پنجشنبه دوم مهر ۱۴۰۵ | 8:58 | مامان فرشته ها -
کاش خدای مهربان سهمیه باران ما را زودتر بفرستد دلم هوای ابری و نم نم باران و خنکی و بوی خاک نم خورده میخواهد باران که ببارد شاید غبار ها از دل ها بشوید و دوباره امید جوانه بزند
.باران بیا و دلشادم کن دردها و رنج ها رو با خودت به قعر زمین ببر یه جایی دور دور دور که دست هیچکس به آنها نرسد و در لایه لایه خاکها برای همیشه زندانی شوند.
بر دل غمدیده گان شفا باش و بر روح ستمگران جلا بده که افکار شیطانیشان قفل شود .
بیا باران قدم رنجه کن دلشادم کن.
چهارشنبه یکم مهر ۱۴۰۵ | 19:37 | مامان فرشته ها -
طی چند هفته ای که برگشتم اداره خوب باید یه پروژه رو به سرانجام میرساندم و فرصتی شد به اکثر مراکز محیطی سر بزنم و دیداری با همکاران تازه کنم از دیدنشون خوشحال شدم و اونا هم خیلی بهم لطف داشتن ،دلم برای کار با همکاران تنگ شده بود و از طرفی انرژی هام ته کشیده و از طرف دیگر خیلی ها یه جوری دارن از سیستم بیرون میان و این مهاجرت از بخش دولتی به بخش خصوصی باعث شده خیلی از نیروها چه پرکار چه اونهایی که بی دست و پا بودن از سیستم خارج بشن و مراکز اون پویایی سالهای قبل رو ندارن .و خوب همه اینها مستقیم و غیر مستقیم بر سلامت و بهداشت مردم تاثیر داره کاش فکری برای ماندگاری نیروی انسانی بشه قبل اونکه خیلی دیر بشه .کارهای موازی و مضاعف و مزایای کم و حقوق ناکافی و بی توجهی به امکانات اداری و رفاهی بیداد میکنه متاسفانه .
سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۵ | 13:24 | مامان فرشته ها -
بعضی وقتها یه چیزهایی یادم میره که خودمم هم تعجب میکنم دیروز کد ملی ام رو یادم رفته بود .
چند وقت پیش هم دخترم گفت توی جعبه های خالی که توی کمد دیواری گذاشتم یه انگشتر پیدا کرده گفتم برو بیار هر چی فکر کردم یادم نیومد کی اون رو خریدم .یه انگشتر ظریف با طرح برگهای کوچولو .
اونم منی که حتی کوچکترین وسایلی که برا ازدواج خریده بودم رو با جز مبلغش یادم میموند مثلا هنوز یادم بود فرگازم رو سال ۸۰خریده بودم صدو نودهزار ودویست تومان.
يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ
ای انسان! چه چیزی تو را به پروردگار بزرگوارت مغرور کرده است؟
پینوشت:
وبلاگ هاتون حذف شده بود امیدوارم ازینکه نتونستم به موقع جوابتون بدم دلخور نباشید.من رو همینجوری بپذیرید ممنونم
دوشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۵ | 16:55 | مامان فرشته ها -
تابستون داره به ساعتهای پایانی خودش میرسه و یه جنوبی میتونه بفهمه اتمام تابستون یعنی چی ، باید پایان گرما رو جشن گرفت تابستون برای ما یعنی خونه نشینی و خیلی هم طولانی هست تابستون امسال هم سپری شد و خدا رو شکر برای تاب آوردن ها.
امروز کمی هوا بهتر بود صبح که بیدار شدم با وجود بدخوابی شب قبل سرحال بودم و الان هم پیش مادرم شیفتم رو با خواهر جابجا کردم .
صدای مامان هر چند وقت یه بار میاد زمزمه میکنه جدیدا میگه یا الله
و بعضی وقتها جمله بندی هاش بهتر میشه .من برام جالبه که قربون صدقه بچه کوچولوها میره ولی با بزرگترها حرف نمیزنه شاید ما بهش حس ناامنی دادیم خدا میدونه .بازهم راضی هستیم برای وجودش
الحمدولله
یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۵ | 15:11 | مامان فرشته ها -
بعضی وقتها توی خونه به شوخی میگم یکی از آرزوهام اینه که سه تا داداش بیان داماد من بشن .خیلی عالی میشه چون واقعا ما با نصف شهر فامیل هستیم بعد دختر دومی میخنده میکه نهههههه :به خدا من نمیخوام دیگه با این دوتا فامیل بشم.همینکه آبجیم هستن کافیههه.
شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۵ | 9:2 | مامان فرشته ها -
مرخصی گرفتم که سر ساعت هشت ونیم بتونم بلیط قطار بگیرم بنده خدا دختر بزرگه رو هم بیدار کردم که کمکم باشه اینقد خطا داد سر هشت و سی و دو دقیقه بلیط تمام شد.
شرمنده بچه هام شدم واقعا روسیاهیش هم بمونه برا سودجوها.
میخندم دخترم میگه چطور میخندی میگم خیری درش هست حداقل خودم رو اینطوری آرووم میکنم خوب ظاهرا امام رضا هم ما رو گردن نمیگیره والله
زنگ زدم سایت رجا تلفن برنداشتن و سامانه هم مشغول بود براشون پیامک زدم باشد که بخوانند .
جمعه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۵ | 6:16 | مامان فرشته ها -
من روی تخت کنار دیوار دراز کشیدم و مادرم با فاصله دومتر دورتر روی تخت بیمارستانی هر از گاهی تشک مواج صدایی می دهد و با صدای کولرگازی اوجنرال دهه ۶۰ هم نوا میشود این کولرهای قدیمی مثل زنان قدیمی این دیار بسیار سرسخت در هوای جنوب دوام میآورند. میدونم که بیش از ۴۰سال هست که کار میکند یک زمانی برای خودش اسم ورسمی داشت در هرخانه ای یافت نمیشد اگر در خانه ای بخاطر نوسانات برق کولری میسوخت دور از جان انگار عزیزی از دست رفته بود که هیچ چیز جبران فقدانش نمیکرد. این کولر اولین کولر خانه پدری بود خانه پدر همیشه پر از مهمان های جورواجور بود که از روستاهای اطراف به ناچار می آمدن و پدر مردم دار و مادر مهربان من با دلی دریایی میزبان شان بودند و البته ما دختران و مادر در تنگنا چون شب مهمان می ماند که همیشه از مردان آشنا و غریبه بودند در زیر کولر میخوابیدند و ما مجبور بودیم در گرمای طاقت فرسا در اتاق دیگر زیر پنکه سقفی بخوابیم .
حالا یک کولر ایستاده وست پوینت در گوشه حال خانه پدری با هزاران ناز وادا و کرشمه والبته با صدایی کمتر حکمرانی می کند و اگر مرتب سرویس نشود زیر بار مسئولیت خنک کردن هال ۳۶متری نمی رود و یک کولر اسپیلت اوجنرال که چند سالی هست در دیوار بالای درورودی حیاط خلوت نصب هست و چون سرویسش سخت تر خودش را پیش از موعد بازنشسته کرده و اگر از دیوار جدایش کنند دیوار بیریخت میشود بنابراین بهش دست نزده و عطایش را به لقایش بخشیده اند. در اتاق دیگر کولر گازی سوپرا هست که بارها تعمیر شده اما انگار آن اصالت کولر اوجنرال های قدیمی را ندارد مثل یه کارمند بی مسئولیت دل بکار نمی دهد .
مارک کولر اسپیلت و کولر گازی سوپرا رو یادم نبود پاشدم رفتم چکشون کردم تا بنویسم دیوانگی هم عالمی داره واسه خودش.
الهی روزهای قشنگ و خوب تو راه باشند و حواسمون باشه که همه چیز میگذره مثل کولر گازی اوجنرال خانه پدری سرسخت و مسئولیت پذیر باشیم هر چند ما از صدای نابهنجارش بیشتر گله داریم تا لذت خنکی هوایی که بهمون هدیه میده.
پنجشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۵ | 15:13 | مامان فرشته ها -
مدتهاست روزمره گی ها رو ننوشتم واقعا نه حالش بود نه مجالش بود مرداد و شهریور رو فقط گذروندم و خدا رو شکر که گذشت واقعا بعضی وقتها بی جهت سخت گذشت ووتا ننشستم وخودم رو قانع کردم که بابا تو روزهای بسیار بسیار سخت تری سپری کردی وگذشته حالم بهتر نشد.واقعا من روزهایی رو گذروندم که یه سال به حقوقم دست نزدم حتی در حد یه جوراب خریدن اونهم در حالیکه تازه ازدواج کرده بودم و در بهترین سالهای زندگی و جوانی بودم.ولی گذشت یا سخت تر از زمانی که مجبور بودم دختر زیبای سه ماهه ونیمه رو بزارم و برم بیمارستان شیفت بدم اونهم شیفتهای ۳۶ساعته پشت سر هم چون راهم دور بود اونم منی که خدای احساسات بودم ولی گذشت یا وقتی که هر سه تا فرشته هام رو با فاصله سنی کم و دست تنها و شاغل و با اونهمه حس مسئولیت پذیری در قبال شغل و خانواده و....بزرگ میکردم و شاید در ۲۴ساعت سه ساعت خواب پشت سرهم نداشتم ولی گذشت و.....
شاید همه اون سختی های قدیم باعث شده الان که سنی ازم گذشته به حای صبورتر شدن و بی خیال تر شدن ،حساس تر شده بودم اما باز هم خدا رو هزار بار گذشت الحمدولله
خوب خدا رو شکر هوا یه کوچولو بهتر شده فکر نکنید میشه رفت بیرون و ددر ودودور نههههه صبح ها کمی قابل تحمل تر هست .و امید به روزهای بعد و خنک تر شدن و رهایی از باد کولر که خشکی و مفاصل و استخوان ها رو برامون به ارمغان میاره.باز خدا رو شکر برای همین ها که وقتی کودک و نوجوان بودم همیشه خدا برق نبود و هنوز گرمای وحشتناک و جهنمی اون موقع ها در خاطرم مونده.
میدونید خیلی ها میگن کاش،در زمان قبلتر به دنیا اومده بودیم ولی به نظر من در چه خانواده ای بدنیا اومدن شاید مهم تر بوده باشه یعنی زمانی که پسر کدخدای ولایت ما که همسن پدرم یا کمی کوچکتر بود در دهه ۴۰ و ۵۰ در لندن صاحبخونه بود و خونه اش رو همین اواخر فروخت اون موقع به مسافرت خارج از کشور میرفت ولی پدرم برای گذران زندگی در کشتی های انگلیسی روی دریاها ملوان بود و مادرم با چند کودک دست تنها در خانه گلی یا در کپری که در سایه دیوار ساخته بودند بدون هیچ امکاناتی زندگی را بسختی ولی صبورانه می گذراند .آه از سختی های مادران مان که نه آبی بود و نه برقی و باید خوشه های گندم را با دست آن هم در زمین های سخت و پستی و بلندی فراوان برای آسیاب کردن با دست های زنانه ای که رنگ هیچ مرطوب کننده ای ندیده بود جمع می کردن و از کاشت و داشت و برداشت و آرد و پختن رو خودشان بعهده میگرفتن و باز هم شکرگزار بودن اب را از چند فرسخی بر سر میگذاشتن تا به منقل برسانند ،سهم آنان از جوانی و زندگی سختی و رنج و صبوری بود .و این سرزمین پر از داستان مادرانی مثل مادر من هست که قدر آب لوله کشی و برق و کولر و ساختمان و حیاط،و لباسشویی و همه چیز را بهتر از ما میفهمیدن .قصه پر رنج زندگی مادران ما قبل از اینکه ساکت شوند و دیگر حرف نزنند به گوش فرزندان ما باید می رسید که نرسید.
دلم برای حرف زدن مادرم خیلی تنگ شده ،کنار مادرم هستم ولی دلتنگش هستم حس عجیبی هست خدا رو شکر برای وجود مادرم برای لبخند های کمیاب مادرم وقتی صدتا ترفند بکار میبرم تا بخندد .مادرتان را تا حرف میزند و میخندد دریابید .تن همه مادران سلامت و روح آسمانی ها شاد.
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۵ | 12:59 | مامان فرشته ها -
هر چی فکر میکنم که اونایی که به هر نحوی از بیگانه تقاضای کمک کردن این روزا رو برای ساکنین این کشور پیش بینی میکردن؟ یا چون زندگی خودشون اینجا نبود وضعیت موجود هم براشون مهم نیست ؟
قشنگ مردم رو انداختن تو هچل و این کلاف پیچیده ،پیچیده تر از قبل و وضعیت ده برابر بدتر از قبل
توکل بر خدا میدونیم این روزها هم تموم میشه و باید تاب بیاریم .توکل بر نام اعظمت ای خدای مهربان
سه شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۵ | 10:18 | مامان فرشته ها -
دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۵ | 13:18 | مامان فرشته ها -
الْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ
یکشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۵ | 13:42 | مامان فرشته ها -
خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی کَبَدٍ؛ که ما انسان را در رنج آفریدیم»(و زندگی او مملو از رنج ها است).
شنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۵ | 13:48 | مامان فرشته ها -
ما ودعک ربک وما قلی :
و پروردگارت تو را رها نکرده
جمعه بیستم شهریور ۱۴۰۵ | 12:6 | مامان فرشته ها -
راستش چیزی برای نوشتن ندارم اما بزار این رو بنویسم به یادگار خودم کلی خندیدم بهش .و البته خنده تلخ(واقعا بعضی وقتها آدم شرمنده بچه هاش میشه )
دختر کوچیکه میگفت این هم نشد زندگی خیلی همه چی سخت شده ،برای اینکه حالش رو عوض کنم گفتم باید بریم یه روستا اونجا زندگی کنیم گوسفند و مرغ و خروس پرورش بدیم خیلی به صرفه هست .دختر دومی گفت چطوری همدیگه رو تحمل کنیم گفتم خوب اونجا بروبیابون زیاده روزها هر کی بره یه ور شبها هم دیگه رو تحمل میکنیم.
بعد دختر دومی لبخندی زد گفت آره خیلی خوبه منم میرم جنگل و اونجا با سنجاب ها بازی میکنم.خندیدم گفتم :توی این بیابون خدا جنگل کجا بود که سنجاب داشته باشه.نهایتش ماری عقربی گرازی
بنده خدا رویاش نابود شد حالا واجب بود من رویای این بچه رو خراب کنم.چرا همه چی رو باید جدی بگیرم والله خودمم از خودم کلافه ام.
پنجشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۵ | 5:20 | مامان فرشته ها -
تو خدای مهربان منی، شرمنده ام میکنی وقتی از ته دلم صدایت میکنم و با خودم میگم واقعا در این همه عالم هستی آیا وقت میکنی به من هم نگاه کنی .بر من ببخش که من انسانی کوته فکرم که افکارم در حد خودم هست خدایا کمکم کن نشانه هایت را دریابم تو به من راه را نشان بده و هر راهی که جز راه تو بود دورم کن .
این چند روز خسته بودم و بسیار شکننده وقتی به همسر گفتم من رو ببر دریا با اینکه وقتی میریم دریا با اون لباس های خیس ،کلی باعث زحمتش میشه باز من رو میبره و بهم گفت برو و تمام دردها و افکاری که درگیرت کرده به آب بسپار.
در وسعت دریای زیبای جنوب و هوای تب دارش خودم را به بیکرانه آب سپردم و رمرمه کردم ای خالق دریا و آسمان ها تمام دغدغه هایم رو به تو می سپارم که تو بزرگترین دارایی من هستی .
گرمای هوا و رطوبت زیاد باعث میشه نتونم بیشتر از ۲۰دقیقه در آب دووم بیارم اما یکساعت بعد سبکبال و با حال بهتر بعد از ۴۸ساعت ندیدن مادر دستهای نازنینش را میبوسم و لبخند مادر بهم عین یه نوشیدنی خنک وگوارا بعد از چند ساعت خستگی و درد بر جانم می نشیند خدایا مادرم را دوست دارم و مادرم هم تو را دوست داشت پس به حرمت نام مادر مرا در آغوش گرمت پناه ده تا در این روزگار سرپاباشم .
چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۵ | 14:48 | مامان فرشته ها -
کاش میتونستم یا شرایط این رو داشتم ببینمتون اما واقعا نمیتونستم اگه روزی توانش بود و رمقی خودم میام تا همه تون رو با هم ببینم بعد شما به خودتون بیاین که چرا واقعا دوست داشتید من رو ببینید. من معمولی معمولی معمولی
چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۵ | 6:12 | مامان فرشته ها -
سه شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۵ | 8:35 | مامان فرشته ها -
دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۵ | 21:25 | مامان فرشته ها -
خدا رو شکرت روز سختی بود ولی تموم شد.
یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۵ | 22:43 | مامان فرشته ها -
از ۴صبح تا الان بیدارم به معنای واقعی له و لورده.نرسیدم کامنتا باز کنم گرفتار چند تا کار درمانی واداری هستم .خیلی خسته ام خدایا توانی مضاعف، از خستگی نمیدونم چی مینویسم فعلا اومدم یه سفر کوتاه واسه انجام کارا ، پاهام از درد بی حس و کمرم داغون .الهی همه چی بخیر تموم بشه.
شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۵ | 6:2 | مامان فرشته ها -
ذهنم رو آرام می کنم و زمزمه می کنم خدایا من دوست دارم آنچه را تو دوست داری پس کارم را به تو محول می کنم و دوری میکنم از آنچه تو آن را دوست نداری پس هوایم را داشته باش تا در پرتگاهها کم نیاورم.خدایا هر وقت که روزم را با تو و نام تو و توکل بر تو شروع کردم سرانجامش آرامش بود پس امروز رو هم به نام تو و یاد تو واینکه تو نیروی برتر هستی شروع می کنم یاریم کن و جسم ناتوانم را توانایی ببخش و از همه آلودگی ها و ناپاکی ها دورم کن .
الهی چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار.
بدترین ظلمی که به انسان امروزی شده کمرنگ کردن ارتباط بنده و پروردگار ست.به هر ترفندی.
جمعه سیزدهم شهریور ۱۴۰۵ | 12:50 | مامان فرشته ها -
اینقدر حرف برا نوشتن دارم اما حوصله ندارم .دیشب در چند ساعتی که پراکنده خوابیدم خواب هایم یه سناریو از تمام اخبار و موضوعات که روز قبل بهشون فکر کرده بودم یا در موردش حرف زده بودم مثلا: دختر خاله های خلیج نشین در یه فضای امنیتی سختی بودن و من پیششون بودم و داشتن بهم کمک می کردن از اونجا فرار کنم یه مقدار پول هم بهم دادن نمیدونم برا کی بود و مأمورا دنبالم بودن اما من در یه فرصت فرار کردم اومدم مرز و اونجا یه موتور منتظرم بود حواسم بود ساکم رو بزارم بین خودم وموتورسوار .
در یه قسمت دیگه یه عالمه جنگنده بالای سر واحد پتروشیمی نزدیک شهرمون بود و من به وضوح نیروهای آمریکایی رو میدیدم و انفجارها و پیاده شدن نیروهاشون و رفته بودم در چاهک زیر آسانسور خونمون با دخترم پناه گرفته بودم .و در یه برش دیگه سربازهای آمریکای که زن ومرد قاطی بودن داشتن در حیاط خونه دوستم رو هل میدادن و من هر کار میکردم که در باز نشه ولی زور اونها بیشتر بود فریاد میزدم و ...
الان مثل یه آدمه از جنگ برگشته کوفته وداغون هستم ناهار مامان رو دادم و داروش رو و منتظرم بکی از در بیاد کمک کنه جای مامان رو تعویض کنم و ساعت دو اون یکی خواهر بیاد و مامان رو بسپارم بهش مدتیه که نمیتونم مامان رو حمام بدم و حمام روزانه اش میفته گردن بقیه.
امیدوارم که لطف پرودگار شامل حالمون بشه و زندگی هامون رنگ و بوی آرامش و شادی بگیره. انشاالله
پنجشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۵ | 19:0 | مامان فرشته ها -
پنج شنبه هست و لحظات ناب با مادر بودن ،دو تا آبجی ها رفتن مسافرت و زن داداش بزرگه هم مجددا نوه دار شده بنابراین چهار روز گذشته رو آبجی بزرگه پشت سر هم پیش مامان بود و من نتونستم واقعا بهش کمک کنم فقط شیفت خودم رو تونستم بیام .خدا بهش توان بده واقعا فقط،دو سال از من بزرگتره اما یه جورایی بزرگی رو در حد خانواده کامل میکنه انشاالله همیشه سلامت باشه و ما قدردانش باشیم.
چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵ | 23:55 | مامان فرشته ها -
خدای مهربانم پناه همه مان باش پناه همه و شاید بزرگترین مجازات نافرمانی های ما رها کردن ما و واگذاری خودمون به خودمون باشه اما تو مهربانتر از آنی که رهایمان کنی .خدای مهربان همه مردم کشور ما بویژه مردم مظلوم جنوب را در پناه خودت نگه دار.به دلهاشون صبر بده پناهشون باش.
سه شنبه دهم شهریور ۱۴۰۵ | 5:24 | مامان فرشته ها -
توی چالش ۳۰روز چند وقت پیش که برا کاهش،وزن بود و نوشتن پست توی وبلاگ خوب فقط تونستم چالش پست نویسی موفق بشم و توی همون هفته اول چالش مواردی که برای کاهش وزن نوشته بودم با شکست مواجه شد ولی چون گوشه ذهنم پرونده اش باز بود بین همه مفاد اون تفاهم نامه کذایی یه وقتهایی یه بندهایی رو رعایت میکردم و بنابراین با کمال خرسندی در پایان چالش،موفق شده بودم دوکیلو از وزنم کم کنم و این نشون داد که هرچیزی که آدمی یه کوچولو مصر بشه شاید بتونه به بخشی از هدفش،برسه .خوب طبیعتا خیلی خوشحالم .امیدوارم امروز یکی از بهترین روزهای پیش روتون باشه.
اینجا جنوب آنچنان سونایی راه افتاده که انگار زیر زمین دارن برای میلیاردها نفر غذا میپزن و تو آسمون هم از بالای جو زغال گذاشتن که غذا خوب جا بیفته .عجیب وغریب رطوبت بالاست و گرم گرم گرم.
توکل بر خدای مهربان که جز ذات خودش پناه امنی وجود نداره.
دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ | 6:55 | مامان فرشته ها -
صبور باش من ،تا چشم بهم بزنی تموم شده سخت نگیر بابا .
یکشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۵ | 13:13 | مامان فرشته ها -
صبح یه اخم کردم بهش وقتی رفت یه مورچه آتشین پاهام رو حین مرتب کردن باغچه نیش زد به دختر دومی میگم فکر کنم تاوان اون بدخلقی بود میگه بعله دیگه ...
بهش گفتم آخه چرا نمیشه ما هم .....
سه تاشون میگن چطوری دلت اومدباهاش اینطوری حرف بزنی.
معمولا با من میان خرید و معمولا من حساب میکنم دیروز باهاش رفتن خرید لوازم التحریر چیز خاصی نخریدن.
نمی دونم زمان مجردی چه کار خیری کرده که خدا بهش چنین لطفی داره سه تا حامی پروپاقرص و یه مامان دخترای مسئولیت پذیر و کم توقع والبته بی نهایت غرغرووووو
خود شیفته ام آیا ؟؟؟؟
هر کی خندید ممکنه سرش بیاد نخند بابا
شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۵ | 22:45 | مامان فرشته ها -
دیشب ساعت ۳نیمه شب خوابم برد تا پنج ونیم .اول صبح یه کم اشکام جاری شد واسه مامان که واقعا نمیتونم کارخاصی برا بهبودی کاملش انجام بدم اما زیارت عاشورا که خوندم آروم شدم و همه چی رو سپردم به صاحب عالم وآدم.
توی اداره هم بالاخره از امروز کاری که بهم محول شده افتاد رو غلتک ،پرونده هاش هم آوردم خونه ببینم میتونم جلو بندازم کار رو یا نه، ظهر که اومدم خونه فقط نماز و یه ناهار مختصر بعد بیهوش شدم .عصر هم یه نیم ساعت رفتیم لوازم التحریر و دخترا تقریبا هیچی نخریدن گفتن چیزی لازم نداریم وبعد رفتیم خونه بابا ،مامان نسبتا خوب بود خدا رو شکر .عیدتون مبارک الهی که روزهای خوب وشاد پیش روی همه مون باشه انشاالله.
دوست راه دور ممنونم از کامنتون و مثل همیشه مایه افتخار هستید خوشحالم که بهم سر میزنید کاش من هم میتونستم شبیه عزیزان شما یه قدمی برای این سرزمین بردارم.در پناه خدا شاد باشید.
جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵ | 15:17 | مامان فرشته ها -
دیشب مامان تب داشت تا تبش کنترل کنم شد ساعت دو ،امروز خدا رو شکر تب نداشت تا موقع تعویض شیفت ،زحمت حمام مادر هم افتاد گردن آبجی کوچیکه .
امروز بعد نماز (نمازها به دلم نمی چسبه حضور قلب ندارم متاسفانه )سرگذاشتم سجده و گفتم خدایا هر آرزویی که قرار نیست بهش برسم رو از دلم خارج کن اصلا بهش فکر هم نکنم. بعد چشمکی تو دلم زدم گفتم خوب این که دیگه آسونه زحمتی واسه ات نداره لطفا برآورده اش کن .من و تو باهم راحتیم مگه نه ؟
پنجشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۵ | 22:2 | مامان فرشته ها -
منم ومامان ،چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه ،شبتون پر از ارامش،و نور وشادی انشاالله