تقی

فصل تقی

لابد باور نمیکنید حتما با خودتون می گید چه آدم ناکسو سنگ دلی.من حسین لو دادم .آره کار مهدی داداشم نبود کارمن بود خود حسین نمی دوونه فکر می کنه کار مهدی داشه فکر کنین بی دلیل اینکارو کردم مریض که نبودم اون دختره بدردش نمی خورد براش زن نمی شد مطمعن بودم از طرفی اقاجون و ننه /مخخصوصا ننه داشتن دق می کردن یه وجب بچه داشت ابروی خانوادمونو می برد اگه دوباره به اون وقتابرگردم دوباره همون کارو می کنم آخه هنوز دهنش بو شیر می داد یه الف بچه تو چشم منو مهدی داش نیگا کرد وگفت رفتم خواستگاری جواب مثب روهم گرفتم این بود که با تقی علی نژاد هماهنگ کردم .مهدی داش می خواس بره با دختره حرف بزنه همون روزی که حسینو گرفتن مهدی داش می خواست بره با دختره صحبت کنه .همون روزی که حسینو گرفتن مهدی داش می خواست بره دختره رو ببینه واگه دختره خوب بود برا حسین بگیریمش وقتی قرار گذاشت و حسین بدو بدو رفت من به مهدی داش گفتم بذار به عهده من توبکش کنار حتی بهش نگفتم چیکار می خوام بکنم داشتیم تو اتاق پشتی مغازه خیار شور در میاوردیم مهدی داش رو چارپایه نشسته بود گفت نقشه ت چیه گفتم داداش تو کاریت نباشه همچی روبسپار بمن . چنتا خیار شور انداخت تو دبه وگفت مگه من غریبه ام بگو بدونم چیکار می خوای بکنی نگفتم هرچی کرد نگفتم .می دونستم اگه بگم رای منومیزنه بعد که علی نژاد حسین روگرفت زنگ زد مغازه ومهدی داش گوشی رو برداشت علی نژاد گفت اقا مهدی ماموریت انجام شد مثل اینکه مهدی داش بش گفته چه ماموریتی علی نژاد هم گفته گررفتن اخوی اتون حسینو می گم دیگه دم اش گرم مهدی داش صداشو درنیاورد به علینژاد نگفت که من خودم خودسر اینکارو کردم .من تو اتاق پشتی مغازه بودم مهدی داش اومد تو اتاق دیدم همه تن اش می لرزه گفتم چی شد مهدی صورتش عین صورت ننه خدابیامرز بود گرد گرد وقتی هم عصبانی می شد تا دماغش قرمز میشد یهو بی هوا گذاشت تو گوشم هیچ وقت تا اون روز روم دس بلند نکرده بود کاپشن اشو از رو چارپایه ورداشتو زد بیرون گفتم لابد میره الان حسینو می کشه بیرون .البته رفته بود اما انگار علی نژاد بهش گفته بود از دستش خارجه و کاری ازش برنمیاد گمونم انگار علی نژاد هم شاکی شده بود وداد زده بود مگه من باش نباش اتونم مگه اینجا خونه خاله اس یه روز میگین بگیر یه روزمی گین ولکن نمیشه اخوی نمیشه .دیگه پروندش دست من نیس دسته قاضیه .دروغ می گفت مثل سگ دروغ میگفت دس خودش بود نمی خواست ولش کنه مهدی یه ماه سر این ماجرا با من حرف نزد (قهر کرد) ولی به حسینم نگفت حتی وقتی حسین بهش نیش و کنایه می زد نگفت کار من بوده اینم بگم فکرشونمی کردم کار بیخ پیدا کنه وبه داداگاه وشلاق بکشه .وقتی دیدم داره کار بیخ پیدا میکنه رفتم با قاضی حرف بزنم اما مرتیکه عقده ایی هرکاری کردم تو کت اش نمی رفت (نه از دهنش نمی افتاد) حتی وقتی قاضی شلاق نوشت رفتم سراغ ان یرو که حکمو اجرا میکرد متوجه ایی؟اون زمان 300تون دادم که شلاقو نزنه .ناکس پولو گرفت و شلاق هم زد متوجه ایی ؟.نمی ونی وقتی ننه نفرین می کرد چارستون تنم میلرزید گفتم ننه نفرین نکن گناه داره گریه کردو گفت بچه ام چی ؟بچه ام گناه نداشت؟باید اینجور میزدن آش ولاشش می کردن ؟بازم نفرین بازم فحش .حسین به ننه گفت کار مهدی بوده همش دلهره داشتم که بره به مهی داش بگه ومهدی داداشم بگه کار اون نبوده وگند قضیه بزنه بالا .خدا رحمت کنه ننه رو اما همین حسین اقا باعث شد ننه انقد زود بمیره .بسکه اذیتش کرد ننه هم جون به جون اش می کردی عشق اولش حسین بود و عشق اخرش توله های حسین .متوجه ایی؟اینقدی که که حسین ننه رو اذیت کرد امید نکرد. هروز یه داستان هروز یه قصه هروز هرشب دعوا .خدابیامرز دل هم نداشت جور وپلاسشو بریزه توخیابون مخصوصا آقاجون خدابیامرز.میگفت زن و بچه اش چه گناهی کردن .متوجه ایی؟اولش از تریاک آقا شروع شد مریم میگفت هروز غروب حسین میره نصفه شب بعضی وقتام دمدمه های صبح برمی گرده خونه .متوجه ایی؟یه روز بهم زنگ زد بمن میگفت تقی داش .زنگ زد گفت دیگه نمی تونه تحمل کنه می گفت می خواد بره طلاق اشوبگیره .چندباری هم از جیبش تریاک گرفته بود حسین هم زده بود زیرش که مال من نیستو ماله دوستاموو از این حرفا .(متوجه ایی)چاره چی بود رفتم با آقاجون حرف زدم گفتم همون جا تو خونه بکشه لااقل اینجوری هروز یکی خبر نمی اورد که اقا رو تو خونه فلانی در حال تریاکشی دیده .خدا بیامرزه همه رفتگانو اللخصوص اقاجونمو بنده خدا برگشت گفت حرفی نداره بهتره از اینکه بخاطر تریاک کشیدن سرسفره هرنامردی بشینه متوجه ایی ؟ اولش که به حسین گفتم بالکل زد زیرش که مردم چرت می گن این حرفا چیه دروغه واز این جور حرفا .متوجه ایی؟ خلاصه اخرش به هرزحمتی بود آوردمش کنار آقاجون نشوندمش و وافور دام دستش بهتر از این بود که هروز یکی بیاد به ننه بگه پسرتو فلان جا دیدم که که فلان کارو می کرد توجه ایی؟ اولش همین برادرام اعتراضو دادو بیداد که این چه کاریه یا همین مریم زنگ زد گریه گریه که تقی داش چرابجای ترک دادن وافور دادین دست حسین؟ هی روزگار بخدا ننه از دس همینا دق کرد .وگرنه امید که کاری به کار کسی نداشت اونوقتا تاکسی داشتم همین مریم زنگ زد خونه امون گریه گریه که حسین بخاطر بیکاریه روزی سه گرم تریاک مفته اقاجونو نفله می کنه متوجه ایی؟ گفت از فردا بهش بگو بیاد تاکسی من ورداره کار کنه .خلاصه ففرداش اومد سوییچو بهش دادم ویادمم نمیره گفتم بهش یعنی تاکید کردم :حسین حواست به کار خودت باشه یه وقتی نکنه با کسی دس به بقه شی واسه دوزار کمتر دزار بیشتر شر درست کنی ؟عدل زد و همینم شد یه روز یکی از راننده ها که اشنا بود زنگ زد که اقا تقی بیاو ببین برادرت چه شری بپا کرده آژانس گرفتم سریع خودمو رسوندم سر حمزه کلا چشمت روز بد نبینه دیدم اقا پیراهنشو کنده بالا تنه لخت /یکی از راننده تاکسیا رو دبزن ملت هم بجای اینکه سوا کنن دعوا رو دورتادور حلقه زدن دارن تماشا می کنن متوجه ایی؟حالا خنده دار اینجا بود که یارو دوتای حسین بود اما حسین رو سینه طرف نشسته بود وحالا بزن کی نزن .صورت یارو رو خون برداشته بود . اون وقتا از منو مهدی داش خیلی حساب می برد تا داد زدم حسین چه غلطی داری می کنی یخ زد مشت اش رو هوا خشکید و دیگه پایین نیومد سرشو چرخوند به پشت و وقتی دید منم سریع بلند شد وافتاد به تته پته .متوجه ایی؟ حالا تو نگو دعوا فقط سر نوبت نبوده (متوجه ایی؟ ) دعوا سراین بوده که یه دختر خانم خوشگلی میاد حسین آقام می خواسته بره خارج از نوبت هرجور شده سوارش کنه .اولش که یکی از راننده ها بهم گفت باورم نشد با خودم فکر می کردم زن گرفته آدم شده دیگه متوجه ایی؟مخصوصا بعده اون شلاق نمیره سراغ این کارا بعدا که یه روز خودم نشسته بودم پشت فرمون دیدم اینه ماشینو جوری تنظیم کرده که بتونه پرو پاچه ناموس مردمو دید بزنه متوجه ایی؟ بازم باخودم گفتم شاید اشتباه می کنی با همه این چیزا خدا می دونه باز عذرشو نخواستم گفتم بذار لااقل سرش گرم باشه حالا بگذریم از اینکه از سروته دخل و خرجه ماشین هم میزد مثلابعضی وقتا پول روغن می گرفت روغن ماشینو عوض نمی کرد یا دخل کم می داد متوجه ایی؟ حالا اینا بماند یادمه ما یه همسایه داشتیم که یکم میشنگید البته شوهرم داشت ها متوجه ایی؟ نه اینکه فکر کنی دختر بچه با مطلقه بود نه شوهر داشت .به شوهرش می گفتن حسن بنگی می گفتن معتاده و می دونه زن اش خرابه اما بروی خودش نمیاره متوجه ایی .خلاصه سرتو درد نیارم اولین بار یه روز بعد اینکه ماشینو ازش تحویل گرفتم دیدم رفت تو کوچه همین زنیکه شهرهه. حالا من شهره رو با صورت گرد و چشای رنگی وهفت قلم آرایش از رو بالکن خونه ام دیدم که درو واسه حسین باز کرد اینو که دارم می گم یه شیش هفت سالی از شلاق خوردن حسین گذشته بود متوجه ایی؟ از بالکن دیدم شهره سرباز جلو حسین ایستاده چجور بگو بخند راه انداختن .طاقت نیاوردم رفتم در زدم یه در کوچیک چوبی بود که رنگ آبی بهش زده بودن هرچی در زدم دیدم نه کسی وا نمی کنه داد کشیدم حسین اقا میای بیرون یا خودم بیام تو ؟مثه اینکه شهره از ترس آبروریزی وقتی میبینه من ول کن ماجرا نیستم میاد و در وا می کنه حالا روسری هم سرکرده بود با دست زدمش کنارو پریدم تو حیاط دیدم حسین کنار کنتور برق داره شکل مهندسا با کنتور ور می ره گفتم اینجا چه غلطی می کنی حقیقتش از وقتی براش زن گرفتیم دیگه روش دس بلند نمی کردیم نه من نه مهدی /سرتودرد نیارم آقا انقد پرو بود که بدون اینکه سمت من برگرده همینطور که با کنتور ور می رفت گفت برق اشون قطع شده بود شهره خانم صدام کرد گفتم بیام یه نگاهی بهش بندازم شاید بتونم درستش کنم آی لجم گرفت آی لجم گرفت دردسرت ندم گفتم از کی تا حالا مهندس برق شدی ما خبر نداشتیم بیا بیرون کارت دارم شهره هم یه ریز زیر لب غرغر می کرد که چی چرا سرمو انداختم پایینو اومدم توخونه اش .رفتم سرکوچه دم غروب تابستون هم بود متوجه ایی حسین اقا چند دقیققه بعد تشریف اورد خیلی نصیحتش کردم گفتم حسین اگه از شوهرش نمی ترسی از خدا بترس این زن شوهر داره .هیچ فکر نکردی یمی تورو اونجا ببینه چه فکری می کنه ؟خلاصه خیلی نصیحت اش کردم متوجه ایی؟حرفم که تموم شد اقا مثه همیشه که اشکش دم مشکشه شروع کرد به گریه کردنو بعدهم قسمو آیه که من اصلا دنبال این برنامه ها نیستمو هدفم فقط کمک بوده و فقط دلم برای این زن می سوزه وحتی بهش چندبار پول قرض دادمو از این حرفا .آخرشم گفت کورشم اگه بخوام نگاه چپ بهش داشته باشم سرتو درد نیارم گفتم من این حرفا حالیم نیس آخرین باری باشه که می بینم پا تو اون خونه می ذاری یا با این زن کلامو کلمه می کنی. متوجه ایی؟چنتا چشم داداش چشم داداش گفتو به جانه اینو به جان اون قسم خورد تا اینک هنوز یک ماه نگذشته سر صلات ظهر دیدم صدای عربده حسن بنگی کوچه رو برداشته رفتم تو بالکن دیدم بعله حسین اقا تو حیاط شهره عین جن زده ها ایستاده حسن بنگی یقه اشو گرفته وچجور عربده میزنه مگه خودت ناموس ندای ؟اینجا چه گوهی می خوردی؟سرتو درد نیارم نگو حسین آقا با شهره ظهر قرار داشته مثه اینکه شهره بهش گفته امروز ظهر شوهرم نمیاد یعنی فکر می کرده که حسن بنگی رفته ماهیگیری بابلسر ونمیاد حسین هم ازخدا خواسته میره اونجا بعد یهو سروکله حسن بنگی پیدا میشه متوجه ایی؟ سرتو درد نیارم حسن بنگی بند یه مشت حسین ما بود با اون کمر قوز شونه های کوتاه اش ولی یه جوری یقه حسینو چسبیده بود که هرکی میدید می گفت الان که بزنه حسینو بکشه منو زن امو همسایه ها اگه نبودیم شایدم می کشتش متوجه ایی؟خلاصه با هر بدبختی بود رفتیم تو خونه شهره سرلخت دوید درو وا کرد ئ چه جورم گریه که الان شوهرم می کشتش حسینو حسن بنگی رو که از هم جدا کردیم حسن بنگی تازه یادش افتاد که همه اینا زیر سر زنشه .یهو مثه ماهی از دستم لیز خورد د بدو دنبال شهره سرتو درد نیارم اول رفت تو اشپزخونه یه کارد دست سیاه برداشت و داد کشید جنده اسما امروز روزه اخرته بخدای احدو واحد می کشتمت شهره بدو رفت پشت یکی از همسایه ها قایم شد .منو یکیاز مردا رفتیم به هر بدبختی بود چاقو رو از دستش در اوردیم سرتو درد نیارم .حسن بنگی با شونه های افتاده یهو ساکت شد و رفت روی تراس سیمانی حیاط نشست .یکهو مثه زنای شوهرمرده زد زیر گریه .حالا گریه کن کی گریه نکن .سرتو درد نیارم هی با کف دس می زد کف پاش و هی صدای گریه ش بلندتر میشد یعنی اگه شمرذالجوشن هم حسن بنگی روبا اون وضع میدید حالش گرفته میشد چه برسه ما .حسین که دید هوا پسه زد به چاک زنای همسایه هم شهره رو از خونه بردن بیرون .نشستم کنار حسن بنگی دس گذاشتم رو شونه اش .اشکشو با کفه دست پاک کرد وگفت من نمی دونم چیکار باید می کردم برای این زنیکه که نکردم نمی دونم چرا اینکارو بامن می کنه بخدا هرکی جای من بود تا حالا صد دفعه طلاقش داده بود اینارو گفت ودوباره زد زیر گریه و تیکه تیکه زیر گریه دوباره گفت.کاش دوسش نداشتم سرتو درد نیارم حرفای حسن بنگی بدجور دمغ ام کرد واس همین همون شب عذر حسینو خواستم .البته به زن اش نگفتم آقا چه دسته گلی به اب داده .اگه اشتباه نکنم تلفن هم زد .می خواست بدونه چرا به شوهرش گفتم دیگه شوفر احتیاج ندارم .گمون یه جوری دس به سرش کردم که بو نبره خلاصه سرتونودرد نیارم خلاصه حسین اقا سرکار که بود یه قصه دداشت بیکار که بود هزار ویک قصه روزی نبود که ننه زنگ نزنه از دست گل جدید حسین پرده برداری نکنه .یه روز برنج خونه اقاجون و می دزدید یه روز ار تریاک آقاجون کش می رفت خلاصه هروز یه داستان تا اینکه حسین اقا شروع کرد دوباره مثه قدیما نصفه شب و دم سحر خونه اومن .یه روز مریم زنگ زد گریه گریه که چی ؟حسین اقا زن صیه کرده خونه زن روهم پیدا کرده بود من همش پیش خودم فکر می کردم نکنه قضیه شهره رو فهمیده .مریم گیر داده بود می خواد بره دم در خونه زن صیغه اییه .هرچی گفتم یه چن روز صبر کن با حسین حرف بزم به خرج اش نرفت ک نرفت سرتو درد نیارم مثه اینکه میره محله زنه وبعد کلی تحقیقق میفهه زنه شوهر دارم(حتی اسم زنه رو هم در میاره .پریوش می گفت پریوش صداش می کنن حالا خدا عالمه این پریوش همون دختره بوده که قبل مریم حسین می خواسته یا نه .اینو دیگه نمی دونم.البته مریم بهش می گفت زن خیاط چون شوهرش خیاط بود صداش می کرد زن خیاط) سرتو درد نیارم وقتی می فهمه زنه شوهر داره بازم بی خیال نمی شه ومیره زنگ در خونه زن خیاطو می زنه و .زنه شوهرش مثه اینکه روزا می رفته سرکار شب برمی گشته .مثه اینکه حسین انقد باهاش دوست بوده که حسینو با زنش تنها میذاشته ومیرفته سرکار تا شب.سرتو درد نیارم .مریم زنگ در خونه رو میزنه و زنه میاد دم در .مریم م داد میکشه جنده دوزای فکر کردی میذارم شوهمواز چنگم دربیاری ؟برو به اون حسین بی چشمو رو بگو بیاد بیرون تا زنگ نزدم صدو ده .حسین هم میاد بیرونو تا می خوره مریمومیزنه. سرتو درد نیارم شب ک رفتم خونه ننه دیدم ناکس رو گونه های مریم دوتا بادمجون کاشته این این هوا .حالا هی ننه نفرین می کنه مریمنفرین می کنه .آقاجون خدا بیامرز یه پاشو جمع کرده بود تو سینه اشو وافورشو گرفته بود رو منقل .مریم هی می گفت من دیگه تحمل ندارم من دیگه نمی تونم فردا می ر طلاقمو می گیرم دیگه نمی تونم آقاجون خدابیامرز کلا آدم کم حرفی بود .اما یه حرفش لال می کرد همه رو.لب کبودش کج کردو گردنشو خم کرد وگفت خب حالا طلاق می گیرم طلاق می گیرم طلاق می گیرم خیله خب .ننه خدا بیامرزم دیگه جرات نکرد حرف بزنه .خلاصه سرتو درد نیارم .نصفه شبی /همون شبومی گم حسین میاد خونه وچنان مخه مریمو میکنه تو فرقون که مریم اصلا کبودی گونه کتک خوردن تو کوچه و زنه خیاطو خلاصه همچی رو یادش میره اما حسین مگه دس بردار بود ؟روزی نبود که ننه زنگ نزنه و از حسین دست گلای جدیدش نناله .صدبار بهش می گفتم :ننه جان حسین که دیگه بچه نیست خب می گی چیکارش کنم ؟دیگه نمی تونم بزنمش که؟ .تا اینکه یه روز بهش زنگ زدم گفتم بیا خونمون کارت دارم .اونروزا تازه موبایل اومده بود و حسین اقام یکی واس خودش خریده بود سرتو درد نیارم گرگ ومیش هوا اقا سروکله اش پیدا شد .شلوار جین آبی و کاپشن لی تنش و موهاشو داده بود بالا خلاصه کلی چسان سان که معلوم بود بعد خونه من می خواد بره خونه زن خیاط .رفتیم رو بالکن خونه /دوتا صندلی گذاشتم روبروی هم گفتم بشین .نشست. حالا قران رو م تو دست من دیده بود و.هی با تعجب به قران نیگا می کرد گفتم حسین گفت جون داداش گفتم من نه اقاجونتم نه ننه اتم نه زن ات دلم می خواد با من روراس باشی .گفت همیشه بودم (تقی داش)سرتو درد نیارم یکسره رفتم سر اصل مطلب گفتم حسین غصه تو با این زنه زن خیاط چیه؟یو برزخ شد وصورتش شد رنگ گچ .گفت قصه چیه تقی داش بخدا هیچی .گفتم یعنی تو با زن خیاط هیچ رابطه ایی نداری انگار که بهش فحش ناموسی داده باشن عصبانی بلند شد دوتا کف دستشو چسبوند به سینه اشو گفت کی؟من؟ خیاط دوست منه زن اش مثه خواهرمه این حرفا چیه تقی داش؟ قران گذاشتم زیر بغلش گفتم قسم بخور .مثه بید می لرزید گفت تقی داش شما دیگه چرا؟مردم پشت سرخدا هم حرف می زنن (چه برسه بنده اش)داد کشیدم من کاری به حرف مردم ندارم من تا قسم نخوری قانع نمی شم .مثه بید می لرزید .گفتم مگه نمیگی مثه خواهرته قسم بخور دیگه .د یالا معطل چی هستی پس ؟قسم خورد اما باز من دلم رضا نمیداد یعنی باورم نمیشد ریگی به کفشش نباشه .گفتم حسین تو خودت بهتر از من می دونی که اگه دروغ گفته باشی این قران چه با تو می کنه .زنگ زدم .همون شب به مریم وجریانو براش گفتم مریم هم گفت که حسین از هیچی نترسه از قرآن خیلی می ترسه امکان نداره قسم دروغ اونم به قران بخوره. سرتو درد نیارم حسین ولی دس بردار نبود.بعدظهر از خواب بیدار میشد ناهار خورده نخورده دستشو خونه زن خیاط می شست .هرچی ننه نفرین می کرد فحش می داد انگار نه انگار .بعدظهر می رفت چهاار پنج صبح برمی گشت ننه هم که خواب نداشت چهار صبح دوباره جاروجنجال . سرتو درد نیارم یه روز زنگ دوباره زنگ زدم بهش گفتم حسین مگه آقاجون تو خونه بتو سخت می گیره ؟وقتی تو خونه می تونی تریاک بکشی دیگه مرگت چیه میری خونه خیاط ؟گفت تو خونه آقاجون رفت و آمد زیاده همش مهمون میاد و جلو مهمونا هم که نمی تونم بکشم که.خلاصه سرتونو درد نیارم زدو قران زد به کمرش . یه شب نمی دونم چه خوابی می بینه نمی دونم .خلاصه بعده دیدن خواب گریه کنون بیدار میشه و شروع می کنه ماچ کرد دست زن اشو ننه ام که من غلط کردم من اشتباه کردم گمونم دمدمای صبح بود که ننه گریه کنون زنگ زد تقی بیا اینجا حسین دیوونه شده (عقلشو خورده) خورشید تازه نصفه کله اشو اورده بود بیرون که رسیدم دم خونه اقاجون خدابیامرز از همون دم در دیدم یکی رو لبه سقف ایرانیتی نشسته وچجور گریه می کنه به ننه همون وقت گفتم .گفتم یه موادایی اومده که آدمو خل میکنه احتمالا یا از این مواد تو خونه خیاط بهش دادن یا اینکه تو تریاکی که می کشه چیزی ریختن که اینجوری شده.سرتو درد نیارم می خواست خودشو از پشت بوم پرت کنه پایین.بدبختی اونجا بود که ایرانیت ها همه قدیمی و پوسیده بودن اگه حسین خودشو پایین نمی نداخت بعید نبود ایرانیت بشکنه وبلایی سرش بیاد با هر بدبختی بود با ترس ولرز رفتم بالا پشت بوم پیش خودم گفتم اگه شل بگیرم بذتره واس همین داد کشیدم این چه معرکه اییه گرفته ایی؟خجالت نمی کشی بدون اینکه سمت من برگرده با گریه گفت تقی داش غلط کردم .من گوه خوردم من که پاک گیج شده بودم گفتم یعنی چی برای ی مگه چیکار کردی ؟پایین که بودم مریم همش میگفت حتما کسی رو کشته عذاب وجدان گرفته .گفتم با کشتن خودت که مشکلی حل نمیشه بیا پایین مثه دوتا مرد بشینیم حرف بزنیم ببینم دردت چیه اینکه راه ش نیست .با کسی کتک کاری کردی حتما ها؟یا چه می دونم نهایتش یکی رو با چاقو زدی دیگه ؟خب من که نمردم میرم رضایت می گیرم با دت دستاش به ایرانیت تکیه دادوخم شد رو به حیاط گفتم الانه که خودشو بندازه پایین داد زدم مردم آدم می کشن میرن رضایت می گیرن بالاتر از آدم کشتن که نیست سرتو درد نیارم به هربدبختی بود راضیش کردم از لبه ایرانیت فاصله بگیره بیاد پیشم حرف بزنیم .شبیه بچه های سیزده ساله سرشو اداخت پایین و اومد روی همون پشت بوم کنارمن چار زانو نشست و اول های های گریه کرد .گذاشتم سیر گریه کنه خلاصه بعد ش گفتم خب حالا برام بگو طرف کیه کجا دعوات شد زنده ست الان یا مرده؟سرشو بالا نمی اورد همینجور که سرش پایین بود گفت تقی داش من با کسی دعوام نشده گفتم پس این معرکه رو واسه چی راه انداختی ؟دوباره فس فس اش راه افتاد وگفت من دروغ گفتم .من که پاک گیج شده بودم داشتم کم کم از کوره در می رفتم تقریبا داد زدم سرچی دروغ گفتب به کی دروغ گفتی ؟درست حرف بزن ببینم چی میگی سرتو درد نیارم کف دستشو گذاشت رو چشاشو دوباره شروع کرد آبغوره گرفتنن زن خیاط رو میگم دروغ گفتم من دروغ گفتم تقی داش .الان قران زندگی مونابود میکنه نه؟اینو گفت باز مثه زنای شوهر مرده شروع کرد موری کردن.پاک زده بود به سرش .می گفت خدا اومده به خوابش و سرش داد کشیده حرومزاده به قران من قسم دروغ می خوری؟ زندگی اتو سیا میکنم .از پشت بوم آوردمش پایین دیگه صبح شده بود سرتونو درد نیارم کارو زندگی امو وول کردمو شدم لل حسین اقا زنگ خونه رو میزدن سین داد میزد ووای اومدن منو بکشن تلفن می زدن مینجور مهمون می اومد یه جور دیگه خلاصه پاک زده بود سرش.خلاصه سرتو درد نیارم هرکسی یه چیزی می گفت آجی می گفت داره فیلم بازی می کنه دروع میگه ننه که همش تو حیاط کنار باغچه راه می رفتو میگفت خدایا این چه خاکی بود به سرمون شد مریم هم هی می گفت من می دونم این یکی رو کشته که اینجوری زده به سرش .واقعا هم زده بود به سرش حسین هم دوزانو یا رو به قبله قران می خوند گریه می کرد یا نماز می خوند یا دست ننه ومریمو ماچ میکرد هی میگفت منو حلال کنین من غلط کردم من نفهمی کردم .(بردمش دکتر روانشناس دکترم نتونست از مرضش سر دربیاره) حتی امید ازش می ترسید واز زیر زمین بیرون نمی اومد .دکتره گفت تریاکو ترک کنه شاید خوب شه شاید نشه .اها اینم گفت که شوکه شده ویه چیزی بدجوری ترسوندتش .با متادون وشربت واین چیزا ترکش دادم به یه هفته نکشید حسین شد همون حسین همیشگی .سرتو درد نیارم اصلا اون بالا پشت بومو خودکشی و ماچ کردن دست مریم وننه رو کلا منکر میشد (میگفت یادم نمیاد ) مجید

داش می گفت خودشو زده بود به دیوونگی که ننه رو بچاپه اللله اعلم اما هرچی که بود پاش از خونه خیاط برا همیشه بریده شد نفمیدم چرا اما دیگه نرفت اونجا. یه مدت نکشید تا اینکه یه روز مریم زنگ زد جی جیغ که حسین دوباره تریاکو شروع کرده گفتم بذار بکشه اشکال نداره گریه گریه که اگه دوباره فیل اش یاده هندستون کنه وبره خونه خیاط چی گفتم نمیره ایشلا که نمیره تو وننه هم سر به سرش نذارین بهونه دستش ندین .سرتو درد نیارم چند وقت بعد مجید داش بهم زنگ زد که تقی داش چه نشسته ایی که حسین افتاده به مواد فروشی .من اولش باورم نشد تا اینکه یه روز مغازه بودم که مریم زنگ زد تقی داش خونه خراب شدیم بیچاره شدیم فقط خودتو برسون اقاجون خدابیامرز مشکل قلبی داشت همه منتظره همچی خبری بودیم اونوقتا یه پیکان تاکسی داشتم یکسره گاز بوق گاز بوق .وقتی رسیدم دم در خونه اقاجونو دیدم همسایه ها پشت در وایستادنو پچ پچ می کنن گفتم دیگه تموم شد اقاجون مرد. زانوهام شل شد و داشتم همونجا وا می رفتم خلاصه بزور خودمو جمع کردم رفتم تو .از همون بیرون صدای جیغ ننه و مریمو می اومد پیش خودم گفتم دیگه برم تو چیکار ؟اقاجون مرد خلاصه سرتو درد نیارم تو حیاط که رفتم دیدم یه عده با لباس شخصی بعضی بیسیم بدست ایستادن تو حیاط بعضی ها سیخ دستشون فرو می کنن تو باغچه مریم وننه تا منو دیدن دویدن سمت من که این نامسلمونا مثه قوم مغول بدون یاالله گفتن تا درو وا کردیم ریختن توخونه و شروع کردن زیر رو کردن خونه تمام کمدای لباسا رو پشت رو کردن سرتو درد نیارم از تو مامورا نجار خطیر رو میشناختم از قبل .نجار تا منو دید اومد سمتو گفت تقی اینجا خونه شماست؟گفتم خونه پدرمه .یه لحظه چشم اشوگذاشت روهمو دست گداشت رو شونه امو گفت بجان بچه ام نمی دونستم اگ می دونستم نمی اومدم جان جفت امون.شرمنده ام بخدا . نجار یه قد کوتاه داشت با یه گوش شکسته همیشه هم کمربندشو رو شکمش میبست که شکم اش زیاد تو ذوق نزنه .گفتم الان نمیشه کاری کرد؟ دستشو گذاشت رو شونه امو سرشو اورد جلو گوشم گفت نه به جدم .دویست گرم تریاک خونه درت گرفتن یکی اومد رو تراس وافور اقاجونم تودستش.وافور رو دم نرده تراس بالا اورد وگفت اقا اینم یه سند جرمه دیگه .نجار پیرهنمو کشید و دوباره گفت بابا(تقی) این مادرتو ساکت کن بخدا اینجوری بدتر میشه هی راه میره فحش میده به بچه ها.بچه ها اینجوری بیشتر لج می کنن سرتو درد نیارم سر ننه ومریم داد کشیدم خفه میشین یا خفه اتون کنم.دیگه اینو که گفتم صدا از دیوار می اومد که از ننه ومریم نمی اومد بعد نجار پرسید سیگار همراته گفتم اره می دونستم جلو همکاراش نمیکشه واس همین گفتم بریم پشت حیاط دوتا سیگار گذاشتم گوشه لبمو روشن کردمو یکی اشو دادم به نجار . نجار دودو از دماغ شکسته اش داد بیرون و گفت تقی به مادرت بگو پاشو از این قضیه بکشه بیرون .هم ما می دونیم هم شما که این دویست گرم وسیله مال داداشته مال مادرت نیست خشکم زد گفتم چی میگی مادر من چیه چه ربطی به مادر من داره ؟نجار با اون لبای کلفتی که اندازه شصت آدم بود خندید وگفت بچه هت دویست گرم وسیله رو که پیدا کردن مادرت پرید وسط که این مال منه .تقی منو تو رفیقیم رفاقتی بهت می گم برا مادرت گرون تموم میشه اگه گردن بگیره .البته هنوز صورت جلسه ننوشتیم بچه هاهم هیشکی باورش نمیشه همه می دونن مال داداشته سیگار به پنبه رسیده بود گذاشت زیر پاشو له اش کردو گفت برو برو باهاش حرف بزن بلکه از خر شیطون پیاده شه (بیاد پایین) سرتو درد نیارم رفتم اما هرچی کردم ننه رو راضی کنم نشد مرغ اش یه پا داشت می گفت الا بلا مال منه وقت امضا کردن صورت جلسه دستشو گرفتم که امضا نکنه چنان جیغی کشید که الان یادم میاد سرم سوت میکشه سرتو درد نیارم فقط شانس ایی که اوردیم اونروز اقاجون خونه نبود نمیدونم کجاارفته بود اره می گفتم خلاصه ننه امضا کرد و برگگشت سمت من و بمن چنان چش غره ایی رفت که پیش خودم گفتم دیگه صلاح نیست بیشتراز این دخالت کنی نجار اومد و با دست منو زد کنار وبه ننه گفت مادرجان همه امون می دونیم تریاک مال تونیست می دونی با این امضایی که کردی داری تریاکو گردن می گیری ؟ننه انگار که جادو شده بود انگار که یه ادم دیگه جاش حرف میزد داد کشید اره می دونم خوبم می دونم .کدوم بی پدر مادری گفته تریاک مال من نیست؟ نجار انگشت اشو شکله تهدید اورد بالا وگفت مادرجان می دونی واس این تریاکا چه بلایی سرت میارن؟می دونی زندونی ات می کنن؟ننه چادرشو دور کمرش بست ووداد کشید اعدامم که نمیکنن من حاضرم ببرین منو منو از زندون نترسونین .نجار بیچاره سمت من گردنشو چرخوند و شانه بالا انداخت ک یعنی دیگه کاره ایی ازمن ساخته نیست هرکاری کرد که ننه رو راضی کنه اما ننه کوتاه بیا نبود که نبود (هرکاری کرد ننه زیر بار نرفت که نرفت) الا وبلا میگفت تریاک مال منه.خدا پدرو مادرشو بیارزه یادم نمیره حتی یکی از مامورا اومد از پرکمرش دستبند در بیاره وبه ننه دستبند بزنه که نجار بهش توپید پیرزن خودش داره میاد جمع اش کن ننه رو سوار ماشینه مواد مخدر کردن و مریمم یکسره حسینو نفرین می کرد منم افتادم پشت ماشین مواد مخدر سرتو درد نیارم زنگ زدم مجید داش جواز مغازه اشو اورد که ننه رو نفرستن بازداشت .مجید که رسید تازه داشتن از ننه بازجویی می کردن تو اتاق .مجید کارت جانبازی اشو نشون دادو رفت تو مثل اینکه میره تو وهرچی به ماموره میگه مواد مال مادرم نیست ماموره تو کت ش نمیره و برمی گرده میگه مادرت خودش گردن گرفته بعد میاد سر ننه داد بکشه که ننه یه کشیده میذاره تو گوشش و مجید لال میشه و دیگه یک کلمه حرف نمیزنه .حتی روز دادگاه هم نیومد روز دادگاه من به قاضی گفتم یعنی قبل اینکه ننه و آقاجون بیان داداگاه من رفتم با منشی حرف زدم وگفتم که مادرم داره گناه برادرمو گردن می گیره قاضی یه عاقله مردی بود پنجاه شصت ساله با ریش یکدست سفید سرتودرد نیارم تا ننه رو دید زد زیر خنده ماهم می خندیدم خودمونم نمی دونستیم به چی تا اینکه یه دستی به ریشش کشیدو گفت انقد دوست اش داری؟ننه اخم کردو گفت کی رو؟قاضی گفت همون پسرتو که جرم اشو گردن گرفتی رو؟ننه گفت بچه عزیزه برا من فرقی نداره من بین بچه هام فرق نمیذارم .قاضی یه چیزی تو دفترش نوشت ودوباره سرشو بالا اورد و چشاشو تنگ کرد وگفت یعنی اگه یه پسردیگه اتم تریاک فروشی می کرد بازم میگفتی مال منه ننه گفت هیچ کدوم از بچه های من اهل این مسائل نیستن حاج اقا .ثاضی چندبار سرشو تکون دادو گفت یعنی می خوای بگی تویه پیرزن تریاکفروشی می کردیو پسرت هیچکاره بوده؟سرتو درد نیارم ننه چادرشو که سر خورده بود رو شونه اش کشید روسرشو گفت نه من نه پسرم تریاک فروشی نمی کردیم قاضی یهو قرمز شد صورتشو داد زد پس دویست گرم تریاک دکور خونه اتون بوده؟ ننه گفت نه حاج اقا من معتادم برا اینکه هروز بخاطر تریاک اواره نشم رفتم برا مصرفی خودم خریدم .قاضی چند بار سرتکون داد و گفت عجب که اینطور که معتادی؟ننه دوباره گفت اره حاج اقا معتادم .دل تو دل ام نبود همش دل دل می زدم نکنه حبس یا شلاق بهش بده .قاضی با خنده یه منشی اش نیگا کردو از ننه پرسید حالا دوس داری جریمه ات کنم یا بفرستمت زندان؟نفسم بند اومده بود مخصوصا وقتی ننه گفت هرجور خودتون صلاح می دونید (حاج اقا) (همون کاروبکنید) خدا پدرشو بیامرزه که نفرستادش زندان .یعنی ننه ایی که من دیده بودم حاضر بود اعدام بشه اما نگه تریاک مال حسین بوده .سرتو درد نیارم بعده اون دیگه حسین تریاک فروشی اشو رسمی وعلنی کرد حتی یه مدت امیدو هم بکار گرفت که ما زود فهمیدم وجلوشو گرفتیم .سرتو درد نیارم زد ننه از راه پله سر خوردو ضربه مغزی شد و چند روز بعدشم عمرشو داد به شما .باید بودی می دیدی حسین اقا چه قشقرقی از تو بیمارستان بگیر تا قبرستون براه انداخت وقتی می خواستیم ننه رو خاک کنیم آجی اول پرید تو توقبر که منم باید با ننه دفن کنین بعده کلی سرو کله زدن با آجی و اروم کردنش نوبت حسین اقا شد داد و بیداد که ای مردم کمرمو شکوندن دستشو گذاشته بود رو کمرش و یه جوری هوار می زد که هرکی نمی دوس فکر می کرد ما ننه رو کشتیم .ناکس بی معرفت نذاشت هفت ننه تموم شه .دوباره شروع کرد مواد فروشی .دیگه ننه هم نبود که چغلی اشوبه بچه ها کنه خنده داره اما مریمخانممشده بود وردست ش.اقاجونخدابیامرز یه مغازه سوپری کنار دروازه خونه اش ساخته بود که هم سرگرمی اش باشه هم یه نونی در بیاره البته خدابیامرز انقد زمین شالیزاری داشت که نیاز به سوپر نداشت بیارهفکرمیکرد اگه مغازه روبسپره به حسین وزن اش حسین از مواد فروشی دس ورمیداره .سرتو درد نیارممغازه شدمغازه تریاک فروشیحسین اقا .بیچاره خدابیامرزچقد وقتی از دروهمسایه می شنید خجالت میکشید انقد همسایه ها ومحلی ها مستقیمو غیرمستقیم با متلک وتیکه تیکه انداختن تریاک فروشیه حسین اقاروزدن توسر اقاجونخدابیامرز که اقاجون دیگه به ندرت بیرون میرفت .البته به زبوننمیاورد اینارواما خب ما میفهمیدیمکورکه نبودیم .کلا اقاجون برعکسه ننه آدم توداری بود کمتر حرف میزد .من خیلی نگران بودم همش به برادرام میگفتم اینحسینوزن اش با اینکاراشون اخرش این پیرمردو سکته میدن.اخرش همین شد.یه روزمریم زنگ زد قه قه کنونگفت تقی داش بیا بیمارستان بهشتی که خونه خراب شدیم اصلا نپرسیدم چرا یا چیشده بگاز رفتم بیمارستان دیدم اقاجون سکته زده هرکاری کردم ببینمش گفتن نمیشه اونجا فهمیدم اقاجون رفته کما ک نمیذارن ببینمش.چندروزکه گذشت دیگه ناامید شدم گفتم اقاجون م رفت .دیگه از کما برنمیگردهاما برگشت سرتودرد نیارم چه برگشتنی از دوپا فلج شده بود بی ادبیه یعنی حتی برای مستراح رفتن یکیرونیاز داشت یه دستشم لمس شده بود.دیگه حسین غمی نداشت راحت تر از همیشه موادفروشی میکرد کی جرات داشت بگه بالا چشت ابرو؟کافی بود بهش میگفتی بالای چشت ابروعه تا همینوبهونه کنه بگه پس بیاین اقاجونوخودتون نگه دارین.تا اینکه بچه ها یعنی بیشتر اقاجون تصمیم گرفت قبل مردنش ارث روتقسیم کنه .ازهمه بیشتر به کی رسید؟به همین حسین اقا .چرا ؟چون میگفت من بخاطره اینکه اقاجونو من نگه می دارم باید بهم بیشتر برسه همخونه اقاجون بهش رسید هم3000متر شالیکاری .یه دو سه ماهی زنش اقاجونو نگه داشت تا اینکه بهونه ها شروع شد یه روزمریم زنگ زد گفت تقی داش توروخدا پاشوبیا اینجا کارت دارم گفتم نمی تونم بیام چی شده مگه گفت اقاجون شده بچه ها .بخدا امید انقد مارو اذیت نمیکنه .گفتم مگه چیکار کرده؟یه ساعت پشت سر اقاجون غر غر کرد اخرش گفت دیگه خسته شدم گفتم مریم حاشیه نرو.اصل مطلبو بگوببینم چی میخوای بگی گفت تقی داش من همه حرفم اینه پیرمرد گناه داره همش خونه همش تواتاق حرفماینه که هر کدوم از بچه ها ماهی یه بار بیان اقاجون رویکی دوروز ببرن پیش خودشون .گفتم باشه با بچه ها صحبت میکنم همینکاروبکنن همون شب رفتم دنبال اقاجون اوردمش خونه بعد هم رفتم یه واکر براش خریدم که یکم تحرک داشته باشه اخه دکتر گفته بود باید تحرکداشته باشه. از اونورنصفه ریه اشم از کار افتاده بود واس همین به زن ام سپردم حواسش باشه یه وقت سیگار خواست بگه تقی خودش بیاد بهت میده اخه دکترش گفته بود حتی یه نخ سیگار ممکنه از بین ببرتش .شب که اومدم دیدم مثه بچه ها گوشه تخت دونفره منوزنم کزکرده و داره توتاریکی گریه می کنه گفتم چته ؟گفت دلم هوای خونه اموکرده نشسته ملب تخت تا اونوقت صدامو رو بالا نبرده بودم خیلی همت کردم که از کوره در نرم گفتم اخه مرد مومن هنوز دوروزنشده از اونجا اومدی مگه اونجا چی داره که اینجا نداره مثه بچه ها سرشوگذاشته بودلای پاهاشوشونه هاش می لرزید هق هق کنون گفت هوای شهر بهمنمیسازه تقی .نمی تونم.دکترا گفته بودن بخاطر ریه هاش نباید تریاک بکشه فقط باید حب کنه .با کف دست اشکاشو پاککردمو پیشونیشوماچ کردمو دستشو گرفتمو گفتم بگویا علی میخوامببرمت یه جای خوب یه چیز خوب بهت بدم.خدا بیامرزتش لابد فکرکرد میخوام ببرمش خونه .مثه برق از جا پرید انگار نه انگار که پاههاش اونجورناقصه .پرید رو دوشمو خلاصه سرتو درد نیارمبردمش اتاق خودم قبلا چند تیک ذغال گذاشتم روشعله گاز اشپزخونه وبعد سریع با پنکه انقش اش کردموخلاصه بساط اشوجورکردمو وگذاشتمتوسینی و اوردم گذاشتم کنارش ونشستم پهلوش .وافورو که دید گل از گلش شکفت هنوزچنتا پک نزدده به سرفه افتاد دکترگفته بود براش خوب نیست سرتو درد نیارم همون شب دوباره دمدمه های صب دیدم صدای گریه میاد با ترس لرزاز جام پریدم دیدم اقاجون کنار در ورودی نشسته مثه بچه ها گریه میکنه مثه بچه ها التماس که منو ببر خونه .دوباره برگشت سرخونه اولش .گفتم وال بلا مریم رات نمیده اشک بود که مثه بارونبهار میریخت روصورتش گفت توببرمن دست و پاشوماچ میکنم نوکری اشومی کن م راضی ش میکنم رام بده اخ پدرت بسوزه روزگار هی روزگار هی روزگار .گفتم اقاجون خونه من ایرادش چیه .سرشوکج کرد وگفت میخوام توخونه خودم بمیرم فردا بردمش گفتم اقاجون فعلا بشین توماشین تا بیام دنبالت .حالا توبگوبنده خدا مگه راه دیگه ایی هم داشت بنده خدا پاش کجا بود که دنبالم بیاد . مرغ مریم یه پا داشت الاوبلا نه .مجید داش کوچیکم خونه ش چسبیده بود به خونه اقاجونکه حالا مریم صاحبش شده بود .بردمش اونجا کاش پام میشکست ونمیبردم به یه هفته نکشید یعنی به یه هفته نکشید که تموم کرد

`پایان فصل تقی

شعر چه فرق

چه فرق که اول ماه به خورشید تجاوز کرد
یا خورشید به ماه/
وقتی که خورشید هم گودالیست مثل ماه
/که ستاره ها دزدید و/شبهای تیره زایید
/دیگر چه فرق که ما عاشق شدیم یا منفجر؟
وقتی پرده یگوشمان از به به ها ترک گرفته/
دیگر چه فرق؟
این صدای مردیست که از این دائما گوشت خودخوردن
ومنت قصاب کشیدن خسته ست
مردی که به خالی بودن آسمان ایمان داشت
مردی که میدانست ستاره روزنه ایی نیست به آسمانی دگر/
من هنوز ایستاده ام روی گور خودم /
بی آ نکه گورم را گم کنم/
در طوفانی از تف
در منجلابی از ناسزا
/کفنم خشک نشده که استخوانهام بندری میرقصند/
من اینجا حالم خوب است,/قرص هایم را نشسته (شسته نشده )
ودیگر صبح ها بی جهت گریه نمیکنم
/حالا صبح ها بی جهت میخندم/
حتی لازم نیست با سرنگ هوا زنده بمانم /اینجابا دی اکسید کربن هم زنده ام
/چرا که مردگان یکبار بیشتر نمیمیرند

محمد م

 

بر خواهم گشت

دلم می خواد برگردم و اینجا دوباره بنویسم .هرچند که می ترسم بازهم...بی خیالش ..

داستان مراد کامل

مراد نبودکه یک مشت بدرنشست.شهربانو درد کمرش رافراموش کرد وقتی دربصداآمد .گفتم حتما مهین آزادشده.درکه باکرد سه پاسدار رادیدکه:انگارحرف زدن یادشون رفته بود .اینقد این پا اون پاکردن تا اونکه ریشش ازبقیه بلندتربود گف راستش حقیقتش چه جوری بگم من..من..من..داماتونم.خودش منو انتخاب کرد.زمین زیرپاهای شهربانوسرخوردمهره های کمرش گفتن آخ.اما دسمو گذاشتم روچارچوب درکه نیفتم روزروشن برام شب شدگفتم توروز روشن به ابجیم به ابجیم به اجیم قاضی0گف ابه ابجیت چی؟ موزایک ها نگاکردم بلکه منوببلن
بمرادم گفتن تجاوزکدومه .صیغه خوندن .بمرادم گفتن شمادیگه حرا؟شما که ازخودمونی؟شماکه باید ددونی.مرادشبی را که آن دخترمنافق روی کمر خابیدرابیاداورد مراد قدم دخترک بسقف خیره شد.رابیادآورد.نفس های دختررا باسوز باد روی گونه هاش حس کرد.مراد آب خورد

گفتم چرا مراسم نگیرم؟چرا؟مگه بچه ام کافره؟گفتم اگه نیست پس چ چرابامن بحث میکنی حکم پغمبرخداس گفتم تف به غیرتت.وقتی روح اله دس رو شانه مراد گذاشتوگف وتیرخلاصشوخودم زدم.مراد احساس کرد سنگینی دستها دارد توی زمین فرومیبرد

 

قس 2مراد بغضشرا راخورد لب روی پیشانی روح گذاشت.جسد راکه اؤرند توی کوچه غلغه شد.مادرضجه میزد همسایه میرقصیدن بعضی ها کف میزدن خلاصه بلوشوی  بود. ناگهان آ.لسمان تیره تارشد .وبارانی ازگوجه وتخم مرغها برسرمرادکجسد رابدوش گرفته بود فرود  .گفتم نانجیبا واسچی میرنید؟مراد قبر را آماده کرد وقتی پاشیدن آخرین خاکها رابرسر مهین دیگر حفره روی پیشانی دیده نمیشد شب که شدمراد رفت تاشاید درکوچه های تودرخودشرا گم کند.شهربانو حلواپخته بود وسینی بدست ازهرخانه ای که بیرون می امد کوله باری ازلیچاربهمراه داشت.باظرفهایی شکسته:بخوره توسرت .کاش بجای حلواپختن درست تربیتش میکردی.گاهی بافحشهاوتوهین های رکیک زنکیه افریته جادوگر....آخرین کاسه خودش شکانده بود وقتی شنید خدا بیامرزتش دخترتون یکی ازنیروهای خوب ما بود

 

ق۳گمونم سرشب بودکه درزدن یادم رف مهینم مرده .گفتم مهین مادرتوی؟پشته درصدای خنده چند مرد بود که درکوچه پیچید.

مثله اینکه مادر تا درو وامیکنه می روح اله ودارودستشن میاد درو ببنده که...یکی ازسه مردپا لای ددرگذاشت .گفتم چی ازجون من پیرزن می خواین دخترموکشتیدبس نبود حالا اومدیدجونه منوبگیرید.اونیکه ریشش اژبقیه بلندتربود جواب  مادرجان ناسلامتی ما دامادتیم .اینه رسمه فامیلی؟گفتن باید جسد رو دربیاریم ببریم جای دیگه خاکش کنیم.گفتن مردم شکایت کردن و بضی هاشونم تهدیدکزدن اگه نبری خودشون اینکارو میکنن .مراد راکه دیدند بلند نعره زدند ایست مرا دصدای مسلحه شدن اسحله شنید.کناراتیششون نشستم ازخیلی چیزا حرفزدیم از اون روز   دختره روباشیش تا پسرگرفته بودیم از شبی که جان روح اله زوتودرگیری بامنافقا نجات دادم روح له بهم گف حساب منوخاهرم جداس ام.اما شرمنده م حرفه من که ن

 

rس 4 حرفه من که نیس مردم خواستن .متله انقلاب ها؟انقلاب که فقط مال مانیس هست؟خودت خوب می دونه وقتی پای منافع جمع بیادوسط کاریش نمیشه کردحتی اگه من ازسهمه خودم بگذرم همون اشه وهمون کاسه گفتم روح اله لااقل چندروزبهم وقت بده گف فقط تاظهرفردا.دس روشونم گذاشتوگف بخدا من گناهی ندارم .خیلی باخواهرت سرکله زدم لاکردا چنان رفته بودن تومخش که هچ رقمه راضی نمیشد شب اخری که تا صب باهم بودم بهش گفتم بایه پشیمونم چی ازت کم میشه توکه ندست به اسلحه بردی نه بمب خونه کسی گذاشتی واس چی داری خودتوتلف میکنی .غریبه نیستی مهرش بدلم نشسته بود اما خودت که ای لباس تننه اتو می دونی ماموریم معذور

صبح فردا وقتی مرادبقصد بیر ون رفتن  دربازکرد جسد خاهرش راکبوددید که دمر روی کوچه افتاده .باهمان بغض کهنه درباغچه دفنش کرد.مهین شیرین زبا ن اوحالا فقط یک تک گوشته کبود باپیشنای سوراخس بود.مهین دیگربوی هیچ ادکلنی نمیدادحالا تعفن بود کسرتاسرحیاط را درخودفروبرد .مادرهم دیگه صداش درنیمود.نه گریه نه نفرین نه هیچی روح اله به محضه دیدن من گف کارمن نبوده.گفتم نمیدونی کار کدوم نامردی بوده؟دس لاریشس فروکردوگف بروحش قسم اگه بدونم .

ق6روح اله بعد کلی این پا اون پاکردن دس لاریشش فروبرد به سرشو انداخ پایین وگف  :حقیقتش چطوری بگم راستش باید دوباره دربیاری چند نفر رفتن دادسرا که این محله جای ..ابجیت نیس.درکه نزدن مادر باهل بزور اومدن توخونه.تاگفتم چی می خواید ...جواب چندکشیده بود که روی صورته شهرباننونشست.آتش توی حیاط شله ورشد تاروح له دوستانش تفنگ بدست ازاتش بپرندوشهربانو هی چنگ بصصورت بکشد وضجه بزند خدا ازتون نگذره خداخدا خدا چرا جوابمونمیدی.جوابش چندلگد بود که پهلوش نشست.من که رسیدم خوه دیدم:شهربانو داشت کنارجسد جژغاله شده دخترش مویه میزد :دیگه تن ات سوراخ نداره مادر ؟دیدی چطو سوراخای تنتوپرکردن؟خانه بوی جسد میداد بوی تعفن مراد تا واردشد...مادرم گف بیا بیا برا خاهرت چارشنبه سوری گرفتن.بیا بیا توهم از روش بپربیا.اسلحه توی دستش غرید وقتی که فهمید کار روح له ودوستانش دگرش بوده هیچگاه نفهمید کی وچطور به حسینه رسیده بودروح اله میدون دارشون بود وداش ذکرمیگف چندتا نوچه هم دوربرش بودن .ناگهان سرها همزمان بسمت مراد چرخید سکوت علمدار انجاشد.انگشتش که ماشه راخم کرد کسی گف آخ هرگلوله میرفت بتنشون انگاریه گوله ازتن مهمین می پر

ق آخر7ازتن مهین میپریدبیرون .کاش مادرهم اونجابودتا باچشاش ببهننه چجور روح له کمزشو بلند میکرد وبزمین می کوبید.احساس میکرد ان خانه ان همسایه ان محله نفس راتوی سینه ش تنگ کرده اند...ازطرفی کلی آدم دیده بودن که چطو بالاسرروح له واستادم تا اخرین گلوله اسلحمو حرومش کردم.با اینکه سالهاس ازان محله ازان شهر ازان کشور کوچ کرده اند با هرتقه ی که بدر خونه فک می کنم دوباره برگشتن مهینمو آتیش بزنن  

ق آخر7ازتن مهین میپریدبیرون .کاش مادرهم اونجابودتا باچشاش ببهننه چجور روح له کمزشو بلند میکرد وبزمین می کوبید.احساس میکرد ان خانه ان همسایه ان محله نفس راتوی سینه ش تنگ کرده اند...ازطرفی کلی آدم دیده بودن که چطو بالاسرروح له واستادم تا اخرین گلوله اسلحمو حرومش کردم.با اینکه سالهاس ازان محله ازان شهر ازان کشور کوچ کرده اند با هرتقه ی که بدر خونه فک می کنم دوباره برگشتن مهینمو آتیش بزنن