13 خرداد 1400

سلام محمد حسنم... 

خوبی عزیزدلم؟

مدتهاست ازت بیخبرم... 

احساس میکنم هربار بهت نزدیک میشم یه آسیبی متوجه تو میشه. هربار سعی میکنم با فاصله گرفتن ازت کمتر باعث ناراحتیت بشم... 

درسته این دوری منو خواهد کشت... 

درسته دوری و بیخبری از تو منو نابود میکنه... 

اما زندگی جان... این می ارزه به اینکه تو خوب باشی... 

راستی بی من اوضاع خوبه؟ دیگه کسی اذیتت نمیکنه؟ زندگی بر وفق مراده؟

محمدحسن جان... برای الهام دعا میکنی؟

حواست هست؟

اصلا یادت هست الهامی بود؟!

دلم خیلی برات تنگ شده عزیزدلم... 

مراقب خودت باش... 

 

سحر بیست و پنجم

سلام محمد جانم... 

سحر بیست و پنجم ماه رمضان... 

چیزی تو را آزرده... من این را از دور هم باشد میفهمم... 

من لازم نیست آنقدر به تو نزدیک باشم که بفهمم بغضی گلویت را گرفته و اشکی از چشمهایت جاری شده... 

آقا محمدم مگر الهام مرده باشد تو غمگین بمانی... 

من غم را از دلت خواهم برد... قول میدهم آنقدر برایت دعا کنم که دنیا را از رو ببرم... 

بیدار شو

سلام بهانه قشنگ زندگی... 

صبح روز قدس است و آقا محمد من هنوز در خواب... 

حق داری وقتی تا صبح مشغول کاری... 

از اول صبح که چشم باز کردم و دیدم روی تخت خوابیده ای تا من بیدار نشوم تا الان هربار سر زده ام ببینم چشمهایت کی روی دنیای من باز میشود... 

هنوز خوابی محمدم!!!

دلم پر میکشد بیایم و آرام موهای بهم ریخته ات را نوازش کنم... پیشانی عرق کرده ات را ببوسم... 

عشق میکنم وقتی لبهایم پوست صورتت را مزه مزه میکند...

بیدار شو محمدم... حالا که وقت خواب نیست دورت بگردم...

محمد حالم روز به روز بدتر میشود... 

از تو پنهان کرده ام اما رفته ام سراغ مشاور و شاید دارو... 

دیگر تاب اینهمه دوری را ندارم... 

 

وطن همان عشق است...

اسمش آیه بود و خودش نشانه. در عراق دیدمش. پیاده روی اربعین بود. اما عراقی نبود. رانده از وطن... (شهر من گم شده است...)

چند عمود بیشتر با هم نبودیم. هرجا میرسیدیم برای نفس تازه کردن سنگی به دست میگرفت. زیاد عربی نمی دانستم. اما آدم کافی است چشمش به مشتی بیفتد که سنگی را میفشارد تا بفهمد مخاطبش اهل کدام آبادی است...

وطن، وطن، وطن... این واژه را چندبار مزه مزه میکنم و بی اختیار یاد بی وتن امیرخانی می افتم و به فکر فرو میروم... آدم بی وطن میتواند زندگی کند؟ #وطن کجای آدم را پر میکند که هزاری هم در رفاه باشی اما در وطن نباشی خالی هستی؟ شاید قلب...

کجا بودم؟ آیه...

دست و پا شکسته پرسیدم چرا بین این همه سرزمین، کربلا؟

لبخند زد و کوله پشتی اش را چرخاند:

و من بی اختیار جوابم را بلند بلند خواندم:

"راه قدس از کربلا میگذرد..." 

از تمام جملات عربی این را دوست تر دارم؛ پرسیدم:

هل تفتقدنیه؟ 

سنگ توی دستش را محکمتر فشار داد. لبخند زد و گفت:

کثیرا... کثیرا... الوطن حب... 

کجا بودم؟ 

وطن... وطن کجای آدم را پر میکند؟ قلبش را... 

شاید وطن هم مثل عشق می ماند... آدم بی عشق نمیتواند زندگی کند... حالا صدسال هم زنده باشد... 

بی وطن هم... 

به تو فکر میکنم و به خودم... به آوارگی... به تو که وطنت (قلبم) را ترک کردی و مرا از قلبت(وطنم) راندی... 

به یک عمر آوارگی... 

و به کربلا... مسیری که آدم را به وطنش میرساند... 

و نه فقط قدس، که راه تمام مواطن آدمیان از کربلا میگذرد... 

پی نوشت:

متن نوشته من نیست. نوشته خواهرم به مناسبت روز قدس است. 

#وطن#فلسطین#کربلا#قدس#مرگ_بر_اسراییل 

سحر بیست و چهارم رمضان

سحر بیست و چهارم ماه رمضان... 

از سر شب مشغول کاری... چندبار میانه خواب و بیداری چشمهایم را که باز کرده ام میبینم هنوز مشغولی... 

کمتر از دوساعت به اذان صبح باقیست که بیدار میشوم. وضو میگیرم و ابوحمزه میخوانم... 

یک چشمم به صفحه مفاتیح است و چشم دیگرم به تو که چشمهایت از خستگی کار با موبایل قرمز شده... 

آرام اشک میریزم... روزهای آخر است محمدم... 

روزهای آخر ماه رمضان... 

کمتر از 6 روز دیگر تا سالگرد ازدواجمان باقیست... 

چشم به ساعت میدوزم. هنوز مشغولی و چیزی به اذان نمانده. سفره سحر را انداخته ام. تو طبق عادت همیشگی بیشتر از چند لقمه حاضری نمیخوری... 

یک لیوان شیر و چند دانه خرما... سحری را در سکوت میخورم اما دلم پیش توست... 

محمدجان... دیر میشود... چیزی نمیخوری؟

الان تموم میشه...

آرام لیوان شیر و خرما را می آورم کنار تختت...

هسته هایش را با وسواس در می آورم و با گردو پر میکنم.

_ محمدم...

کافیست تو سرت را کمی کج کنی و بین گفتن "جانم" خرما رو داخل دهانت بگذارم... و پیش از هر اعتراضی صورتت را ببوسم و لیوان شیر را به لبهایت بچسبانم... 

_ بخور دردت بجانم... چند دقیقه بیشتر تا اذان نمانده...

...