تولد
شش سال و بیست و یک ساعت و چهل دقیقه ی پیش، در چنین روزی ....
شش سال و بیست و یک ساعت و چهل دقیقه ی پیش، در چنین روزی ....
یه زمانی تند تند از همایونم عکس میگرفتم و میذاشتم تو وب. الان اینقدر درس و مشقش وقتمو پر کرده که گوشیم پر از عکسه اما فرصت نمیکنم بذارم تو وب.
یکی به من بگه آیا شماها هم بچه که بودین مغز مادرتون هنگ میگرد از دستون؟
مغز من جدیدا هی آلارم میده. میگه منو اهدا کن آخه توان ندارم تو کله ی تو بمونم.
هههه. ....
یه زمانی تند تند از همایونم عکس میگرفتم و میذاشتم تو وب. الان اینقدر درس و مشقش وقتمو پر کرده که گوشیم پر از عکسه اما فرصت نمیکنم بذارم تو وب.
یکی به من بگه آیا شماها هم بچه که بودین مغز مادرتون هنگ میگرد از دستون؟
مغز من جدیدا هی آلارم میده. میگه منو اهدا کن آخه توان ندارم تو کله ی تو بمونم.
هههه. ....
داشتم خونه رو نظافت میکردم. رفتم تو حمومو مرتب کنم. خم شدم دمپایی ها رو بردارم. معمولا خیلی سریع کار میکنم.
با سرعت بلند شدم و با تمام قدرت سرم خورد به سنگ کنسول داخل حموم.
منظورم همون سنگیه که بعضی ها بهش میگن دستشور... 
اتفاقا صبحونه هم نخورده بودم. خواستم از همه ی وقت تو خونه موندنم استفاده کنم و تا ظهر کاری باقی نمونه.
فقط تونستم خودمو از حموم بکشونم بیرون. من و همایون تو خونه تنها بودیم.
چشام سیاهی شد و حس کردم دارم از حال میرم. همینطور که سرمو بین دوتا دستم گرفته بودم کنار دیوار نشستم و برای چند ثانیه چشامو بستم و از شدت ضعف خودمو ول کردم رو زمین و نتونستم بشینم.
سرم گیج میشد و چشام اصلا قدرتی نداشت که باز بمونه. گرسنگی ناشی از صبحونه نخوردن هم مزید بر علت شد و
دچار حالت تهوع هم شدم. همون آخ اولی که گفتم همایون شنید و اومد پیشم. بیشتر از اون صدایی ازم نمی شنید چون حتی نای حرف زدن نداشتم.
بعد چند ثانیه که فکر کردم چیزی نمی فهمم یهو همایونو کنارم دیدم. دستشو گذاشته بود روی شونه ام و میگفت نترس مامان...چیزی نیس..خوب میشی...
میخواستم بهش بگم برو به بابا زنگ بزن اما ضعف نمیذاشت. لال شده بودم انگار. 
دیدم بچه داره نوازشم میکنه. هی دست میکشه به موهام و میگه: سرت خونی شده؟
سرم هیچ زخم و کبودی نداشت. فقط درد به شدت تو تمام جمجمه ام پیچیده بود.
دقیقا لحظه ای که ضربه خوردم حس کردم جمجمه ام لرزید. راستش ترسیده بودم یکم. بیشتر میترسیدم چیزیم بشه و وروجک تو خونه تنها بمونه و هول بشه یا بترسه.
اما ایشون در کمال بی خیالی میفرمودن: مامااان؟ مُردیییی؟ حرف بزن اگه مُردی بگو.


یه لحظه احساس کردم یه مرد کوچولو دارم که سرمو رو شونه اش گذاشتم. اما شونه های کوچولوی اون توان نگه داشتن
سر منو نداشت. سرمو آروم بلند کردم و گذاشتم روی پاش. یه بغض عجیبی توی گلوم بود. دلم میخواست گریه کنم.
نه بخاطر سرم. خسته بودم. از خیییلی چیزا خسته بودم. اونقدر که با همه ی غرورم سرمو گذاشتم رو زانوی بچه ام.
اشکم بی صدا می چکید و همایون متوجه نمیشد.


دوباره تکونم داد و صدا زد: مامان مُردی؟
یهو ترسیدم بچه نگران بشه. دستمو گذاشتم رو شونه اش.
به محض اینکه متوجه حرکت دستم شد خیالش راحت شد. اما دیگه زیادی راحت شد. 
با سادگی بچگانه اش گفت: ع.... مامان؟ تو نمُردی؟ !!!!!
من: نه مامان جون حالم خوبه
همایون: ایییی بااابا...من فکر کردم تو مُردی. پس اگه نمُردی من میرم بازی کنم.

و من نقش زمین شدم. شونه و زانوی کوچولوشو ازم گرفت و رفت تو اتاقش.
حس دوگانه ای داشتم... هم خنده ام گرفته بود از حرف زدنش و با اون حالم میخندیدم و هم اشک توی چشام جمع شد و
اون لحظه خودمو غریب ترین آدم دنیا دیدم.
همون حال که افتاده بودم سرمو به حالت سجده روی زمین گذاشتم.
سرم درد میکرد. گیج بودم. ضعف داشتم. دلم میخواست خدا بیاد پایین و از زمین بلندم کنه.
آروم آروم از جا بلند شدم و خودمو به آشپزخونه رسوندم که ناهارو آماده کنم.
خدا به دادم رسید و شوهری اومد خونه و وقتی حالمو دید خودش ناهار آماده کرد.
اما همایون: مامااان؟ اگه سرت خونی میشد می مُردی؟
من: آره شاید
همایون: اگه میمُردی تو رو خاک میکردن؟
من: آره پسرم
همایون: اون وقت مورچه ها میخوردنت؟
من: آره عزیزم
همایون: اون وقت اسکلت میشدی؟
من: آآآآررررررره
همایون: چه جااالب. من فکر کردم مُردی، میخواستم ببینم زیر خاک چه شکلی میشی.
من: ......!!!!!....!!!!
الان نمی دونم بخندم یا گریه کنم. 
بچه تازه فکر میکرده مُردم اونقدر بی خیال صدام میکرد. اگه صدام در نمیومد و آخ نمی گفتم لابد بعد چند روز .... 
افسرده ام ....هم خنده ام میگیره از حرفاش هم دلم واسه خودم میسوزه. حالا بیا بچه بزرگ کن...

امروز.....
امروز آخرین روز مهد کودک رفتن همایونم بود. ظهر که رفتیم دنبالش مربیش بوسیدش و باهاش خداحافظی کرد. راستش خودمم دلم تنگ میشه براشون. تو ماشین که نشستیم یکی از دوستای همایون کلی از مسیر رو دنبال ماشین دوید و برای همایون دست تکون داد. همایون هم از پنجره ی ماشین آویزون بود و بای بای میکرد. دلم سوخت. آخه این طفلی ها نمی دونن دارن وارد یه مرحله بالاتر میشن. فکر میکنن دارن از هم جدا میشن. 
واسه ناهار رفتیم رستوران نزدیک خونه تا حال و هوای وروجک هم عوض بشه. وروجک و مامانش کباب هوس کرده بودن
همونجا بهش قول دادم کلاس اولی شدنش رو با گرفتن یه کیک براش شیرین تر کنم.
بعد از ظهر وقت دکتر داشتم. سه نفری رفتیم. موقع برگشتن با همایون رفتیم تو شیرینی فروشی و یه کیک کوچولو انتخاب کرد. خیلی خوشحال بود و ذوق داشت. دلم میخواست مدرسه رفتن براش شیرین باشه و از همون اول زیبا به نظرش بیاد. خوشمزه مثل کیک هایی که دوست داره. 


آخخخ بمیرم واسه شکوفه ی نازم. سر راه جلوی یک سوپرمارکت توقف کردیم تا شیر بگیریم. شوهری رفت تو مغازه و ما موندیم تو ماشین. یهو نمی دونم چی شد همایون از ماشین پرید بیرون و با سرعت رفت سمت مغازه. صداش زدم که برگرده. یهو کنار جدول نزدیک جوی کنار خیابون پاش گیر کرد به میله های پل روی جوی آب و ... وای در جا خشکم زد. طفل معصوم با صورت افتاد روی پل. دو تا دستاش رفت لای میله ها و پاش پیر کرد لای یه میله ی دیگه. اصلاً نمی دونستم چکار کنم. تو ماشین بودم و از جام تکون نمی خوردم. یه لحظه انگار مُردم. یهو دیدم خودش بلند شد و اومد طرفم در حالیکه جیغ میزد و دهنش خونی شده بود. آخخ لبش زخمی شده بود. 
الهی قربونش بشم. لبش ...
بغلش کردم و با دستمال خون لبش رو گرفتم و آرومش کردم. اما دیگه اشتیاق کیک خوردن انگار از سرش رفته بود.
وقتی رسیدیم خونه با همون حالش گفت: مامان کیکمو بیار.
دیدم الان بهترین وقته که درد لبش یادش بره. فوری کیک رو آرودم و جااااانم با همون چشای گریه کرده عکس ازش گرفتم. 
نمی دونم چرا امشب اینطوری شد. شایدم خودم چشمش زدم. 
طفلی کلی رو پای پدرش نشسته بود و رانندگی میکرد. یهو با این زمین خوردن خورد تو دوقش.
به هرحال نداشتم دردش یادش بمونه و یه جشن سه نفره گرفتیم و با هم کیک خوردیم 
امروز روز وداع همایونم با مهد کودک و سلام به مدرسه بود. 

ادا و اطوار وروجک موقع ناهار

سلام
امروز رفتم به سالها پیش. روزی که کلاس اولی شدم
یادمه اون روز یه با یه غرور خاصی راه میرفتم. احساس میکردم همه مردم دارن بهم نگاه میکنن و منو یه شخصیت مهم می بینن که قراره تکونی به مملکت بده. روپوش مدرسه تو تنم زار میزد. یادتونه که مانتو شلوارهای دهه شصت چجوری بود. من یه دختر ریز نقش و کوچولو بودم که با همه ی کوچیک بودنم اعتماد به نفس بالایی داشتم. اون روزا یادمه حتی برای مامان که منو به مدرسه رسوند ژست « من خیلی منم» گرفته بودم.
بگذریم. اون روزا گذشت و امروز من همون مامانی بودم که دست پسرمو گرفتم و بردمش مدرسه. البته به همراه پدرش. امروز بعد از سالها یک بار دیگه اون حس اومد سراغم. اینکه مممممن مادر این کوچولویی هستم که رسوندمش به شش سالگی و قراره مرد تحویل بگیرم. امروز با همون غرور سالها پیش، دستای گوچولوی همایون رو گرفتم و تحویل معلمش دادم. با افتخار ازش فیلم و عکس گرفتم و وقتی متوجه نگاه بقیه پدر و مادرها میشدم همون ذوق کودکانه روز اول مدرسه ی خودمو دوباره در خودم احساس کردم و دیدم که چقدر دارم افتخار میکنم. با اینکه نمی دونم وضعیت درسی همایون چجوری میشه و در آینده چه اتفاقاتی قراره بیفته، اما امروز همون حس کودکانه قدیمی رو داشتم. با یه تفاوت کوچولو که حالا دوس داشتم به همه بگم « پسر من خیییلی منه» و من امروز تو لباس فرم مدرسه، همایون رو یک ناجی دیدم.

همه ی قدرتی که میخواستم باهاش دنیا رو تکون بدم تو دستای کوچیک همایونم دیدم. صدای موزیک که پخش شد... اولین قطره ی اشک شوق از چشمام چکید.
به جثه ی کوچیک هایون نگاه کردم که زیر کیف مدرسه گم شده بود و با دوق و شوق خاصی دلش میخوست اون کیف بزرگو رو دوشش نگه داره.

واااای... امروز من تازه متولد شدم. من همراه همایون، کلاس اولی شدم. کتاباشو بو کردم.
فقط یه تفاوت کوچولو بین منه کلاس اولی و همایون کلاس اولی وجود داشت و اون اینکه دخترها همیشه بالغ تر هستن و اون حس قدرت و افتخاری که من روز اول مدرسه داشتم، در پسر بچه ها کمتر می دیدم.
با این وجود.... امرزو دنیا تو دستای من بود. امروز حال و هوای مهر اومد با عطر بهار 
بقیه عکسدر ا ادامه مطلب 
همایون: ماماااان؟
من: جانم مامان
همایون: زود بیا پسورد کامپیوترو بزن میخوام کارتون ببینم.
من: شررررمنده روی زیادت مامان جون
وقت خوابته..اصلاً هم اجازه نمیدم مثل دیشب تا دیر وقت بیدار بمونی.
همایون: اصلاً چرا پسوردشو عوض کردی؟ من که میتونم دوباره پیداش کنم
من: بگرد تا بگردیییم
حالا بیا شام بخور تا بعداً یه فکری واست بکنم.
همایون: من شام نمی خورم. چون تو پسوردو عوض کردی منم شام نمی خورم.
من: پس برو بخواب. اصلاً شام بهت نمی دم.
همایون با غرور و ناچاری: مامان؟ میدونی چیه؟ خیلی ازت نا امید شدم. 
من: چی شدی؟؟؟؟ جووووونه من چی شدیییی؟؟؟ 
همایون: نخند... نا امید شدم. مگه خنده داره؟ تو نمی ذاری کارتون ببینم. منم ...هِیییی نا امید شدم دیگه ازت.
من: 
جوون من یه بوس بده جوووونه من 
همایون: بابااااا؟
شوهری: بله بابا
همایون: ببین مامان چقدر حرف میزنه.
شوهری: خوب چکارش کنیم به نظرت؟
همایون: دیگه وقتشه واسه دهن مامان پسورد بذاری که نتونه حرف بزنه.
من: 



شوهری: 

موافقم
همایون: 
کامپیوتر: 
نا امیدی: 
یکشنبه 16 خرداد... جشن فارغ التحصیلی گل نازم بود.
جشنی که اگرچه جشن بود، اما دائم اشک منو در میاورد.
نه اشک غم نه حسرت نه ناراحتی... اشک شوق.
اشک ناباوری. اشکی که یه مادر روز عروسی پسرش میریزه.
اشکی که یه مادر روز تولد بچه اش و بعد از تحمل همه دردهای به دنیا آوردنش می ریزه.
اشکی که یه عاشق بعد از رسیدن به عشقش میریزه.... اشک زیبای شوق

همایونم پیش دبستانی رو تموم کرد. بزرگ تر شد. مرد تر شد.
و امسال اول مهر، وارد دنیای مسوولیت پذیری میشه. مدرسه
هر بار صدای بچه گانه و نازش رو می شنیدم که داره سرود میخونه و دست تکون میده، دلم میلرزید.
پسر من، همونی که هنوز نتونستم خستگی بیخوابی های بزرگ کردنش رو فراموش کنم،
کوچولویی که وقت شیر خوردن با عشق تماشاش می کردم و قربون صدقه اش میشدم،
جوجه نازم که یه روز گفت: مامان و من فهمیدم که مامان هستم...
و حالا مرد کوچولویی که یواشکی دوچرخه شو بر میداره و میره تو محوطه بیرون خونه، من با نگرانی دنبالش میگردم و بعد
از چند دقیقه، یه نازدونه ی سراپا خاکی در حالیکه سرشو انداخته پایین و انگشتشو می گزه، پشت در ظاهر میشه
و میگه: مامان..خوردم زمین..اما گریه نکردم. 
وقتی بچه های کوچولو رو می دیدم که لباس فارغ التحصیلی به تن کردن و همراه مربی شون سوگند میخورن.....
آخخخخ شش سال گذشت از روزی که روی تخت بیمارستان فریادهامو قورت دادم، دستامو روی صورتم گذاشتم و شوری
اشکمو به پهنای صورتم کشیدم و گفتم: مامان... به دادم برس.
شش سال گذشت از روزی که فکر میکردم می میرم، بیهوش شدم و وقتی چشمامو باز کردم همایون توی بغلم بود.
شش سال گذشته و حالا ...
وروجکم کامپیوتر رو روشن میکنه، اگه گیر کنه ریست میکنه، واسه ادامه اش f1 میزنه، کارتون ها رو گپی پپیست میکنه،
حروف الفبا رو روی کیبورد میخونه و وااااای داره تو فایل های کاری من سرک میکشه و ...
اگه حواسم نباشه سیستم رو میبره رو هوا 

سلام

دوم اردیبهشت مصادف با میلاد حضرت علی علیه السلام... تولد پسر کوچولوی منه.

داریم میریم سفر و اون روز نیستم تا تولدشو اینجا جشن بگیرم. واسه همایونم ..مرد کوچولوی نازم... آرزوی بهترین ها رو دارم. بر میگردم و جشن تولدشو با شکوه و زیبا اینجا برگزار میکنم...انشااله.

نازنینم..... مامان خیلی دوستت داره. تولدت مبارک.

ما برگشتییییم.... سلاااام
ددددددددست و سوت و هورااااااااا

قبل از هر چیز میخوام از صمیم قلبم تشکر کنم از قلب های پر محبتی که در غیاب من نذاشتن تولد همایون سوت و کور بمونه و واسش جشن گرفتن. دوستون دارم دنیا دنیا...
و اما تولد.....
همایونم، هستی من، برگ گلم
تولدت مبارک
داری مرد میشی، مرد شدنت مبارک
و چه خوبه که امسال تولدت روز میلاد امام علی (ع) بود
و من اینو به فال نیک میگیرم که مرد کوچولوی من
یه روز میشه یه جوون مرد

تولد همایون امسال رو آب بود. تو کشتی. و من و پدرش هرچی شادمانی کردیم به حساب تولد وروجکمون بود. اتفاقا کادوی تولدش هم امسال خودش انتخاب کرد و از همونجا خرید و آورد خونه. چی از این بهتر
بردیمش بازار گفتیم امروز تولدته میتونی یه چیزی واسه خودت انتخاب کنی. و از اونجایی که از هواپیما خوشش اومده بود هواپیما هم خرید. الان که دارم اینا رو مینویسم موتور هواپیماش روشنه و داره رو اعصابم پرواز میکنه 
همچنین به مناسبت 6 ساله شدنش سپردیمش دست عکاس تا با ژشت های مختلف چنتا عکس واسش بگیره و چاپ شده تحویلمون بده. خلاصه تولدی بود واسه خودش. پسرک نازم امسال تولدشو کنار ماهی ها جشن گرفت و ذوق زده شد.

خطاب به همایونم:
پسر مامان، عشق ابدی مامان و بابا، ناز گلکم
داری بزرگ میشی. امسال آخرین سالیه که خودت نمی تونی بنویسی و بخونی.
سال دیگه این موقع انشاالله، خودت میتونی بخونی و متوجه بشی که علیرغم
همه غرهایی که بهت میزنم
چقققققققدر دوست دارم مامانی.

و در ادامه: همایون در سفر 
این روزا در کمال ناباوری دارم بزرگ شدن پسرمو می بینم. هم ذوق دارم هم ترس. هم نگرانم هم خوشحال. پسرک داره روز به روز به مرد شدن نزدیک تر میشه و من حسی عجیب دارم. از طرفی خوشحالم که حاصل رنج ها و خستگی هام داره بزرگ میشه و یه روزی میتونم بهش تکیه کنم. از طرفی هر لحظه بازیگوشی ها و شیطنت ای کودکانه اش رو دور می بینم و دلم تنگ میشه. میخوام که هنوز بچگی کنه و طعم خوش بی خیالی رو بیشتر بچشه. اما اون میخواد مرد بشه.


فردا قراره ببریمش مدرسه واسه تست هوش. ی مدرسه غیر انتفاعی خوب براش پیدا کردم که اگه قبولش کنن عالی میشه. انگار جدیداً مدارس غیر انتفاعی پایه های مختلف تحصیلی رو از هم جدا میکنن. ای مدرسه ای که قراره بره واسه تست هوش، فقط کلاس اول و دوم داره. واسه کلاس سوم و چهارم باید بره یه شعبه دیگه. همین طور برای پنجم و ششم.
باورم نمیشه سال دیگه این موقع باید نوشته هامو از دسترسش جمع کنم که یادداشتهای شخصی مو نخونه
فضولچه...همین الانم بعضی کلمات رو تشخیص میده. مثلاً اسم خودشو از رو شکل اسمش میشناسه.

تنها نگرانی ای که دارم سادگی و خوش قلبی بیش از حد این بچه است. اونقدر ساده و بی شیله پیله است که هر چی بهش بگیم باور میکنه. اونقدر دلرحم و مهربونه که هنوز ندیدم بچه ای رو بزنه. میترسم تو مدرسه اذیتش کنن و نتونه از خودش دفاع کنه. همیشه با بچه های بزرگتر از خودش راحت تر بازی میکنه. چون اگه اذیتش کنن لااقل قهر میکنه. اما با کوچکترا....نه دل اینو داره که دست رو بچه ای بلند کنه. نه میتونه اسباب بازیهاشو ازشون پس بپگیره و نه میتونه خودش از اون اسباب بازی دل بکنه. بارها دیدم بغض کرده واشکش اونقدر غمگینانه و بی صدا جاری شده که دلم به حالش رحم اومده. ابداً بچه های کوچکتر از خودشو نمیزنه حتی زور نمیگه بهشون. فقط از اینکه درکش نمی کنن و نمی فهمن حرفشو غصه میخوره. متاسفانه این خصلت دل رحمی بیش از اندازه اش به خودم رفته. اصلاً دلم نمی خواست از این جهت شبیه من باشه چون درد تنهایی اشک ریختن و غصه خوردن خیلی زود بزرگش میکنه. با همه کوچک بودنش همیشه آرزوهای کوچیک و بزرگ من یادش میمونه. هز از گاهی بی هوا میاد و منو میبوسه و میگه: دوست دارم .... و من این دوست دارمو از زبون کودکانه اش اونقدر دوست دارم که وقتی میگه دیگه دوست داشتن هیییچ کس رو نمیخوام.
بی منت ترین و خالصانه ترین دوست داشتن دنیاست. حتی وقتی ازم دلخور میشه. حتی وقتی تنبیه اش میکنم. در نهایت به آغوش خودم برمیگرده و منو می بوسه. کاری که بزرگترها کمتر انجام میدن. بچه ها موجودات لطیفی هستن که غروری در دوست داشتنشون وجود نداره.

امروز وقتی فهمید قراره فردا بره واسه ثبت نام خیلی خوشحال شد. همش میگفت مامان؟ چی بخورم که تا فردا یه عالمه بزرگ بشم؟ هی گفت و گفتم و گفت و گفتم و ...تا بالاخره خوراکی ها تموم شد
گفت حالا چی بخورم؟ گفتم این جور که تو داری پیش میری فقط مونده منو بخوری 

وای دیییییووونه باورش شد. اومد دستاشو انداخت دور گردنم دهنشو باز کرد گفت میخوام درسته قورتت بدم که چاق بشم. بعدش که حسابی گاز گرفت منو نوبت باباش شد. خیلی جدی رفت پیش شوهری و گفت: بابا؟ چطوره واسه اینکه بزرگتر بشم تو رو هم بخورم....
و اینگووونه بووود که بابا پسرک را قوووورت داد. 
الانم با هزار ترفند و کلک ساعت 10 خوابوندمش که فردا موقع مصاحبه و تست گیج نباشه. اونقدر زیر پتو حرف زد تا خوابش برد. سرمو بررررررررد
تازه داشتم امیدوار میشدم که دیگه خوابه. یهو بلند شد وگفت: مامان یه بوس بده
به نظر خودم که باید قورتش میدادم. ولی اگه اینکارو میکردم نمی خوابید. پس خیلی جدی... یه بوس اون...یکی هم من.... و لالا
فکر کن بوس در حال عصبانیت چی بببببشه 
نمی دونم عمرم جواب میده به دومادی پسرک. امروز فهمیدم دختر عموم که هم سن خودمه رگ قلبش گرفته و از اونجایی که منم مثل اون جوشی و غصه خور هستم.... احتمالا ....
بگین خدا نکنه....ع.
امروز تو مهد کودک همایون، جشن نوروز بود. برنامه های جشن و سرود و تئاتر بچه ها جای خود داره و دیدنی بود. اما الان بیشتر سوتی های وسط جشنه که هی یادم میاد و خنده ام میگیره 
بچه ها میخواستن وارد سالن بشن برای اجرای سرود. اول دخترها اومدن که همگی لباس عروس پوشیده بودن و شده بودن عروس کوچولو. آقایی که مربی موسیقی بچه ها بود نشست بود پشت اُرگ و برای ورود دخترها یه اهنگ شاد زد. دخترها هم خیلی رُمانتیک و دلبرانه وارد سالن شدن. 
بعدش نوبت پسرها بود که کت و شلوار پوشیده بودن و دوماد کوچولو شده بودن. به محض اینکه با کلی ژست وارد سالن شدن موسیقی قطع شد. یعنی حواس آقای مربی رفت یه جای دیگه و آهنگ نزد. یهو پسرها واستادن سر جاشون. همه جا ساکت شد و ناگهان یکی از پسرها به بقیه گفت: کو آآآآآآههههههنگگگگگگگگگش؟؟؟؟ سه سوته مادرها زدن زیر خنده و با هم گفتن کوووووآآآآآآههههنگگگگگش؟؟؟
بعد آقای مربی یهویی پرید پشت اُرگ و نفهمید چیییی ززززززد 
- خانم مجری اومد و سلام و خوش آمد گویی و ... بیشتر مادرها اومده بودن و فقط دو تا پدر بودن که ردیف آخر نشسته بودن. بعد از اینکه خانمه کلی چاق سلامتی کرد و نزدیک شدن روز زن رو بهشون تبریک گفت، یه جمله تاریخی گفت که مردها ... حالا میگم...
مادران عزیز تشکر میکنم از اینکه در جشن ما شرکت کردین علیرغم اینکه میدونم مشغول خونه تکونی هستین و کلی کار دارین. پیشاپیش روز زن رو به همه شما تبریک میگم. شما زنها مخلوقات مهربون خدا هستین و خودتونم اینو میدونید. اینجا همه خانم هستیم و شکّی هم نیست...یهوووووو.... دوتا آقایی که ردیف آخر نشسته بودن یه نگاهی به هم کردن خندیدن و رفتن بیرون.
یکی از حضار: الان دیگه شکّی نیست که همه مون خانم هستیم 
اونایی هم که شک داشتن رفتن بیرون. 
سرود شروع شد. یکی...دو تا..سه تا...تا مدتی بچه ها سرپا ایستاده بودن و سرودهای مختلف اجرا میکردن و کم کم خستگی تو چهره شون مشخص بود. درست لحظه ای که موسیقی متن آروم شد و از اوج اومد پایین.... یکی از پسرها از بین گروه سرود بعد از یک خمیازه طولانی: آآآآآآآآآآخیییییییییش خسته شدم ها. 
ای جان...بچه خسته شده بود، دقیقا گذاشت وسط سرود گفت که بساط خنده رو فراهم کنه.
- یه جایی خانم مجری از مدیر مهد تشکر کرد و از شوهر مدیر تشکر ویژه کرد که کلی واسه همکاری کردن با خانمش تو مهد کودک وقت گذاشته. بعد گفت هر اندازه دوسشون دارین براسون کف بزنین. اووووووه صدای تشویق خانمها بلند شد. بعد خانم مجری گفت هر اندازه شوهرای خودتونو دوست دارین براشون کف بزنین.
که ناااااگهان....یکی از خانمها: اونا که اینجا نیستن از کجا بفهمن تشویقشون کردیم؟
سایر خانمها: بببببلهههه رااااست میگه
خانم مجری: حالا بلند کف بزنین به گوششون میرسه.
یکی از خانمها: حالا بذار ببینیم روز زن چکار میکنن واسمون بعد تشویقشون میکنیم.
حضّار: 







مجری: جونه من کف بزنین
حضّار: نه نمیشه
مجری: اصلا هر چقدر الان حسودی کردین به خانم مدیر و شوهرش کف بزنین
حضّار: هوووووووووووووراااااا.....سوووووووت کککککککف جییییییغ...
خانم مدیر: 

شوهرِ خانم مدیر: غیب شد. فکر کنم خانمش غیرتی شد بیرونش کرد. 

و ماجرای جالب جشن امروز:
تا اومدم بشینم رو صندلی دیدم یکی داره صدام مکنه. ع..کیه که اسم منو بلده؟! برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم یه خانم هم سن و سال خودمه. گفتم بفرمایید با من بودین؟ دیدم زل زده تو صورتم میگه ع منو نشناختی؟؟؟ مننننم ....... همسایه تون، دوست دوران دبیرستانت...
وااااااااای.... اصلا باورم نمیشد ها. دختر اون و پسر من همکلاس بودن. یادمه اون دیپلمشو که گرفت با پسر امام جماعت مسجد محل ازدواج کرد و قید دانشگاهو زد. الان با بچه هاش اومده بود.خیلی برام جالب بود که پسرش 12 ساله و دخترش 6 ساله باشن.
با تعجب پرسید همین یه بچه رو داری؟ گفتم آره بابا...من رفتم دانشگاه مثل تو زود ازدواج نکردم که دختر..
دیدم با حسرت میگه: راست میگی والا...من اصلا جوونی نکردم. تازه الان دارم درس میخونم و لیسانسو میگیرم.
خلاصه دیدارها تازه شد و من فهمیدم دختر رقاص کلاس همایون دختر ایشون تشریف دارن.
بهله...
مصیبت از اونجا شروع میشه که بخاطر خطایی تنبیه اش کنی
اشکش در بیاد.... گریه کنه.....قهر کنه
بعدِ ده دقیقه فراموش کنه و بره دنبال بازیش
و تو...یهو بغلش کنی و گریه کنی
مادر دیوانه 
اینم اثرات کارتون های جورواجور... این آقا پسر که هنوز دهنش بوی شیر میده..امر فرمودن ببریمشون آرایشگاه تا موهاش شبیه بن تن بشه.
ولی وقتی برگشت با کمال تعجب دید شبیه علی کوچولو شده. مدتها انتظار کشید تا موهاش بشه اندازه موهای دوستش که بعدش ساعت بن تن ببنده به دستش و غیب بشه 

شازده ما قرار تو جشنواره خوارزمی شرکت کنه. آخه کاپشن اختراع کرده. تازه اگه مانعش نمی شدیم میخواست تو مهمونی هم بپوشه. با یه کیسه پلاستیکی این کاپشن رو درست کرده. ژستم گرفته انگار قانون nاُم نیوتن رو کشف کرده 

وقتی خاله آوا کادو میدهد... پسرک موسیقی دان میشود و صد البته آهنگساز نیز
کشت ما رو از بس آهنگ اختراع کرد..آییییی خاله آوا

و حرکات تکواندو با اهداف شوم
یا شکلات میدی...یا قهرمان میشم خودم میرم شکلات بر میدارم

کلاه رو مامانی جون بافته شال گردنو مممممن 

بقیه عکسا رو برین ادامه مطلب ببینین
خووووشگله
- مامان؟
* جونم پسرم
- شیر آب رو ببند.
* چرا مامانی؟ آخه دارم میوه میشورم
_ آخه میسوزه 
* ع...مامان جون؟ شیر آب میسوزه؟ شیر آب که برق نیست یا موتور نداره که بسوزه.
منظورت اینه که آب داره اصراف میشه؟
- نه. منظورم اینه که میسوزه. چرا فکرِت خودش نمی فهمه؟ 
* آخه مامان جون من هر چی فکر می کنم میبینم شیر اب سوختنی نیست.
- چرا...هست. این شیر جدیدا میسوزن

* ممممممممممن 









* شیر آآآآآآآآآآب 










* نمایندگی شیر آلات قهرمان 




این جدیداش. 


میگه غذا چی داریم؟؟؟؟
- خورشت بامیه
نه. نمیخورم. چون من عاشقش نیستم.
- جاااااااااااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟
به ججججون خودم من بچه بودم فکر میکردم زشته عاشق غذا بشم
نامحرمه 
میگم همایووووون... چرا ظهر که با بابا میای دنبال من سلام نمی کنی؟
- باشه...از فردا...
فردا، همایون جلوی اداره.....سلام جوجوووووووو
- 


جوجو عمه ته پدر صلواتی
- مامان؟
جانم
- اون دستگاه بزرگ که بالای اون ساختمونه اسمش چیه؟
جرثقیل
- خودم میدونستم.
عججججب. پس چرا از من میپرسی؟
- ببین مامان... من خودم مغزم دیگه داره کار میکنه. یعنی فکر میاد تو فکرم.....

ههههههه...فکر میاد نو فکرش....!!!!! تو فکرش....
- نههههه یعنی میگم فکر میاد تو مغزم. یعنی خودم میفهمم. دیگه مغزم زیاد شده.
قررررربون اون کله و مغرت بشم مممممن.تو کی اینا رو یاد گرفتی اخه جووووجه؟
- به طور کلی من خودم میفهمم 
هاااااااا....پس به طور کلی من باید بخورمت. خودت بگو از کجات شروع کنم.
- از لپم شروع کن مامان. 
من: 

دو تا لپشو کَندم. اصولاً من اگه لپ یه بچه رو گاز بگیرم دیگه ول نمی کنم 
پسرم...شیرینم...عشقم...
تب کردی و نشستم کنارت. دستای کوچولوت تو دستمه. موهای قشنگتو نوازش میکنم. چرا آروم نمیشی؟؟؟؟
داری درد میکشی میفهمم. منم درد میکشم. عشقم... همه مامان ها با بچه هاشون درد میکشن. الکی میخندم که تو بخندی. اما توی دلم منم تب کردم همایونم. منم درد دارم عزیزم. اونقدر بی حالی که از برنامه کودکت هم گذشتی. پسر مامان..صبوریتو میفهمم. می فهمم درد داری اما به روی مامان میخندی. میفهمم درد داری اما هر وقت چشاتو باز میکنی میگی مامان..خوبم ها. تو شبیه مامانی وقتی کوچولو بود. منم مثل تو بودم. صبور بودم. مراعات مامانمو میکردم. منم درد که داشتم گریه نمی کردم. جیغ نمیزدم. توی خواب بی اختیار ناله ای میکردم و مامانم میفهمید. همیشه نگران غصه خوردن مامان بودم. شاید اون موقع کسی نفهمید که منم صبوری بلدم مراعات کردن بلدم. اما من همونجور که دوست داشتم دردمو از چهره ام بفهمن الان به صورت معصومت زل میزنم و میییفهمم دردت چقدره.
عروسک نازم...قناری خونه... امروز آواز نمی خونی. خونه سوت و کوره. دلم گرفته. بابا نیست. تلویزیون خاموشه چون تو حال برنامه کودک دیدن نداری. خونه تب دار تب تو شده. عشق جاویدانم... میفهممت. میفهمم از الان مَرد شدی. مامان به قربونت... زود خوب شو و بازم شیرین زبونی کن. گفتی وقتی بزرگ شدم تو رو میبرم تو بازار و میگم مامان...هرچی دوست داری بخر. من پولشو میدم. اما مامان..قول بده راه بازار رو بهم نشون بدی.
چشم مامانی..چشم عشقم... همه راه ها رو بهت نشون میدم. همممممه راه ها....
پ.ن: همایون با موزیک وبلاگ مامانش خوابیده. براش مثل لالاییه. امروز هوا خییلی ابریه. ابری و سرد.
کودکم... دلت که سفید باشد، خدا برای همه عمر تو را کافیست.
خدای دلپاکان پناهت. دلت سرشار از نغمه های کودکانه.
کودکم... نگاهت که زیبا باشد، همه جهان زیباست
خدای جمیل نگهدار چشمانت
کودکم... دستانت که آغشته به گل شد، دست به هرچه بزنی بهار میشود
خالق گل نگهدارت



وای امون از همایون. روده بر میکنه آدمو از خنده. به همون اندازه که حرص منو در میاره همون اندازه هم منو میخندونه. چند روز پیش تو رستوران بساطی داشتیم با پسرک.
مثلا برای خودش حریم شخصی درست کرده که اونجا یواشکی با گوشی باباش بازی کنه
منم که اصلاً نمی بینمش




طبق روال، هر ماه یک روز به خودم استراحت میدم و ناهار نمی پزم. یا سفارش غذا میدم میارن خونه یا تو رستوران غذا میخوریم. چند روز پیش از محل کارمون - من و شوهری به اتفاق همایون- رفتیم رستوران نزدیک خونه. سفارش جوجه با رب انار دادیم. همایون غذاش معمولا کم هست. واسه همین دو پرس سفارش دادیم که از سهم خودمون بهش بدیم. به محض اینکه غذا رو گذاشتن رو میز، وروجک با اعتماد به نفس کامل گفت:
اگه من ساندویچ پنیر هم بخوام میارین؟
یهو خانم و آقای میز کناری نگاهی به همایون کردن و زدن زیر خنده.
غذای همایون رو ریختم تو بشقاب خودش. شروع کرد به خوردن در حالی که نوشابه رو ت بغلش گرفته بود. گفتم مامانی؟ چرا نوشابه رو نمی ذاری رو میز؟
گفت: آخه تو میگی واسه زخم پات بده. میترسم برش داری. من میخوام نگهش دارم وقتی برنامه کودک می بینم بخورمش که دیگه تو رو بیدار نکنم بگم خوردنی بده.
و در ادامه:
مامان؟ همبرگ سفارش بدمم؟
- نهههه
مامان؟ همبرگرهای اینجا هم شبیه همبرگرهای باب اسفنجیه؟
- نههههه
درازههههه؟؟؟
- نهههه
گردهههههه؟
- نههههه
مامان؟ میدونی من چی دوست دارم؟ من استخون دوست دارم مثل کارتون تام و جری.
- هووووم.... خوب دارم غذا میخورم
مامان؟ من دیگه تصمیم خودمو گرفتم. میخوام هاپو بشم.
- جااااااااااان؟؟؟؟؟
آره... اینقدر استخون میخورم تا هاپو بشم.
-
امروز روز خییییلی خسته کننده ای بود.شب گذشته بی خواب شده بودم و تا صبح توی خونه قدم میزدم. یه جورایی روح سرگردان شده بودم. مدتیه برنامه خوابم بهم ریخته.خفاش شب شدم.
روز گیجم و شب سرحال. دیشب هم از اون شبایی بود که خواب به چشام نمیومد. تا صبح بیدار بودم. شاید فقط یک ساعت خوابیدم و بعد بیدار شدن رفتم سرکار. همایون هم دو سه روزه همش دل درده. مسمومیت ویروسی بود انگار. یهو دل درد میشد و بعدشم چشمتون روز بعد نبینه...
بالا میاورد و سر تا پای اینجانب و شوهری متبرک میشد.
امروز شوهری نبود. ماموریت خارج از شهر بود. صبح همایونو گذاشت مهد و منو رسوند اداره و رفت. فاصله رسیدن به اداره و ساعت 12 خودش کلی مصیبت بود.
یه خط مینوشتم دو خط چرت مبزدم. یه قدم راه میرفتم ده قدم تلو تلو میخوردم.
سرگیجه آزار دهنده ای داشتم. تو این وضعیت یهو گوشیم زنگ خورد.
مدیر مهد: همایون دلش درد میکنه و به شدت گریه میکنه. لطفا بیاین ببرینش..
با عجله مرخصی گرفتم و دویدم به سمت مهد. ضعف شدیدی داشتم. با اینکه صبحونه خورده بودم انگار هیچی تو معده ام نبود. سر و گردنم از سه روز پیش درد میکرد و با هیچ دارویی خوب نمیشد. انگار سرم رو تنم سنگینی میکرد.
رسیدم مهد. همایونو دیدم که صورتش از گریه خیس بود. بغلش کردم و یه لحظه نفهمیدم من دارم تو بغل همایون غش میکنم یا اون تو بغل من. فقط میدونم دوتایی حال همو میفهمیدیم.
پسر مهربونم از شب قبل چند بار بهم گفته بود مامان..چشات خسته است. چشات ناراحته. چشات گریه است. اعصابم به شدت بهم ریخته بود. بیخوابی..بیخوابی آخخخ و سری که هزار سودا داشت. دستشو گرفتم و آروم آروم به سمت خونه مامانی جون رفتیم. دستم پر از وسیله بود.
کت خودم. کاپشن همایون. کیف همایون. ماشین و اسباب بازیهاش...
ده دقیقه ای طول کشید تا رسیدیم خونه مامانی جون. در که باز شد آبجی هام و دخترخاله ام اومدن که واسه بوسیدن همایون از هم سبقت بگیرن. اما مامان موفق شد. همایون مثل یک گنجشک کوچولو خودشو تو بغل مامانم انداخت و واسه مامانی جونش تا تونست ناز کرد. مامان هم تا فهمید بچه دل درده هی قربون صدقه اش میشد و میبوسیدش.
دیگه داشتم از پا میفتادم. همونجا روی پله ها نشستم یا بهتر بگم افتادم. انگار جمجمه ام از تو چشام داشت میزد بیرون. وسایلمو گذاشتم که همایون رو به نزدیک ترین درمونگاه برسونم. اما مامان یه لیوان عرق نعناع بهش داد و یهو دل دردش خوب شد. گفتم پس نمیبرمش درمونگاه تا شوهری برگرده و ببریمش پیش دکتر خودش.
به خودم که اومدم فهمیدم صبح نه پول توی کیفم گذاشتم نه کارت های بانکیم همراهمه. همه تو خونه جا مونده بود. اگه میرفتم پیش دکتر باید بدون مراجعه برمیگشتم. همایون با یه لیوان عرق نعناع خوب شد و من خسته و پر از ضعف و درد خودمو به سفره ناهار رسوندم. انگار اگه غذا بهم نمیرسید بیهوش میشدم. حال عجیبی داشتم امروز. عصر بابا منو رسوند خونه و همایون خاله جونشو به اصرار همراه مون کرد و تا غروب جلوی کامپیوتر کارتون تماشا کردن. داشتم میمردم. انگار کوه کنده بودم. خسته و افسرده و عصبی بودم. بدنم از گرما میسوخت و گردنم درد میکرد.
الان همایون کنار شوهری خوابیده و من انگار از سر شب تا الان حال روحیم بهتر شده. 
پسرک: مامان؟ بیا بریم بازار تا از مغازه مامان فروشی یه مامان دیگه بخریم با تو عوض کنیم.
من: چرا مامانی؟ مگه دوسم نداری؟
پسرک: چرا دوست دارم. ولی دلم میخواد چشمات مثل قبلنا خوشگل باشه.
بریم پس چشماتو عوض کنیم.
من: مگه چشام زشته مامان جون؟
پسرک: نه. خوشگله. ولی ناراحته. قبلنا خوشحال بود. الان ناراحته.
من: یعنی تو میفهمی چشام کی ناراحت میشه؟
پسرک: آره مامان. وقتی من اذیتت میکنم ناراحت میشه.
ولی وقتی نماز میخونی هم گریه ای میشه.
من:من..من..من..خوشحالم که پسرم اینقدر دقت داره که حتی زمان ناراحتی منو از تو چشام میفهمه. این یعنی یک موجود کوچولو تو خونه ام توی زندگیم هست که اگه تنها شدم دستمو بگیره. به شرط اینکه وقتی دستمو گرفت منو نبره مغازه مامان فروشی تا عوضم کنه. 
همایونم راست میگه. خودمم دلم واسه چشام تنگ شده. شاید دارم پیر میشم.