سلام سلامی از جنس گلهای بهار به دوستانی که هنوز از این وبلاگ

 دیدن میکنن چه اونایی که اسمشو به خاطر مشغله های کاری نویسنده اش از جمع دوستان حذف کردن چه اونایی که با کم لطفی های ما کنار اومدن و هر از چند گاهی افتخار میدن و به کلبه ی ما سر میزنن عید بزرگ ایرونی رو به همشون تبریک میگم و آرزوی سالی سراسر شادی و موفقیت وسلامتی براشون دارم ...فردا تولد این کلبه ست خوشحالم که هر چند دیر به دیر بهش سر میزنم ولی خیلی چیزها رو با وارد شدن به اینجا یاد گرفتم ..از دوستانی که با جملات و خاطرات و نظراتشون لحظات دلنشینی رو برامون درست کردن صمیمانه تشکر میکنم   

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش.

 

 اگر مهربان باشی تورا به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند،ولی مهربان باش.

 

  اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.

 

  اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.

 

  آنچه رادرطول سالیان سال بنانهاده ای شایدیک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.

 

  اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.

 

  نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.

 

 بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

 

  ودرنهایت می بینی هرآنچه هست همواره میان"تووخداوند" است نه میان تو و مردم.

 

" دکتر علی شریعتی"

سلامی دوباره

سلامی به زیبایی فصل بهار که دارم اومدنش رو روزشماری میکنم ... مدتی بود که وقت نمیکردم چیزی بنویسم .آیدا و آیلین یه کم بزرگتر شدن و اگه دست خودشون باشه میخوان شب و روز بازی کنن...یه ترم از دانشگاه هم گذشت با همه ی سختیها تلخیها و دلتنگیهاش و روز آخرین امتحان که من بعد از دو هفته دوری از خونواده به خاطر امتحانات دیگه تحمل یه ساعت دوری ازشون رو نداشتم ولی از بد شانسی ما روز آخری بارش برف و بسته شدن جاده باعث شد تا یه مسیر نهایتا سه ساعته رو  شانزده ساعته بیایم و شب تا صبح تو جاده ی یخ زده موندیم...خلاصه گذشت ولی برای اولین بار بود که تو جاده گرفتار شدیم و تجربه ی جالب و سختی بود ...از همه ی دوستان عزیزی که تو این مدت نظراتشون بی پاسخ مونده معذرت میخوام و امیدوارم به بزرگی خودشون منو ببخشن..

جای آنست که خون موج زند در دل لعل           زین تغابن که خزف میشکند بازارش  

مدتی زیادی هستش که به خاطر مشغله های کاری و فکری وقت نکردیم مطلب بنویسیم ولی این تعطیلات فرصتی پیش آورد که سری به وبلاگمون بزنیم ...راستش ما خودمون با دوتا بچه و مدرسه کم مشکل داشتیم که امسال دانشگاه رفتن هم شده قوز بالا قوز ...از این هم بدتر اینکه تو این گیر و دار مادر جون هم تشریف برده بودن تهران و ما که خیلی بهشون وابستگی داشتیم مشکلاتمون بیشتر و بیشتر شده بود همش باید فکر میکردیم و تصمیم میگرفتیم که بچه ها رو کجا ببریم  ..خلاصه یه ماهی وضعیتمون همین بود ولی خدا رو شکر مادر جون برگشته و وضعیتمون یه کم بهتر شده ...

این تعطیلات هم خیلی بهمون چسبید واقعا داشتیم دیوونه میشدیم ...دو هفته هستش که دانشگاه نرفتم و این هفته باید برم و امتحان میان ترم گسسته بدم ...تو این مدتی که مامان تهران بود تازه فهمیدم که بچه هام چقد براشون سخته که مامان خونه نباشه و من مجبورم مدرسه که هیچ دانشگاه هم برم و واقعا دلم براشون میسوزه که با این سن کم باید این همه بدون مادر بودن رو تحمل کنن خیلی وقتها میگم ای کاش من هم مثل خیلی از خانم های دیگه شاغل نبودم و از زندگی لذت میبردم و بچه هام هم اینقدر اذیت نمیشدن

خدایا نمیدونم با چه زبونی ازت بخوام که هر چی مسئول بی لیاقت این مملکته هر چی زودتر به درک واصل کن قضیه از این قراره که امروز من و ابجی کوچیکه که اون هم زبان قبول شده رفتیم اداره مدارک ثبت نام رو آماده کنیم ...کلی از این اتاق به اون اتاق رفتیم کلافه شدیم ....یکی از مسئولین قبل از اینکه ما بریم تشریف برده بودن به قول همکارشون مرخصی نیم ساعته ..ولی بعد یه ساعت با دو تا فلاسک چای و چند تا نون تازه و صبحونه تشریف آوردن ...یه مقدار از کارامون انجام شد رفتیم مدارک رو ببریم خدمت رئیس امضا بفرمایند که وقتی برگشتیم مسئولین کارگزینی غیبشون زده بود ..من و خواهری عین مرغ سر کنده حیاط و بقیه ی اتاقها رو گشتیم نبود که نبود حالا شما فکر میکنید کجا تشریف برده بودن؟؟

قبول شدم!!! خودم که باورم نمیشه ولی احتمالا همین ریاضی رو ادامه بدم

امروز آیدا کتاب کلاس اول گرفت ریاضی فارسی وعلوم.... احساس خیلی خوبی دارم وقتی کتابهاشو دیدم هم خودش وهم کتابهاشو سیر بوسیدم ...خدای مهربون عاقبت همه ی بچه ها رو به خیر کنه ...خدای مهربون ایدای گلم رو به تو میسپارم ...خودت مواظبش باش... 

دل مشغولی

آیدا و آیلین خوابیدن و من هم از بس که فکرم مشغوله خوابم نمیبره اینه که گفتم برم یه کم بنویسم شاید فکرم آزادتر بشه ...راستش بعد از هفت هشت سالی که به خاطر بچه ها از ادامه ی تحصیل باز موندم الان که آیدا داره میره کلاس اول و آیلین هم تا حدودی از آب و گل در اومده خیلی دوست دارم ادامه تحصیل بدم ولی موندم چی بخونم ..از یه طرف مدیریت دولتی قبول شدم و تا دو روز دیگه باید برم واسه ثبت نام از طرف دیگه هم رتبه ام تو آزمون کاردانی به کارشناسی بد نشده و شانس قبولیم هست ...از یه طرف ریاضی رو دوست دارم و از یه طرف از دست این دانش آموزایی که هر سال بدتر از سال قبل و بی انگیزه تر واسه یادگیری ریاضی میشن کلافه شدم ...از یه طرف مدیریت رو دوست دارم و از طرف دیگه مدیریت  تو آموزش و پرورش حالم رو بهم میزنه ..البته چون سه سال مدیر بودم و این تجربه رو داشتم اینو میگم...باز هم باید به خودش پناه ببرم .....

سکوت مطلق

امشب دلتنگتر از دیشبه ...هم به خاطر شب شهادت امام علی (ع) و هم اینکه بعد از هفت هشت سال دوباره من و خان تو خونه تنها شدیم یعنی بدون دخترا ....قضیه از این قراره که ایدا خانم دو سه روزی که رفته خونه ی مادر بزرگش و مثل اینکه به این زودیها قرار نیست بیاد ...امروز عصر خان با ایلین رفتن دنبالش ولی به دلیل جذبه ی فراوان خونه ی مادر بزرگ آیلین هم اونجا مونده و خان دست خالی برگشت !! گفتم بابا لااقل یکیشونو میاوردی ....خوبه که امشب شب قدره و باید تا صبح بیدار بمونم وگر نه فکر نکنم تا صبح بی بچه ها خوابم میبرد ... این دو تا وروجک شیطون هر وقت با هم هستن همش یا بازیه یا دعوا ولی وقتی یکیشون نیست اون یکی دلتنگش میشه ..دیشب ایلین خیلی دلتنگ آیدا بود و میگفت مامان تو رو خدا ما رو جدا نکنین من هم که از دستشون خیلی خسته شدم فکر کنم این جدایی واسه تجدید قوا خوب باشه .

امشب دومین شبی هستش که آیدا خونه نیست !!! سکوت عجیبی خونه رو گرفته و ما هم لذت میبریم و هم دلتنگ دخترکیم...خان هم که مدام از دست آیدا شکایت میکنه دلش تنگ شده بود و صدای آیدا رو که قبلا ضبط کرده گوش میداد و فکر میکرد و بعدش هم به من گفت میگم ما الان انقده دلتنگ آیدا شدیم چند سال دیگه که از پیشمون برن چی ؟من که دیوونه میشم از تنهایی تو چی ؟من هم گفتم ای بابا حالا کو تا اینا بزرگ شن و از پیش ما برن ..ول کن تو رو خدا به صدای سکوت گوش کن و لذت ببر ....البته خودم هم بد جوری دلتنگ شیطون بلا شدم

خیلی وقته که بی حوصلگی مثل خوره به جونم افتاده و داره تمام وجودمو میگیره ...ولی میخوام با هاش مبارزه کنم ..نمیخوام تسلیم بی حوصلگی و روزمرگی بشم ...چند روزی بود که به دلیل خودسوزی دختر همسایمون که دو سال پیش دانش آموزم بود و امسال هم در سال دوم دبیرستان دانش آموز خان بود خیلی خیلی دلم گرفته بود ...دختر قشنگی بود چند وقت پیش هم با یکی از همکارامون نامزد کرد و قرار بود عید فطر عروسی کنن ...باباشو موقعی که دخترک چند سال بیشتر نداشت جلوی چشمش کشته بودن و با خواهر و مادرش خونه ی مادر بزرگش زندگی میکردن..تا اینکه تحت حمایت یکی از  خییرین صاحب خونه شدن اون هم تو حیاط مادر بزرگش.... مامانش هم امسال از بانک ملی بیست و پنج ملیون برنده شد و خیلیها گفتن خوش به حالش ... ولی  حالا مامانش از هر وقت دیگه ای تنها تر شده ...من که بیشتر از همه دلم به حال مامانش میسوزه چون تازه میخواست رنگ خوشی رو ببینه ...ولی نامزدش هم خیلی بد شانس بود ...خدایا صبر در برابر مشکلات رو به همه ی ما عطا کن.......