شَبـــــــــنَمـــ . . .
بنام خدا
سلام
این یک پیغام است برای عزیزی دور که مدعی است معرفتش مثال زدنیست . . .
آخرین بار که یکدیگر را دیدیم من در آستانه 15 سالگی بودم و تو نیز چند ماهی از ورودت به این سن می گذشت ...
حالا هردوی ما 22 سال داریم !!!!
یعنی 7 سال گذشته . . .
من به یاد ندارم درحقت بدی کردم باشم، اگرهم به خیال خودت " فحشی " بارت کرده ام ! خودت هم یقین داری بی دلیل نبوده ....
امیدوارم وقتی متوقعی من چیزی را به یاد داشته باشم خودت نیز منکر لطف های کودکانه ات در حق من نشوی !!
آری، من اسمش را لطف میگذارم چون در دل دو نوجوان هیچ گاه دشمنی و کینه جایگاهی ندارد حتی اگر سال ها بین آنها جز سکوتی تلخ چیزی نباشد !
و دیگر سخنت که در پیغام دیشب بجای خوشحالی بغضم را ورم داد این جمله بود ....
"اگه الانم کامنت برات میذارم فقط برای اینه که نمیخوام مثل خودت بی معرفت و نامهربان باشم"
من زمانی که آخرین روزهای دانش آموزی ام را سپری میکردم از " نوگل " سراغت را گرفتم و بارها با تو تماس گرفتم و با بی مهری ات مواجه شدم ...
و گذشت و دیگر به هیچ طریقی جز وبلاگ " سربرز " نمیتوانستم حرفی از دلتنگی های بگویم
دوست عزیز و نامهربانم ! این نشان از معرفت و مهربانی نیست کسی مدت ها وقتش را برای یافتن عزیزی بگذارد و اینگونه بپندارت که اگر به پاس روزهای کودکی اورا دوباره درکنار خود یافت و یا اشتیاقش را برای شنیدن رنج 7 سالی که به تنهایی و به دور از دوستی قابل اعتماد چون اوگذرانده ، ببیند شاید مرهمی باشد بر زخم هایی که هنوز باز است ....
اما پیغامی دریافت کند که هیچ شباهتی به رویاهای قشنگش نداشته باشد...
من هر قدر هم بد باشد آنقدر همه چیز برام ارزشمند هست که هنوز کارت پستال موزیکالت را یادگاری برداشته ام ...وگاهی همین جا برایت می نوشتم ...
به هرحال کاش اینطور سراغی نمیگرفتی تا زخم هایم سر باز نکند...
اما بدان برای من همان شبنمی که گاهی بر کابوس هایم می باریدی ....
م.ع
ان الله مـــــــــــــــــعنا




" ای حرمت سپیدی کاغذ!