1-وقتی برنامه هامو نوشتم بهتر جلو رفتم و این یعنی هنوز هم باید بنویسم.

2-فردا امیدوارم سمی نشم.

3-چقدر خلا یادگیری دارم. هرچه سریعتر باید خودمو به یادگیری چیز جدید مشغول کنم.

4- چقدر از الان بوی ماه مهر میاد!

5- خداحافظ مرداد نود و پنج هرزه

بازگشت

 در مهمانی ها کم کم خواسته و ناخواسته خودم را در کنار بچه ها پیدا میکنم

از آدم ها فاصله میگیرم این روزها

زن و مردشان توفیری ندارد ؛همگی بوی نا گرفته اند،همگی نزدیک تاریخ انقضاء!

بچه ها را در آغوش میگیرم و کودک درونم را همراه دغدغه های دنیای زیبایشان میکنم...

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش   باز جوید روزگار وصل خویش.

 

كاملن به اين باور رسيده ام كه اگر در كودكي كاري نكرده باشي كه ميخواستي اش، اگر آرزوي بزرگ برآورده نشده اي در دلت مانده باشد، اگر مجبور به تظاهر فهميدن بيشتر از سنت ، به قوي بودن بيشتر از تحملت شده باشي، وقتي زن سي و چند ساله اي شدي سخت مجبور به برگشت خواهي شد براي جبران. سخت احساس ضعف خواهي كرد و سخت دلت ميخواهد همه ي آن چيزهاي سربي خاموش را بي آنكه دليلي براي آن داشته باشي رها كني.

 

 

 

 

کسی که مدام خواهان "ترقی" است باید منتظر باشد روزی به سرگیجه دچار شود. سرگیجه چیست؟ ترس از افتادن؟ اما چرا روی بلندی حفاظ دار ساختمان هم دچار سرگیجه می شویم؟ چون سرگیجه چیز دیگری، غیر از ترس از افتادن است. در واقع، آوای فضای خالی زیر پایمان ما را بسوی خود جلب می کند و تمایل به سقوط - که لحظه ای بعد با ترس در برابرش مقاومت می کنیم- سراسر وجود ما را فرا می گیرد. می توانم بگویم که سرگیجه همان سرمستی از ضعف خویشتن است. آدمی به ضعف خویش آگاهی دارد و نمی خواهد در برابرش مقاومت ورزد، بلکه خود را به آن تسلیم می کند. آدمی خود را از ضعف خویش سرمست می کند، می خواهد هر چه ضعیف تر شود، می خواهد در وسط خیابان جلوی چشم همگان در هم فرو ریزد، می خواهد بر زمین بیفتد، و از زمین هم پایین تر رود.

میلان کوندرا .بارهستی

 

رسوای زمانه منم

فرار...

فـــــــــــــرار...

فـــــــــــــــــــــرار...

تا  پیروزی!

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟!

دخترک با هیجان خاص و با حالت کاشف گونه اومده میخواد مچمو بگیره:

- مامان چرا به من دروغ گفتی؟

+ من؟چه دروغی؟

_ خودن گفتی آدما واسه اینکه بچه دار بشن باید قرص بخورن

+ خوب آره دیگه باید بخورن

_ نخیــــــــــــــــــــــــرم دروغ نگو...مگه  زمان انسانهای اولیه قرص اختراع شده بود؟؟؟اون موقع ها قرص نبود که ولی میتونستن حامله شن!

+من مات و مبهوت  و دست پاچه کم مونده بود بشینم مفصل "کارگاه تنظیم خانواده"! بزارم براش و بندو آب بدم.سریع خودمو جمع میکنم و با چندتا سوال مطمن میشم که فعلا اطلاعات اضافی دستگیرش نشده !

 

به نوشته ای

ﺳﻨﮓ، ﺍﻣﺎ ﺗﺎﺏ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ . ﻧﻌﺮﻩ ﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﺗﺎﺑﺶ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻭ ﺳﺮﻣﺎﯼ ﻧﯿﻤﻪ

ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﺎﺏ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ . ﺳﻨﮓ ﺑﺮ ﺟﺎﯼ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺑﯽ ﺟﻨﺒﺸﯽ

ﺳﺮﺷﺖ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ، ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻤﺎﻧﺪ . ﺍﻣﺎ

ﺁﺩﻡ؟ ﺗﭙﺶ ﻭ ﺟﻨﺒﺶ ﺩﻣﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻭﺍ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ . ﭼﯿﺰﯼ، ﭼﯿﺰﯼ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ

ﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺟﻮﺷﺪ . ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﮕﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺑﺪﺍﺭﺩ . ﺗﺎﺏ ﻭ ﺩﻭﺍﻣﺶ ﺭﺍ ﮐﺶ ﻭ ﻣﺮﺯﯼ

ﻧﯿﺴﺖ . ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻓﻮﺍﺭﻩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺪﺭ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ . ﭼﺸﻤﻪ ﮔﻮﻥ

ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺟﻮﺷﺪ . ﯾﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﺭﺍﻡ، ﺁﺭﺍﻡ ﺗﺮ، ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ، ﺩﻟﻤﺎﯾﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ

ﺭﺍ ﻭﺍ ﭘﺲ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ . ﺑﻪ ﺍﺷﮑﯽ، ﺑﻪ ﮐﻼﻣﯽ، ﯾﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩﯼ . ﺑﻪ ﺗﯿﻐﻪ ﯼ

ﺧﻨﺠﺮﯼ، ﺑﻪ ﺍﺭﮊﻧﯽ، ﯾﺎ ﺑﻪ ﺷﻠﯿﮑﯽ !

 

 ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﻭﻟﺖﺁﺑﺎﺩﯼ | ﮐﻠﯿﺪﺭ

دیگر چه خواهی؟

1- پدرم تو وایبر پیام داده:سلام دختر عزیزم خوبی؟ خیلی دوست دارم مواظب خودت باش .از طرف پدر پیرت

دو روز باخودم کلنجار میرم و درآخر جواب میدم:سلام ممنون.شما هم همینطور

2-  طبق هر روز زنگ زده است به تلفن خانه و دخترک گوشی را برمیدارد ...روی تخت درا کشیده ام میگویم بگو خواب است...

3- بچه ها ازم عکس بچگی هامو خواستن تا استیکر درست کنن .میرم سراغ تنها عکس بچگی ام.یک ساله هستم من و مامان و داداش و پدر.پدرم در آغوشم کشیده و مامان و داداش هم در کنار هم...تلاش میکنم سر پدر را کات کنم تا تو عکسی که میخوام به س بفرستم معلوم نباشد،نمیشود ...مهربان تر از همیشه است.

4 - باز من میمانم و یک دنیا تعارض و کشمکش درونی که بعد از این همه سال هنوز تکلیفش با من مشخص نیست.

تمام ناتمام من

1- ده روز تا شروع مسابقات ریتد شطرنج باقی مونده و من هر روز بدتر از دیروز داره اضطرابم بیشتر میشه که بین 120 نفر شرکت کننده مرد دقیقا چه غلطی میخوام بکنم ؟کاش لااقل حریفام زن بودن تا انگشت نما نمیشدم !چون خوب میدونم هر 9 تا بازیم رو درجا به حریفان واگذار خواهم کرد!

2- دوره ICDL  دو ماه است که تمام شده و من این ماه هم  خیلی جوانمردانه از رفتن به امتحانات سرباز زدم!چون ذره ای نخواندم که هیچ ،هرچی هم سر کلاس یاد گرفته بودم پریده است!

3- کتاب بادبادک باز  مثل بقیه کتابها نصفه کاره افتاده است گوشه اتاق و التماس میکند که بخوانمش!کور خوانده است مگر نمیبیند که وقت ندارم!

4- شونصدتا مدل بافتنی و کاموا و قلاب و میل و آفتابه لگن هفت دست گذاشته ام زیر تخت که اول فصل سرما ! شروع کنم به بافتنی ،ولی خب تقصیر من چیست هنوز که اول فصل نشده!

5- دکتر م ازم 5 تا پروتکل خواسته!همینجا خدمت مبارکشان عارضم که :من میگم نره تو میگی بدوش؟!

6- یک هارد پر از فیلم و سریال آرشیو کرده بودم و قرار بود تا اخر امسال ببینم.اگر یک دقیقه از انها را دیده باشم مدیون اخلاق ورزشی اتان هستم!

 

دخترکم سه سالش بود، یا چهار. تازه عقل‌رس شده بود؛ آن‌قدری که بفهمد گلودرد و بیمارستان و روپوش سفید و دکتر و پرستار، آخرش به آمپول ختم می‌شود قطعن. که شد. گفتم «عزیزکم! آمپول درد داره. گریه هم داره. باید هم بهت بزنن. اگه دلت خواست یه کم گریه کن.» این‌ها را در حالی می‌گفتم و اشک تازه‌راه‌افتاده‌ی چشمش را پاک می‌کردم که پسرکی هفت هشت ساله داشت توی اتاق تزریقات نعره می‌کشید و بالاتر از صدای او صدای پدر و مادرش به گوش می‌رسید که به اصرار می‌گفتند آمپول که درد ندارد پسرم، تو بزرگ شدی، مردهای بزرگ که گریه نمی‌کنند و الخ. رفتیم و آمپول را زدیم و دخترکم گریه‌اش را کرد، که به در بیمارستان نرسیده تمام شد. رفتنی سرش را با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگردانده بود سمت پسرک که بغل مادرش ولو شده بود روی صندلی‌های انتظار.

 

نزدیک به هفده سال است که زور می‌زنم دخترک هیچی را هم یاد نگرفت، همین یک چیز را یاد بگیرد. که جایی که باید گریه کند، گریه کند. نریزد توی خودش چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگ‌ها گریه نمی‌کنند (عجب دروغ بزرگی!). که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند، فریاد بزند. که وقتی که باید عصبانی باشد، عصبانی باشد واقعن، نه تندیس صبر و حلم و شکیبایی که خون خونش را می‌خورد ولی به همه لبخند احمقانه‌ی «نایس» و «کول» تحویل بدهد و در عوضش مدال به‌دردنخورِ «فلانی؟ وای، هیچ‌وقت ندیدم عصبانی باشه، همیشه ریلکس و آرومه، دلش مثل دریاس» را تحویل بگیرد. یاد بگیرد وقتی نمی‌خواهد کسی بماند، حالی طرف کند که نباید بماند؛ و وقتی نمی‌خواهد کسی برود،‌ داد بزند «آهای! نمی‌خواهم بروی. اصلن غلط می‌کنی که داری می‌روی!» و اگر لازم باشد یکی هم بخواباند در گوش کسی که نمی‌فهمد نباید برود. دارم زور می‌زنم دخترک را جوری بزرگ کنم که ما را بزرگ نکردند. جوری که چشمش به فضیلت‌های ناچیز نباشد. جوری که یادش نرود آدم است، و آدم، همانی است که هم گریه می‌کند، هم داد می‌زند، هم خشمگین می‌شود، و هم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همان‌جا، همان‌وقت، به همان‌کس، همان حرفی را که باید بزند، نزند.

 

"حسین وحدانی"

عجب میگذرد

در حال سرچ مطلبی میخورم به صفحه ای که درگذشت استاد محمود ایروانی رو تسلیت گفته...میخکوب میشم و   میخکوب تر وقتی که میفهمم تاریخ فوتشون دوسال پیش بوده و من الان میفهمم...

 حالم گرفته شد و بی اختیار یاد خاطرات کلاس های ایشون می افتم .کلاسهایی که همیشه تو آزمایشگاه برگزار میشد...

یاد مهربونی ها و لبخند همیشگی اش...یاد زنگ موبایلش که آهنگی از گوگوش بود...یاد حساسیتش به پریسا که همنام دختر مرحومش بود...یاد دل پری که از دانشگاه و دانشجوها داشت...

انگار همین دیروز بود...

 آخرین مسئله سختی که  با حوصله برامون حل کردن برای همیشه یادم میمونه.

روحت شاد استاد.

 

از نوشته های گوگل پلاس

کم کم دارم شبیه مادرم می شوم؛

وقتی داشت شبیه مادرش می شد که شبیه مادر خود بود...

آن بهار هستی ام کو؟

دیروز دخترک مدرسه نرفت و با خواهر و همسر اومدیم خونه مامان.تو راه به هزار و یک دلیل سعی کردم دلقک بازی دربیارم از نتیجه کار راضی ام!

همیشه قبلش حواسم بود که حواسم باشه ولی طبق معمول حواسم نیست. کار نکردن و شلخته کردن خونه،عادت همیشگی کندن مو،زیاد حرف زدن،زیاد خوابیدن ونرسیدن به خود از صفات بارز منه که تو خونه مامان تشدید میشه.هنوز نمیدونم چرا؟

مامان الکی الکی پیر شده و از کمر درد یه وری شده،داداش کوچیکه دوباره چندتایی دندون کشیده و پدر از داداش بزرگ ناراحته که چرا برنمیگرده

 

تو باغ دل تو هزار جوونه باشه

سر ظهر بعد از غذاى مورد علاقه ات  ،سنگينى چشمام امان نميده  و دراز ميكشم زير كرسى  و زير تمام بيقرارى ها...و تو دارى با ذوق و شوق از اينكه اجازه داده ام باب اسفنجى نگا كنى،كودكيت را مزه ميكنى

خوابم برده و درست همان موقع كه همه چيز را رها ميكنى و ارام ميايي بغلم و روى دستم ميخوابى ،همه دنيايم آرام ميگيرند...

مامان در خواب بيند شغل تازه!

ديروز با دخترك رفتيم ١٥ خرداد و  ١٢ رسيديم اونجا كه به نظرم دير بود چون دخترك ساعت شيش هم كلاس زبان داشت هول هولكى فقط راه رفتيم و خرد كرديم و اون جريان انشاالله بعدا اين دفعه اجرا نشد و هرچى رو كه ديدم رو خريدم، ، تو اتوبوس  نصف جامونو هم داديم به يه خانوم چادرى كه سر پا مونده بود، واسه تشكر هم كه شده هى ميخواست سر صحبت  رو باهامون باز كنه  و گوشيشو گرفته بود جلومون فيلم يه بزغاله  يا چه ميدرنم يه بره رو كه خودش شكار كرده بود !رو نشونمون ميداد، نميدونم چرا از چشمم افتاد انگار كه توقع داشتم كسى كه اون همه راه  ميكوبه مياد حوزه علميه نباس اين مدلى باشه ،همين بود كه حوصلشو نداشتم و تنها واكنشم لبخند مليح بود.

براى اولين بار هر چى كه دوست داشتم و احتياج بود  رو بدون توجه به قيمتش خريدم.  در مورد دخترك ولى اون سختگيرى هميشگى بود ولى شل تر از گذشته!

از الان جا واسه سوزن انداختن نبود،،ناهار رو هم از دستفروشا كباب خريديم و مثل بقيه جمعيت نشستيم كنار مسجد خورديم و طبق فرمول  (غذاى بازار هر چى كثيف تر ،خوشمزه تر) خيلى چسبيد .بعدش هم بنا به درخواست دخترك  يه چايي نبات روش!

 الانم با يه پا درد شديد نشستم دارم پست مينويسم.خونه تكونى رو از چهارشنبه شروع كردم تا اگه قبول شدم و رفتم سر كار همه چى اماده باشه

فردا  واسه استخدام دانشگاه فرهنگیان مصاحبه دارم.در آخرین روز ثبت نامش بطور اتفاقی یکی از دوستام گفت که ثبت نام کنم.روز آزمون هم جناب همسر بردند شهر ری  و کل 4 ساعتو تو ماشین موندند تا آزمونم تموم شه.  یک ماه پیش که نتایج رو  اعلام کردن و فهمیدم که الکی الکی  مرحله اول رو قبول شدم به خودم گفتم خدا خواسته .هرچه به زمان مصاحبه نزدیک تر میشدم حالم بدتر میشد...چون نمیدونستم که دوست دارم برم یا نه؟از لحاظ مادی خیلی خوبه ولی از لحاظ رفت و آمد و تنها موندن دخترک اصلا شرایطشو نمیتونم تصور کنم.تا اینکه از دیروز کمر درد شدیدی گرفتم که زمینگیرم کرده.اینو میذارم پای خدا. به نظرم میخواد بگه عزیزم یادت نرفته که دیسک کمر داری؟؟میخواد بگه  خیالت راحت دیگه صلاح نمیدونم.

فردا سر جلسه میرم ولی  برخلاف این یه ماه که کلی استرس کشیدم دیگه هیچ احساسی ندارم. با این وجود میدونم که روزی که نتایج نهایی رو اعلام کنن میخوام بزنم تو سرم.

روزی هزار تومن!

با امروز  جمعا 9 روز شد که در مدرسه دخترک به جای معلم های غایب رفتم و درس دادم و در هر کلاس با سی و شش بچه قد و نیم قد سر و کله زدم.(4 روز به جای معلمی که برادرش فوت کرده بود+5 روز متفرقه).

اون وقت امروز مدیرشون برگشته به پاس قدردانی از زحمات من یدونه شال داده!اونم نمیخواستم بگیرم ولی دیگه نشد.

 

در این سرای بی کسی

ده ها کلید
مانده از سالهای دور
جرئت دور ریختنم نیست
بی آنکه قفلی باشد! 
.
.
.
عباس کیارستمی

از شهاب مقربین

خیلی جالب بود که درست بعد از اینکه پست قبلی رو نوشتم، رفتم فیس بوک و دیدم که یکی از عزیزانم اینو شیر کرده:

فردا آمـده اسـت و ایـسـتـاده اسـت

پـیـشِ رویِ مـن

مـی پـرسـد چـه مـی خـواسـتـی

بـا عـصـا او را کـنـار مـی زنـم

هـمـچـنـان

چـشـم دوخـتـه بـه دوردسـت

مُـنـتـظـر ... !

خیلی ممنونم آقای مقربین عزیز.چقدر لذت بخشه آدم چیزی رو که نمیتونه بگه رو از زبان شاعر بشنوه.

الایام

این روزها دقیقا همان روزهایی است که پارسال این روزها دوست داشتم که هرچه زودتر این روزها را ببینم.بیشتر پیش خودم میگفتم که یعنی بعد از 6 سال درس خوندن با بچه ،حالا دیگر یک نفس راحتی خواهم کشید و کلی کیف خواهم کرد!

اما این روزها را دارم میگذرانم بدون انکه بدانم چه مرگم است.میگویند خوشی زیر دل میزند اما برای من زده است زیر دار و ندارم!روزها عین برق و باد میآیند و میروند و من فقط مبهوتن تر از هر روز خودم را سپرده ام دست این روزهای وحشی عجول.

باید حواسم باشد که رامشان کنم.از برق و باد بودن این روزها گریزی نیست.کاش حداقل بتوانم ازشان یک نیروگاه بادی درست کنم!

تموم دردم اینه:

عزم وطن نمیکند...

داشتم در موردتغییرات در  لباس پوشیدن  آقای ر .. با آقای همسر غیبت میکردیم. واینکه خیلی خوشحالیم که فلانی به خودش میرسه و جدیدا خوش تیپ شده و اینا....

دخترک که همبازی پسرشه  با یه لحن خونین جگری!برگشت گفت وای  مامان ر...  خیلی قشنگه . من اونقدر دوسش دارم. میخوام بزرگ که شدم عاشقش بشم!

من و باباش اول به دوربین نگا کردیم بعد چشم تو چشم شدیم  واسه پیدا کردن مقصر وبعد هم سر به بیابون گذاشتیم.

نشد که بشه

دو ماه پیش  واسه یه موسسه ای که عاشق کارشم رزومه امو ایمیل کردم. خبری نشد

چند روز پیش ایمیل زدند و شمار تلفنمو خواستند.چه کیفی کردم.

الان زنگ زدند و گفتن شنبه فلان ساعت باید بیایی جلسه طرح داریم.

 گفتم دقیقا همون روز و همون ساعت امتحان دارم...

گفتن پس خدانگهدار.

بد شانسی دیگه به چی میگن؟!!

کاسه زیر نیم کاسه!

یکی از سخت ترین و وحشتناک ترین کارایی که بالجبار میفته رو سرم پس دادن کاسه آش همسایه هاست.آخه بَبَم جان نمیشد بریزش تو کاسه یه بار مصرف؟هی فکر میکنم که چی بریزم جاش؟اصلا نریزم؟نبات یا شکلات؟ حالا ایناش هیچی بردنش واسم عزاست.مخصوصا این همسایه امون که 9 نفرن!!و لابد کلی تعارف که بیا تو دم در بده و اینا.حالاگذشته از این که هی عذاب وجدان میفته رو گردنم!! که باید منم تلافی کنم...

کلمه ها و ترکیب های تازه

شیویش

سِنپاهان

دروازه گان

چَچَل

و...

=شوید،سپاهان،دروازه بان،کچل!

از اولين ها

باالخره نمردم و اولين دستمزد مربوط به رشته خودمو گرفتم

66500 تومن بابت 6 ساعت تحقيق و نوشتن گزارش ارزيابي از يك كلينيك.

خيلي چسبيد . يك كار دانشجويي بود چون قراردادي نبسته بودم و بيشتر به خاطر كسب تجربه بود اصلا فكر نميكردم بخوان دستمزد بدن...


چيپس با طعم شپش

دخترك ديروز با مدرسه رفته بود اردو صبح واسه خوراكيش از هله هوله اردوش گذاشتم ببره.

ظهر دنبال ش كه رفتم با عصبانيت و جيغ كشون ميگه:چرا واسم چيپس گذاشتي كم مونده بود مامورا !! بگيرن منو...حالا خودش صبح از خوشحالى داشتن چيپس تو آسمونا بودا...

الان اومده ميگه مامان ببين تو دندونام شپش رفته؟! -چطور مگه؟.. هيچي نميگه،با زيركي ميگم آره و با خلال دندون ميفتم به جون دندون پوسيدش، ميگه آخه تو كلاسمون يه جا هست پر شپشه تازه رو ميزا هم هست روژينا يكي پرت كرد رومن ...

مامان درش اوردى؟

ديدن ِنديدن ها

دخترك رو برده بودم  حموم زير دوش سرشو كه شامپو زده بودم،كورمال كورمال دنبال شير آب بود،هي دستشو مظلومانه اين ور اون ور ميكشيد...انگاري معصوميتش واسم چند برابر شده باشه، يه لحظه ميخواستم بزنم زير گريه به ياد مادرايي كه فرزند نابينا دارن،به ياد اونايي كه شاهد نديدنهاى عزيزانشونن...از اون روز به بعد به بهانه هام واسه شكر كردن يه چيز ديگه هم اضافه شده

نرم نرمک!

دخترک کتابشو اورده پیشم با ناراحتی میگه: مامان ببین جلد کتابم پاره شده

قیافه ماتم زده اشو که میبینم با بی تفاوتی میگم: عیبی نداره مامان جان

نرمش منو که میبینه حدس میزنه که هوا خیلی خوبه! میگه :مامان یه چیزی بهت بگم دعوام نکنی؟!

میگم: نه عزیزم

- راستش خودم  تو کلاس با مداد پاره اش کردم .عیبی نداره؟

میترسم دعواش کنم دیگه باهام روراست نباشه بازم میگم :اشکالی نداره مامان ولی دیگه تکرار نشه ها

دارم ازش دور میشم فورا تیر خلاصو میزنه و داد میزنه که : بهت گفتم که همه کتابامو اینجوری کردم؟؟؟

دیگه چی بهش بگم؟مراحل کار رو به زرنگی هر چه تموم تر انجام داد و خودش رو هم از شر عذاب وجدانش نجات داد. چی میشدمنم نصف این  وروجک سیاست داشتم؟!!

يادداشتهاي يك حسودي كرده!

امروز وقتي تو اون أفتاب نيم ساعت دم در دانشكده خشكمزده بود تا سواري گيرم بياد يهو حسوديم شد، شوهر همكلاسيم با ماشين500 ميليونيش  از كرج كوبيده بوداومده بود دنبالش ،چون كمي بي حال تشريف داشتن،حسوديم شد به اينكه شوهرش دكتر تشريف داره وچندجا كلينيك داره،به اينكه خيلي جوون تر و سرحال تر از سنش به نظر مياد،حسوديم شد كه كل عيدو با هم مسافرت بودن،همه اينا به كنار ازاينكه چقدر تو ماشين با هم ميگفتن و ميخنديدن، با اينكه بيست ساله كه ازدواج كردن....

من خيلي كم پيش مياد كه حسودبازي دربيارم ولي هرازچندگاهي حمله ميكنن اين خانم باجيا!شايد واسه اين بود كه امروز اومدني دوباره شوهرك غر زده بود سر دانشگا اومدنم،سر اينكه حداقل منو تا يه جايي برسونه....