بچرخاند
هم به جامعه خدمت کنیم
هم فرزند تربیت کنیم
هم زیبا و خوش اندام و شاداب باشیم و مردمان را سیراب کنیم از زنانگی مان
و ما
هنوووووووووووووووز لبخند می زنیم
نجیب می مانیم
به مردمان وفا میکنیم
مادرمی شویم
برای فرزندمان مادری می کنیم
خانه مان را گرم و پر مهر میکنیم
و برای زناشوییمان سنگ تمام میگذاریم
درس می خوانیم
کار می کنیم
به جامعه خدمت می کنیم
خرجی می آوریم
صبوری می کنیم
برای سختی ها سینه سپر می کنیم
ظلم ها و تبعیض ها را طاقت می آوریم
در راهرو های دادگاه دنبال حق های نداشته مان می دویم
وبا اینهمه فقط...
گاهی در تنهاییمان اشک میریزیم
گاهی پای سجاده مان به خدا شکایت می کنیم
گاهی گوشه ی امامزاده ای مسجدی می خزیم و بغض هایمان را
لای چادر های رنگی میتکانیم
گاهی می خندیم به عکس 6سالگیمان با مقنعه ی چانه دار توی مهد کودک !
گاهی افسوس می خوریم
برای زنانگیهایی که سنگسار شدند
و هنوز زن می مانیم
و به زن بودنمان می بالیم.

آسمون و ریسمون

 از کتاب "آسمون و ریسمون" نوشته ایرج پزشکزاد" :

 

 

 

از بابا پرسيدم بچه چه جوری مياد توی شکم مامانش ؟ بابا کمی فکر کرد. بعد گفت بيا بريم توی حياط. به حياط رفتيم بابا يکی از بته های گل سرخ رو نشون داد و گفت- اين بته اول يک تخم کوچيک بوده. بعد اين تخم رو تو زمين کاشتيم. بعد بهش آب داديم و بعد از مدتی بزرگ شد و حالا شده اين بته بزرگ که می بينی. منم تخم تو رو توی شکم مامانت کاشتم و بعد تو آمدی...

 -با دست کاشتی يا با بيلچه ؟

بابا کمی رنگ به رنگ شد و گفت با يک جور بيلچه مخصوص

- پای من آب هم دادی ؟

-آره٬ آب هم دادم

با آب پاش دادی يا با شلنگ ؟

بابا نگاه تندی به من کرد. نفهميدم چرا عصبانی شده بود ولي من بايد ميدونستم.

- با شلنگ پسرم

- بابا ٬ خودتون آب دادين يا مش رضا باغبون؟

بابا يک دفعه برگشت و يک چک زد تو گوشم و گفت- برو گمشو پدر سوخته كره خر !!!

وضعیت : سبز

دیشب رفتیم سینما ، پیشنهاد من بود برای تغییر فضای بینمون ، آخه پریشب با هم صحبت کردیم ، باز برای nمین بار قول داد ، قول داد که دیگه بد صحبت نکنه، یه مقاله هم در مورد کنترل خشم براش بردم که مطالعه کنه ، البته خودم هم قبلا مطالعه کرده بودم و احساس کردم میتونه تو بهبود روابطمون موثر باشه.

خلاصه فعلا وضعیت سبزه ، فیلم «من مادر هستم » رو رفتیم دیدیم ، خیلی فکر کردم که بین این فیلم و بیخود و بیجهت این یکی رو انتخاب کردم ، به نظرم هم بازی بازیگرانش و هم کارگردانی فیلم خوب بود ، ولی اینقدر داستان این فیلم تلخ بود که من اواخر نمایش فیلم تمام صورتم خیس بود، البته وقایعی بود که ما هر روز که نه ، ولی یه روز در میون شاهدش هستیم تو جامعه مون ، ولی دیدن و لمس کردن همه این نا بسامانی ها در عرض 1/5 تا 2 ساعت فیلم در ظرفیت من نبود ، خیلی ناراحت و عصبی شدم بعد از دیدنش.

البته برای اینکه آدم به خودش بیاد و در مورد زندگی خودش و بچه اش تصمیمات درستی بگیره طوری که بتونه از بچه اش تحت هر شرایطی حمایت کنه ، خیلی خوب بود، به نظر من آدم وقتی بچه دار میشه ، دیگه قبل از هر چیز دیگه مادره ( و یا پدر )، نظرم قبل از دیدن این فیلم هم همین بود.

درگیری همیشگی

امروز به خاطر آلودگی هوا مهد آیدا تعطیله و قرار بود که سهیل ببردش خونه مادرش ، ماشین هم نداشت ، البته دیشب آخر وقت داداشش اومد و ماشین رو برد و قرار بود امروز صبح بیاد دنبال سهیل و آیدا چون سهیل بهش گفته بود که آیدا رو می خواد ببره اونجا  ، خلاصه امروز صبح پا شدم همه چیز رو حاضر کردم (صبحانه ، لباسهای آیدا و ...) و اومدم سرکار ، وقتی رسیدم تلفن زدم که بگم آیدا حتما ماسکش رو بذاره موقع بیرون اومدن از خونه، که دیدم دوباره سگ شده و پاچه می گیره ، فکر کنم به خاطر نیومدن داداش جونش بود ، من هم دوباره شروع کردم و گفتم که اگه تا حالا کسی بهت درست حرف زدن رو یاد نداده اسمت رو بنویسم یه کلاسی که بری و یاد بگیری ، اول صبحی اعصابم به کلی داغون شد ، مرد ناحسابی از دست یکی دیگه ناراحته ، سر یکی دیگه خالی می کنه ، تازگیها خیلی پررو شده باید دوباره از اول بهش یاد بدم که با من چجوری رفتار کنه و چجوری حرف بزنه ، از بس با مادر و خواهر و برادر و کوفت و زهرمارش اینجوری حرف زده و اونا هم هیچی بهش نگفتن ، عادت کرده که با همه نزدیکانش اینجوری حرف بزنه ، اون اوائل یه چند باری اینطوری حرف زد و من براش اساسی قاطی کردم ، یاد گرفته بود و با من خیلی محترمانه و درست حرف می زد، البته اینکه می گم محترمانه نه اینکه فکر کنید خیلی غیرعادی بود ها ، نه، فقط دری وری تو حرفاش استفاده نمی کرد ، ولی الان یه مدتی انگار یادش رفته ، هر جوری که شایسته خودش و خانواده اش هست با من حرف می زنه ، تا چند وقت پیش هر دفعه که بهش تذکر می دادم ، تا چند روز خوب بود بعد دوباره شروع می کرد ، ولی الان از این ور تذکر میدم و از اون ور اون کارش رو تکرار می کنه ، نمی دونم واقعا تقاضای زیادی آدم نخواد دری وری بشنوه ، به خدا من تا لحظه ازدواجم از خانواده خودم این حرفها رو نشنیده بودم نه بابام به مامانم و نه بر عکس و نه از داداشم ، تو خونه ما هم دعوا زیاد می شد ، ولی تو دعوا هم نشنیده بودم فحش های بد و الفاظ رکیک استفاده کنند.

نمی دونم باید چکار کنم ، تو رو خدا یه راهی جلوی پام بذارید ، فقط نگید بی خیال شم که واقعا نمی تونم.

منع خشونت


به بهانه 25 نوامبر ، روز جهانی منع خشونت علیه زنان


خشونت تنها چند جای زخم و کبودی بر روی بدن نیست ، خشونت آن زخمی ست که بر روانت می زنند و هیچ کس نمی بیند و نیازمند درمانش نمی داند.

خشونت تنها له شدن زیر دست و پاس پدر ، برادر و شوهر نیست ، خشونت آن حقی ست که حتی برای انتخاب پوششت نداری.

خشونت تنها نداشتن حق طلاق و حضانت در مجادلات زناشوئی نیست ، خشونت دخترک سیزده ساله ایست که به امر پدر سفره عقد می اندازد و به امر شوهر سفره شام.

خشونت تنها جای نداشته دخترک سیزده ساله در رقم زدن سرنوشتش نیست ، خشونت آن یک نفر جائی ست که با خانم بغل دستی در تاکسی داری ، چون مردک باز باز نشسته و به اندازه دو نفر سهم می خواهد.

خشونت من وتو هستیم که منتظر ایستاده ایم تا حقمان را بدهند ، خشونت مادران ما هستند که پسرانی دارند با حقی بیشتر از یک انسان و دخترانی دارند با حقی کمتر از یک انسان.

خشونت خود مائیم ، دقیقا خود ما که اجازه می دهیم چنین افکاری ، جدا از وجود داشتن یا نداشتن در سر عاغایان در زندگی ما تاثیر بگذارد ،

می دانم که می گوئی : هست ، در جامعه هست ، در قوانین هست ، در خانواده هست .

اما همه اینها قابل تغییر است اگر اندکی شجاعت برای رویارویی با  نگاههای متعجب و یا حتی شماتت بار را داشته باشیم و دری بسته را بگشائیم برای دختران مان ، شاگردانمان و آیندگان مان . از همین اندک حقی که در قانون پیش بینی شده برایمان، استفاده می کنیم و وقعی به افکار قرون وسطائی هموطنانمان نمی نهیم ،

شاید خشونت تمام نشود ، لااقل گامی برداریم برای نادیده گرفتن افکاری که نادیده می گیرند وجودمان را.


بی تفاوتی هام

مژده مژده

کفپوش اتاقها رو پهن کردیم،سقف کاذب دستشوئی نصب شد، مبل سفارش دادیم ، فروشگاه رفتیم برای خرید کلی و یه کمی هم لباس خریدیم یرای آیدا البته. پنج شنبه جمعه پرباری داشتیم خدارو شکر.

خونه خیلی مرتب شد ، راستی یادم رفت بگم که موهامم رنگ کردم بالاخره.

ولی خب باز موقع بیرون رفتن یه دعوای حسابی داشتیم ، سهیل می گفت من اعصابش رو داغون کردم (خواهر و مادرش رو سرویس کردم) ، من هم اصرار داشتم که باید مراقب حرفهای که از دهنش درمیاد باشه که فحش و دری وری توشون نباشه، زیاد کشش ندادیم ، انگار که دیگه خسته باشیم، رفتیم کارهامون رو انجام دادیم و بعد هم رفتیم خونه مادرش ( بعد از یک ماه که نرفته بودم ) ، از اونجا هم رفتیم فروشگاه و خرید کردیم و باز برگشتیم برای شام خونه مادرش، بعد هم ساعت 12 رسیدیم خونه و تا بخوابیم ساعت شد 1 ، صبح هم با بیخوابی و بی حالی بیدار شدم و رفتم سرکار ، سهیل و آیدا هم بعد از من رفتن.

این دو روز رو همش به این فکر می کردم که وقتی من بارها و بارها از سهیل خواهش کردم که تو دعوا فحش ها و الفاظ مناسب خانواده اش رو استفاده نکنه، و اون هر بار قول میده و بعد دوباره تکرار می کنه باید چیکار کنم ، عادت داره که اینجوری صحبت کنه، با همه با مادرش ، با خواهرش (همونائی که من سرویسشون کردم)، با برادرش ، با کارگرا ، با همه . اوائل بهش می گفتم که با مادرش اینجوری صحبت نکنه، ولی الان همیشه می گم به من ربطی نداره که تو با کی چجوری صحبت می کنی ، فقط با من درست صحبت کن، دعوای دیروز که بعد از یه مدت طولانی بدون دعوا و همراه با بی تفاوتی اتفاق افتاده بود ، دوباره من رو به این فکر انداخت که بیش از اینها باید رو بی تفاوتی هام کار کنم ، بی تفاوتی نسبت به شخصی که دارم باهاش زندگی می کنم و پس از گذشت مدت کوتاهی از زندگی مشترکم فهمیدم اشتباه کردم ، شاید از هر نظر مورد خوبی برای ازدواج بود ولی این تفاوت فرهنگی و رفتاری تو این چند سال داره منو می کشه.

امروز که با وجود دخترم ، هیچ راه برگشتی ندارم ، که اگر داشتم هم با توجه به شرایط جامعه واردش نمیشدم(چقدر شکل خسرو شکیبایی تو خانه سبز گفتم ، مثل اینکه تکرارش تو آی فیلم تاثیر خودش رو گذاشته) چاره ای جز بی تفاوتی ندارم ، که هم خودم و هم خانواده ام ( دخترم و همسرم) با فشار روحی و عصبی کمتری زندگی کنیم.