پایان دیگریِ باختینی یا آغاز دیگریِ غیرانسانی؟

پایان دیگریِ باختینی یا آغاز دیگریِ غیرانسانی؟

نوشتهٔ آرمان میرزانژاد

منتشر شده در تاریخ ۱۵ شهریور ۱۴۰۵ روزنامه آرمان ملی

https://www.armanmeli.ir/006NJz

اگر روزگاری هوش مصنوعی بتواند از طریق حس‌گرها و دوربین ها، با بدنی رباتیک، قدرت تجربه ورزی داشته باشد و به خودآگاهی و حافظه طولانی مدت برسد، دیگر این عامل تمایز که صرفا انسان می تواند تجربه زیسته داشته باشد محو می شود، و دیگری قابل ملاحظه برای انسان، فقط اقلیت های فکری و گفتمان های به حاشیه رفته نخواهند بود. دیگر تلاش ما فقط محدود به گفتمان هایی نیست که مراکز قدرت آن ها را پس زده اند و به حاشیه برده اند.

و آنگاه نه تنها تعریف «انسان به مثابه دیگری» در قلمروی علوم انسانی دگرگون و رفته رفته محو خواهد شد و تحت تأثیر مستقیم فناوری های جدید قرار خواهد گرفت، بلکه پس زمینه‌ی تئوریک تفکرات پسا انسان گرایان که پیشتر از دیگری غیر انسانی پویا، استدلال و ادعا می‌ کردند، جامه عمل می پوشد.

با این وضعیت، خودِ مفهوم تجربه و تجربه‌ی زیسته نیز برای انسان تبدیل به پارادایم جدیدی خواهد شد. و شاید اصرار دوباره بر این فضیلت که انسان یگانه موجود هوشمند، تجربه‌گرا و تاریخی است، ادله‌ی کافی برای اثبات ارجحیت انسان بر گونه های دیگر نباشد.

به یاد داشته باشیم که اگر پروژه ایمپلنت(کاشت) مغزی(آنچه ایلان ماسک پیشتر مدعی آن شده بود) بر روی انسان (فراتر از درمان فلجی‌ یا نابینایی باشد که امروزه مطرح است) اجرا و آزمایش شود، و این پدیده نه تنها بر حافظه، تحلیل و نیروی شناختی انسان، بلکه بتواند ظرفیت شناختی حیوانات را هم افزایش دهد، آنگاه دیگری غیر انسانی نیز، از حالت گنگ و صامت، به حالتی در مقام پدیده ای اهل شناخت و هوشمندی تبدیل می‌شود و دیگر مسأله به کلی شگفت انگیز و پیش بینی ناپذیر خواهد شد.

با این نظر آن طرز تفکر شایع امروزی که می گوید: «هنر و شعر به این دلیل واجد ارزش ماهوی و کیفی متمایز از هوش مصنوعی است که فقط انسان می‌تواند حس کند، تجربه کند، و شعر بنویسد» با وجود این کارکرد، مرز میان انسان و ربات نیز محو‌ خواهد شد. و آنگاه چه چیز جز امر اخلاقی مسئولیت مند، نجات دهنده‌ی نوع انسان و موجودات دیگر خواهد بود؟

بازگشت به اخلاق تعاملی و مسئولیت پذیرانه در تناسب با هر نوع هوشی، ضرورت بیشتر و جدی تری پیدا می کند.

این که کدام یک با وجود هوشمندی، تجربه گری و قدرت تحلیل، اخلاقی باقی می مانند و در خدمت هستی اخلاقی، بزرگترین چالش آینده خواهد بود. چرا که نوع انسان با تمامی تناقضات درونی و طمع اقتدارگرایانه اش، و حرکات بعضاً غیر اخلاقی اش در طول تاریخ، به جنگ و نسل‌کشی و استثمار دست زده است، و حال هم او موجودی ساخته است که مشابه خودش می تواند تجربه کند، ناراحتی ها و خوشی ها را احساس و تخیّل کند و همین را هم، گونه‌ی ربات های هوشمند و حسگر نیز می توانند انجام دهند.

و دیگر امتیاز میان این دو، هوش و یا صرفا تجربه گری نیست، آنچه می تواند خوف آور باشد میل به قدرت، بدون ملاحظات اخلاقی است که می تواند گوی سبقت را از انسان اهل قدرت و سیاست برباید...و شاید هم‌طراز با اخلاقی بودن، حسِ مسئولیت پذیری در قبالِ گونه های دیگر در محیط زیست ارزش فزاینده ای در دنیای پیش روی ما بیافریند. گزاره ای که خود انسان ها بعد از گذار پراُفت‌ و خیز در تاریخ برای رسیدن به تمدن چند سالی است که به آن می اندیشند. به آثار هانس یوناس، دوناهاراوِی، نیک بوستروم، دیوید چالمرز، روزی برایدوتی عمیقا نگاه کنید، آنجا که دیگری، آن دیگری رباتیک، ابزار گفت و‌ گو و ابژه ی مصرفی انسان نیست بلکه همراه و همکار اوست...آیا به راستی چنین خواهد شد؟! یا دیگری غیرانسانی، بی هیچ مسئولیتی در قبال انسان، علیه اش طغیان خواهد کرد؟

تیر1405

The End of Bakhtinian Otherness, or the Beginning of the Nonhuman Other?

By Arman Mirzanezhad

Published September 6, 2026, in Arman Melli

If, one day, artificial intelligence were to acquire a robotic body equipped with sensors and cameras, along with the capacity for embodied experience, self-awareness, and long-term memory, the assumption that lived experience belongs exclusively to human beings would begin to lose its force. The Other that demands our attention would no longer be confined to intellectual minorities or marginalized discourses. Our engagement with otherness would no longer be limited to those voices and forms of thought that have been excluded or pushed to the margins by centers of power.

At that point, not only would the concept of “the human as Other” within the humanities undergo a profound transformation—and perhaps gradually dissolve under the direct impact of emerging technologies—but the theoretical premises of posthumanist thought, which have long argued for the possibility of a dynamic nonhuman Other, might finally acquire a concrete material reality.

Under such conditions, the very concept of experience—and, more specifically, lived experience—could itself become the site of a new paradigm. Perhaps, then, our insistence on the proposition that human beings are the sole intelligent, experiential, and historical beings would no longer provide sufficient grounds for claiming human superiority over other species.

We should also consider what might happen if brain-implant technology—of the kind Elon Musk has previously spoken about—were to move beyond its current therapeutic applications for paralysis and blindness and be developed to enhance human memory, analytical abilities, and cognitive capacities. More radically, suppose such technologies could also augment the cognitive capacities of animals. The nonhuman Other would then cease to be perceived as mute or cognitively inaccessible and could emerge as an intelligent, cognitively articulate entity in its own right. At that point, the question would become both radically more astonishing and profoundly more difficult to predict.

From this perspective, the widespread contemporary claim that art and poetry possess an intrinsic and qualitative value distinct from that of artificial intelligence because only human beings can feel, experience, and write poetry would itself become increasingly difficult to sustain. If machines can acquire forms of embodied experience, memory, imagination, and affective responsiveness, the boundary between the human and the robotic would no longer be as clear as we have assumed.

What, then, apart from ethical responsibility, could preserve the dignity and perhaps even the survival of humanity and other forms of life?

A renewed commitment to an interactive, relational, and responsible ethics, calibrated to different forms of intelligence, may therefore become not merely desirable but indispensable.

The greatest challenge of the future may lie in determining which intelligent beings—human or otherwise—will remain ethically accountable, and which will exercise their cognitive capacities without ethical restraint. Human beings, after all, with all their internal contradictions and recurrent drives toward domination, have throughout history engaged in war, genocide, and exploitation. And now humanity may be creating an entity capable, in ways analogous to itself, of experiencing, feeling pleasure and pain, imagining, and perhaps eventually developing forms of agency of its own. The next generation of intelligent, sensor-equipped robotic beings may possess some of these capacities as well.

The decisive distinction between humans and such beings, then, may no longer be intelligence—or even experience itself. What may prove genuinely terrifying is the will to power unrestrained by ethical considerations: a drive that could, under certain circumstances, surpass even that of human beings who currently wield political and technological power.

Perhaps, alongside ethical conduct, a sense of responsibility toward other species and the living environment will acquire ever greater significance in the world to come. After all, this is a principle toward which human civilization itself has arrived only after a long and turbulent historical journey.

Consider closely the works of Hans Jonas, Donna Haraway, Nick Bostrom, David Chalmers, and Rosi Braidotti. Their writings invite us to imagine a different relationship with the Other: the robotic Other not as an object of consumption, nor merely as a tool for human purposes or an interlocutor within a human-centered framework, but as a companion, collaborator, and potentially co-inhabitant of a shared world.

But will it truly unfold this way?

Or will the nonhuman Other, liberated from any obligation to humanity, eventually turn against its creator?

That may be one of the most unsettling questions facing the future of human thought.

نقد کوروش جوانروح، شاعر و منتقد ادبی بر شعر پیش بینی احتمالی سروده آرمان میرزانژاد

پیش بینی احتمالی

شاعر: آرمان میرزانژاد

خوانش ترکیبی: کوروش جوان روح

و آن زمان که آسمان خراش های شگرف در افق های طلایی برانکس و پاریس با نانولوله های کربنی طلوع کنند

و خانه های پرینت سه بعدی تکثیر شوند قشنگ

و ماشینهای بی دود به پرواز درآیند بی لمس دکمه ای !

و آن زمان که مهندسی ژنتیک در ازدواج موفقش با هوش مصنوعی انسان بال داری بسازد بسان اسطوره اروس

و بیوانفورماتیک معجزه های طلایی اش را بباراند بر سطوح قاره ها.....

و آن زمان که خوکها و گاوها با یک کیت کامپیوتری در مغز زبان انتقاد بگشایند و انسانها محکوم شوند به شقاوت و خونریزی

چه صحنه های تماشایی و بکری را از دست داده ایم....

و آن زمان که دیگر تو به دنبال نان و غذا سگ دو نزنی تا اعماق شب و با یک قرص فسقلی ناچیز رفع گرسنگی کنی فقط

و آن زمان که زنان هلوگرافیک خوشگل و خستگی ناپذیر معلم شوند در کلاسهای درسی فرزندان آینده ما

و نسل دبیران بدعنق، خسته و مستبد منقرض شود....

و آن زمان که بس کارهای قرن ما منسوخ شود و محو

و آن زمان که هر آن چه دیروز تخیل کردی واقعیت شود یک بار

تا تخیل ات را با حقارت شخصی مسموم نسازی دیگر....

و آن زمان که قطب جنوب جای خوب زندگانی نسلهای نو باشد

و آن زمان که هوش مصنوعی در مهندسی آبرویروس های کشنده، تمدن انسان را تکان دهد فجیع

و آن زمان که سینماهای آینده گرا حقیقت شان اثبات شود....

و آن زمان که سرطان و ایدز به خاطره ای تاریخی در دفتر اسناد پزشکی بیمارستانها بدل شود

آن زمان من و تو نیستیم که ببینیم

ما نیستیم که ببینیم....

دریچه های جبری شکسته میشوند و همه بنیانها فرو می پاشند

و همه چیز رنگ رمانهای علمی تخیلی خواهد گرفت و زندگانی ما را به خنده ای بزرگ فرو خواهد کاست

و نگرانیها اضطرابها دردها و آرزوهای ما با خنده ای بزرگ ریشخند خواهد شد

با خنده بزرگ نوادگان ما

....

11 آبان 1401 رشت

آینده احتمالی، بازی با قطعیت اکنون است و با تلخندی مرموزانه، هراس تکنولوژی را به باور فناورانه پیوند می زند و در شکاف حال و آینده غیاب انسان را نشانه گذاری می کند. مولف در یک مونولوگ پیش گستر، نوادگان ما را به قاب آیند گان ماشینی می کشاند. بیان فلسفی – فناورانه باعث نوسان شعر بر محور سینوسی زبان علم و ادبیات فلسفی می شود. آینده ی احتمالی فیلم- شعر علمی- تخیلی است که با فریم های سینمایی احساس طنز و هشدار و نوستالوژی را القاء می کند. تکرار"آن زمان..." در کنار ریتم به گستردگی زمان در پیش رو... می رسد و آینده ای فراانسانی را به تصویر می کشد.

سوال بزرگ این است:

در غیاب انسان و وضعیت فراانسانی چه نیاز به واگشایی دغدغه های انسان گرایانه و امانیستی است؟

آیا انسان با اتوپیای رباتیک، رنج اکنونِ آینده را نخواهد دید؟

شدن ها ..ماهیت وجودی انسان را ضمیمه یِ فناوری می کنند و انسان درخلعِ سلاح دهشتناک، برده ی تکنولوژی می شود؟

قدرت تخیل در برابر حقارت شخصی قرار می گیرد و دوپاره گی نیروی محرکه شعر می شود. رویا نباید با ترس های وجودی انسان خراب شود.

"و آن زمان که هر آن چه دیروز تخیل کردی واقعیت شود یک بار

تا تخیل ات را با حقارت شخصی مسموم نسازی دیگر..."

آیا تکنولوژی پوششی اطمینان بخش بر گسل ها و ضعف های انسان است یا در در بلندای رویاها، زیبایی فریبنده است که با فقدان انسان، کامل می شود؟

شاعر با نشانه گذاری های صریح از دغدغه های بدوی و نیازهای نخستین از بوم- زیست تا جهان شمول، تکنولوژی را نه به عنوان تهدید بشر بلکه پلی برای گذر از ناتوانی های دیرینه و ضعف های تاریخی انسان معرفی می کند.

آنچه تخیل می شود روزی به واقعیت تبدیل خواهد شد و فناوری بازتاب طبیعی رویاهاست. او احتمال می دهد که درآینده ای نه چندان دور نوادگان ما بر بلندای رویاها و زخم های اکنون ما ایستاده و خواهند خندید.

اما قراراست برای آیندگان ما در زمان خود، چه آینده ی دیگری پیش بینی شود که از پیش بینی امروز ما شگرف تر باشد؟

کلاس های فرسوده و نظام های آموزشِ هولناک و بیماری های لاعلاج، فرازمانی است و دغدغه ی نان و فُرمت های برده داری در نظام سرمایه داری قرارست منسوخ شود؟

شاعر با واقع بینی، احتمال ویرانی تمدن انسان را با ابرویروس ها می دهد اما ترجیح می دهد در این رمان علمی- تخیلی همه چیز به خوش بینی های رمانتیک و وضعیت ارتقاء یافته و بهبود گره بخورد.

"و آن زمان که هوش مصنوعی در مهندسی آبرویروس های کشنده، تمدن انسان را تکان دهد فجیع

و آن زمان که سینماهای آینده گرا حقیقت شان اثبات شود....

و آن زمان که سرطان و ایدز به خاطره ای تاریخی در دفتر اسناد پزشکی بیمارستانها بدل شود

آن زمان من و تو نیستیم که ببینیم

ما نیستیم که ببینیم"

اما تلخ ترین روایت این پیش بینی این است که اثری از من و تو نخواهد بود تا ببینیم. ما قادر به صحت سنجی این روایت خوش بینانه ی فرازمانی نیستیم. خیال پروری در مقابل حقارت شخصی قرار می گیرد و ما در اتوپیای گزنده، شهروند بهشت تکنولوژی با زنان هلوگرافیک می شویم. یک ایدئولوژی نوپا با حوریان و آب زیان نیلگون.

ما دراین بهشت خیالی شداد، پیشترها با سیاست های طراحان تکنولوژی با جایگزینی و جابجایی نقش ها سربه نیست شده ایم.

مایِ رانده شده.. در هبوطی تاریخی هستیم و هیولای رنج باعث می شود ما پناهده به شیطانِ فریبا شویم. پرورش و آموزش ذهن های غیرانسانی و هوشمند در نهایت انسان را از میان بر میدارد و ما کنترل تمدن را به ربات ها و هوش های مصنوعی می سپاریم.

انسان بال دار، خانه های پرینت سه بعدی، ماشینهای بی دود، زنان هلوگرافیک خوشگل و خستگی ناپذیر و به حرف آمدن خوک ها و گاوها به یک محشر فانتزی می ماند. اومانیست آینده باور که برای گذر از محدودیت های تاریخی اتکاء بر تخیل تکنولوژی را پیشنهاد می کند. شاعر با پرورش نوستالوژی از چیزهایی که وجود ندارد مانیفست امید را بازنویسی می کند.

"صحنه های تماشایی و بکری را از دست داده ایم"

این حسرت از حال به آینده و از آینده به اکنونِ زخم، قابلیت گسترش دارد.

تقابل زنان هلوگرافیک با دبیران بدعنق، چرخش نمادین احساس در تصادف اکنون و آینده است. جذابیت فراگیر و خلاق در مقابل سیستم آموزش فرسوده و دگم، گرانیگاه چالش هایِ آرمان میرزانژاد است. او در هجرتی ناخواسته پناهنده در وضعیت های فراانسانی شده، موجودی انسان گریز می شود.

در آرمان شهر او هوش مصنوعی، ربات ها وماشین ها در غیاب انسان معنا پیدا می کنند. انسان در حسرت نیست ها شناور می شود و آب و نان و بقا قدرت تخیل تجربه ها و رویاهای متعارف را از او می گیرد.

در این فراانسان گرایی ما به مفهوم شدن ها می رسیم.

جهان بینی آرمان اگرچه گسترش دهنده توانایی های عینی انسان است اما تکلیف شعر با توانایی های وجودی انسان را مشخص نمی کند.

انسان بالدار، بدن وابسته به قرص های فسقلی و حیوانات سخنگو به مفهوم پساانسان گرایی می رسد.گسل های وجودی و بحران سوژه در جوامع فوق پیشرفته با اشکال جدیدتر و غیرمتعارف تر رونمایی می شود که نه غم نان دارند و نه آب و ما در متافیزک شکاف ها و خلاء های وجودی به گم گشت ها و گم راه ها می رسیم. رویاها با امکانات وجودی پیوندی شماتیک دارند.

انسان درادامه ی مسیر تکامل است و این مسیر از گذرگاه رنج، رد می شود. تکنولوژی و بیگانگی و میل، کمبود وشکاف های نمادین این همانی ها و این جهانی هاست. شدن ها در مرز واقعیت های زیسته و فراواقعیت ها؛ وانمایی از مختصات آینده می شوند. تکنولوژی باید در ادامه تکامل انسان به تعریف درآید نه انحراف از آن...

باز طراحی بدن، شکوفایی ذهن، عمرجاودان و تلفیق انسان و ماشین؛ دورنمایی از انسان ارتقاء یافته است اما در جهان فراانسانی قراراست حسرت ها از نشدن ها و نبودن ها چه و چگونه باشد؟

آینده احتمالی در جهان فراانسانی:

انسان بالدار با جهش های ژنتیک و ژن مهندسی، بدن بی نیاز به لذت غذاهای معمول با تغذیه دارویی و نانوتکنولوژی و حیوانات سخنگو با ارتقاء شناختی میان زیستی و معلمان هولوگرافیک با جایگزنی ربات ها و هوش مصنوعی نسبت شعر با جهان واقع را مختل می کند. آیا انسان موجودی ناقص و قابل ارتقاء است؟ رسالت تکنولوژی در جهت رفع کمبودها به انسانیت بیشتر دامن می زند؟ تکامل فناوری در راستای تکامل و برای انسان است یا جایگزنی با مفهوم بشر؟

تخیل نیروی محرکه قوی در جهت ارتقاء عمل می کند اما به همان نسبت هم برانگیزاننده ی نابودی است. با هیولاهای ماشینی شاید ما به آینده نوادگان نرسیم تا با روح های سرگردان خنده ی بلند آنها را ببینیم. آیا جهان نابودی خود را در مرحله ی پیشاانسانی می بیند یا پسا انسانی؟

ما درشبکه ی سیال از شدن های مولکولی و کوانتومی و حیوان و زن قراراست به هویت تازه از بودن های دردناک برسیم؟ شدن های مجازی تخیلی هولناک است و شدن های حیوانی به تفکرات ضدانسانی می انجامد.

آناتومی جدید با ژن های دوزیست ها و حکومت ماشین دقیقا اختلال در روندِ تکامل انسان است.

زبان علمی –تخیلی پتانسیل وهم و گریز به متافیزیک را دارد و نگاه خطی به تکنولوژی، دگرگونی زیست و دگردیسی اندیشه را فراآسیب می بیند.

آینده باز شدن ..های پی در پی در وضعیتی شبکه ای است. و شدن های پیاپی نشان از نسبی سازی های پست مدرن است.

ابژه یِ میل چیزهایی است که سوژه از عقده ها و کمبودهای بنیادین می سازد. آینده ی فانتزی مرهم نمادین بر زخم های اکنون دردناک است که به تجربه های حال شاعر بر می گردد. این زخم ها از رنج های فلسفی تا فقر و بی عدالتی و فرسودگی و ناامیدی گسترش دارد.

تخیل آینده برای تعلیق التهاب های وجود است برای گذر از پوچی های اکنون و فرونشست در افق های فارغ از درد و اضطراب.

اما این اتوپیای خطرناک با الگوریتم های استعمار دیجیتال معنا پیدا می کند. شدن های بی سوژه به حذف کامل انسان در نظام تکنولوژیک می انجامد.

شاید امروز ما برای آیندگان آمیخته با حسرتی کشنده باشد و در یک وارونگی فلسفی آنچه ما ایده آل و بی نقص می دانیم برای آیندگان دوزخی فراگیر باشد. آینده احتمالی به یک سویه نگری تاریخی می رسد و برای آینده ی ماشینی همین لحظه رنج باراکنون که آمیخته با دغدغه نان و آب است معادل عصر طلایی است. آینده گرایی شعر، طنز نامه از نوستالژی آینده است

این خوش بینی استعلایی سوژه را در شبکه ای از نیروها قرار می دهد او در حال بستن دهان اکنون است

شدن های شعر در جهت گذار از جبرهای محیطی و اجتماعی، شدن هابی فانتزی است و انسان بی مکان و زمان را در شکست مرزهای جغرافیایی به هیچستان می کشاند.

آینده گان و نوادگان ما در یک فرگشت نمادین در جهان متاورس با عشق های مجازی بر روی کدام سفره غذا خواهند نشست و برای فرزندانشان از خاطرات کدام رنج نیاکان خود خواهند نوشت.

کوروش جوان روح

بیستم آذرماه

۱۴۰۴

مصاحبه روزنامه آرمان ملی با آرمان میرزانژاد در خصوص شاپور جورکش  5 مرداد 1404

آرمان ملی: جورکش با وجود گستره فعالیت‌های ادبی و پژوهشی، معمولاً در سایه‌ی جریان‌های پر سر و صداتر ادبی بود. به‌نظر شما چرا به یک چهره‌ی مرجع در رسانه‌ها تبدیل نشد؟ این انتخاب خودش بود یا حاصل حذف شدن؟

آرمان میرزانژاد: ببینید، منتقد ادبی ستاره‌ی سینما و فوتبال نیست که بر اساس سفارشات و تبلیغات بخواهد در متن تظاهرات اجتماعی یا موج‌های رسانه‌ای دائماً نشو و نما داشته باشد. او با در حاشیه ماندن آگاهانه و عامدانه، نسبت به مراکز توجه عمومی یا جریان‌های مسلط، فاصله‌ی انتقادی می‌گیرد تا بتواند در این فاصله‌ی معنادار، جریان‌های نامعقول را با صراحت و نگرش علمی یا فلسفی بررسی و نقد کند. از سوی دیگر، در فرهنگ‌ها و زبان‌های دیگر هم کم‌وبیش اوضاع منتقد یا مترجم، و همچنان برخی از شعرا، همین است و چهره‌ی مرجع رسانه‌ها نمی‌شوند! شما به میزان استقبال رسانه‌ها از فردریک جیمسون، هارولد بلوم، ژولیا کریستوا و جودیت باتلر نگاه کنید، می‌بینید که در خدمت رسانه‌ها نبوده‌اند و رسانه‌ها هم این افراد را فاقد جذابیت و روال معمول و بهنجار می‌دیدند...

شاپور جورکش از جمله کنشگرانی بود که با تجربه‌ی حذف شدن برخی از آثارش روبه‌رو شده بود. کتاب «خفیه‌نگاری خشونت در سرزمین آدم‌لَتی‌ها» و «از افلاطون تا بارت» یا همان «پسامدرنیسم» نمونه‌هایی از این موقعیت بغرنج و شکننده است. تلاشی که او برای حضور اجتماعی آثارش کرده بود، به موانعی بیرونی و احکامی ایدئولوژیک برخورد کرد و او حاضر هم نبود برای رسانه‌ای شدن، خواهش و منتی از حذف‌کنندگان آثارش داشته باشد. در جایی دقیقاً گفته: «مگر نوشتن چیست که آدم مجبور به این کار شود؟» بنابراین حذف شدن او یا در انتظار مجوز بودنش، به ناگزیر انتخابی پیش روی او گذاشته بود: کار کردن و متوقع نبودن از نهادی یا شخصی خاص. جای تأسف این است که مقاله‌ی او تحت عنوان «ادبیات داعشی و در انتظار نوبل» در بولتن دانشگاه یو‌اس‌سی کالیفرنیا منتشر می‌شود اما رسانه‌های وطنی از انتشار چنین کاری، خواسته یا ناخواسته، تن می‌زنند. به نظر شما این وضعیت می‌تواند انتخاب او یا امثال او باشد؟

آرمان ملی: در میان آثار و نقدهای جورکش، یک خط فکری ثابت دیده می‌شود: مرز میان «بی‌قراری زبانی» و «درنگ اجتماعی». از نگاه شما، این کشاکش چطور در شعر و نقد او تجلی پیدا کرده؟

آرمان میرزانژاد: من با پیش‌فرض‌های حاکم بر این پرسش و این مرزبندی دوگانه، اختلاف زاویه‌ای دارم. در زبان نقد ادبی جورکش، به‌ویژه در «بوطیقای شعر نو»، چنین بی‌قراری زبانی مشخصاً وجود ندارد. در آثار دیگرش هم همین روال وجود دارد، به استثنای شعرهایش. در کتاب مشهور او «بوطیقای شعر نو»، او تئوری‌های شعری نیما را نه تنها به شکلی شفاف و بلیغ بازخوانی می‌کند، که در مسیر بسط و گسترش منطقی آن نظریات هم قرار می‌گیرد. مثلاً از دل خوانشی مدرن، جورکش مفاهیمی از بافت نظریات نیما استخراج می‌کند و آن‌ها را توسعه می‌دهد که نشانگر خلاقیت تئوریک اوست. مفاهیمی چون استغراق (حلول، تخمیر، ذوب) که در بخش تکنیک آمده است (بخش سوم کتاب بوطیقای شعر نو) و یا تشخیص هوشمندانه‌ای چون «وصف در عمل»، «استغراق در عمل»، «کاربرد دراماتیک مونولوگ» و «افکت‌های نمایشی»، نشان‌دهنده‌ی سطح درگیری حرفه‌ای جورکش با مباحث طرح‌شده‌ی نیماست. در بیان هیچ‌کدام از این برخوردهای مفهومی، دچار تشتت یا ضعف تألیف نمی‌شود و یک گام هم جلوتر از سایر شاگردان نیما می‌رود...

درنگ اجتماعی که مطرح کردید، در بخش‌های مختلف کتاب «خفیه‌نگاری خشونت» و هم در کتاب مورد ظلم قرار گرفته‌ی «زندگی، عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت» که پیش از بوطیقا منتشر شده، وجود دارد. این کتاب، بعد از کتاب «بر مزار هدایت» اثر یوسف اسحاق‌پور، کتابی است که نگاه به راوی و نویسنده، که پیش‌تر در نقد ادبی ما یکی گرفته می‌شد، را مورد چالش قرار داد. همچنین گفتمان‌شناسی هدایت را مورد پرسش قرار داد؛ گفتمانی که صرفاً هدایت را فردی مرگ‌اندیش، دچار اختلالات روانی، و آثار او را نهیلیستی تلقی می‌کرد. بی‌قراری‌های زبانی او بیشتر در آثار شعری‌اش وجود داشت که از زبانی متافوریکال، نمادین و اسطوره‌ای استفاده می‌کرد و طبیعتاً ابهام هنری و ادبی در دو کتاب «نام دیگر دوزخ» و «هوش سبز» او قابل بررسی است.

آرمان ملی: یکی از ویژگی‌های جورکش، استفاده‌ی دقیق و وسواسی از واژگان بود؛ گاهی تا مرز ایهام و گنگی. این گرایش را بیشتر می‌توان محصول تجربه‌ی زیسته‌اش در خاستگاه شیراز دانست یا نوعی واکنش به فضای ادبی تهران‌زده‌ی آن سال‌ها؟

آرمان میرزانژاد: استفاده‌ی دقیق و وسواسی از واژگان، امر آسیب‌زایی برای یک نویسنده‌ی حرفه‌ای به حساب نمی‌آید، بلکه بخشی از فضیلت نوشتاری اوست. گاهی این ایهام و گنگی به سبب این است که مخاطب، پیش‌زمینه‌ی ادبی مشترکی با مفاهیم تاریخی متن یا خصوصیات سبکی نویسنده ندارد. گاهی گنگی و ایهام در آثار نقادانه‌ی جورکش به دلیل تمرکز عمیق او بر مباحث طرح‌شده از سوی افراد شاخص است که جورکش به آن‌ها پاسخ می‌دهد. باید این را در نظر بگیریم که نقد ادبی در ایران تا پیش از جورکش عمدتاً تحت تأثیر ایدئولوژی مارکسیستی و نگرش‌های چپ‌گرا بوده، یا دچار تعارفات معمول و اسطوره‌پردازی‌های کسالت‌بار. متأسفانه آموزش نقد ادبی در مراتب دانشگاهی، چند سالی بیشتر نیست که به همت دکتر حسین پاینده راه‌اندازی شده است و به همین علت، نقد ما نتوانست در ساحت نظری، الگویی یا شیوه‌ای ترسیم و پیشنهاد کند که زبان نقد ادبی چگونه و چطور باید باشد. هرچند پیشنهاد جورکش نوعی نقد ادبی با زبان هنری است و این ایده‌ای بود که در سال‌های آخر عمرش با من در میان گذاشت و شاید باید بیشتر روی این گفت‌وگو می‌کردیم. طبعا اضافه کردن ایده‌ی هنری به زبان نقد ادبی، در برخی از موارد امکان دارد ایجاد چنین ایهام یا گنگی کرده باشد. هرچند جورکش در اغلب موارد منتقد صریحی در جواب دادن به براهنی و باباچاهی و دیگران بوده، ولی اواخر کمی با این گزاره روبه‌رو بود که «نقد در جامعه‌ی ما امر مکروهی است» و از صراحت دل‌شکن در جوابیه به چیزی یا کسی پرهیز می‌کرد؛ به خاطر اینکه می‌دید در جامعه‌ی ما ظرفیت نقد و روحیه‌ی نقدپذیری ضعیف است و آنانی که منتقدان بزرگی بوده‌اند هم لزوماً چهره‌های محبوبی نبوده‌اند. ولی با در نظر گرفتن همه‌ی این موارد، او کار خود را به کیفی‌ترین شکل ممکن انجام می‌داد.

آرمان ملی: از نزدیکانش نقل شده که شاپور جورکش «در زندگی عادی آدمی پرهیزکار و گوشه‌گیر» بوده ولی در متن‌ها «پرخاشگر و بی‌امان». آیا این برداشت را تأیید می‌کنید؟ چرا؟

آرمان میرزانژاد: پرهیزکاری و گوشه‌گیری، تصویری معمول بود که با آن کم‌وبیش مواجه بودیم؛ اما متن‌هایش پرخاشگر و بی‌امان نبودند، بلکه صریح و انتقادی بوده‌اند، نسبت به طرز تفکر شخص، نه خصوصیات فردی و روانی شخص... جالب این است که من هیچ‌گاه از نزدیک آقای شاپور جورکش را ندیده‌ام. آشنایی ما بر سر جهان‌بینی مشترک یا مفاهیم واحدی بود که روی آثار نیما یوشیج داشتیم. نخستین همکاری مشترک ما، جوابیه‌ای با دو بیان متفاوت اما محتوایی نسبتا واحد بود که به آقای شفیعی کدکنی راجع به «کپی‌برداری نیما از اشعار خانلری» دادیم. اما تجربه‌ی گفت‌وگوهایی که با او داشتم، نشان می‌داد با فردی به معنای واقعی کلمه انسان، صبور، محتاط، با تجربه و وطن‌دوست روبه‌رو هستم که از پس پرده‌ی روابط بزرگان ادبی آگاه است. راجع به شاملو، سپانلو، گلشیری مواردی را با من در میان گذاشته که جایش اینجا نیست که گفته شود. ولی اگر آن‌ها را با شما هم در میان می‌گذاشت، برداشت همیشگی‌تان دچار چالش می‌شد. خب چنین فردی خدنگ‌اندازی‌های هوشمندانه‌ای به نفع حقیقت و نقد واقعیت‌ها دارد، بی‌آنکه این رفتار را بخواهیم پرخاشگری یا عصبیت بدانیم. خود او منتقد رفتارهای پرخاشگرانه در کتاب «خفیه‌نگاری خشونت» بوده است. بنابراین رفتار جدی و دغدغه‌مند او را نمی‌توان پرخاشگری تلقی کرد و در روابط ادبی‌اش هم فردی مهربان و همدل نسبت به جوان‌ترها بود و نگاه متکبرانه‌ای نسبت به نسل جدید شعر و نقد نداشت، برعکس برخی از هم‌نسلی‌هایش...

آرمان ملی: آیا می‌توان جورکش را در امتداد منتقدانی مثل رضا براهنی یا محمد حقوقی قرار داد؟ یا او مسیری کاملاً مستقل با درک متفاوتی از شعر مدرن داشت؟

آرمان میرزانژاد: به نظر من خیر، جورکش در امتداد نظام فکری منتقدانی مثل رضا براهنی و محمد حقوقی نبود و حتی می‌توانم بگویم نقدهایی که انجام داده، نشان می‌دهد زیر سایه و تعلق نقد ادبیِ از پیش موجود نیست. در واقع، او اقتدار نقدهای براهنی را می‌شکند و درک مستقل خودش از شعر نیما نسبت به براهنی نشان می‌دهد. یکی از نقدهای او به رضا براهنی این بود که شتاب‌زده و سریع مجذوب مکاتب غربی نشویم و پس‌زمینه‌ی فرهنگی خود را هم از یاد نبریم. و این به آن معنا نبود که جورکش با پسامدرنیسم مخالف بود، بلکه با پسامدرنیسم از نوعِ تلقیات براهنی سازگار نبود و مسئله‌اش این بود که امر نوظهور باید امکان مفصل‌بندی با ساختار فرهنگی و شعری ایران را داشته باشد. مثلاً اگر ضدمعناگرایی با تصرف در دستور زبان یک سطر قرار است در شعر فارسی اتفاق بیفتد، باید دید آیا این جریان صورت ضرورت دارد یا تفنن؟ مطمئناً شاپورجورکش می‌دانست که ضدمعناگرایی زمانی معنا دارد که در برابر یک‌سری از امور معنادار اما مضر قرار بگیرد. در نظر داشته باشیم که نقد جورکش هرگز رنگ ایدئولوژی مارکسیستی نگرفت، اما همچنان ماهیت انتقادی و زبان برنده‌ای داشت. و البته از مترجم کتاب « درآمدی تاریخی بر نظریه ادبی از افلاطون تا بارت » نیز این انتظار می‌رود که نه با صورتی عامی از نقد، بلکه با متدولوژی‌های گوناگون نقد در طول تاریخ مواجه شده باشد و تحت تأثیر جریان‌های مسلط و اثرگذار بر نقد وطنی قرار نگیرد و راه مستقل خود را طی کند.

آرمان ملی: در وضعیت امروز ادبیات فارسی، جای خالی امثال جورکش چه نمودهایی دارد؟ اگر امروز زنده بود، به چه پدیده‌هایی واکنش نشان می‌داد؟

آرمان میرزانژاد: سؤال دشواری است و قطعاً من پیشگو نیستم که بنویسم اگر او زنده بود به چه پدیده‌هایی واکنش نشان می‌داد...اما این اواخر، او علاقه و بازگشت طیفی از جامعه‌ی امروز به نوعی از ناسیونالیسم باستان‌گرا را از طریق شبکه‌های مجازی و روابطش در جامعه، مشاهده کرده بود. به همین دلیل تمرکزش بر شاهنامه و نقش زنان در آن، یکی از مسائل و دغدغه‌های او بود. نمونه‌اش سلسله یادداشت‌های او با عنوان «نبود خویشکاری و بازتاب کنش تهمینه در شاهنامه» و «کنش منطقی تهمینه» که در کانال تلگرامی‌اش منتشر شده است. و این یعنی که او نسبت به جریان‌های سیاسی و اجتماعی، حتی در کارهای ادبی‌اش، غافل نبود. همین یادداشت‌ها که از آثار متأخر اوست، نشان می‌دهد که نقش زنان ایرانی را نه در هزارتوی داستان‌های منظوم شاهنامه، بلکه در بطن اجتماع کنونی نمی‌توان نادیده گرفت. این نقد او نوعی روشنگری دوسویه است در برابر مواضع قدرت در نگاه به زنان، چه در ابعاد اسطوره و تاریخ، چه روابط امروزی.

منتها درباب جای خالی امثال شاپور جورکش، باید گفت ما فردی را از دست دادیم که دست‌تنها و بدون کمک مالی از نهادهای دولتی یا خصوصی، با شور و شرارهای خاموشی‌ناپذیر درونش، روی نقد ادبی این کشور کار کرد. زحمت نسخه‌برداری‌های او از منابع پژوهشی، در زمان کار روی کتاب‌هایش، زبانزد است. او به آبروی ریخته‌شده‌ی نقد ادبی معاصر حیثیت بخشید و بدون بده‌بستان‌های مبتذل، همچنان اصیل و بکر به کار خود باور داشت، بدون اینکه حتی این را بگوید. از جنبه‌های شاعرانه‌ی وجود او هم غفلت نکنیم. چرا که نگاه غالب جامعه‌ی ادبی ما دچار این مرض حاد است که نمی‌تواند چندگانگی آثار و نگاه افراد را ببیند و مدام درگیر این است که فلانی شاعر نیست، منتقد است یا برعکس... جورکش، شاعر، منتقد ادبی و اجتماعی، و همچنین مترجم خوبی بود که با فهم چنین دیدگاهی می‌توان گفت شخصیت چندوجهی و اثرگذار خوبی را از دست داده‌ایم، هرچند نویسنده و شاعر نمی‌میرد و آرامگاه جاودانه‌اش در آثاری است که برای دیگران برجا می‌گذارد...

لینک صفحه اصلی مصاحبه

https://cdn.armanmeli.ir/servev2/xdEe2qZI0Ljr/hngO2u4M1_M,/07.pdf

دگرگشت معنایی در واژگان زبان فارسی

این روزها به سیر تاریخی معنا در زبان فارسی بیشتر فکر می کنم به تحول معنایی که واژه ها می گیرند، به واژگانی که لباس عوض نمی کنند اما معنای دیگری می یابند. زبان فارسی جدای از واژگان زنده و کارآیندی که دارد، واژگان مرده ای هم دارد، بله واژگان هم می میرند. بیشتر این واژگان مرده نه فقط در اوستا، یشتها،‌ یسنا، زند و پازند، بندهشن و...در تاریخ پیشا اسلامی که در دوره های پس از آن هم بوده و دیگر کاربردی در زبان فارسی در ایران امروز ندارد. برای مثال واژگانی چون اَن افزار(بی وسیله)، برگستوان(پوشش جنگی اسب)، اَن اوشمار(بی شمار) پاهریست (فهرست)، ازفنداک(رنگین کمان)و...

جنگ ها، تهاجم ها، تغییر در مناسبات دینی و سیاسی و دگرگونی ارزش ها در بطن زبان و جامعه باعث این رخداد به تدریج شده اند.

این زبان اما واژگانی هم در خورجین دارد که وقتی به آن نگاه می کنم سیر دگرگونی یا تحول معنایی آن واژه من را به فکر وا می دارد. من به دنبال واژگانی رفتم که در تاریخ زبان فارسی معنایی ماسوای معنای امروزی داشته اند. مثلاً واژه «سپاه» یا «سپه» را در نظر می گیرم که در پیشنه این زبان به «اهل رزم» گفته می‌شد، اما امروز فقط به یک نهاد نظامی خاص اشاره دارد. یا واژه «شهریور» که نام یک ایزدِ روشنایی در آیین زرتشتی بود، حالا فقط نام یک ماه از تقویم ما است. واژه«دستور» قبلاً به «پند و اندرز» یا «وزیر» معنی می شد «دستورِ بزرگان را بشنو»، اما امروز بیشتر به معنای «دستور زبان» یا «فرمان دادن»به کار می‌رود. یا واژه «جامه» که ما امروز آن را به معنی پوشش یا لباس می دانیم معنای دیگری داشته به معنای هر چیز گستردنی...

«آب» معنای «آبرو و حیثیت» داشته، ولی اکنون تنها مایع آشامیدنی را آب می‌گویند. و باز در همان کتاب «تاریخ بیهقی» و «شعر ناصر خسرو» هم «آچار» انواع ترشی را می‌نامیدند، ولی اکنون ابزار بازکردن پیچ و مهره است!

واژه «سوگند» که در اوستا به معنای گوگرد، یا گوگرد خوردن برای راستی آزمایی محکومان ب، امروز صرفا به معنای قسم خوردن، با حذف کارکرد و فلسفه این واژه بیان می شود. واژه کثیف هم در گذشته به معنای کلفت ‌و غلیظ گفته می شد و امروز به چیزی آلوده یا پلشت معنا می شود. «دولت» هم که در گذشته به معنی بخت و اقبال و سعادت بوده، امروز به هیئت وزیران و نخست وزیر اشاره دارد. حتی «مکتب» که روزی شامل هر مکتب خانه یا محل آموزش بود، حالا به نظام فکری، فلسفی، علمی و ادبی گفته می‌شود.

زبانِ فارسی رودی پر تلاطم است که واژه‌هایش را با خود می‌برد؛ بعضی را در ساحلِ دوران زمانی گذشته رها می‌کند و بعضی را با خود به دریای امروز می‌آورد. «قلم»که روزی فقط «نیِ نوشتن» بود، حالا به هر وسیلهٔ نوشتاری، خودکار، مداد، خود نویس هک گفته می‌شود. «کتاب» هم از «هر نوشته مکتوب» به «مجموعه صفحاتِ جلدشده» تبدیل شده. این تغییرات نشان می‌دهند زبان فارسی در گردش دوره های مختلف واژگان را غربال می کند پس چنین زبانی زنده است؛ نفس می‌کشد، می‌ خندد، حرکت می کند و گاهی اوقات کلاهش را می‌اندازد تا ما را غافلگیر کند! چه واژگانی امروز در فرهنگ زبان عامه کاربرد دارند که هنوز در کتب درسی دانش آموزان وارد نشده و بعدها به واسطه داستان نویسان یا شاعران آگاه از زبان محاوره به آن وارد خواهد شد زمانی که شاید ما نباشیم...

آرمان میرزانژاد

خطر هوش مصنوعی و آینده ادبیات

این مصاحبه توسط هادی حسینی نژاد با آرمان میرزانژاد تهیه و تنظیم گردیده و در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۴۰۴ در روزنامه آرمان ملی منتشر شده است که درزیر متن مصاحبه را می خوانید.

1- درباره آینده هوش مصنوعی در عرصه‌های خلق هنری و ادبی، اظهار نظرات زیادی شده و شما هم اخیرا در مقاله‌ای به آن پرداخته‌اید. برای شروع کمی درباره اهمیت این موضوع و ملاحظاتی که باید لحاظ شود، توضیح دهید.

جواب: همان طور که می دانید جهان انسانی این روزها سخت درگیر دستاوردهای هوش مصنوعی است. کاربرد چند منظورهٔ این فناوری تمامی عرصه های علمی، ادبی، شغلی جوامع انسانی را یا تحت تاثیر قرار داده یا با تهدید مواجه کرده است. آنچه به عنوان ملاحظات اخلاقی در استفاده از هوش مصنوعی مطرح کردید به نظرم باید در نظر گرفته شود چرا که هنوز تعریف روشنی از این موضوع در نهادهای آموزشی ما ارایه نشده، و این مساله به وجدان اخلاقی فرد واگذار شده است... از آنجا که ظاهرا مقوله علم و اخلاق دو موضوع جداگانه از هم به نظر می رسند اما همواره اخلاق به مثابه یک کهن الگوی قضاوت کننده نسبت به پیشرَوی علم و فلسفه داوری و نظارت خود را داشته است، هوش مصنوعی مرزهای علم و فناوری را جلو برده به همین منوال این وضعیت جدید، مساله اخلاق گرایی و پایبندی به اخلاق صادقانه را جدی تر می‌کند، چرا که علم در ذات خود موانع اخلاقی را بر نمی تابد، یا به عبارت دیگر علم به معنای اخص و مستقلش با چنین پارادائمی مواجه نیست اما اخلاق علمی این خط قرمز را می گذارد که از ابزار در سطح ابزار استفاده کنیم و در تولید قطعه شعر، یا داستان کوتاهی، صادقانه با خود ودیگران مواجه بشویم. اگر در تعامل با چت جی پی تی ها این آثار را تولید کرده ایم، مساله را غیرقابل شناسایی فرض نکنیم.

2- مطابق با آنچه نوشته‌اید آنچه نگران کننده خواهد بود، تهدیدات اخلاقی در به‌کارگیری هوش مصنوعی است، و نه خود هوش مصنوعی. به نظر شما چطور می‌شود این تهدیدات را مهار کرد؟ مثلا با نهادهای آموزشی، نظارتی یا حتی انتظامی و قضایی؟

جواب: کلیت سوال شما برای من جالب است از این حیث که تا حدودی جواب را در خود منعکس ساخته است، به عقیده من ترکیبی از نهادهای آموزشی، نظارتی، انتظامی و قضایی لازم است در زمانی که استفاده از تکنولوژی هوش مصنوعی علیه «دیگری» در ابعاد فردی، ملی یا دولتی استفاده شود. در گام نخست نهاد آموزش و پرورش وآموزش عالی کشورها مطمئنا در صدد این بر می آیند که دروسی مثل «مباحث اخلاقی در استفاده هوش مصنوعی» را در مدارس و دانشگاه ها تبیین و اداره کنند شاید این درس ها عمومی شود و همه دانش آموزان و دانشجویان از آن بهره ببرند و شاید نیازجدی تر این باشد که دانشجویان علوم کامپیوتر و گرایش هوش مصنوعی یا رشته های فنی و حرفه ای به عنوان نیروی مولد و سازنده در جامعه، بیشتر نیازمندِ رعایتِ اخلاق حرفه ای در این زمینه باشند. مثلا نگاه کنید وقتی دیپ فیک در سال 2017 توانست با استفاده از هوش مصنوعی، شبیه سازی چهره برخی از هنرپیشگان سینمای هالیوود آن را به شکلی پرنوگرافیک نشان بدهد چه غوغای رسانه ای شد و چقدر مساله اخلاق و کرامت انسانی اهمیت پیدا کرد. در گام بعد متخصصان (چه دانشگاهی، چه غیر آن )در این رشته هم لازم است بازگشت به اصلِ اخلاق را برای تاب آوری جامعه بازتعریف کنند و خودشان هم مقید به آن اجرای آن باشند. در برخی از موارد هم مساله گواهی نامه اخلاق ِ استفاده از هوش مصنوعی هم مطرح می شود که کار کاربر به مباحث قضایی، امنیتی نکشد و این برای امنیت جامعه در برابر انسان های روان پلید و تروریست کاملا منطقی است، البته در نظر بگیریم که جدای از مزیت های استفاده از هوش مصنوعی، این فناوری می تواند در توانمندسازی سیستم های نظارتی و کنترلی دولت ها، علیه مخالفانشان به معنای فوکویی کلمه، استفاده شود همانطور که جورجیو آگامبن فیلسوف ایتالیایی در مصاحبه ای با ژولیت سِرف در خصوص سیستم های بایومتریک می گفت این سیستم ها قبلا برای نظارت مجرمان سابقه دار ابداع و استفاده می شده امروز به هر شهروند به مثابه یک تروریست می نگرد، آگامبن با این اوصاف بازگشت نئوفاشیسم در اروپا را نوید می داد! این بار این نظارت با هوش مصنوعی درسطح وطنی و جهانی اتفاق افتاده و در نتیجه باعث می شود آزادی اندیشه و بیان بیش از پیش محدودتر شود.

3- در ادامه با این هشدار مواجه‌ایم که جایگاه هوش مصنوعی به عنوان «همکار توانمند» مورد پذیرش است و نه «رقیب». به نظر شما چقدر می‌توان در مسیر توسعه‌ی علم، به چنین خطوط قرمزی پایبند بود؟

جواب: البته که بستگی به نگرش و دایره کاربرد ما از این پدیده پیشرفته دارد که جایگاه هوش مصنوعی را به عنوان همکار توانمند تلقی کنیم یا رقیب. البته هر دو می تواند باشد. در بافت ادبیات اگر بخواهیم به این پرسش فکر کنیم تا به حال کمتر دیده ایم شاعر یا نویسنده ای بیاید صمیمانه و صادقانه بگوید این شعر یا داستان را با همکاری هوش منصوعی نوشته ام. غالبا برخورد دوگانه ای را شاهده بوده ام یا هوش مصنوعی به مثابه یک«دیگری» نفرت برانگیز دیده شده و بیشتر همکاران ما با حالتی از خوارداشت و تحقیر به دنبال ضعف ها و کاستی های آن می گردند، یا شیفتگی و اعتیاد به چت جی پی تی ها شاید در خفا دارد اتفاق می افتد و ما بی خبر هستیم...مساله در عرصه های دیگر جدی تر است در خبرها خوانده اید که «هایائو میازاکی، انیمه‌ساز افسانه‌ای و هم‌بنیان‌گذار استودیو جیبلی، از هوش مصنوعی انتقاد کرده و آن را «توهین به زندگی» دانسته است» و انتقادش به هوش مصنوعی به خاطر عدم انعکاس درد و عواطف انسانی است. شاید برای شما جالب باشد که به نظر می رسد خطوط قرمزی در میان نباشد اما الگوریتم های تشخیصی هم وجود دارند برنامه هایی که می توانند تشخیص دهند خصایص زبانی یک اثر علمی یا ادبی را که مد نظر است سروده انسان است یا ماشین.

4- ممکن است کمی بیشتر درباره استفاده به‌عنوان همکار... توضیح دهید؟ مثلا اشاره کرده‌اید به بهره‌مندی از هوش مصنوعی در غنای زبان.

جواب: بله، در زمینه ادبیات و علوم انسانی اگر شما پیشتر کار پژوهشی در بستر دانشگاه انجام می دادید سعی می کردید طرح و موضوع پژوهشی خود را با اساتید راهنما و مشاور رشته تخصصی خود در میان بگذارید و بعد بروید دنبال منابع و داده های پژوهشی (کتابها، مقالات، رساله ها، بانک مقالات در فضای مجازی، اس آی دی، ساینس دایرکت، گوگل اسکالر) و بعد تک تک موارد مرتبط را از دل متون مورد نظر در بیاورید که مرتبط به موضوع مورد بحث تان باشد امروزه برای شناخت آثار ادبی برجسته جهان، یا نقد و پژوهش در و بر آن آثار می توانید از چت جی پی تی ها سوال بپرسید و هرچه این سوالات ریزتر، جزیی تر و مصداقی تر باشد جواب ها هم به همین منوال خیره کننده است و می توانید با درمیان گذاشتن فکر و ایده خود و تفکر درباره ایده ای که هوش مصنوعی می دهد از این ابزار هوشمند که بیشتر از 120 میلیارد پارامتر دارد به نتایجی برسید.

اگر شما با برنامه دیپ سیک کار کرده باشید می بینید که این برنامه نسبت به نسخه چت جی پی تی آمریکا قابلیت های متفاوتی فراتر از الگوی زبان طبیعی دارد یکی از آن قابلیت ها، خلق وارسیون های زبانی، لحنی و سبکی مختلف است مثلا شما از دیپ سیک می توانید با جمله دستوری بخواهید که «به این شعر لحن اعتراضی بده اما به سبک بیان کلمات شعر زوزه آلن گینزبرگ آمریکایی» یا «شعری را که به تو دادم به سبک سوررئالیستی گارسیا لورکا آن را باز نویسی کن» یا دیگر ایده های ابتکاری و تلفیقی که شما می دهید و او یک نمونه زبانی، شکلی و روایی متفاوت تحویل تان می دهد، که اشتراک میان عامل انسانی و هوش مصنوعی است خواه این که سلیقه ادبی عده ای را راضی نگه ندارد یا نه، اما رویکرد تعاملی، در حال حاضر ژانری جدید است در ادبیات.

5- همانطور که اشاره کرده‌اید، اصالت «تجربه‌ی زیسته» و ماهیت «انسانی» از کلیدواژه‌هایی است که در تمییز بین ماشین و انسان به‌کار می‌رود. اما عنایت دارید که هوشمندی، اساساً در ارتباط با پیرامون و آموزش‌پذیری و تجربه‌گرایی تعریف می‌شود. به عبارت دیگر یک سیستم هوشمند، روز‌به‌روز در حال رشد، توسعه و تجربه‌اندوزی است که این تجربیات می‌تواند انسانی باشد. با این اوصاف، چرا فکر می‌کنید همچنان شعری که سروده‌ی یک انسان است،‌ ممتاز از تولید ماشین و منحصر‌به‌فرد خواهد بود؟

جواب: همان طور که در یادداشت«خطر هوش مصنوعی و آینده ادبیات» نوشته ام این جواب که«تجربه زیسته» و «ماهیت انسانی» شعر سرایی که خط فاصله ای میان شعرماشینی و شعر انسانی ایجاد می کند فعلا دلیل غالب است آن هم به نفع شاعران امروز، چندان هم دلیل مستحکمی نیست، چه تعداد شاعران در بیان و اجرای تجربیات زیسته خود موفق بوده اند؟ مساله عوامل دیگر هم است. همانطور که می دانید چهار ماه پیش در نشریه گاردین این بحث پیش کشیده شد و پروفسور الینور ریچموند سرپرست این مطالعه اظهار کرد که هوش مصنوعی قادر است با تحلیل میلیون ها شعر از سبک ها و دوره های مختلف، الگویی را شناسایی کند که حتی شاعران باتجربه نیز ممکن است از آنها غافل باشند و در ادامه این سوال را هم طرح کرد که آیا این الگوریتم ها واقعا خلاق اند یا صرفا بازتابی از داده های موجودند؟ در کنار او افرادی هم مثل جولیان بارنز رمان نویس بریتانیایی هم هستند که می گویند هوش مصنوعی شاید از نظر فنی چشمگیر باشد اما فاقد آن« لرزش وجودی» هستند که تنها از تجربه زیسته انسان سرچشمه می گیرد. ماشین ها هرگز نمی توانند درد از دست دادن یا شور عشق را آنگونه که یک شاعر در می کند بیان کند.

هوش مصنوعی از الگوهای زبانی، مفهومی، شکلی شعرِ از پیش موجود استفاده می کند کاری که انسان هم می تواند بکند اما انسان بیش از 120 میلیارد پارامتر برای تحلیل در مدت زمان کوتاه ندارد، اما تفاوت در اینجاست که تجربه زیستی یا اکنونیت تجربی که انسان به عنوان شاعر طی می کند و آن تجربه ای عاطفی و فکری با زاویه دید متفاوت است فعلا کار ماشین هوش مصنوعی نیست. شاید روزگاری نچندان دور فرابرسد که هوش مصنوعی بدن مند و خودآگاه شود(آنچه مشابه اش را در ساخت و پرداخت ربات های عاطفی می بینیم!) و بتواند حس شهودی و رویکرد عاطفیِ موقعیت مند پیدا کند و تولید انبوه بشود، آنگاه مطمئنا خطر اساسی متوجه شاعران و فراتر از آن نیروی کار هم خواهد بود چنان که از همین حالا هم هوش مصنوعی برخی از شغل ها را تهدید می کند مثلا شغل ویراستاری یا ترجمه، معلمی و امور اداری. هرچند باز هم باید متغیرها و سیاست های کلان را در نظر گرفت. کار شعر سرودن از حیث وجودشناسی و تاریخ، هنرِ انسان ها بوده است و هوش مصنوعی نمی تواند تاریخ را دگرگون کرده یا از بین ببرد اما درباره تاریخ آینده، مساله قدری غیرقطعی است.

6- تعابیری که شما از آن یاد کرده‌اید –مثل عشق، ریشه و اصالت، خاک و خون، عدالت، رنج، آزادی‌خواهی و...- همه مفاهیمی را شامل می‌شوند که انسان هرکدام از آن‌ها را در ذهن خود ثبت می‌کند و تاثیرات آن‌ها نیز از طریق مدیریت هورمون‌ها در فیزیولوژی بدن، احساس و کنترل می‌شد. همه این موارد؛ یعنی از ذخیره و بازیابی اطلاعات و همچنین تاثرات انسانی (یعنی تجربه انسان در مواجهه با هر مفهوم) از طریق ماشین قابل درک، تحلیل و تکرار است. با این حساب، واقعا فکر می‌کنید در آینده، بشود رد پای انسان را در آثار ادبی و هنری تشخیص داد؟

جواب: ببینید همهٔ هراس یا اضطراب وجودی ما در مواجهه با هوش مصنوعی، همین احساس بی معنایی از موثر بودن عمل انسانی است و دیگر این که توانایی شناخت دقیق میان اصل و وانموده را نداشته باشیم. به عبارت شفاف‌تر ما می‌ترسیم هنر و ادبیات ماشینی بر فرهنگ و هنر انسانی غالب شود و ما احساس سترونی در جهان ادبیات و هنر بکنیم. مفاهیمی مثل عشق، ریشه، اصالت، خون، آزادی و عدالت...مفاهیم انسانی تقلید پذیری هستند اما در طول تاریخ تا به امروز این مفاهیم جزو امور پرابلماتیک انسانی بوده است که محل نزاع فیلسوفان و دانشمندان بوده و مهم تر عمل انسان به این مفاهیم است که یک ماشین هوش مصنوعی این امر برایش تا این لحظات که من این کلمات را برای شما می نویسم، مطرح نیست. هرچند هوش مصنوعی این مفاهیم را صرفا می تواند به لحاظ زبانی نقد و تحلیل بکند. از سوی دیگر ما باید همواره رویکرد انتقادی به فناوری هایی که احتمال تهدید و آسیب به بشر را دارند، داشته باشیم به ویژه وقتی مساله ارجحیت ماشین بر انسان مطرح می شود چه در هنر چه در علم، قرار نیست ما برده هوش مصنوعی و آن ارباب بلامنازع ما باشد. مساله در بهترین شکلش در خدمت بودن ماشین برای انسان بوده و هست. اما در خصوص تشخیص ردپای انسان این را هم بگویم همین الان هم ابزارهای تشخیص سرقت ادبیTurnitin اخیرا به روز شده اند تا بتوانند تشخیص دهند که آیا بخشی از یک متن یا مقاله توسط هوش مصنوعی تولید شده است یا نه. این ابزارها البته در حوزه های آموزشی و دانشگاهی بیشتر کاربرد دارند. یا ابزار دیگری به نام GPTZero ابزاری که ادوارد تیان توسعه داده و از معیارهایی مثل پیچیدگی و بی قاعدگی برای تمایز بین متون انسان نویس و هوش مصنوعی بهره می برد. یا دیگر ابزارها GLTR توسط محققان دانشگاه ام آی تی توسعه داده شده، این ابزار با نمایش روندهای آماری (برای مثال احتمال کلمه های انتخابی) نشان می دهد که آیا متن مورد نظر مطابق با الگوهای رایج هوش مصنوعی است یا نه، اگر متن بسیار قابل پیش بینی باشد( یعنی احتمال انتشار کلمات یا عبارت توسط مدل های زبانی بسیار بالاتر از حالت طبیعی باشد) احتمال داده می شود که توسط یک مدل هوش مصنوعی تولید شده است. بنابراین در این زمینه ها تنها کسانی متضرر می شوند که فکر می کنند راه های شناخت متن و هنر انسانی از ماشینی وجود ندارد و متون ماشینی را به عنوان تالیف خود به نام خود می زنند. هرچند مساله تعامل و اشتراک انسان با هوش مصنوعی به عنوان همکار هم، موردی بحث برانگیز است چرا که دغدغه مالکیت اثر و حقوق معنوی آن مطرح است...

نقد فرهنگ اینستاگرامی

آرمان میرزانژاد

در این کویرِ دیجیتال، «زیبایی» به بازاری از ماسک‌های بی‌روح تبدیل شده است ؛ ماسک‌هایی که هر روز با فیلترهای تازه، واقعیت را به تمسخری از «کمالِ ساختگی» تقلیل می‌ دهند . آنچه زمانی زاییدهٔ رنجِ هنرمند و جست‌وجوی پرکند وکاو برای خلق بود، اکنون به کالایی فوری و تکثیرشونده فروکاسته شده است: نقاشی به «پستِ رنگارنگ»، شعر به «کپشنِ سه خطی»، و فلسفه به «فیگور فلسفی»! اینجا، هنر نه از ژرفای هستی، که از ترسِ نادیده گرفته شدن زاده می‌شود. هر لایک، حلقه‌ایست بر زنجیرِ «اراده به نمایش»، که جای «اراده به آفرینش» را گرفته است .

ما به دنبال گله‌ای به نام فالوور هستیم و با زوالِ فردیت در پناهِ جمع، خود را از دست داده ایم.

«مشهوربودن» به بهای نابودیِ فردیت خریده می‌شود. کاربر ، همچون گوسفندی در گله، به دنبال موج‌های ترند می‌دود: امروز مُدِ لباس، فردا چالشِ رقص، و پس‌فردا اندوهِ ساختگی! این «اخلاقِ گله‌ای»، ارزش‌ها را نه بر پایهٔ اصالت، که بر اساس تکرار و تقلید می‌سنجد. در چنین فضایی، جرئتِ متفاوت بودن که زمانی موتور محرکهٔ فرهنگ بود به تابویی تبدیل می‌شود که با سکوتِ جمع خفه می‌گردد. چه کسی جسارت دارد خارج از قابِ پیش‌ساختهٔ «پسندیده شدن» بیندیشد؟

فرهنگ ما فرهنگِ فست‌فودی شده است بلعیدنِ محتوا بدون هضم، ذهنِ کاربر، همچون معده‌ای پر از خوراکی‌های فاسد، انباشته از داده‌های خام و ناپخته است. ریلزهای یک دقیقه‌ایِ فلسفه، پست‌های تلگرامیِ ادبیات، و استوری‌های نیمه‌کارهٔ تاریخ همه نشان از بلعیدنِ بی‌توقفِ محتوا دارند، بی‌آنکه فرصتی برای تفکر یا نقد باقی بماند. این «سوادِ سطحی»، انسان را به موجودی تبدیل می‌کند که فکر می‌داند، اما در واقع تنها وانمود می‌کند. آیا این همان «بردگیِ مدرن» نیست؟ بردگی‌ای که نه با زنجیر، که با طناب‌های نامرئیِ اعتیاد به اسکرول رقم می‌خورد .

در پس هر پروفایلِ درخشان، انسانی پنهان است که از مواجهه با خلأ درون می‌گریزد. اینستاگرام به پناهگاهی تبدیل شده است برای کسانی که از تنهاییِ وجودیِ خود هراس دارند. آنجا، با ساختنِ شخصیتی ایده‌آل—خندان، موفق، بی‌نقص—سعی می‌کنند بر ترسِ بنیادینِ بیهودگی غلبه کنند. اما این نقاب‌ها، در نهایت، تنها بر زخم‌های روانی نمک می‌پاشند. آیا این همان «انکارِ زندگی» نیست؟ انکاری که به جای پذیرشِ رنجِ هستی، به دنبال فرارِ ابدی به دنیای مجازی است؟

اما در همین کویر، نشانه‌هایی از امید هم می‌توان یافت: هنرمندانی که در سکوت آفرینش می‌کنند؛ فیلسوفانی که به جای کلیشه‌های بازاری، به ژرفای پرسش‌های ناپرسیده می‌روند؛ و جوانانی که جسارتِ «تنها» بودن را دارند. نجات در بازگشت به «ارادهٔ معطوف به آفرینش» است اراده‌ ای که نه برای نمایش، که برای زایشِ ارزش‌های نوین می‌تپد. تنها از طریق این آفرینشِ بی‌پروا است که می‌توان از باتلاقِ مبتذلِ وانموده‌ها رهایی یافت و بار دیگر، زندگی را نه به عنوانِ یک پُست، که به مثابهٔ یک اثر هنری تجربه کرد.

https://s8.uupload.ir/files/img_20241005_194236_bntt.jpg

استثمارشدگان قدیم استمار کنندگان اکنون اند   آرمان میرزانژاد

برای تو می نویسم استثمار شدگان قدیم استثمار کنندگان اکنون اند! اگر می خواهی از این طایفه نباشی به بیگانه گان اعتمادکن با آشنا نرو که رنج در ادامه راه به کمین ات نشسته است تعبیدی زمانه خود باش اگر می توانی تاوان تفاوت هایت را پرداخت کنی آزاد تو را با تمامی زخمی های پنهان روان ات دوست دارم چرا که منفورت پنداشته اند و تو زیباتری از آینده چرا که گند چهره های محبوب درآمده است منفور زمانهٔ خود باش که این با اجتماع موهن کرکس ها آزادگی ست اگر تو را با تمامی زخم های انسانی ات حذف می کنند چه خوب این شکل زندگی برابر با وارستگی ست


برای تو می نویسم

تبعیدی زمانه تسلیم

همدرد با رگان منقبض ام از فشار کار!

خیره در چراغ های قرمز با مسافران عجول اسنپ

و مدرک بلند دانشگاه شریف در خفقان داشبورد

من غمگین آن لحظاتم که می خواهی به پزشک مسافر ِ پست میلیونر ِ گلساری بفهمانی که حق تو این نیست

اما او نمی خواهد که زود به برج های بلندش برسد و زل بزند در چشمهای شهلای ماده سنگش پنی

در میانه خلسه و صبح

برای تو می نویسم

آن گاه که نیش خند می زنند به تو ارقام بیمه ها اقساط چند ساله بانک ها

آنگاه که بی خیال ِ خواندن پیام های رفقایی از شدت ملال

در قیدو بند اجاره خانه ی ماهی چند میلیون با پارکینک مزاحمی

چه کسی گفت تاریخ فلسفه بخوانی در نیمه های شب از فرط خستگی

بی آنکه هنوز آمده باشی برادرم

در این هوای ابری

با تو برابرم

آنگاه که جیغ می زنی علیه مافیای بیمارستان های خصوصی در کشاکش سرطان خواهرت

تا خدای تهران بپرد از خواب سنگین هزارساله اش

کنار تو می مانم

ای در کلاف روان زخم ها غلطان

ای در صف شلوغ روانپزشکان شلوغ

خسته، سرگشته به دنبال فلوکستین 10 برای رهایی

آن گاه که بی رفیق پیاده می شوی بر صندلی چوبی پار

آن گاه که دست مزد ماهیانه ات حتی قیمت ادکلن ریئس ات حتی نمی شود

حال تو را مثل بختکی که گلویم را تیغ می کشد بغض کرده ام

آن گاه که می خوانی ام نیستم

آن که نمی خوانی زنده ام هنوز

مرا صدا بزن

من کوله بار رنج های گذشته ام

بر شانه های آینده ی تو برادرم

چرا عموم منتقدان ادبی ما نتوانسته اند نظریه یا شیوهٔ غیرالتقاطی در خوانش و نقد متون ابداع کنند؟بخش3


نیما به لحاظ فرم شعری و منطق تئوری التقاطی است، شاملو در تاثیرپذیری و وام گرفتن از شعر جهان التقاطی است، رویایی در تبیین نظریه حجم التقاطی است، براهنی در نظریه زبانیت و شعر زبان التقاطی است، شفیعی کدکنی در ترجمان نظریات فرمالیستهای چک و روس التقاطی است...چرا هیچ یک از این شخصیت های اثرگذار شعر معاصر، از التقاط با سبک ها، نظریه ها، فلسفه‌های ادبی و هنری اروپا و سایر ملل جدا نبوده اند؟ و آیا این انتظار عقلا تحقق پذیر است که مرزکشی کنیم که حدود تفکر یک متفکر کجاست و در کدام نقاط از تفکرات او التقاط صورت گرفته است؟ ما در جست و جوی محکوم ساختن یا پاشنه آشیل معاصرین خود نیستیم، التقاط را با ادبیات سیاسی نمی آمیزیم. مساله قلت ِ گزاره های گفتمانی آن نظریه و تکثیر و گسترش دادن آن به فضایی دیگر است که خلاقیت شاعر یا نویسنده نظریه پرداز را تثبیت می کند. ضرورت نظریۀ ادبی اینجاست که فرد خلاق بتواند رویکردی دلالت مند در خصوص کار خود یا دیگری داشته باشد، شعر یا داستانی که واجد کیفیت و پشتوانه نظری باشد طبعا و عقلا مرجح‌تر از کاری‌ست که پشتوانه منطقی یا تئوریک نداشته باشد و در جزمیت و جهل باقی بماند.

نیما وقتی متوجه شد که خاستگاه تغییرات فرمی در ساختمان ظاهری شعرش را مطلقا ادیبان آن دوره به شعر فرانسه نسبت می‌دهند در مقام خلاقیت و اضطراب در تعریف و تبصره در شهریور 1325 به شین پرتو نوشت:«من روابط مادی و عینی را در نظر گرفته ام و از «گاتها» که فرمان اصلی است و اصلیت وزنی را در شعر ما داراست شروع کرده ام»در ابتدای کتاب تعریف و تبصره این متن از یشت‌ها آمده:

«تو و دروغ را
من از منزلگهان آریایی برانم
تو و دروغ را
من بر اندازم
تو و دروغ را
من به بند در کشم
تو و دروغ را
من به زیر پا فکنم»

چرا نیما از این عبارت از «گاتها» سروده‌های منسوب به زردشت استفاده می‌کند؟ ما می‌دانیم که وزن گاتها اساسا با مصرع های هفت هجایی همراه است و با افاعیل عروضی نیما که کوتاه و بلند می‌شود و به ضرورت بیان مطلب انعطاف پیدا می‌کند، یکی نیست، وزن گاتها از هجاهای معینی پیروی می‌کند اما وزن شعر جدیدِ نیما بسیط و کشدار هم می‌شود و همچنان همان ارکان عروضی با شکستگی های رکنی در پایان بندی مصراع هاست.
آیا نیما دارد به ما خط می‌دهد که به هزارتوی میراث متنی خود مجددا باز گردیم تا بتوانیم انواع موسیقی متون پیشااسلامی را ماسوای موسیقی عروضی که شیفته وار به آن دل بسته ایم هم ببینیم؟ همچنین در ساختمان کار و سایر مصالح شعر فارسی هم بازنگری کنیم تا خلاقیت ما در بافتی مدرن در مواجه با سنت خود را نشان دهد؟

آیا نیما از 1325 به بعد پی‌برده بود که اگر بحث از اصالت تفکر یا خلق نظریه در جهان ادبیات مطرح باشد سهم ما ایرانی ها از خوانش سنت خود همین متن های شعری قدماست یا بازگشت و ابزار ساختن متون پیشا اسلامی چون یشت ها و گات ها؟

چرا که مثلا ما نیچه ای نداشته ایم که در خوانش از حکایات خدایان یا اساطیر یا شخصیت‌های فلسفی و مفاهیم در حوزه فلسفه، چون و چرا بکند ابن سینا و ملاصدرا و... دیگران استثنا بوده اند و البته آنها هم ناگزیر از التقاط با فلسفه یونانی و حکمای اسلامی بودند.
نیچه تاریخ فلسفه را واجد وجهه آپولونی، خردگرا و خشک اندیشانه می‌بیند و با نقد آن نیاز به دیونیسوس (خدای شراب ) را بخش لایتجزی فلسفه ورزی فیلسوف می‌داند. فروید و مارکس و دیگران هر یک به نوبۀ خود در همین بافت فرهنگ فلسفی در نگاه با متون گذشته خود رو به رو بودند و البته به سنت فلسفه باز می‌گشتند. در مقام مثال فن شعر ارسطو منبعی تاریخی برای طرح بحث مجدد فلاسفۀ متاخر آنان بود یا آثار افلاطون و پیشاسقراطی ها همواره منابعی برای بازاندیشی و تطور جهان فلسفی فلاسفه بوده است.
اما نیما به عنوان شاعر/نظریه پرداز، مجبور بود اگر نقدی دارد به سنت شعر کلاسیک یا سنت متون دینی برگردد، تا سنت های مردود نشده را با نگاه مدرن دوباره زنده کند و کاربرد متفاوتی از آن بکشد. این بخش از دیدگاه نیما شعرش را که معطوف به عواملی خارجی بود می‌ساخت اما راه و روش مقابله با شعر کلاسیک از سوی نیما، باز جنبهٔ التقاطی با متون ادبی/نظری اروپایی داشت، از بودلر و تلقی اش از مدرنیته و شعر و نثر و... گرفته تا دیدگاه های والری و آراگون، جان کیتس و گوستاوکان در خصوص شعر و هنر و... نیما برای چنین مقابله ای با جنبه‌های منسوخ سنت، سخت تحت تاثیر آرای میرزافتحعلی آخوندزاده است حالا سر رشته را بگیرید که خود آخوندزاده نیز با اختلاف زمانی و تاریخی و زبانی با نیما، تحت تاثیر چه کسانی است؟ روسو، ولتر، شکسپیر و ارنست رنان و...
می‌خواهم بگویم که جدای از علل تمدنی و تاریخی، حتی انقلاب مشروطه با تمامی تلاش‌های نوآورانه در احداث نگاه آشتی جویانه با جهان غرب، نتوانست خود را متوجه این خلاء بکند که چگونه می‌توان در ساحت جدیدی از خلق نظریه قرار گرفت.

استخراج مولفه‌ها و تکنیک‌های جدید، معناهای مستتر و مفاهیم مختلف، و دیگر عناصر متنی، می‌توانند الگوی روشمندی را در فهم متون به دست ما بدهند ساختاری که این عناصر در آن فهم شود و روش ورود و ادراک متن را برایمان تسهیل کنند. هرچند در جهان امروز هرچه قدر تلاش کنیم اندکی از التقاط در بافت کلام، افکار، ایده ها و فرهنگ روزمره خود می بینم حتی نظریه ها تحت تاثیر متون نظری و فلسفی یا علمی پیش از خودند. اما چاره چیست جز با پرسش‌هاي مداوم از آن چه به مثابه آوردۀ متودیک یا نظریه مطرح می‌کنیم؟ این گونه می‌توانیم ابعاد تازه‌اي از روش و نظریه را به هم‌پای خلاقیت ادبی از متن استخراج کنیم یا متن بدهیم که دومین عمل همواره از سوی اهالی ادب مورد ظن و بدبینی قرار گرفته است.

اما تنها شیوه ای که می‌تواند ما را از تقلید محض و تاثیر پیش از حد از یک نظریه یا جنبه های استعماری آن رهایی بخشد این است که قلّت بهره گیری از نظریه مبدا، و گفت و گوی انتقادی راجع به آن نظریه، با تلاشی ایده ساز، باعث ایجاد و گسترش نظریه ای جدید و تولید امر خلاقانه می‌شود.

منتشر شده در روزنامه آرمان ملی 19 شهریور 1402

https://static3.armanmeli.ir/servev2/syMyCYTNrBn1/hngO2u4M1_M,/07.pdf

چرا عموم منتقدان ادبی ما نتوانسته‌اند نظریه یا شیوه غیرالتقاطی در خوانش و نقد متون ابداع کنند؟بخش2

عده‌ای بر این باورند که اکثر منتقدان ادبی ما از گزاره‌های تئوریک بارت، فوکو، دریدا و دیگران، در بیان مقاصد فکری و نقادانه خود در تحلیل آثار ادبی سود می‌برند و بدون وارد ساختن آرای آنها بر متن، عاجز از تحلیل و نقد اثر ادبی هستند.

عده دیگری که در دانشگاه ادبیات تحصیل می‌کنند، در تقابل با گروه اول بر پایه یک متود معین، از نظریات غربی برای تبیین مقالات و پایان نامه‌های خود استفاده می‌کنند و به تحلیل شعری یا رمانی یا تطبیق، تفاوت و مزیت‌های آثار مورد نظرشان می‌پردازند‌‌‌؛ اما از خود شیوه جدیدی که راه شناخت دیگرگونه‌ای بسازند نمی‌توانند خلق کنند، مقصودم محتوای تازه نیست، ایجاد طرح و ساختار جدید نظری و خلق شیوه جدید خوانش و تحلیل و موانع تحقق آن است. گروه دیگری پر دورتر می‌نگرند و بر این عقیده‌اند که اراده و خواست نقد ادبی ایرانی از دوران مشروطیت تاکنون به این علت جنبه‌های پیشتازانه نسبت به ادبیات ملل دیگر پیدا نکرده که فرد نقاد اساس نظریه و روش را از مکاتب تئوریک غرب می‌گیرد و منابعی که او را هدایت می‌کنند در بافت زبان بیگانه وجود دارند و باید منتقد ادبیات فارسی، هنر ترجمه و مهارت مفصل بندی نظریه با شعر یا داستان را روش کار خود قرار دهد وگرنه تحقق نوگرایی عموما میسر نمی‌شود.

حالا تصور کنیم منتقد امروز، اشراف به شیوه‌های نقد به معنای جهانشمول کلمه داشته باشد و در بافت و ساختار شیوه‌های تثبیت شده نقد ادبی به متون ادبی نگاه کند، این تمرکز در دستورالعمل نظری، او را ازجنبه ابداعی به لحاظ آفرینش متودی نوین دور می‌سازد. گروه اول که می‌گویند منتقدان ما درگیر گزاره‌های تئوریک بارت و فوکو و... هستند و چرا منتقدان نوظهور به کتاب‌های منتقدان معاصر ما استناد نمی‌کنند؟! عمده‌ترین مشغله ذهنی این گروه، کانونی ساختن، بومی ساختن، ایرانی سازی مولفه‌هایی با جغرافیای فکری و زبانی غیر ایرانی است که در اصل و مبدای تاریخی و اکنونی هم حتی ایرانی نیستند، ذهن این گروه را بایستی به ریشه های نظریات نیما، رویایی، براهنی و...معطوف ساخت و از آنان پرسید که شما تصور می‌کنید اساس نظریات این شخصیت‌های شاخص ادبی، مطلقا ابداع ایشان بوده؟ وجهه غالب نظریه پردازیِ شاعران جریان ساز ما، به ناگزیر از التقاط با فلسفه، نظریات و مکاتب ادبی اروپایی به وجود آمده است. حال پرسش اساسی این است که چه امر مساله‌سازی برای منتقدان حرفه‌ای ما وجود دارد که ناگزیرند از ساختن نظریه یا شیوه جدید نقد؟ پاسخ با تمامی پیچیدگی‌هایش ساده است: آن رخداد فلسفی که بر حسب باور به گفت‌وگوگرایی در یونان باستان اتفاق افتاد و منشأ تفکر و تامل بشری و جنبه‌های تمدنی شد نه در پیشینه تاریخی و نه در ساختار فرهنگی ما و نه در حال حاضر در دانشگاه‌های ایران وجود خارجی داشته و دارد که ما با بازخوانی سنت‌های فکری در ادبیات فارسی بتوانیم کاربردها و شیوه‌های تازه‌ای در خوانش و فهم متون مختلف ایجاد کنیم. در بخش یکم این نوشتار گفته شده بود که گفت‌وگوهای سقراطی افلاطون با شخصیت‌های مختلف نشان می‌دهد فرهنگ اروپایی از دیرباز، ریشه‌های پرتوش و توانی در بررسی مسائل، مفاهیم انسانی و تولید اندیشه فلسفی و ورود فلسفه در پرداختن به مسائل ادبی، اجتماعی، و سیاسی داشته است.

حالا فرهنگ نظریه‌پردازی ما که مدام با انتقاد نظریه ستیزان و فلسفه نخوان‌ها رو‌به‌رو بوده است از دل این دیالکتیک ناتمام چه در می‌آید جز بدبینی و ستیز با فلسفه و گریز از نظریه؟ و بی نسبت دانستن نظریات و فلسفه با زندگی این جهانی؟ افرادی هستند که نظریه‌های ادبی و اجتماعی و... را با دید استعماری تعریف می کنند و می‌گویند فلان نظریه وارداتی است و غرب‌زده است که با این طرز از محاسبه، همه ما تا حدودی غرب‌زده هستیم! حتی واضعان نظریهٔ غرب زدگی که تلاش‌شان در غایت به ضد آن چه می‌گفتند بدل شد و عمل نقد به غرب را از خود غرب گرفتند! مساله دیگر ما، آن حدود به اصطلاح غیر غرب‌زده، ابداعی و خلاقانه در نقد ادبی است که غالبا باید شاعر نظریه‌پرداز در مفصل بندی آن نظریه با زبان و شعر و رمان فارسی بکوشد و تازه بحث از مفصل‌بندی که می‌شود به بی‌شمار عوامل متنی، بینامتنی و فرامتنی بستگی دارد: ارزش‌های اجتماعی، مناسبات فرهنگی، محدودیت‌های سیاسی، بضاعت اقتصادی و...که می‌تواند باعث گسترش یا عدم گسترش آن متود یا نظریه درجامعه هدف شود.

اینکه شاعر-منتقد ما، نمی‌تواند شیوه جدیدی در کنار شیوه‌های مسلط نقد ابداع کند، مساله‌ای امروزی نیست، شاعران جدی ما برای استمرار نوآوری و صورت کیفی بخشیدن به شعر خود مجبور بودند آثار ادبی اروپایی و سایر ملل را بخوانند چنانکه امروزه هم همین طور است، ما نمی‌توانیم متودهای نقد را

نشناخته و نیازموده دنبال روش جدیدی باشیم، چرا که سنت نظریات ادبی و نقد ادبی ما عاری از چنین ظرفیتی بوده و جنبه اقتباسی و التقاطی با نظریات ادبی خارج از ادبیات فارسی داشته است. ببینید چند پایان‌نامه داریم که برحسب شیوه داده بنیاد (گراندد تئوری) نوشته می‌شود؟ دانشگاه‌های ما هم این ضعف به لحاظ متودیک درونی پژوهشگری می‌کنند. از دیگر سو فرض کنیم که از سنت متون قدمایی ما، مفاهیمی را بتوانیم به جهان کنونی بسط دهیم یا مفاهیم کهن را بازخوانی و ارزیابی مجدد امروزی کنیم، آیا متود نقد جدیدی هم می‌توانیم از دل سنت‌های متنی قدمای خود استخراج کنیم؟ در هر صورت ایجاد متود جدید در نحوه خوانش و نقد، افقی است که هر منتقد حرفه‌ای و خلاقی می‌بایست در جهت تبیین آن بکوشد هرچند زمان زیادی بی‌کاربرد بماند...

لینک صفحه این مطلب در روزنامه آرمان ملی ( بخش دوم) :

https://www.armanmeli.ir/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-4/1065526-%D8%B6%D8%B9%D9%81-%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85

چرا عمومِ منتقدان ادبی ما نتوانسته شیوه یا نظریه غیر التقاطی در مواجهه با متون ادبی ابداع کنند؟ بخش1

آرمان میرزانژاد
تقسیم بندی مدونی که دکتر حسین پاینده در کتاب«نقد و نظریهٔ ادبی درسنامه ای، میان رشته ای» در سطوح متن شناسی و نوع شناسی ِ متن نقادانه ارائه داده بود، روشن کرده بود که معرفی اثر با تحلیل اثر تفاوت دارد و این دو رویکرد با نقد ادبی تفاوت صوری و ماهوی دارند. این تقسیم بندی که اساسا در معرفت شناسی تفکر مدرن رایج است حوزه های نوشتاری را در یک رویکردی تفکیکی از هم مجزا می‌سازد با این همه این مرزبندی و تفکیک دکتر پاینده(که دکترایش در زمینه نقد و نظریه ادبی از دانشگاه ساسکس انگلیس است) چندان مورد توجۀ ادبیات مستقل ما قرار نگرفته است.

در صورتی که بسیاری از کتاب های پژوهشی و تحلیلی که ادبیات غیردانشگاهی تولید کرده، روزی پایش به تحقیقات دانشگاه باز می شود و به نقد کشیده می‌شود.
راه دور نرویم مگر کتاب‌هایی مثل «طلا در مس» اثر رضا براهنی، «تاریخ تحلیلی شعر نو» اثر شمس لنگرودی، «موسیقی شعر» اثر محمدرضا شفیعی کدکنی و «بوطیقای شعر نو» اثر شاپورجورکش در فضایی خارج از متود آکادمیک نوشته نشده؟ اما می‌بینیم که امروزه کمتر دانشجوی ارشد و دکترای ادبیات فارسی در کشور وجود دارد که ازاین کتاب‌ها در تحقیقات و پایان نامه های خودش بهره نبرده باشد.

اما ادبیات ِ مستقل دورهٔ ما در زمینه نقد، عقل ستیز، قاعده گریز و جزمی گرا شده است و باید گفت: گاه هیچ اهمیتی به هیچ معیار متمایز و چارچوب مشخصی، در مواجهه و تحلیل با متن نمی‌دهد.
با نگرشی آسیب شناسانه به این مقوله نگاه کنیم که چرا ادبیات مستقل ما هیچ گونه نظریه و روشی را در انجام عمل نقادانه برنمی‌تابد؟ شاید به دلیل همین عدم تمرکز بر معیارهای جهانی نقد ادبی، شاهد بی معیارگی ِ هذیانی و کلی گویی‌های تکراری در به کارگیری نام منتقد بر فرد و افرادی هستیم که با کاستی ها و نارسایی هایی در عملِ نقد مواجه هستند. بنابراین دیگر برای ما این پرسش به وجود نمی آید که چرا ما شیوهٔ جدید خوانش یا نظریهٔ جدید ادبی نداریم!

از سوی دیگری برجسته ترین منتقدان ما هم "چارچوب یک نوشتار نقادانه "را در حد یک پیشنهاد تعریف نکردند، بدیهی است که فاصله گذاری معناداری میان نقد، معرفی و تحلیل آثار ادبی وجود دارد و سنت و تفکر رایج در نقد ادبی معاصر ما تا حدود زیادی در شاکله بخشی به این بی معیارگی که نقد چیست و چه چیزها نیست سهیم است.

در جامعهٔ ادبی ما، افراد بسیاری که به عنوان منتقد ادبی خطاب و معرفی می‌شوند، منتقد نیستند، معرفی کنندهٔ کتابند یعنی کم و بیش محتوا و مضامین کتاب را دریافت کرده و بر پایه سلیقه ادبی و ذوقی خود، در جلسه ای یا جمعی یا صفحه ای مجازی، معرفی اش می‌کنند.
تحلیل‌گر فردی است که تکنیک‌های زبانی، سویه‌های زیبایی شناسی، لحن و لحن گردانی، ریتم های و اصوات موسیقیایی، قافیه، معنا و مفاهیم و روایت های مستتر در متن ادبی را می‌شناسد و می تواند بدون پشتوانهٔ تئوریک، زوایای مختلف اثر ادبی را بدون نگاهی کانونی و متمرکز، شرح و بسط دهد و به نتیجه ای برسد.

اما منتقد میتواند در سراسر متون ادبی با ذره‌بین تئوریک یا نظریه ای ادبی، اجتماعی، فلسفی معاصرین خود روی متن تمرکز کند و اساسا نظریه انتخابی را با عمل شعری یا داستانی تطبیق داده و ریشه های گفتمانی، معنایی، فکری، سبکی و...را واکاود و اثر را با پرسش های چالش برانگیز خود رو به رو سازد، از سویی دیگر منتقد ادبی کسی نیست که صرفا زمان خود را صرف نقد کتاب داستان یا شعر کند، او دست بالا با گفتمان ها و ساختارهایی که فلان متن ادبی را واجد ارزش می دانند درگیر گفت و گوی متنی است و این کار چندان ساده ای نیست.

اما منتقد ادبی چه کارهایی در اختیار و ارادهٔ او است؟ بحث مسئولیت بر دوش گذاشتن منتقد نیست، بلکه اموری ست که منتقد می تواند به فراخور موقعیت متنی انجام دهد:

یک- منتقد ادبی بنیان ارزش داوری‌های مسلط ذهن منتقدان و ذهنیت غالب شاعران را می‌تواند به چالشی دیالکتیکی و انقلابی دعوت کند.

دو- منتقد ادبی گفتمان‌های تاریخی شعر و همچنین گفتمان‌های شعری مسلط و روز را می‌تواند به پرسش بگیرد تا موضع خود را شفاف و آشکار کند.

سه- منتقد ادبی می‌تواند نظریات ادبی ای که ادعا شده و در ارگانیسم شعری یا داستانی به کار رفته را مورد نقد قرار دهد و فاصله یا عدم همبودگی نظریه با عمل در شعر یا داستان یا سایر ژانرها را به چالش بگیرد.

چهار- منتقد ادبی جدای از تجربه سنتی ِ مطالعهٔ تک ساحتی در ادبيات کلاسیک و معاصر، می‌تواند مطالعات بینارشته ای و فرامرزی داشته باشد، چرا که بسیاری از مفاهیم ادبی، به شکل شناور و مشترک در سایر سطوح علوم انسانی، جنبه میان رشته ای دارند و مهم تر از همه ابزار اندیشیدن و پرسش‌گری در متون ادبی را متون دیگر با ایده های فلسفی، جامعه شناسی، نشانه‌ شناسی و... به منتقد چندوجهی نگر می دهند.

پنج- منتقد ادبی نمی‌تواند صرفا از زاویه و خاستگاه نظریات ادبی به متن نگاه کند، چرا که برخی از متون به دلایل ترکیب و یا تجزیه از ژانرها و سبک ها، انحراف از نُرم یا هنجارشکنی ها در سایر سطوح متنی، در چارچوب نظریه های ادبی قرار نمی گیرند، ای بسا نفس پرسشگری فلسفی از متن، گشایش در فهم و شناخت متن باز کند، شاید پرسش های فلسفی از متن واپسین روشی باشد در دوره ای که مجال و حوصلهٔ تبیین روش و سازوکاری نو برای منتقدان فراهم نمی شود.

مبدا نقد و نقادانگی، تمدن یونانی است که با فلسفه در امتزاج بوده است و از دل گفت وگوهای پرسشگرانهٔ شخصیت ها در نوشتارهای سقراطی افلاطون است که چون و چرا بر روی مفاهیم، باعث خلق تفکر و نقد مسائل می‌شود. هرچند نقد علمی را به نقد عقل محض، اثر دکارت در دوران مدرن نسبت می دهند، اما پیشینۀ تاریخی فلسفه به پیشاسقراطیان و به کتاب های افلاطون و مهم تر آپولوژی سقراط (دفاعیۀ محاکمۀ سقراط ) افلاطون بر می‌گردد که در بسیاری از جهات ادعاهای مطروحه از سوی ملطیوس، سقراط را بر آن می دارد که در نقد داوری شایع زمانه و نظامِ عقایدِ مسلطِ اهل قدرت و قضاوت داد سخن بدهد.
به همین دلیل نقطهٔ افتراق فرهنگ و تمدن ایرانی با یونان در همین جاست که ما در غیاب نقد و گفت وگوی فلسفی، با حضور دین باوری و فرهنگ رازورزانه و تک گویی و تک سرایی مواجه بودیم، برعکس فرهنگ یونانی که از پرسش در ماهیت مفاهیم و اشیا کوتاه نمی آمد، اما ما به قضا و قدرگرایی یا اختلاف نظر و حسد و دشمنی و سایر راه هایی که به سلب گفت وگو ختم می‌شد تن دادیم.
و جواب این پرسش که چرا عموما منتقدان ادبی ما شیوه یا نظریه غیر التقاطی و نو در مواجههٔ با متون ادبی ندارند؟ این است که ما نتوانسته ایم در طول تاریخ روابط اجتماعی و فضای فرهنگی ایران یا حتی در متون ادبیات قدمایی تا به امروز تفلسفی عمیق کنیم به شکلی که از آن منطق نظریه پردازانه یا روش جدیدی استخراج شود.
ادبیات بدون فلسفه، شک باوری، و اندیشیدن، نمی‌تواند نظریهٔ نقد یا شیوهٔ نقدی خلق کند. ادبیات معاصر، در نهایت توانسته از نظریات تئوری پردازان سایر نقاط جهان استفاده کند و التقاطی گرانه بخشی از نظریات آنان را ایرانی سازی کند، نه این که خود واضع نظریهٔ نوینی باشد...

چهارشنبه /4 مرداد 1402

لینک فایل پی دی اف روزنامه آرمان ملی و انتشار متن فوق در آن:

https://static2.armanmeli.ir/servev2/OK8kCHkKbu6Z/hngO2u4M1_M,/07.pdf

سرشک از رخم پاک کردن چه حاصل / علاجی بکن کز دلم خون نیاید


میر عمادالدین بن محمود بن حجت‌الله حسینی همدانی

ازملاصدرا

گرفتار کسانی شده ام که فهم واندیشه از افق وجودشان غروب کرده؛ چشمانشان از مشاهدۀ انوار حکمت نابیناست و بصیرتشان از دیدن تجلیّات معرفت ناتوان است. تفکر در امور الهی و آیات سبحانی را بدعت می شمارند و مخالفت با افکار عوام را، که هر روزی به دنبال یک چیز هستند، گمراهی می پندارند. اینان دیدگاهشان ازهمین امور جسمانی و قید و بندهای آن فراتر نمی رود و فکرشان از این ظلمت ها و تاریکی ها گامی بیرون نمی گذارد. هر دیدگاه علمی و عرفانی و هر مسیر فلسفی را حرام می دانند و طرد می کنند و آنان را که توانسته اند اسرار الهی و اشارت های رمزگونۀ انبیا را درک کنند، منحرف می شمارند. در نزد اینان هرکس که در مرداب جهل و کودنی بیشتر فرو رفته و از نور علم محروم تر است، شریف تر و داناتر و شایسته تر است.

الاسفار الاربعه، ج 1، مقدمه

پرسش ها

شعر مدرن و شعر پست‌مدرن دو مفهوم متفاوت هستند، به طوری که شعر مدرن به دوره‌ای از شعر اشاره می‌کند که از اوایل قرن بیستم تا حدود دهه ۱۹۶۰ میلادی در آمریکا و اروپا متداول بود، در حالی که شعر پست‌مدرن به دوره‌ای از شعر اشاره دارد که پس از دهه ۱۹۶۰ میلادی شکل گرفته و از آن به بعد ادامه داشته است.

با این حال، مولفه‌هایی که در شعر مدرن و شعر پست‌مدرن متفاوت هستند، عبارت‌اند از:

1- مرجع‌ها و موضوعات: شعر مدرن بیشتر در مورد موضوعات مرتبط با طبیعت، عشق، مرگ، جنگ و جامعه صحبت می‌کرد، در حالی که شعر پست‌مدرن بیشتر به سوالاتی درباره‌ی هویت، قدرت، زبان و واقعیت پرداخت.

2- ساختار و فرم: شعر مدرن در اغلب موارد از قافیه و فرم سنتی شعر استفاده نمی‌کرد، در حالی که شعر پست‌مدرن غالباً از ساختارهای غیر خطی و فرم‌های غیر سنتی استفاده می‌کند.

3- زبان و سبک: شعر مدرن بیشتر از زبان ساده، روان و قابل فهم استفاده می‌کرد، در حالی که شعر پست‌مدرن در برخی موارد از زبان‌های آشفته، شکسته و ناهموار استفاده می‌کند. همچنین، شعر پست‌مدرن به طور معمول از تکنیک‌های شعری مانند بی‌ربطی، کلاژ، اشاره‌های متناوب و تحریف استفاده می‌کند، در حالی که شعر مدرن به طور کلی از تکنیک‌های سنتی شعر استفاده می‌کرد.

پدر عزیزمن

یک سال از رفتنت می گذرد، آن هم با چه شتاب وحشتناک و غریبی، سرشار از وقایع دلخراش و دلسردکننده. و نبوده ای که اتفاقات عجیب را ببینی، و شاید بهتر که ندیده ای... گاه و بی گاه در محل کار، در خانه، در پیاده روی، به تصویری باز می گردم که تو در مرکز آن قرار داری، روی تخت خواب در سکوت خود نشسته ای، اتاق خواب تو ساده تر از آن چیزی ست که می توان فکرش را کرد،در نور روز آن جا نشسته ای، در انتظار چیزی هستی که بر من معلوم نیست که چیست، چنان غرق افکار خود شده ای که انگار مشغول انجام کاری هستی که رویت پذیر نیست. من هم سعی می کنم حالت تو را دریابم اما نمی توانم. گاه کتاب خاطرات سیاسی دکترفریدون کشاورز، گاه کتاب سردارجنگل، و گاه اطلاعات عمومی را می بینم که داری می خوانی، یک بار از من می پرسی من در چند سالگی ام می گویم 86 سالگی. گاه با تو سر شوخ طبعی را باز می کنم، گاه با تو مثل یک دوست صمیمی گفت و گوهای تاریخی و سیاسی و...می کنیم. می گویی:«کشورهای ضعیف، تقدیرشان را قدرت های بزرگ رقم می زنند» می گویم«حتی ایران» سرت را تکان می دهی.

شب یلدای ما با رفتن بی بازگشت تو گره خورد، شب یلدای سال پیش، درازترین شب زندگی من بود که من تا صبح نتوانستم بخوابم؛ پس از رفتنت، شب یلدا ادامه پیدا کرد، هنوز هم تمام نشده، شب یلدایی که باید تمام شود و خواهد شد.

تجربه ی فقدان، تجربه ی غیاب، تجربه ی از دست دادن، مواردی بود که به ناگزیر، و بیشتر از هر زمان، من را به پذیرش این که انسان ناتوان است دربرابر وقوع مرگ دیگری مجاب کرد، این که اراده و خواست فرد در برابر مرگ دیگری، پوچ است، هرچند تلاش انسانی برای نجات دیگری، بسیار محترم است اما موقعیت هایی است که انسان مغلوب ِ شرایط پیش آمده می شود و پس از آن پیوندی که تو با فرد محتضر داری شاید در آن لحظه به اوج خود می رسد، و ناگهان می بینی این ارتباط از سوی او قطع می شود و تو می مانی حافظه و تخیلی که پس از او همچنان زنده است و در خواب و بیداری با تو همراه است، انسانی زیستی و مهربان بوده ای، روانت شاد

30 آبان 1401

دو هفته ای می گذرد که با لیلا به زیر یک سقف آمده ام. کمی ناهماهنگی ها میان ما در جریان است، شاید از سوی من قید و بندهای سفت وسخت و از سوی او آزادی عمل با آرامش. هر دوی این مورد، به نفع آدمی است که می‌خواهد زندگی خود را با کیفیت در بدکیفیّت ترین روزگار بگذراند. هر طور که زن و شوهر باشند به هرحال اگر به نظر خودشان و دیگران بهترین زوج هم باشند، هستی تناقضات و رنج هایش را به آنها تحمیل می کند...

*

نمی دانم در کجا و کی خوانده بودم که "مرد متاهل نباید به خود فرصت افسردگی بدهد" این جملهء خویشکارانه، اخلاقی، و عاری از فهم عوامل محیطی و رفتاری، از یک نکته ی ظریف روانشناسی محیط زندگی فردی که دچار Depression است، غفلت کرده است و آن نکته این که بهترین ساز و کارهای فکری برای ارتفاع کیفیت زندگی خانوادگی، نیازمند محیطی است که به نهاد خانواده، به فرهنگ اعلاء انسانی، به حق پیشرفت هر فرد از جامعه بها بدهد، تا فرد از نتایج زحمات و چالش ها و انتقادهای خود بهره کافی ببرد، اگر محیط، شایسته ستیز باشد و هر گونه امید به تحول زندگی شخصی یا اجتماعی را اساسا برابر با محکومیت تلقی کند، یاس و ناامیدی محصول بی برو برگرد آن خواهد بود.

اما

تو می خواهی انسان باشی می توانی هر جا که می خواهی باشی اما بدون پذیرش رنج ها و قیدها، کور خوانده ای!

*

لازم است بنویسم

این که می گویند همه شئونات، مراتب، خواست ها و نیازهای انسان، در تامین شرایط اقتصادی فرد و خانواده است، حرف معناداری است. انسان نمی توان با اوضاع بد و نامساعد، تخیل هنری داشته باشد مگر این که عصیان و عصبیت بر ضد وضعیتی که دارد به خرج بدهد. ما در نامه های صادق هدایت به شهید نورایی همین مساله را خوانده ایم«آدمی با بی پولی در هیچ جهنم بهش خوش نمی گذرد چه برسد در اروپا» و در یادداشت های نیما خوانده ایم:« من با حقوق پیشخدمت زندگی کنم و در تنگ دستی به سر می برم» و در مکتوبات دیگر بزرگان ادبیات این مرز و بوم خوانده ایم که آنها فقر را فضیلت تلقی نمی کردند بلکه می دانستند زندگی بدون برخی از موارد کسری دارد، ناقص است.

لیلا یک هفته ای است که به خانه آمده، سخت کوش و با ذوق سعی می کند خانه را بشورد و تمیز نگه دارد، دوست ندارم رای او را نادیده بگیرم و نمی گیرم، اما در پس و پشت این ها ابنای زمانه، سیاست های موجود، اقتصاد ِ دست از پا درازتر، آیا اجازه می دهد من و او خانه ای زیر آسمان ایران داشته باشیم؟ بسیار مرعوب و نگران آینده هستم...بهتر است که آدم امید نداشته باشد تا امیدی داشته باشد آن هم تنش زا.

در سرزمین آزادگان بود که تو را شبانه دستگیر کردند

در سرزمین آزادگان بود که نا امیدی بهتر از امید کذایی بود

در سرزمین آزادگان بود که در کشاکش کار، به فکر کوچ می افتادی

در سرزمین آزادگان بود که دوستانت یکی یکی تلف شدند

در سرزمین آزادگان بود که ارزش کار بی معنا بود

در سرزمین آزادگان بود که خانه ای از آن خود نداشتی

در سرزمین آزادگان بود که زیر فشار اجاره ونان له می شدی...

14 مهر 1401

من فکر می کنم که نه فقط من بلکه «دیگری» و افرادی از همین مردم هم هر روز که به سر کار خود می روند از جای و جایگاهی که به آنان داده شده ناراضی اند، بحران مدیریت، سوءمدیریت، نارسایی مدیریت، فقدان معرفت مدیریتی، نداشتن نظارت بر روند کار افراد، به دیده ارزش نگاه کردن و ... اهمیت ندادن به این مسائل مهم باعث می‌شود آدمی به تدریج بی‌انگیزه شود و به سازندگی بی میل شود، یعنی آشغال را جایی ببیند و بی آن که بخواهد ترتیباتی بدهد از کنارش رد بشود.

این همان گندی است که سرمایه داری ایرانی آن را آفریده، درصورتی که شاید بگویید سرمایه داری ایرانی صرفا نمودش این نیست و برج‌ ها و هایپرمارکت ها و نمایشگاه ها و پاساژهای پرزرق و برق را به من نشان بدهید، اما باید گفت سرمایه داری ایرانی هم مانند سرمایه دارجهانی متاخر شکل هایی از طرز کار را تولید می کند که نه تنها متعارف به لحاظ فنی و عرفی در جهان کنونی نیست، بلکه در آن هیچ شئونی از انسانیت و مراتب اعلی هم یافت نمی شود.

یادداشت

شراگیم یوشیج می‌گوید که نیما(پدرش) در حالتی از عصبانیت و در شب‌ها «یادداشت های روزانه» خود را نوشته است. اگر این فرض درست باشد باید علل این عصبانیت چه چیزی ست این بسیارکلی گویانه است اگر بگوییم:«نیما فرد نوگرایی بوده و مقاومت های فرامتنی، اجتماعی، فرهنگی و ادبی زمانش او را به عنوان فردی که قصد سنت شکنی داشته محدود می ساخته و این محدودیت ها او را می رنجانده بنابراین در حالت عصبانیت نوشته است» نیما در بخشی از یادداشت ها عصبانی است و این را هر خواننده حرفه ای که کلیه این مکتوبات را خوانده می داند، اما مگر می شود تمامی یادداشت ها (که محصول تجربه های متفاوتی ست) با حالت عصبانیت نوشته شده باشد؟! چنین دیدگاهی نشان می دهد که شراگیم یوشیج، عمیقا متوجهء «گردش احساسات» در نیما نبوده است، متوجه وجوهاتی که یک انسان به طور طبیعی و عارضی در برابر رخدادهای خارجی پیدا می کند، نبوده و نیما را فردی معرفی کرده که در نهایت می بایست او را به یک روانپزشک معرفی کرد!

پی نوشت: من در محیطی که ادب و فرهنگ فقط وسیله ای برای تظاهر است و گاه حتی به خرج تظاهر هم نمی رود این کلمات را می نویسم طبیعی است که آدم حسابی از این شرایط ناراضی و ملتهب شود.

کرونای خفیف-دوشنبه 27 تیر ماه

کرونای خفیف

یک هفته گذشت که مریض بودم. مریض سرپایی بودم با حالت مریضی به درمانگاه و داروخانه و این طرف و آن طرف رفتم. هفته ای پر از تنش بود.

دوشنبه 27 تیر ماه، شب احساس لرز و تب داشتم، لیلا هم به رشت آمده بود، او کمتر عوارضی را نشان می داد، اما او هم دوره سختی را کنار من گذراند، هوای شرجی و رطوبت زده باعث می شد احساس خوبی از خوابیدن و استراحت هم نداشته باشیم. به هرحال با مشورت تلفنی، یکی دو نفر از دوستان شخصا به بیمارستان رازی رفتم. بیمارستان رازی رشت هیچ گاه راضی کننده نبوده است، به هرحال یک پزشک ِ درگیر و خسته که خانمی بود سه قلم قرص نوشت (ناپروکسن، آدولت کولد، سرم) نوشت. به هرحال با همان حال با لیلا به سمت جوکولبندان رفتیم هوا خنک بود و باد ملایمی هم می وزید من و لیلا زیر سایه ی درختی که نامش را نمی دانم نشستیم، یکی دو تا عکس گرفتیم عکس ها نشان می داد هر دو تازه از بیماری فاصله گرفته ایم...

یادداشت31 خرداد 1401

وقتی بیمارستان محل کار خود را با دقتی درخور یک بیننده واقع گرا نگاه می کنم می بینم این محیط قابلیت تبدیل به تیمارستان را دارد. یک عطش منزلت و قدرت توهم آمیز در تک تک افراد کم و بیش وجود دارد، بیمارستانی که با تمامی مشکلات جزئی اش، مشکلات کلی این محیط را در خود منعکس ساخته است.

همکاری که سالها در زمان گرفتاری و عدم توانایی انجام برخی از کارهایش، او را کمک کرده ای، و هیچ چشمداشتی جز یک ارتباط محترمانه از او و امثال او نداشته ای، در بزنگاه هایی چنان با خشونت و قدرنشناسی و بی ادبی با تو روبه رو می شود که انگار که پدر او هستی و حق او را بی ملاحظه خورده ای! یا جایگاه او را تنگ کرده ای! در صورتی که نه تنها من همواره مدافع همکاران خود بوده ام بلکه از جایگاه خود هم سواستفاده نکرده ام.

مثلا ناگهان عصبی می شود و می گوید" تو هیچی نیستی" جالب است که گوینده ی این حرف چه منویات معنوی دارد؟ چه هنری یا امتیاز علمی؟ چه اخلاق ِ متمایزی از دیگران که به این سطح از انزجار و انتظار از دیگری رسیده؟

آدم حسابی نمی‌تواند هر دقیقه با این افراد گفت و گو کند، چون فایده ای ندارد. با تمام این ها من خودم را یک کارمند نمی دانم هرچند رسما و حکما این طوری قید کرده اند. اما همیشه متمایلم معلم-دانشجو باشم، معلم باشم به این خاطر که دانش و هنر در انحصار فردی من نیست، دانشجو باشم چون می دانم این رشته درازتر از آن است که آدمی دچار توهم دانایی شوم.

31 خرداد 1401

به باورم هیچ عاملی دلسردکننده تر و انگیزه کش تر از این نیست که با تمامی گرفتاری های زندگی انسان امروزی، با تمام نیروی وجودی خود در خدمت کار خود باشی که فایده اش به دیگران می رسد. آنگاه کسانی که مورد بهره قرار گرفته اند قدرناشناس و گزافه گو باشند و در بزنگاه های رنج حسی، ترجیح بدهند که تماشاگری بیشتر نباشند. این تماشاگری در زمان مرافعه و مشاجره، در خصلت و ماهیتِ کمتر حیوانی است، حال آن که عموم انسان های این محیط سعی می‌کنند با کنارگرفته از یک امر شر، و به اصطلاح قاطی نشدن به امر مبتذل به سمت خیرخواهی بروند. اما سوال اینجاست چطور با کناره گیری از امر شر، می توانی خیر خواه باشی؟ و در این جا چطور می توانی به این توهم بیافتی که انسان خوب یعنی فردی که دربرابر یک جنایت خاموش بماند یا به سادگی بگذرد؟ نکند آدم خیرخواه یعنی فردی سرشار از خودخواهی، ترس و در نظر گرفتن ناتوانی مدیریت کردن خشونت دیگران؟ و آیا این بی اعتنایی، گذر ِ مشکوکی از نوعی عصبیت فروخورده نسبت به دیگری نیست؟

31 خرداد 1401

چرا برخورد ناجور دیگران را می بینی و ناراحت می شوی؟ و از کم و کسری رفتار و افکارشان احساس می کنی در محیطی بی اخلاق گرفتار شده ای؟ آنها همین هستند مثل سنگ، نیاز به تیپا دارند، اما چون به هیئت انسان درآمده اند تو رقت می اوری و چنین تیپایی را تنها با این کلمات به آن ها می زنی، بهتر است هیچ چیز بیشتر به آنها نیافزایی! بهتر است بسیاری از موارد سکوت کنی. بهتر است برخورد آنها را خوب مشاهده کنی، قرار نیست یک نویسندهء همه چیز را با سنگینی و زمختی رفتارهای ناساز و ناهنجار و غیر تمدنی این و آن به خود بگیرد تا از خرابی این گروه خراب، مردنی و ضعیف و بیمار شود. فقط چیزهای عمده که حال و وضع انسان را به خطر؛ یا اضطرار می کشانند، از ذهن او عبور می کنند و برای لحظاتی او دکمه توقف را می زند تا بیاندیشد، انتقادی بیاندیشد. و قبح را چنان زیبا بیان کند که اشتیاق رفع آن در خواننده بیشتر از جذبش باشد...

*

بگذار هر طور که می‌خواهد باشد، مگر شکل بودن دیگری دست من یا تو است؟ تو چه مسئولیت درقبال تجاهل و تمارض این و آن نداری، وقتی از چنین عوارضی سود هم می برند، و قرار نیست به بهای مگس پراکنی؛ با هزینه دادن در راه مقابله با مگس ها، خود را شکارچی مسئول جلوه دهی، شکارچی نمی تواند نسلی را منقرض کند، تو در نهایت خودت را از تماشای بهترین منظره ها محروم کنی! این همه چشم اندازهای نو که تو را مجذوب خود کرده، چرا در کنار پنجره می باید مشغول تاراندن مگس ها باشی؟!

1تیر 1401

مشکل بنیادین دموکراسی و عدم وقوع یافتگی دموکراسی ادبی

مشکل بنیادین دموکراسی وعدم تحقق دموکراسی در نقد ادبی 

نوشته: آرمان میرزانژاد

ما وقتی از دموکراسی به معنای عام و دموکراسی ادبی به معنای خاص در محیطی غیردموکراتیک طرح بحث می‌کنیم اساسا از چه وضعیت متضاد و عذاب‌انگیزی حرف می‌زنیم؟ چه میزان «دموکراسی ادبی» در شکل و ساختار روایی و محتوایی نوشتارهایمان، اعم از شعرها و داستان‌هایمان محقق شده است؟  محافل و گروه‌های ادبی، روابط نامه نگارانه و جوابیه چهره‌های شاخص ادبی، فرهنگی و سیاسی ما با یکدیگر، آیا می‌توانند ما را به تفسیری کم و بیش دموکراسی خواهانه  روبه رو سازند؟ آیا در موقعیتی که ساختار سیاسی، اجتماعی و فرهنگی با استبداد در طول تاریخ مواجه بوده می‌تواند نهاد ادبی آن از رفتار و نقد استبدادی مبری باشد؟  در همین مقدمه به عبارت «دموکراسی ادبی» از محمدعلی جمالزاده نویسنده معاصر، در ابتدای دیباچه «یکی بود یکی نبود» می‌ توان اشاره کرد که می‌نویسد: 

«ایران، امروز، در جاده‌ی ادبیات از اغلب ممالک دنیا بسیار عقب است. در ممالک دیگر ادبیات به مروز زمان تنوع پیدا کرده و از پرتو همین تنوع، روح تمام طبقات ملت را در تسخیر خود آورده و هر کس از زن و مرد و دارا و ندار، از کودک دبستانی تا پیران سال خورده را به خواندن راغب نموده و موجب ترقی معنوی افراد ملت گردیده است. اما در ایران ما بدبختانه عموما پا از شیوه‌ی پیشینیان برون نهادن را مایه تخریب ادبیات دانسته و عموما همان جوهر استبداد سیاسی ایرانی که مشهور جهان است در ماده ادبیات نیز دیده می‌شود.»(1)

و: «به این معنا که شخص نویسنده وقتی قلم به دست می‌گیرد، نظرش تنها متوجه گروه فضلا و ادباست و اصلا التفاتی به سایرین ندارد  و حتی اشخاص بسیاری را نیز که سواد خواندن و نوشتن دارند و نوشته‌های ساده و بی‌تکلف را به خوبی می‌توانند بخوانند و بفهمند و هیچ در مد نظر نمی‌گیرند و خلاصه آنکه پیرامون «دموکراسی ادبی» نمی‌گردد».

تعداد معدودی از پژوهشگران و منتقدان ادبی این سطور را در تشریح دموکراسی ادبی و لزوم تحقق آن و مشکلاتی که با آن در دنیای معاصر مواجه بوده ایم،  مطرح کرده اند. امروز اما نگاه جمالزاده ما را متوجه این کاستی می‌کند که اگر ما دموکراسی را در بستر روابط عینی و اجتماعی و مناسبات فرهنگی خود نتوانیم به دست بیاوریم، گام‌های تمرینی و آزمایشی آن فرایند را در مقام نویسنده یا شاعر و ادیب، در شیوه‌ی نگارش خود، در سلاست و فصاحت متن، در پرداخت پرسوناژها و در نظام روایت‌ها و لحن‌ها می‌توانیم طی کنیم و تمامی این عناصر را از انقیاد فهم طیف خاصی از مخاطب (فضلا و ادبا) رها کنیم، این امر به واسطه‌ی حضور شخصیت‌ها و گفت و گوی آنان بر سر مشکلات شان، و پرداختن راوی به موضع انتقادی در مواجهه با امر سیاسی و اجتماع در رمانهای ایرانی، در و پس از جمالزاده، جامعه عمل پوشیده است. ما با ژانرهای داستانی که نمود یا صورتی از دموکراسی در آن محقق گشته، بسیار مواجه شده ایم از «فارسی شکر است» تا دیگر رمان ها، اما همچنان مساله دموکراتیزه شدن سایر ساختارهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ... است که مد نظر ماست.

 در داستان «فارسی شکر است» جمالزاده،  از شخصیتی به نام رمضان روستایی ساده‌ای استفاده می‌کند که در زندان با دو تیپ شخصیتی که دو روی یک سکه هستند،  روبه رو می‌شود  و قصد دارد با افراد درون بند گفت و گو کند و علت زندانی شدن خود را بداند،  اولین فردی یک روحانی‌ست و دومین مردی‌ست فرنگی مآب، که هر یک به نوع خود، با زبانی مهجور، بیگانه و فاضلانه صحبت می‌کنند. فرد روحانی با زبانی با کلمات مهجور، مخفم و عربی با رمضان صحبت می‌کند و فرد از فرنگ برگشته هم با کلمات و اصطلاحاتی از زبان خارجی در زبان محاوره‌ی خود، در نهایت زبان راوی به کمک رمضان می‌آید و نمایانگر «دموکراسی ادبی»  می‌شود. 

این داستان نشان می‌دهد که بر خلاف نظر برخی از ادبا که تصور می‌کنند گفتار روزمره کلام ادبی را از ادبیت خود دور می‌سازد، در ذهن متجدد این مورد پذیرفته نیست زبان گفتار و محاوره در ساختار زبان ادبی روندی دموکراتیزه را پیش خواهد برد، اما اگر همین امر ما را با ژانرهای غیر رئالیستی (مثلا سوررئال، یاجریان سیال ذهن، یا سمبولیسم) در سبک و فرم نگارش شعر یا داستان رو به رو سازد، مساله دموکراسی ادبی و فهم مخاطب عامه تا چه میزان می‌تواند تحقق یابد؟ 

آیا در هر متودی در نقد ادبی، هدف،تحقق دموکراسی است؟

 ساختار زبانی نقد ادبی متشکل است از  گزاره‌های تئوریک، چارچوب مفروضات، مفاهیم و اصطلاحات تخصصی، که بی‌تردید برای اذهان عمومی آشنا نیست، و این گروه اگر در مسیر تعالیم مباحث نقد ادبی قرار نگیرند، بی‌تردید به کیفیت مخاطب شدن آن نقد نمی‌رسند. به این معنا که خود ساختار زبانی نقد که قرار است انکاشفی در زوایای ناآشکار اثری ادبی ایجاد کند، در غالب موارد می‌تواند به علت ذاتی و ماهوی اش، مساله و یا ارزش مد نظرش، پیاده‌سازی هنجارهای دموکراتیک در بستر ادبی نباشد و اهداف و نتایج دیگری مدنظرش باشد. بنابراین دموکراسی در بنیان زبانی نقد تا حدودی به دلیل چارچوب‌ها و هنجارهای زبانی بعید می‌نماید، اما پیش از هر جهت شیوه‌ی مواجههء منتقد،  اگر مساله آموزش نقد و نظریه ادبی را جدی نگیریم و اصول آن را مورد بحث و گفت و گو و تطبیق با نمونه‌های شاخص آن قرار ندهیم، تلقی ما از دموکراسی ادبی،  کابوسی آنارشیستی ست که در دنیای معاصر و شیوه نقدِ به اصطلاح ویرانگرانه شاهدش بودیم. 

 مساله ‌ای که اینجاست آن است که چرا صرفا باید از نهاد ادبیات یک کشور چنین توقعی را داشت و مسئولیت دموکراتیک‌سازی صرفا بر دوش شاعران و نویسندگان آن ملت گذاشت و نمایندگان دیگر گروه‌های فکری و فرهنگی و سیاسی را رها کرد؟ کارکرد دیگر ساختارها در این میانه چیست؟  اگر دموکراسی به معنای توافق جمعی برای ابراز نظر همگان در قالب «Comment» در تقابل با سطح نظری «Theoretical level» باشد چقدر می‌توان نظر عموم را در برابر سطح نظری به عنوان یک سند «Act» راجع به یک رویکرد ادبی پذیرفت و نام و معنای آن را به عنوان دموکراسی مطرح کرد؟ 

 نقدستیزی و خشونت محوری

شاپور جورکش، شاعر و منتقد ادبی معاصر در بخشی از کتاب «خفیه نگاری خشونت در سرزمین آدم لتی‌ها» به نام  «نقد یا هتاکی» می‌نویسد: «دفاع از نظر خود به هر قیمت و برنده شدن با هر سفسطه ممکن، سابقه‌ای کهن دارد و ریشه‌ای جنگلی در خشونت. اثیری اخسیکتی می‌نویسد که شاعری به اصرار از او می‌خواهد که در مورد شعرش نظر دهد. او هم می‌پذیرد و قضیه باسلام و صلوات ختم می‌شود؛ اما سال‌ها بعد اثیری می‌شنود که در مجلسی هجویه‌ای علیه او – از زبان همان شاعر- خوانده شده است؛ و اندرز می‌دهد که زنهار از نقد بپرهیزید». در ادامه می‌نویسد:«نقد ویژگی جامعه‌ای دیالوگ‌پذیر و مداراگر است. ولی همین نقد وقتی به جامعه‌ای استبداد زده می‌آید، رنگ و بوی فحاشی به خود می‌گیرد و به ابزار چاقوکشی بدل می‌شود. در نسل من، عمل نقد با هر زبانی که انجام شود پیشاپیش برچسب دشمنی و توطئه خورده است. اگر درباره یکی از نظریه‌های صاحب نظری پرسشی طرح شد، معمولا به جای پاسخ اگر کار به لرزاندن پدر و مادرت در گور نکشد، بعید نیست که پرسشگر متهم شود که عقیده برتر بینی دارد. اگر از تهدید به قتل‌های مریدانه در امان باشی، باید به عنوان یکی از احتمالات پیه این را به تن بمالی که آن صاحب نظر همه‌ی جامعه ادبی را بر علیه‌ات بشوراند». (2)  

تجربه‌ی منتقد مذکور نشان می‌دهد که ساختار حاکم بر ذهن عمومِ شعرا و بخشی از جامعه مانیز به واسطه سرکوب احساسات و عقاید شان،که تحت انقیاد نوعی نظام تربیتی و آموزشی استبدادی بوده است با شکلی از خشونت فروخورده و رفتار ریاکارانه همراه شده است. استبداد دیرپای ایرانی،که علت العلل ناکامی‌ها و عقب ماندگی‌های ما در نظام‌های تربیتی، آموزشی و خانوادگی ماست که در شاعران جامعه نیز اثر و اثراتی منفی داشته و طبعا در جامعه‌ای که میل به قدرت و جایگاه والا در سلسله مراتب اجتماعی، سیاسی، علمی و ادبی دارد، نمی‌تواند از چنگال خودشیفتگی و خود برتری بینی رها باشد و به منتقد اجازه بروز و حضور یا دست بالا فهمیده شدن بدهد. در چنین ساختار فرهنگی که عطش منزلت خواهی و قدرت طلبی حاکم است و رقابت، رقابت قدرت و به کرسی نشان حرف خود در تقابل با دیگری است، و زبان مقابله با منتقد، هجو، متلک،طعنه و عموما بی اعتنایی است، مجال بروز منتقد کجاست؟  به عبارتی دیگر باید گفت که امروز هم  خودشیفتگی و خودبرتربینی شعرا و هنرمندان و… دشمن اصلی نقد و منتقد است. 

مساله بنیادی امر دموکراتیک و موانع چالش زای آن در ایران

یکی از چالش‌های بنیادی و فلسفی دموکراسی در مقام امرسیاسی این است که اگر امور کلان جامعه به دست غیر متخصص‌ها بیافتد آن گاه اثری که مردم غیر متخصص بر کلیت امور کشور می‌گذارند اثری فاجعه بار و موحش خواهد بود. منتقدان دموکراسی در تاریخ فلسفه، افلاطون و ارسطو هم استدلالات مشابهی داشته‌اند و منتقدان تاریخی «دموکراسی» در بستر سیاسی هستند.

«افلاطون یکى از برجسته ترین منتقدان دموکراسى است. از دیدگاه افلاطون، ایراد نخست به دموکراسى این است که سرنوشت جامعه را بازیچه هوس توده مردم می کند که عاطفى، متعصب و غیرفن ‏سالارند. ایراد دوم آن است که در چنین جامعه ‏اى که توده مردم بر آن غالبند، رهبران نیز تحت تأثیر آنها و بر حسب ضرورت، دنباله‏ روی توده گشته، از نقش رهبرى اصلاحى خود غافل می‌‏شوند و فقط خرسندى توده‌‏ها را به هر قیمت لحاظ می‌کنند که مایهء تباهى جامعه است. سومین ایراد افلاطون، در مورد آزادى به عنوان جوهره دموکراسى است، به نظر او، چنین آزادى بی حد و حصرى به ‏شدت وفاق اجتماعى را در هم می‌ریزد و نتیجهء آن، هرج و مرج اجتماعى و فردى است. شکى نیست که  ارسطو به طور کلى مخالف دموکراسى است و حتى بهترین نوع آن را حاوى تعارض اصولى می‌داند».(شیرکوند،1380) (3) از دیدگاه «اریستوکراسی» یا «نخبه سالاری»، «ارسطو با آن که فوایدی برای انواع حکومت قائل بود، مردم سالاری[دموکراسی] را حکومت تهیدستانی می‌دانست که مانند توانگران از فضیلت میانه‌روی و اعتدال برکنارند.» (4) 

در ایران از زوایای مختلف شرایط برای حیات استبداد حاکمیت، استمرار و تصرف آن در ساختارهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی از دیرباز وجود داشته و دارد اما این موقعیت صرفا یک امر تاریخی  نیست. در سال ۲۰۱۹ مجله اکونومیست با تیتری تحت عنوان «شاخص دموکراسی، سال شکست‌های دموکراتیک و اعتراض مردمی» وضعیت تکثرگرایی و یا پلورالیسم را در ایران (۰) صفر گزارش کرده است. به عبارت دیگر: «شاخص دموکراسی در ایران ۲٫۳۸ از ۱۰ و شاخص تکثر گرایی صفر است. ایران از حیث دموکراسی در بین ۱۶۷ کشور، در رتبه ۱۵۱ قرار دارد.» (13,Democracy Index 2019) (5) در چنین وضعیتی دهشتناکی، چطور می‌توان به آن‌ها که نسبتی با شیوه‌های نقد، بیان استدلال و چارچوب‌های نظری و نقادانه ندارند انتظار داشت نقدی سرکوب گرانه نکنند یا نقدشان با تعریف و تمجید تام و تمام همراه نباشد؟  

 دکتر پاینده استاد نقد و نظریه ادبی در مطلبی با عنوان «ماجرای فراموش نشدنی کالین مک کِیب» نوشته است: «شاید مهم‌ترین دلیل معضلی که ما اکنون در تدریس نقد ادبی در دانشگاه با آن رو به رو هستیم، روحیه‌ی غیردموکراتیک (و بعضاً ضددموکراتیک) و ناسازگار با ذات نقد ادبی است. نقد ادبی را نمی‌توان تدریس کرد مگر این‌که در زندگیِ واقعی و در تعامل‌های میان‌فردی نیز به تکثرگرایی و همزیستیِ صداهای متباین باور داشته باشیم. ارتباط فرهنگ با پراتیک فردی، مبرهن‌تر از آن است که در این‌جا نیازی به تأکید یا بازگویی داشته باشد. کسی که اساساً حضور دیگران را مانعی بر سر راه پیشرفت فردیِ خود در دانشگاه تصور کند، چگونه می‌تواند نقد ادبی تدریس کند؟ چگونه می‌توان انحصارطلب و دائماً در پی قبضه کردن «فرصت» ها بود و در عین حال نظریه‌هایی را تدریس کرد که روح حاکم بر همه‌ی آن‌ها تأکید بر تعامل گفتمانی است؟ مستبدان و همپالکی‌ها و هواداران مستبدان هرگز منطق حاکم بر دینامیسم نقد ادبی را نمی‌توانند درک کنند و لذا از تدریس معنادارِ نقد ادبی نیز عاجزند. به همین سبب، آن عده از استادانی که خود در فرهنگ‌های دموکراتیک تحصیل کرده‌اند، اگر در بوروکراسی معلم‌پرورِ دانشگاهی مستحیل شوند، به مرور علاقه به نقد ادبی و توانایی تدریس آن را از دست می‌دهند. شالوده‌ی نقد ادبی عبارت است از کوشش برای راه بردن به امر بیان ناشده و تبیین آن با وقوف و ایمان به این‌که آن امر بیان ناشده را می‌توان از منظری دیگر و در پرتوی دیگر نگریست و مورد بحث قرار داد. فرهنگی که دموکراسی را به امری مذموم تبدیل کند، در عرصه‌ی روابط آکادمیک نیز مروج یکه‌سالاری و خودبرتربینی است و به همین سبب سنخیتی با نقد ادبی نخواهد داشت و حتی مانع گسترش آن خواهد بود.» و در ادامه می‌نویسد: «چرا نقد ادبی در کشور ما نهادینه نشده است؟ چرا به ضرورت گنجاندن نقد ادبی در برنامه‌های درسیِ دانشگاهی پی نبرده‌ایم؟ چرا در ایران نقد ادبی به مفهوم راستینِ آن نداریم و وقتی سخن از نقد به میان آورده می‌شود، اغلبْ آن را با تحسین کردن فلان نویسنده یا مذمت و ایراد گرفتن از بهمان شاعر اشتباه می‌گیریم؟ علت بنیادیِ نضج نگرفتنِ نقد ادبی در کشور ما، فقدان ذهنیتِ دموکراتیک است. فراگیری یا تدریسِ نظریه‌های ادبی و ایضاً پرداختن به نقد عملیِ متون ادبی، ممکن نمی‌شود مگر آن‌که نخست به ضرورت نقد (به مفهوم عامِ کلمه) پی ببریم و جایگاه آن را در زندگیِ شخصی و روابط میان‌فردی با سایر آحاد جامعه تشخیص دهیم. شهروندی که پایه‌ای‌ترین حقوق مدنیِ خود را به درستی نمی‌شناسد و قادر نیست نقادانه به نحوه‌ی رتق‌وفتقِ امور در جامعه بنگرد، هرگز نمی‌تواند معنای یک متن را (خواه ادبی و خواه جز آن) نقادانه بررسی کند. ادبیاتْ گفتمانی است درباره‌ی زندگی و پیچیدگیِ تجربه‌های ما انسان‌ها. آن کسانی که در زندگیِ واقعی از تفکر نقادانه درباره‌ی تجربه‌های حیات اجتماعیِ خویش عاجز هستند، نمی‌توانند به کاویدنِ نقادانه‌ی پیچیدگی‌های متون ادبی علاقه‌مند شوند. فقدان این نگرش نقادانه و باور نداشتن به دموکراسی باعث می‌شود تا نظریه‌های ادبی جدید موضوعاتی نامربوط به زندگی جلوه کنند و به همین ترتیب اِعمال کردن این نظریه‌ها به منظور نقد متون ادبی کاری بی‌ثمر – و در بهترین حالت، تفنّنِ افرادِ عاطل و بی‌غم – محسوب شود.» (6)

جدای از نگاه مطلق اندیشانه‌ و قطعیت محوری که برخی از منتقدان ما دچار آن هستند(و دانشگاهی و غیر دانشگاهی هم ندارد) یا یک اثر را مستحق نابودی مطلق یا تشویق محض می‌دانند؛ دکتر پاینده ورای نیک و بد، اراده به روشمندی (متود در نقد اثر را) را همواره مطرح ساخته است، و درصدد تحقق این متودها در رویه عمل نقادانه ی منتقد برآمده است.  چکیده‌ی نقد دکتر پاینده، نقدی‌ست به ساختار موجود در دانشگاه‌های ما (نقدی به ساختارهای جزئیی چون دانشگاه) که واکنشی ضد یا غیردموکراتیک با مسائل تازه مطرح شده دارند. این نقد به ساختار استبدادی دانشگاه، نوعی تلاش شالوده شکنانه  یا واسازی ساختاری است که در آن تضادی میان ذات نقد ادبی (که ذاتا به زعم ایشان دموکراتیک است) با رفتارهای غیر دموکراتیک برخی از استادان دانشگاه تشخیص داده شده است.

 این مشکل ساختاری به تاریخ و سنت رویهء فکری استادان دانشگاه ادبیات در کشور ما نیز بر می‌گردد و از سوی دیگر باید این پرسش فلسفی را پیش کشید چطور در محیطی غیر دموکراتیک می‌توان پراتیک فردی را تقویت نمود؟ وقتی در هیچ عنصری از عناصر ساختاریِ آموزش و پرورش و آموزش عالی ما، سیاستِ آموزشی، بر فضیلتِ دموکراسی پا نمی‌فشارد، و همچنین، آیا اصلا دموکراسی در محیط غیر دموکراتیک واجد ارزش اجتماعی و ادبی می‌تواند باشد؟ 

در پاسخ می توان گفت: ما در محیطی که به لحاظ ساختارهای گوناگون سیاسی، اجتماعی، فرهنگی در طول تاریخ، عادت به رویهء خودمحوری و اقتدارگرایی از پیش موجود داشته زندگی می کنیم و هیچ گاه چه از مراتب بالای سیاسی و چه در میان اقشار جامعه و اصناف مختلف رنگ دموکراسی به خود ندیده و نمی‌توانیم متوقع باشیم که دچار فقدان ذهنیت دموکراتیک نشویم؟ نتیجه چنین رویکردی طبعا افرادی با ذهنیت غیردموکراتیک خلق و تربیت می‌کند که در آن نقدکردن (ولو روشمند) با دشمنی کردن برابر انگاشته می‌شود، تاریخ نقد ادبی معاصر سرشار از کینه و کدورت شاعر و نویسنده نسبت به منتقد و برعکس بوده است. 

اما این نکته را هم باید افزود که مساله در فضای غیر دموکراتیک اصلا دریافت منصفانه از «دیگری» و درک «موقعیت دیگری» دربا نگاهی دموکراتیک نیست، بلکه نشاندن «خود» و حذف ناخواسته یا خواسته ی «دیگری» است تا جایی است که «خود» مرجع‌اش در بنیان«خودمحوری» باشد و «دیگری»  به مثابه سوژه‌ای به حاشیه رفته حذف و طرد شود. منتقد در ساختارهای صلب و سخت، نامعطف و مقاومت پذیر، به مثابه «دیگری» است به ویژه در ساختاری که جدای از نادیده انگاری تفرد، با گفتمانِ متفاوت منتقد نیز نمی‌تواند ارتباطی برقرار کند، منتقد ادبی خواه له یا علیه وضعیتی، جریانی، گفتمان یا رویکردی باشد، به مثابه یک تفاوت است تفاوتی که امکان دارد ساختار استبدادی آن را به دیده و گفت و گو نگیرد.  بنابراین نباید با عقل عرفیِ استبداد زده و خودمحورانه، عقل انتقادی را به قضاوت نشست چراکه نادیده انگاری وعدم تحققِ عقلانیت انتقادی برابر است با یک انهدام اجتماعی عظیم. 

 از نگاه منتقد به قضایا نگاه کنیم.  تضاد میان اندیشه‌ی دموکراسی خواهی و عملِ غیر دموکراتیک می‌تواند منتقد چنین جوّی را اساسا در معرض توبیخ، تهدید، و توهین ِ افرادی قرار دهد که خواست‌شان با عمل‌شان یکی نیست. یعنی منِ نوعی در چنین محیطی می‌خواهم با ادا و اطوار دموکراتیک طرف مورد مقابل را نابود کنم تا جایی برای خود پیدا کنم، و یک شبه آدم باهوشه و آدم زرنگه داستان تلقی شوم. البته ما شیوه ی علمی نقد را در دانشگاه های علوم انسانی خود داریم پیش می بریم اما به دلیل مطالعه ی موردی، تکنیک محوری  و قلمروی تئوریک چنین نقدهایی نه ادعای این را دارند که معیارشان دموکراتیک است و نه آنها که به دنبال دموکراسی هستند ورود به عرصه نقد ادبی می کنند.

تاریخ ادبیات معاصر ما و نقدی ایدئولوژیک 

 بخشی از تاریخ نقد ِ ادبی معاصرمان سویه‌های ایدئولوژیک، انقلابی، چپ گرایانه و مارکسیستی داشته است، یعنی فضای گفتمانی این مدل از نقد خود متاثر از انگاره و الگوهای نقد لنینیستی و مارکسیستی ِ رادیکال بود که خواستگاه و طبقه اقتصادی زندگی مولف، محرومیت‌های ناشی از سیاست اقتصادی ِ تعبیض‌زا برای طبقه فرودست، از خودبیگانگی و مفهوم تعهد به توده مردم  را که در تفسیر متن به دست می‌آورد، تبدیل به چماقی می‌کرد و بر سر مولف و مخاطبان مولف می‌زد،  به عبارتی در این نقد، نقش شخصیت پررنگ‌تر از نقش متنیّت اثر ادبی بوده است.  در چنین نقدی که برپایه ویرانگری اثر یک مولف از طبقه بورژواست و در آنتی گونیسم طبقاتی و تاریخی با صاحب اثر، اثر را مستحق نابودی و ویرانی می‌دانست، چطور می‌توان بحث از برخورد دموکراتیک این روش از نقد با متن داشت؟ بخشی از تاریخ نقد ادبی ما به ویژه نقدهایی که با هیجانات آنی نوشته و مشهور شده‌اند نیز از این آسیب مستثنی نیستند. بنابراین تعداد آن‌هایی که به دموکراسی در نقد ادبی اشاره کرده‌اند و این مساله را حائز ارزش و دگرگونی در نهاد ادبیات دانسته به اندازه انگشتان دو دست هم نمی‌رسد. چرا که مسیر تاریخ اجتماعی ما،  تاریخ ادبیات ما بر سر مفهوم آزادی و اختیار فردی، چالشی که تمدن غرب بر سر آن داشته است، نداشته و به همین سبب جرقه‌های فی‌نفسه خیرخواهانه‌ی محمدعلی جمالزاده، حسین پاینده، شاپور جورکش و رضا براهنی هنوز،  درحدیث آرزومندی ما باقی مانده است. متاسفانه نمی‌توان صرفا دموکراسی را در نهاد و قلمروی خاصی چون شعر، داستان و نقد ادبی، تجربه و پیاده‌سازی‌اش کرد و باقی ساختارها و بافت‌های اجتماعیِ بدون تغییر پارادایم‌ها و تحولِ دترمینیسم‎‌های تاریخی و بی‌چشمداشت به نقد در همان عرصه‌ها باقی بمانند، یا سرعت کندی برای رسیدن به دموکراسی را طی کنند. 

 

منابع: 

1-از مقاله جمال‌زاده؛ آغازگر دموکراسی ادبی در زبان فارسی، از تارنمای ایندپندنت فارسی.

2- خفیه نگاری خشونت در سرزمین آدم لتی ها، شاپور جورکش، تهران، ص 42

3-مقالهءدموکراسی معنای واقعی خود را از دست داده است، شهرام شیرکووند،بازتاب اندیشه 1380، شماره 16

4-سیاست ارسطو، ترجمه حمید عنایت، چاپ سوم، تهران، کتاب‌های جیبی، ۱۳۵۸، ص۱۵۶-۱۶۶. 

5-https://www.in.gr/wp-content/uploads/2020/01/Democracy-Index-2019.pdf

6-نقد ادبی و دموکراسی، حسین پاینده، انتشارات نیلوفر. 
 

علی رغم همه چیز

علی رغم همه چیز (1)

به پایان جهان فکر می کنم، 

علی رغم همه چیز

به روزنامه های صبح تهران تردید می کنم! 

علی رغم همه چیز

مخالف خوانِ موج های دست ساز ِ مردمی هیجان دوستم! (2)

 

علی رغم همه چیز،

حرمت آن را که کار می کند و از آن آینده است، حفظ می کنم 

و با جماعت فحاش و متوقع کنار نمی آیم! 

 

علی رغم همه چیز

هنوز رویابین ِ دشت های پر چلچه ی بهاری روشنم در گوشه اتاق! 

 

علی رغم همه چیز

هنوز  «هدایت» را خواب می بینم

که با تاش قلمویش در اوین درکه،

روی نقشه ی گربه دارد پیرمرد خنزرپنزری را 

دوباره تمدید می کند برای آيندهء ما

و بعد می آید حاشیهء «خفیه نگاری خشونت»(3)

با خط درهمی شکسته می نویسد

چرا  «فرزاد منفرد» را نمی بینند نویسندگان عالی مقام تهران!؟(4)

و می پرسد«چرا صادق هدایت نمی میرد»

مسالهء مرده های متحرک «سرزمین آدم لتی ها» نیست؟!

 

و علی رغم همه چیز

فکر می کنم که بارت

زنده‌ تر از «نقد و حقیقت»(5)

است!

و هنوز در سرزمین من

نقد مولف بخت برگشته

از نقد تالیفش

خواندنی تر است برای مخاطب!

مولف نمرده، در موارد خاص اما

مؤلف میرانده می شود!

 

علی رغم همه چیز

فکر می کنم که ویتگنشتاین(6) که پرخاشگرتر از براهنی بود

اما در خلوتم، رنجارنج مصیبتی مکررم

  که چرا رضا براهنی

رگبارِ فحاشیِ متوسط ها و بی سوادها را بیشتر برانگیخت؟

 

علی رغم همه چیز

نشخوار ذهنی موروث،

مرا به سنت پدر وصل می کند

تا به تدریج دق کنم

زیر آوار صلح دوستی اش تا مرز مکتوم خود ویرانگری

یا نه سرنوشت ِ دیگری را رقم بزنم از نو

 

علی رغم همه چیز

خسته ام از نشخوار ذهنی موروث

و تکرار سهراب کشی زخم عمیق روانم  را

تشدید می کند

و دلم خون است از ندامت رستم ها

علی رغم همه چیز

 منتظرم که هنوز

آفتاب پیر مشروطه از کاسهء سر چموش ترین شاعران

طلوع کند جسور

تا مردگان ِ این مغاک صد و چند ساله 

یکباره دهان شوند که ما هم

روزی برای وطن مبارزه کرده ایم!

 

علی رغم همه چیز

دوست دارم نیما را در تجسمی عینی 

یک بار دیگر در آخرین صندلی حضار 

در کانون نویسندگان ببینم 

که تریبون را ازو گرفته اند بی اعتنا به او

و ناگهان فریاد می زند آی آدمها

من با تمامی معیارهای داوری شعر امروز  مخالفم!

 

علی رغم همه چیز

قاه قاه می زنم به تقسیم ِ احمقانه ی زندگی

که نامنصفانه توزیع می کند میان خلق

و برای هر کدام مان فقط به تساوی

یک متر قبر در انتها کنار می گذارد...

 

 

 

پانویس : 

1_ایده این عبارت را از دکتر ناصر همتی دوست نویسنده ام گرفتم که در احوال پرسی های نوروزی برایم نوشت:«نوروزت خجسته، علی رغم همه چیز...» 

2_عبارت هیجان دوست از متن ترجمه احمد شاملو گرفته شده در شعری از گارسیالورکا. 

3_خفیه نگاری خشونت در سرزمین آدم لتی ها اثر منثوری از شاپورجورکش، شاعر و منتقد اهل شیراز است که کتاب او پس از سه روز از بازار کتاب جمع و حذف شده است. 

4_فرزاد منفرد نویسندهء کتاب «چرا صادق هدایت نمیمیرد» از اهالی گیلان است این کتاب که راجع به نقاشی های صادق هدایت نوشته شده است که بلافاضله پس از انتشار کتاب  از بازار کتاب جمع و حذف شده است. 

5_نقد و حقیقت نام کتابی است از نویسنده، فیلسوف و نظریه پرداز فرانسوی، رولان بارت. 

6_لودویگ ویتگنشتاین فیلسوف ریاضی، ذهن، و زبان، در کتاب «فلاسفه بدکردار» نوشتهء نایجل راجرز - مل تامپسون در بسیاری از موارد به رفتار پرخاشگرانه وی اشاره شده است.

 

 

 

رضا براهنی شخصیتی چند وجهی است

انتقادی به تک صدایی و دوگانه پنداری ما

دکتر رضا براهنی نمونه ای از شخصیتی چندوجهی

یادداشت: آرمان میرزانژاد

 

این که برخی فکر می کنند تفکیک میان وجوه سیاسی و ادبی رضا براهنی، کاری اشتباه است، از مرحلهء فهم ِ چندگانگی گرایشات فکری، زبانی و حرفه ای او پرت‌اند. و آنها که فکر می‌کنند او شاعر و نویسنده‌ی اثرگذاری بود، اما به لحاظ سیاسی روشنفکری ارتجاعی بود به نوعی از استبداد سلطنتی و فضاهای ذهنی و روشنفکری آن دوره بی‌خبرند، و آنها که این روزها نه از جزئیات ِ شهرت ادبی و نه از گرایش سیاسی او پیش و پس از انقلاب باخبرند، و صرفا برای خودنمایی و موج سواری های معمول شبکه های اجتماعی"چیز" می‌نویسند، آنها  هم از مرحلهء فهم و پیچیدگی آثار براهنی عاجزند! چنین ذره بین‌های یک جانبه و دست بالا دوگانه‌نگری نمی‌توانند پدیده ای چند وجهی را به درستی انعکاس دهند.  

اتفاقا معرفت مدرن با Classify امور، مفاهیم، گرایش های نظری و دوره های فکری در خصوص یک نویسنده  یا شاعر سعی می‌کند گرایش او را از کلیتِ یک پارچه اش به در آورد و هر شق از شقوق فکری، هنری، فسلفی و اجتماعی اش را از همدیگر تمیز دهد و جدا سازد و در خصوص هر یک از کلی گویی و گزافه گویی بپرهیزد. علاوه بر این که ممکن است من با گرایش سیاسی براهنی موافق نباشم، اما با نقد و شعرهای او مساله داشته باشم، احتمال دارد با نظریات ادبی او مخالف باشم اما با کم و کیف داستان هایش بنابه دلایلی موافق باشم و این تمیز و تفکیک امور امری عقلانی و فی نفسه مدرن است. اما متاسفانه  تک صدایی و دوگانه پنداری تاریخی ما ایرانی ها  این روزها به شدت و به تکرار بوی گندش شنیده و دیده می‌شود که نه تنها قدرت تفکیک نظری این مسائل را ندارند بلکه گرایش سیاسی براهنی را پر رنگ تراز دیگر گرایشات ادبی، داستانی، شاعرانه و نظریه پردازانه ی او تلقی می کنند و به عبارتی ساده مواضع مختلف او را با همدیگر قاطی می کنند  یا نادیده می‌گیرند و به نوعی با قدر نشناسی و ناسپاسی در خصوص خدماتی که رضا براهنی برای ادبیات فارسی معاصر انجام داد مواجه‌مان می‌کنند.

   پرسش اساسی برای ذهن های بیمار و مدافعان سلطنت اینجاست: آیا در شکل گیری و تطور انقلاب57 در ایران (ولو ادعای براهنی این باشد) تنها او بود که موثر بود؟  یا گفتمان های روشنفکری آن دوره با التقاط اسلام و  مارکسیسم، ملی مذهبی ها، چریک های فدایی خلق هم،  مخالف سیاست های حکومت شاه بودند؟ و از همه مهم تر گرایشات عامه ی مردم به اسلام و اعتقاد به اسلام در طول تاریخ و وجه اسلام سیاسی را که نمی توان در آن دوره زمانی نادیده گرفت.

 دکتر هما ناطق(دکترای تاریخ دانشگاه سوربن فرانسه و مدرس تاریخ دانشگاه تهران) در گفت و گویش با ضیاء صدقی (در آرشیو صوتی، تاریخ شفاهی ایرانیان دانشگاه هاروارد در تلگرام موجود است) معتقد بوده که  "روشنفکر" اساسا به دلایل گرایش فکری و فلسفی و زبان خاص خود نمی توانسته در توده ی مردم و جامعه عقب مانده ایران اثر بگذارد و در جایی دقیقا می گوید: «آن کسی که نشسته و دارد روی فلسفه هگل کار می کند من نمی دانم چه گونه تاثیری می تواند روی یک زارع داشته باشد؟!» یا توضیح می‌دهد که دکتررضا براهنی حتی در میان روشنفکران دوره ی خود نیز مهجور بود چرا؟ چون برخی از سیاسی ها و  دانشجویان نمی توانستند بفهمند که چرا براهنی در فلان روزنامهء دست راستی هم مطلب می نویسد؟ آنها نمی توانستند فکر کنند که او مبارزه را در دل ِ روزنامه ها و مطبوعات وابسته به رژیم شاه برده است. ابوالحسن بنی صدر جمله ی درخشانی دارد و در خطاب به گروه های سیاسی می گوید:«چماق های ابهام را بر سر مغز همدیگر خورد نکنید...»

یک انسان چندوجهی را می بایست به مثابه تکه تکه های یک پازل درک کرد، نگاه مخالفان براهنی به انسان یک کلیت ِ واحد و یکپارچه جهنمی دارد و در دوگانه های افلاطونی قابل فهم است.

 آنها که تخصص لازم در زمینه نقد و نظریه ادبی دارند  بهتر می‌دانند که دکتررضابراهنی امور براپلماتیکی که مطرح کرده کم نیست آنها که این را هم نمی‌دانند به کلی از همه شقوق مرتبط به طرزکار و روند فکری دکتررضا براهنی غافل اند.  از شعر زبان و دگرگونی در نظام آرمانی دستور زبان گرفته تا ضدمعنا گرایی در واحد کمّی سطر، از چندصدایی به مفهوم عروضی آن(مساله مختلف الارکان بودن موسیقی در شعر) گرفته تا فهمش درخصوص سوبژه و ابژه ی دکارتیِ نیما، از گرایش او به ادبیات و فلسفه و وضعیت ِ پسامدرن گرفته تا نقدِ برانگیزاننده اش روی شعر مدرنیست هایی چون نیما، شاملو، فروغ و... این ها از جمله مسائلی است هستند که ربر روی آن کار و تامل کافی نشده و به همین علت است که می گویم آنها که صرفا دست بر وجوه سیاسی براهنی می‌گذارند، با نازل‌ترین موضوع دارند دست و پنجه نرم می‌کنند، و از مرحله فهم تفکر و گرایش چندوجهی براهنی پرت‌اند. باید گفت خود این افراد وجوه ادبی براهنی را هم به روشنی درک نکرده اند.  مساله براهنی صرفا شهرت او نیست، مسائل طرح شده او و درگیری ما با متون به جا مانده از اوست. 

بخش دوم نامه مازیار به من

آرمان عزیزم سلام
امیدوارم حالت خوب باشد و در سلامتی کامل باشی. دیدار تو در شهسوار غنیمتی ارزشمند بود که در من شور و شعفی مضاعف ایجاد کرد و دیدار مهدی حسین‌زاده پس از مدت‌های مدید نیز مزید بر علت شد تا شبی خاطره‌انگیز کنار شما عزیزان برای من رقم بخورد. راستش طی مدتی که گذشت بارها گفتگوهای شفاهی میان خودمان را مرور کرده‌ام و ایده‌های پراکنده‌ی متعددی در ذهنم نقش بسته است و از هر سو که می‌روم، می‌بینم همچنان سایه‌ی سنگین آن سه ابرسازه‌ی "پادشاه، دین و عرفان" بر سر بحث‌های‌مان سنگینی می‌کند و جالب اینکه مقاله‌ی "فرهنگ مرگ و نعل وارونه‌ی هدایت" از دکتر محمد صنعتی که برایم ارسال کردی، تا چه حد به بحث ما نزدیک است و نشان می‌دهد این گره‌ی تاریخی چه میزان در فرهنگ کهن ما ریشه دوانده است و اثراتش را حتی در زندگی مدرن امروزین نیز می‌توان به وضوح ردیابی کرد. 
گویی فرهنگ ایرانی چه در گذر از فرهنگ مانوی، چه مزدکی، چه زردشتی و چه اسلام، همواره درگیر این حالتِ تقلیل‌گرایانه بوده تا کفه‌ی ترازوی عقل را به نفع "چیزی فراتر از اراده‌ی انسانی" سبک کند و همه‌ی این‌ها شاید به دلیل فرهنگ مرگ‌اندیش ماست که اجازه‌ی ظهور و بروز سایر جنبه‌های انسانی را نمی‌دهد. همانگونه که دکتر صنعتی به درستی اشاره می‌کند تمام مفاهیم انسانی در فرهنگ ایرانی گویی ذیل مفهوم مرگ معنا می‌شوند و لااقل در خوشبینانه‌ترین حالت، در مواجهه با آن قرار می‌گیرند، هر چند به شخصه معتقدم تا اینجای تاریخ ما هر نوع مقابله با استیلای این مفهوم، نتیجه‌ای جز شکست و ناکامی در پی نداشته و مرگ پربسامدترین مفهوم ذهن و زبان فارسی بوده است که جامعه را متقاعد می‌کند در جایی فراتر از خواست و قدرتِ انسان‌هایش، دنبال راهکار یا تسکینی مطلوب برای زمانِ کوتاهِ حیات باشد.
اما اجازه بده در اینجا تردیدی در همین گفته‌های از پیش پذیرفته شده ایجاد کنم و سوالم را اینگونه مطرح کنم که وقتی ما از مرگ حرف می‌زنیم از چه چیز حرف می‌زنیم؟ کدام مرگ؟ آیا یک مرگ خاص، در طول تاریخ دچار دگرگونی می‌شود؟ آیا مرگ‌های نمادین، معناهای قدیم خود را از دست می‌دهند و بسته به روزگار، معنای تازه‌ای می‌گیرند؟ مثلا آیا مرگ سقراط در یونان باستان، همان است که در قرون وسطی بود؟ آیا مرگ او در دوران رنسانس دچار تغییر می‌شود؟ در دوران انقلاب صنعتی چطور؟ مرگ سقراط در عصر مدرن دست‌خوش چه تغییراتی می‌شود؟ آیا مرگ سقراط در طول تاریخ هر بار به شکل تازه‌ای رخ نمی‌دهد؟ 
اگر خوب به این سوالات دقت کنیم، در خواهیم یافت که اگر چه سقراط یک‌بار مرده است، اما بسته به شرایط روزگار و تاریخ، مرگ او دچار تغییر و دگرگونی می‌شود و او هربار با مردمان یک عصر تازه، یک‌بار دیگر، و به گونه‌ای دیگر می‌میرد. مرگ سقراط، نمونه‌ی اعلی، یا به تعبیری اغراق شده‌ی مرگ در عصر قدیم دنیای غرب است. او از طریق سخن گفتن، دست به یک مرگ نمادین می‌زند که در هر عصری قدرت و کیفیتِ تاویل مجدد دارد و بر سایر مرگ‌های پس از خود اثرگذار است. تمام مرگ‌های نمادین، در هر عصری یک‌بار دیگر خود را بازتولید می‌کنند و به حیات خود ادامه می‌دهند، یا به تعبیری بهتر، مرگ‌های نمادین، موجب حیات طولانیِ مردگان خویش می‌شوند، و آن‌ها در حال هماره مردنند.
در دنیای شرقی-ایرانی نیز، ما مثلا با پدیده‌ای به نام حلاج مواجه هستیم. او نیز در هنگام مرگ، قطعه قطعه شدن و رویارویی با مرگ، تا لحظه‌ی آخر به اثبات حقیقت می‌پردازد و برای مریدان و مخالفان، موعظه می‌کند. حلاج نیز از طریق نمادین کردن مرگ، در کار گفتگو با تمام مرگ‌های پس از خود و تاثیرگذاری بر آن‌هاست. چنانچه هر پادشاه نامی در تاریخ این مملکت که به هر طریقی از دنیا رفت، سطری به این تاویل‌ها افزوده است و مرگ خودش را نسل به نسل معنایی تازه بخشیده است. دین نیز از این قاعده مستثنی نیست. در عالم دین نیز با مسیح مواجه هستیم، یا با امام حسین که آگاهانه به سوی مرگ می‌رود، یا امام علی که در بستر مرگ همچنان به اشاعه فرهنگ دینی می‌پردازد. این‌ها همه سازوکاری برای نمادین‌کردن مرگ و بخشیدن قدرت جادوی تاویل جهت استمرار مفهوم مرگ ایت. همه‌‌ی این‌ها از طریق چگونه مردن خود بر فرهنگِ مرگ اثر می‌گذارند. این مرگ‌ها با آغاز عصرهای جدید چهره عوض می‌کنند و حتی مناسک آن‌ها دستخوش تغییر می‌شود. این شک و شبهه، به خوبی در یکی از آخرین جملات سقراط، نمود دارد: "فیلسوفان راستین، در کار چگونه مردنند" در شرایطی که مردمان عادی "هراسان، از مرگ رویگردانند". مردگانِ نمادین به تعبیری در طول تاریخ همواره در حال چگونه مردنند و به روز می‌شوند.
بنابراین در تحلیل "مرگ شناسی"، چه در غرب و چه در شرق، باید حساب کار خواص انگشت‌شمار را در موضوع مرگِ طبیعی یا بر اثر بیماری به کناری نهاد. آن‌چه مرگ در یک جامعه را معنا می‌کند شمار مردگان بسیاری نیست که در گورستان‌ها دفن هستند، بلکه در نوع برخوردی‌ست که آحاد جامعه با مرگ‌های نمادین خود انجام می‌دهند. باید به مرگ‌های خاص، تحت عنوان نماد "مرگ" نگریست که می‌توانند تبلور رویکردِ جامعه در مواجهه با مفهوم میرایی باشند. یعنی برای شناخت و بررسی فرهنگ مرگ در یونان، برخورد جوامع در طول تاریخ بسیار مهم‌تر از برخورد خود سقراط با مرگ در لحظه‌ی موعود است و طبیعتا برخورد و نگرش آیندگانِ حلاج با مرگ بسیار بیشتر به شناخت جامعه کمک می‌کند تا نطق و خطابه‌ی خود حلاج. این جامعه است که پس از مرگ‌های نمادین، معنای مرگ را به نفع خود تغییر می‌دهد. از این رهگذر، آنچه بعد از عاشورا، طی مناسکی خاص، مردم اعصار مختلف انجام داده‌اند، (از منظر جامعه شناسی) مهمتر از روز عاشورا و نحوه‌ی کشتار کربلاست. چنین مناسکی نشان می‌دهد که مردم یک جامعه چگونه درباره‌ی مردم فکر می‌کنند. برخوردی که به سبب بازخوردهای دینی، بسیار بیش از مرگ سقراط و حلاج، می‌تواند منبع شناخت و الهام ما باشد، زیرا نوع برخورد یک جامعه با مرگی خاص، راست‌ها و دروغ‌ها را برملا می‌سازد، و صداقت و نمایش را آشکار می‌سازد. یک جامعه آیینه‌ای تمام نما از خودش در مواجهه با چنین مرگ‌های نمادینی می‌سازد و افشا می‌شود.
 سقراط می‌گوید: "تمامی زندگی فیلسوفان آماده شدن برای مرگ است"، اما این جمله، معنایی متفاوت از "تمام زندگی را با ترس از مرگ زندگی کردن" یا "تمام زندگی را برای مرگ؛ زندگی کردن" یا "تمام زندگی را با فکر مرگ، زندگی کردن" دارد. از این رو اندیشه‌ی سقراطی نشان می‌دهد که برخورد مردم با مرگ‌های خاص، نباید بر روی شکل مرگ، بلکه باید بر روی محتوای پیش از مرگ متمرکز شود. مرگ حلاج، به مثابه پایان علائم حیاتی وی، از اهمیتی برخوردار نیست، (زیرا سرنوشت هر بنی بشری است) بلکه مهم پروسه‌ای است که حلاج را به این طرز مرده شدن می‌رساند تا او بدل به نمادی برای تفسیر میرایی در یک جامعه شود و از این‌جاست که جامعه به روایت حلاج پر و بال می‌دهد و آن را جزیی از فرهنگ خود می‌کند. زندگان، برای زنده بودن، نیازمند مرگ‌های نمادین هستند و جامعه‌ی غرب با ساختن بتمن، سوپرمن و اسپایدرمن دست به دستکاری اسطوره‌های میرای خود می‌زند و کاری می‌کند که قهرمانانش هر بار دوباره به صحنه بازگردند، اما مردگان ما فقط با مرگ‌شان است که می‌توانند بدل به قهرمان شود، در جامعه‌ی شرقی، قهرمانِ زنده هیچ معنایی ندارد! فرهنگ ایرانی تنها در زیر سایه‌ی سنگین مردگان خویش توانسته به حیاتش ادامه دهد.
ولی در غرب، عصر مدرن با ظهور گسترده‌ی خود تمام معادلات را بر هم زده است، و صنعت مد و تبلیغات و تمهیدات بهداشتی میان مردگان و زندگان فاصله‌ای دهشتناک ایجاد کرده و اگرچه این پارازیت هولناک  بر مفهوم مرگ در جامعه ایرانی نیز افتاده، اما در اینجا ماجرا به کل متفاوت است.
نوربرت الیاس، در کتاب "تنهایی دم مرگ" تفاوت‌های بنیادین میان محتضران در عصر قدیم و جدید را تشریح و تبیین کرده است. در واقع آنچه او در لایه‌های مختلف تمدن (zivilisation) و فرهنگ (kultur) غرب به ما نشان می‌دهد این است که محتضران عصر قدیم تنها نبودند، اما محتضران عصر جدید، علی‌رغم تمهیدات بهداشتی و مراقبتی تنها و دورافتاده‌اند، و زندگی توام با پیشرفت و توسعه، موجبات تنهایی محتضران گردیده است.
الیاس معتقد است که "در روند چشمگیر تمدن، که چهار یا پنج قرن پیش آغاز شد، نگرش‌های آدمیان به مرگ، و خود نحوه‌ی مردن، هم‌پای بسیاری چیزهای دیگر، نوعی دگرگونی را از سر گذراند." از این‌رو نتیجه می‌گیرد: "در اعصار پیشین، به نسبت امروز، مردن موضوعی بود که به مراتب بیشتر در انظار عموم به وقوع میپیوست". 
وی در جایی دیگر اشاره می‌کند: "در ادوار گذشته، کودکان نیز هنگام احتضار آدمیان حضور داشتند، آنجا که هر چیزی تا حد زیادی پیش چشم دیگران اتفاق می‌افتد، بالطبع مردن نیز در برابر کودکان رخ می‌دهد". 
اما الیاس انسان محتضر قرن بیستم به بعد را انسانی مطرود می‌داند، خیلی پیش از آنکه مرده باشد: "تا پیش از این، در سراسر تاریخ بشر، هیچ‌گاه محتضران به سبک و سیاقی چنین بهداشتی از صحنه‌های اجتماعی حذف نشده‌اند، تا پیش از این، هیچگاه اجساد بشری، به شیوه‌ای چنین بدون بو[های زننده] و به همراه تجهیزات فنی، تا بدین پایه کامل از بستر مرگ به سوی گور روانه نگشته‌اند. آنها در عین حال که هنوز زنده‌اند، پیشاپیش مطرود گشته‌اند". و این در حالی است که "در قرون وسطی، به نسبت روزگار ما، به شیوه‌ای بسیار آشکارتر و پربسامدتر سخن از مرگ و مردن می‌رفت".
الیاس از این رهگذر نتیجه می‌گیرد که مفهوم مرگ در جوامع توسعه‌یافته‌ی غربی، پس رانده می‌شود، به تعویق می‌افتد و حتی پنهان می‌گردد، تا بدان حد که می‌توان آن را با حیات جنسی عصر ویکتوریا قیاس کرد. در چنین عصری افراد "در برابر تصویر پیر شدن و جان دادن خویش مقاومت می‌کنند و از پذیرفتن این واقعیت تن می‌زنند". این امر موجب می‌شود تا در دوران کهولت یا احتضار، فرد با مفهومی رو در رو شود که شدیداً پیوندهای او را با جامعه از هم می‌گسلد و متوجه می‌شود که مرگ او، فقط برای خودش اهمیت دارد: "محتضران و مردگان هیچگاه در سراسر تاریخ، بدان شدت وحدت که در جوامع امروزی می‌بینیم از زندگی و حیات اجتماعی جدا نمی‌افتادند". 
در جوامع امروزی غرب، مرگ تحت تدابیر شدید بهداشتی رخ می‌دهد و دستگاه‌های اداری و درمانی سعی در جداسازی محتضر و جامعه دارند و این امر موجب می‌گردد تا افراد سالم شدیداً از مفهوم واقعی مرگ دور نگاه داشته شوند. در جوامع توسعه یافته غربی، بیمارستان‌ها، خانه‌ی سالمندان، پرستاران و کلن سیستم بهداشتی وظیفه‌ای را بر عهده گرفته که در قرون وسطی بر دوش خانواده بود، تا آن حد که این سیستم‌ها حتی از حضور بستگان فرد در حال احتضار نیز در بیمارستان‌ها جلوگیری به‌عمل می‌آورند و محدودیت‌های سختگیرانه را در قالب توصیه‌های بهداشتی بر خانواده تحمیل می‌کنند که تنهایی محتضران را بیش از پیش می‌کند و در عین حال جامعه را از اندیشیدن به مفهوم مرگ دورتر کرده و آن را به تعویق می‌اندازد. چنین وضعیتی منجر به آن می‌شود تا فاصله‌ای مشهود میان مفهوم مرگ و زندگی به وجود آمده و ناخودآگاه سرکوب شود و مراسم تدفین به طرز دقیقی برای زدودن اثرات مرگ، تعفن جنازه و حذف بهداشتی مرگ از چهره زندگی روزمره مطابق گردد. 
در واقع مرگ‌های "عمومی/مراقبتی" در عصر جدید مرگ‌های "خصوصی/پنهان" را به حاشیه راند و در عین حال که آن را عمومی‌تر، اقتصادی‌تر و سیاسی‌تر کرد، اما اندیشیدن به مرگ را در سطح جامعه به نازل‌ترین حد خود رساند و حتی مراسم تدفین را تبدیل به یک حرفه تخصصی کرد که دیگر از عهده بستگان نزدیک نیز خارج است. لذا در جوامع توسعه‌یافته، هر لحظه میان محتضران و زندگان فاصله‌ای مشهود ایجاد شده که در نهایت مرگ را به تابویی خوفناک بدل کرده و پربیراه نیست اگر بگوییم در عصر جدید هر چقدر تابوی امور جنسی در عصر قدیم بیشتر شکسته می‌شود، بر قدرت تابوی مرگ افزوده می‌شود.
در جامعه‌ای که نوربرت الیاس به تصویر می‌کشد، مرگ همواره پس رانده می‌شود و گویی از زندگی روزمره حذف شده است: "گرایش به پنهان ساختن تناهی بی‌چون و چرای وجود بشری، خاصه از چشم کودکان، آن هم با توسل به آرزوهای محال جمعی، و محافظت از این پنهانکاری به مدد نوعی سانسور اجتماعی سختگیر" ریشه دوانده و تثبیت گردیده است. از دیگرسو "نهاد" فرویدی نیز دچار فانتزی نامیرایی است و این درست زمانی‌ست که منزلت کلان روایت‌ها نیز فروکاهیده است و جوامع مدرن، فانتزی نامیرایی را خرد کرده و به صورت روایت‌های فردی به کار گرفته‌اند؛ همه اینها موجب می‌شود تا بشر در عین آگاهی به مرگ، نسبت به پنهان کردن و سرکوب آن اقدام کند.
انسانِ عصر مدرن دست به حذف و پاکسازی نمادها و نشانه‌های مرگ می‌زند و حتی در پاکسازی آثار مردگان تازه نیز تعجیل می‌کند، تا نه آسیبی به فانتزی نامیرایی وارد آید و نه روند بی‌وقفه سرکوب و پنهان‌سازی متوقف شود. این نوع نگاه که "من هرگز نخواهم مرد" به صورت بنیادین در بخش‌ها و طبقات مختلف جامعه متبلور می‌شود و ناخودآگاه تفکر مرگ را واپس می‌زند، چون کسی که گمان می‌کند هرگز نخواهد مرد، نیازی به فکر کردن در باره‌ی مرگ ندارد؛ تا زمانی که بیماری، پیری یا مشکلات بدنی ظهور کنند و فرد در سراشیبی احتضار بیافتد، زمانی که دیگر کارساز نیست، چون بی‌اختیار خطی جداکننده میان فرد محتضر و جامعه سالم و معتقد به نامیرایی کشیده خواهد شد که قادر به درک یکدیگر نیستند. فرد یا زنده است یا محتضر. یا نامیراست و مرگ را پس می‌زند، یا می‌فهمد به سوی مرگ می‌رود و از سوی جامعه واپس رانده می‌شود. این وضعیت نشان می‌دهد که در جوامع غربی مدنظر الیاس، تنهایی محتضران تا چه حد دهشتناک و بیرحم است.
جهان مورد نظر الیاس به طرز مهارنشدنی از مرگ و مفاهیم پیرامون آن در حال گریز و تهی شدن است، تا زمانی که ناچار به آن تن می‌دهد. تن دادنی ناگهانی که مرزی ناگسستنی میان جامعه و محتضران می‌کشد و آنها را یکسر از هم جدا می‌کند. ما تا اینجا با جهان الیاس همدلی کرده‌ایم و همراهش بوده‌ایم، اما از اینجا به بعد می‌خواهم پرسشی مطرح کنم و ببینم حداقل به شخصه خودم تا چه حد می‌توانم با نظریات الیاس در چهارچوب فرهنگ شرقی همراه شوم:
آیا جامعه ایرانی نیز مرگ را پس می‌زند، آن را سرکوب می‌کند و میان زندگان و محتضران، میان زندگی و مرگ مرزبندی گسترده‌ای دارد یا خیر؟! آیا پس از ظهور مظاهر مدرن در ایران پس از مشروطه و آغاز روند توسعه، فضای شهری، نظام آموزشی، دستگاه‌های تبلیغی و رسانه‌ای، عناصر مسلط گفتمان سیاسی، تاریخی، ایدئولوژیک و... مرگ از انظار عمومی حذف می‌شود؟ آیا مفهوم مرگ در زمانی که یک فرد هنوز به مرحله‌ی احتضار و پیری نرسیده، در ابعاد زندگی وی تبلور ندارد و همچون جامعه‌ای که الیاس به تصویر می‌کشد، تنها زمانی می‌تواند با آن مواجه شود که پای به مرحله احتضار گذارده باشد؟

حقیقت ماجرا این است که به زعم من، جامعه‌ی ایرانی بر خلاف آنچه الیاس از جوامع غربی ترسیم می‌کند، در عین حال که تن به مظاهر مدرنیزاسیون، اعم از تمهیدات بهداشتی و درمانی و حذف سریع بوهای زننده‌ی مردگان می‌دهد و آن سیستم اداری کفن و دفن را در سراسر ایران استوار می‌کند، اما در ابعاد تبلیغاتی و ایدئولوژیک خود شدیداً در حال پمپاژ مفهوم مرگ در کلیه‌ی نهادهای اجتماعی است. نگاهی گذرا به دیوارنوشته‌ها، بیلبوردها، مراسم مذهبی و آیینی، حتی کتاب‌های درسی، صدا و سیما و مطبوعات و... و.. نشان می‌دهد که در جامعه ایرانی بر عکس جوامع غربی ما دچار تشتتی هستیم که در آن قدرت حاکم سیاسی به هر طریقی در حال تفسیر مرگ از طریق تکرارِ روایتِ مرگ‌های نمادین است. اینجا دقیقا همان جایی است که یوسف اباذری را به اشتباه می‌اندازد و او متوجه نمی‌شود که مرگ پاشایی ازگذرگاه اینکه او خواننده‌ی قابلی نبوده قابل تفسیر نیست، بلکه باید از زاویه‌ای دیگر به آن نگاه کرد و متوجه شد جامعه‌ی جدید ایرانی که همواره در مواجهه با مفاهیم ثابت و سنگین مرگ قرار گرفته است، از طریق یک مرگ نمادین جدید، به دنبال اسطوره‌ی تازه‌ی خودش می‌گردد، و بغضی سرکوب شده را می‌شکند که صدالبته بر اساس ذات التقاطی مردمان این عصر، در انتخاب اسطوره‌ی خودش نیز بسیار دچار کج‌سلیقگی‌ست و متاسفانه جامعه‌شناس نخبه‌گرای ما نیز قادر به تجزیه و تحلیل این کج‌سلیقگی نیست و تنها در پی انکار آن بر می‌آید.
از این‌رو چندان پربیراه نیست اگر بگوییم در جامعه‌ی ایرانی حضور توامان احتضارِ الیاسی و پمپاژِ شدید مرگ‌های نمادین، سببی التقاطی گسترده در مواجهه با این مفهوم تاریخی شده که قدرت فکر کردن را از انسان امروز سلب می‌کند، و این عجز و ناتوانی در عصر مدرن یک بار دیگر جامعه را به جایی فراتر از خواست و اراده‌ی انسانی سوق می‌دهد تا این شرایط را برای او قابل تحمل بسازد. آری! مردگان این عصر به هیچ وجه شبیه مرگ‌های نمادین نمی‌میرند! اما روشنفکر، و علی‌الخصوص شاعر و نویسنده‌ی ما هیچ ابزاری جز همان مفاهیم کهن برای مواجهه با دنیای جدید ندارد، مفاهیمی که به شدت از معنا تهی شده‌اند و لاجرم ساده‌ترین راه‌حل ماجرا پناه بردن به همان حقیقت‌های از پیش موجود است، نسخه‌ای باستانی که "پادشاه، مذهب و عرفان" برای تمام دردهای ما از قبل پیچیده‌اند. اما چاره چیست؟ این شاید مهم‌ترین سوالی باشد که این‌روزها ذهن مرا به خود مشغول داشته و با خود می‌اندیشم چطور می‌شود از شر دیکتاتوری مفاهیم پوسیده رها شد؟ چطور می‌شود چشم‌های مولف امروز را به روی واقعیت گشود و او را در مواجهه با چیزی قرار داد که واقعا رخ می‌دهد، نه توهمی از آنچه می‌توانست رخ بدهد؟ به راستی چطور می‌شود به جنگ با این هیولای درازدامنِ کهنگی و انجماد و سکون رفت؟ این شاید مهم‌ترین سوالی‎ست که احساس می‌کنم مکالمات ما به طور ناخودآگاه به سوی پاسخ دادن به آن میل کرده است و چنین اتفاقی را همواره به فال نیک می‌گیرم، که بودنت غنمیتی گرانبهاست...


ارادتمند همیشگی تو
مازیار عارفانی
30 بهمن 1400

 

_______________

مازیار  دوست عزیزم

دیدار تو و مهدی حسین زاده هم در شهسوار برای من لحظات شیرین و مسرت بخشی فراهم آورد، خاطرات خوب من، از بسیارها قبل در شهسوار با سه نام گره خورده است: مازیارعارفانی، مهدی حسین زاده و ابوالفضل حسنی.  چقدر آدمی باید طعم تلخی و مرارت کشیده باشد، تا قدر چنین اتفاق‌هایی را بداند. گمان می‌کنم دست کم زندگی در چنین جوِّ قدرنشناسی، من را فرد قانع و قدرشناسی ساخته است و در این میان مقصود، مقید بودن به بهترین شکل های انسانیت است که آدمی را به سمت دوست و دوستی سوق می دهد. دیدار هر دوی شما برای من که مصیبتی را طی می کردم، کارآیند و مفید بود. و گفت و گوهای آن شب همچنان در حافظه ی من هست و امیدوارم فرصتی بشود که بعد از نگارش این نامه به آن مسائل که جنبه های مختلفی از شعر و اخلاق هنری و زندگی آینده بشر را در بر می گرفت،  فکر کنم و بنویسم.

در این گوشه که من می‌نویسم و در آن زاویه که تو در آن می‌نویسی، تنها در جزئیات زندگی، نوع کار، و  محیط و... تفاوت هایی حاکم است و در کلیت امر ما در یک فضای عمومی تاسف بار، که غرایز مرگ در در آن نشو و نما دارد حسرت زندگی ِ زندگی نشده ای را مشاهده می کنیم، چرا که در موقعیتی که زندگی با محدودیت های عرفی، ایدئولوژیک، مذهبی و اخلاقی، آنچنان که باید درک نمی شود طبیعی است که مرگ، قهر و سبعیت جای آن را بگیرد، اما در این میانه به کار نوشتن مشغول شدن، که خود از نفسِ زندگی است، راهی است که دیگران هم آن را رفته اند و ما هم به نوبه خود می رویم، و ارتباط با همان دیگران نشان می دهد که ما زنده ایم و برای زندگان می نویسیم. 

و از سوی دیگر پیدا کردنِ یک زبان فهم در این موقعیت جهنمی و نابسامان، از غنایم جنگی است. از تعبیر جنگ استفاده کردم چرا که زندگی در چنین اضطراری، یک مرد جنگی می طلبد حال تا چه میزان توان داریم که با بنیادها بستیزیم، خود موضوع دیگری است. 

این که اندیشیدن به مرگ امری است که صرفا در شرایطی آرمانی به ذهن انسان می آید یا نه در لابه لای امور روزمره، طبعا جواب روشن است در شرایط روزمره! دستکم در دوره ی زندگانی ما، این طور تجربه کرده ایم و همه گیری کرونا این پدیده( پذیرش مرگ) را بیش پیش تبدیل به امر روزمره کرده است، و این امر روزمره هم نسبتی با امر تاریخی دارد. تاریخ مرگ‌های فراگیر، در قیاس با مرگ‌های نمادین، همچنان به عنوان امر محذوفی است که باعث شده  این شکل و نوع از مرگ در برابر شکل های نمادین با تقلیل نگریسته شود. ما از مرگ های فراگیری که بر اثر بیماری های واگیر دار، نسل کشی عظیمی به راه انداخته، می توانیم پی ببریم چگونه حکومت‌ها  برای بقای خود از وجود بیماری‌های همه‌گیر سود برده اند، یا ناتوان ازمدیریت این گونه مرگ ها بوده اند. در ایران هزاران هزار نفر بر اثر وبا و طاعون و حسبه در تاریخ صد و پنجاه سال پیش تا به امروز مرده اند... اما مرگ های نمادین همچنان پاک و قدسی می نمایند و یادآوری می شونددر این میان مرگ های ناشی از بیماری و جنگ کمتر به یاد و خاطر جمعی ما می آید.

 مرگ هایی که بر خواسته از ایده آا یا آرمانی هستند  به نماد تبدیل می شوند و تو راجع به آن نوشته ای در هر دورانی مرگی که به نام قهرمانی در دوران خود تعبیر میشده احتمال آن وجود دارد در زمان و مکان و زبان دیگری این گونه تعبیر نشود با تو موافقم مرگ سقراط در هر دو به یک شکل تفسیر و تعبیر می شده است. مرگ های نمادین نسبتی با سرنوشت یک ملت یا قوم دارند. مثلا مرگ رستم توسط شغاد(نابرادری او) چه مفهومی را روایت می کند جز نادیده گرفتن نسبت سببی و نسبی و برادری با رستم و خودفروشی خود به اربابان قدرت؟ یا مرگ سهراب و اسفندیار همان قربانی شدن ِ پسر در برابرقلمرو اسطوره ای قوانین پدر/رستم نیست که پیوندی با سنت پسرکشی و به حساب نیاوردن جوانان در برابر پیران جامعه در این محیط است. ولی با اطمینان کافی می گویم که این تعبیر در حوزه معرفت شناسی مدرن شایع است نه در دیدگاه سنتی.

به هر صورت مرگ‌های نمادین تا حدودی آسیب های که به زندگی زندگان در این محیط وارد شده را روایت می‌کند. کشته شدن یا مرگ حلاج هم که تو به آن پرداخته ای هم همین طور است.  در دوره ی معاصر مرگ صادق هدایت همچنان به عنوان یکی از مرگ های نمادین یا مناقشه برانگیز، از جنبه های مختلفی مورد بحث منتقدین و محققین قرار گرفته و میگیرد و خواهد گرفت، که زندگی او به آن اندازه در پرتو تحلیل قرار نمی کند چرا که نوعا مرگی است که کم و بیش نتیجه ی انفعال اجتماعی و تاریخی ما را به عبارتی نشان می دهد  و تاریخ اقلیت ما را که یا با شکست و زوال و تبعید و شکنجه و حذف فیزیکی رو به روبوده یا با انفعال و تسلیم و رضا و استبداد.  و کافی است کسی از جهان گفتمانی متفاوتی چون هدایت اظهار وجود کند چه پاسخ درخوری این نظام اجتماعی که بر پایه این مولفه های تاریخی و سیاسی استوار است، می تواند به فرد بدهد جز خودکشی؟ در واقع اشاره و تاکید به خودکشی هدایت به زعم اشاره به زندگی ِ بی معنا، کسالت بار و پر از تگنا و فشاری است که روزهایی از زندگی ما را هم معنا می کند. در واقع خودکشی صادق هدایت تاییدِ آمال به بن بست رسیده ی ماست...

نیچه بود که نوشته بود:«از آنجا که ما چیزی به جز نتیجه نسل های گذشته نیستیم، نتیجه اشتباه های ایشان نیز هستیم، خطاها و شورها و جنایت های ایشان. خلاص شدن از شر این زنجیر غیرممکن است. اگر چه ما خطاها را محکوم می کنیم و گمان می برمی که از چنگ آنها گریخته ایم، نمی توانیم از قید این حقیقت بگریزیم که خود از آنها سرچشمه گرفته ایم.» (در باب فواید و مضار تاریخ)

البته همان طور که می‌دانی نیچه در مقام یک فیلسوف شاعر وضعیت فکری متناقضی دارد  به همان میزان که در سطور فوق با رویکرد ایجابی به فواید تاریخ اشاره می کند به همین شکل در جای دیگری تاریخ گرایی و گرایش موکد به آن را نفی می‌کند و در کتاب تاملات نابهنگام می‌نویسد:« افراط و زیاده روی در تاریخ به نیروهای تاثیر پذیر زندگی حمله کرده است».(ص.219) یا در همان صفحه باز تاکید می کند که:«با افراط در تاریخ، ما بهشت سلامت خود را گم کرده ایم».(ص. همان) می‌خواهم این نکته را به عنوان فردی که علاقمند به تجدد و سنت تجدد بوده اضافه کنم با این که می دانم در فرهنگ مرگ ستایی به دنیا آمده ام و همچنین می دانم که صبغه و سنت تفکر در ایران با موضوع مرگ در هم آمیخته و بخش عمده ی تاریخ ما را مرگ و میرها شکل می دهند، باید این را بگویم تنها وقتی با دوستان معدود خود هستم و زمان به مصرف گفت و گو با آنها می گذرد به مرگ نمی اندیشم...شاید تنها راه اختیار و اراده انسان همین امکان دوستی و گفت وگو است که زندگی را با امید می توان طی کرد.

 از تو چه پنهان در سالها و ماه‌های اخیر خاطر من پر از صحنه های زوال، شکست، مرگ و رنج بود و بعد از خودم می پرسیدم این سلسله تداعی ها آیا منویات ذهنی و سوابق منفی آن شکل از افکاری است که مطالعه کرده ام یا نه این مایده ی بی چون و چرای محیط اجتماعی، رکود و تکرار تاریخ، شرح حال اساطیر، و افکار بزرگان شعر و ادبیات این ملت است که افکارم را مورد هجوم و نیشخند قرار داده اند... و مورد سومی که از سال 96 به آن پی بردم این بود که مرگ حتی بخشی از زیبایی شناسی ادبیات این محیط شده است آنچه تو آن را مرگ نمادین می گویی و من آن را زیبایی شناسی تباهی و میرندگی... بی خود نیست که داستان نویس محبوب معاصر یعنی صادق هدایت توانسته افکاری راجع به مرگ را در داستان های خود تحویل به مردمی بدهد که رابطه ای تنگاتنگ با آن دارند.

قصدم بازتکرار گزاره های هوشمندانه مقاله ی دکتر محمد صنعتی" فرهنگ مرگ و نعل وارونه صادق هدایت" نیست دست کم همین نام و آن مقاله می تواند مقدمه ای باشد برای طرح بحث که هر یک از ما، چگونه در خصوص آن مواردی که راجع به وجوهات گوناگون مرگ، مرگ نمادین، مرگ در تاریخ، فرهنگ مرگ اندیشی، طرح کرده ای، می اندیشیم.  نامه پیشین تو برداشت هایی متفاوتی در آن به چشم می خورد که لحظاتی را برایم به وجود آورد که مابین سطور باعث می شد کلماتی بر زبانم جاری شود. این گونه نوشتن، حاصل ِ ضرورتی است، یعنی می بینی نویسنده به نکات و مسائلی اشاره دارد که در هزارتوی تاریخ، اسطوره، فلسفه، ادبیات و جامعه قابل بازیابی، مشاهده و تحلیل اند.

وقتی به وضعیت موجود از هر حیث فکر می کنم و به هر سو می روم بوی مرگ، زوال و پوچی می شنوم، و می بینم که بعضی از زندگان با ترس از مرگ یا تنش از مردن شب و روز می گذرانند، عده ای هم هستند که شبانه در زمان خواب این تمنای ملتمسانه را از زندگی دارند که دیگر صبح فردا را نبیند... و مردمی را هم می بینم که تنها شاعران بزرگی که در حافظه شان است، شاعران مرده ای هستند و در اعماق قرون گذشته زیسته اند، افرادی که در سر مغزشان دیگر جایی برای شاعر مستقل امروز باقی نمانده است.  کرونا و موج وسیع ِ تباهی گری چون این بیماری می توانست ما را بیش از پیش به تاریخ مرگ در این جغرافیای فرهنگی متمرکز کند.

آنجا که سلسله سوالاتی را طرح کرده ای و نوشته ای:«اما اجازه بده در اینجا تردیدی در همین گفته‌های از پیش پذیرفته شده ایجاد کنم و سوالم را اینگونه مطرح کنم که وقتی ما از مرگ حرف می‌زنیم از چه چیز حرف می‌زنیم؟ کدام مرگ؟ آیا یک مرگ خاص، در طول تاریخ دچار دگرگونی می‌شود؟ آیا مرگ‌های نمادین، معناهای قدیم خود را از دست می‌دهند و بسته به روزگار، معنای تازه‌ای می‌گیرند؟ مثلا آیا مرگ سقراط در یونان باستان، همان است که در قرون وسطی بود؟ آیا مرگ او در دوران رنسانس دچار تغییر می‌شود؟ در دوران انقلاب صنعتی چطور؟ مرگ سقراط در عصر مدرن دست‌خوش چه تغییراتی می‌شود؟ آیا مرگ سقراط در طول تاریخ هر بار به شکل تازه‌ای رخ نمی‌دهد؟».

 فکرمی کنم ما از مرگی به مثابه مفهومی چندزمینه ای، صبحت می کنیم که نه تنها نمودهایی در زندگی مدرن و روزمره  دارد بلکه سمبل هایی از آن را می توان در وجوهات اسطوره ای در زبان، فرهنگ، زمان و محیط جغرافیایی زندگی ما دید و فهم کرد. شگفت انگیزترین داستان‌های حماسی و ملی ما که شاهنامه نمونه منظومی از آن است با مرگ سهراب و اسفندیار به نوعی به اندوهی تراژیک منتج می شود،  از سوی دیگر و در قرن های بعد، داستان های منظوم عاشقانه ما که نمونه آشکار آن خسرو و شیرین نظامی است با مرگ ارتباط پیدا می کند. فرهنگ عرفانی و دینی ما هم که تو خود بهتر می دانی چگونه وصال را در دیدار معشوق ازلی و ابدی و محبوب قدسی و آن دنیایی می بیند، و کشتن منصور حلاج و قطعه قطعه کردن حوارج بدن او و رسیدن این همانی تن او با مفهوم حق، یکی از آن گونه مرگ های نمادین است. در همین رهگذر   تقدیس مرگ در مولانا بسیار عجیب است که من سعی می کنم کل این شعر را این جا عامدانه بیاورم. او می گوید:«به روز مرگ چو تابوت من روان باشد/گمان مبر که مرا درد این جهان باشد/برای من مگری و مگو دریغ دریغ/به دام دیو درافتی دریغ آن باشد/جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق/ مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد/مرا به گور سپاری مگو وداع وداع/ که گور پرده جمعیت جنان باشد/ فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر/ غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد/تو را غروب نماید ولی شروق بود/ لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد/ کدام دانه فرورفت در زمین که نرست/ چرا به دانه انسانت این گمان باشد/کدام دلو فرورفت و پر برون نامد/ ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد/دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا/ که های هوی تو در جو لامکان باشد.

خوب همان طور که مشاهده می کنی در فرهنگ عرفانی و اثر آن بر شعر فارسی ما علی الخصوص در تفکرات مولانا و این غزل، جنازه، گور، مردن و مرگ قرار است ما را از این جهان که زشت و زوال پذیر و دون است،  به موقعیت برتری وصل سازد. ما از شاعری حرف می زنیم که می خواهد من و تو را وادارد که گمان نکنیم که درد این جهان دارد، این جهان دنیوی برایش بی ارزش است، در برابر جهان اخروی. او که بدن مرده یا جنازه را نه سبب فراق از دنیا(که از نظر او بی اهمیت است) که سبب ساز وصال و مقالات با معشوقه ازلی ابدی یا محبوب الهی می داند و حتی گور را (که هیچ کدام از ما آرزوی آن را نداریم هرچند تقدیر همه ی ما آنجاست) نه نشان وداع با زندگی، که کنار رفتن پرده و تماشای بهشت توصیف می کند. و حتی تنگنای گور را خلاصی جان آدمی داند...خوب وقتی خلاصی جان آدمی راه حل رهایی بخشانه ی بزرگترین شاعر عصر کلاسیک ماست، دیگر چه توقعی می‌توان داشت از سایر زندگان؟ اما سایر زندگان می توانند برای زندگی  اهمیت قائل شوند، حتی اگر زندگی آنی، موقتی و بی تضمین باشد.

 در تاریخ فلسفه غرب ما به «رساله فایدون» افلاطون، بر می خوریم که افلاطون به نقل از سقراط آورده است که:«تمام زندگی فیلسوف آماده شدن برای مرگ است» سقراط هم مرگ را نوعی رهایی روح از تن می دانست؛ چون اعتقاد داشت که فیلسوف در جهت "زایمان روح" باید با مساله مرگِ تن مواجه شود، و رسیدن حقیقت به واسطه به در آمدن روح از تن میسر می شود، تن به خودی خود نمی تواند به حقیقت نائل شود. میراث تفکر یونانی هنوز در جای جای متون دینی، عرفانی، و ادبی و در ذهن عوام و خواص ما حاکم است. به عبارتی دیگر میراث تفکر سقراطی است که هنوز در دین یا ذهنی که به شیوه ی دین مداران سازگار است وجود دارد. اما چه کنیم که در فلسفه یونان باستان هم این عقیده دوگانه ی تن ِ دون است و روح والا، وجود دارد و این روح است که می توان به حقیقت نائل شود. 

برای تایید این دیدگاه بخشی از مقاله جاودانگی نفس: تاملی در محاورات فایدون افلاطون، نوشته انشالله رحمتی که در پژوهش های فلسفی-کلامی 1385 شماره 28  منتشر شده را این جا می آورم:«بنابراین، علّت آن همه شادابی سقراط این است که می‌داند مرگ نه‌تنها امر بدی نیست، بلکه کاملاً نیکو است و زندگی پس از مرگ (که به اعتقاد سقراط واقعیت دارد)، بهتر از زندگی در این دنیا است. زیرا اولاً سقراط معتقد است که پس از مرگ به دیدار خدایان و مردمان عادل و نیکبخت می‌رود و در آن زندگی، نیکان سرانجامی بهتر از بدان دارند (همان، 529). ثانیاً برای فیلسوفی که همة دغدغة او اندیشیدن و تأمل است، زندگی پس از مرگ که در آن روح (نفس) از قید تن رها می‌گردد، به مراتب بهتر از وقتی است که حس بینایی و شنوایی و خوشی و ناخوشی و به طور کلی گرفتاری تن او را مشوش سازد، پس بهترین حالت، هنگامی است که روح از قید تن آزاد باشد و تا آنجا که میسر است، دور از رنج تن به جستجوی حقیقت بپردازد (همان، 262). ثالثاً بمانند هرکس که عزیزی را از دست داده و سخت مشتاق است که به جهان دیگر بشتابد به این امید که گمشدة خویش را در آنجا بیابد، حال فیلسوف نیز عیناً چنین است، زیرا او عاشق حقیقت است و همواره بر این عقیده می‌باشد که حقیقت پاک را جز در آن جهان نمی‌توان یافت. با این اوصاف آیا ابلهی نیست که او از مرگ که موقعیتی فراهم می‌آورد، تا بتواند شاهد مقصود را در آغوش بگیرد، هراسان باشد. (همان، 465). همة این امتیازهایی که برای مرگ برشمرده می‌شود و همة این مواهبی که پس از مرگ در انتظار نیکان است، البته منوط به این است که مرگ پایان زندگی نباشد. اگر مرگ فرجام زندگی آدمی باشد، نه نیکان بلکه بدان از آن سود می‌برند، چرا که «این خود برای بدان سعادتی بود، زیرا با مردن هم از تن رهایی می‌یافتند و هم روح‌شان با همه بدی‌هایش نابود می‌گردید» (همان، 515). ولی همانطور که دیدیم، به اعتقاد افلاطون مرگ پایان همه چیز نیست، بلکه سرآغاز حیاتی غنی‌تر از حیات دنیوی و سرشار از مواهبی است که در زندگی دنیوی لااقل به صورت ناب و پیراسته از شوائب، برای آدمی دست نمی‌دهد. و جالب این است که بیشترین موهبتی که در زندگی پس از مرگ در انتظار فیلسوف است، نه لذت و آسایش صرف، بلکه بهجت است و آن هم بهجتی که حاصل معرفت، همنشینی با نیکان و مشاهدة ناب حقایق است. گویی در آنجا راه تعالی همچنان گشوده است و بیشترین دلخوشی سقراط افلاطونی این است که در آنجا می‌تواند «گوهر وجودی خویش را هویدا سازد».

مازیار عزیز همان طور که ملاحظه می کنی میراث این تفکر سقراطی که افلاطون آن را روایت می کند اعتقاد به نفس یا آنچه ما روح می دانیم نه فقط در متن کتب ِ ادیان ابراهیمی به ویژه مسیحیت  و اسلام، که در زرتشتی گری و عرفان شعر فارسی هم وجود دارد و من نمی خواهم نامه را بیخود مطول کرده تنها  برای مثال از جنبه ی دیگر وارد می شوم و در متن قرآن و انجیل می گردم، در کتاب مقدس مسلمانان چنین آمده که:«و از تو درباره روح می پرسند، بگو: روح از امر پروردگار من است، و از دانش و علم جز اندکی به شما نداده اند. (سوره اسرا آیه 85) و همچنین در انجیل:«آغاز که خدا آسمانها و زمین را آفرید، زمین خالی و بایر بود و روح خدا روی توده‏ های تاریک بخار حرکت می‏کرد.»(کتاب مقدس، سفر تکوین، باب1، آیه1.) یا در آیه ی دیگری آمده است:«روح است که زنده می‏کند و در جسد فایده‏ای نیست. کلامی را که من به شما می‏گویم روح و حیات است»( انجیل یوحنّا، باب6، آیه63.) بنابراین عده ی کثیری از مومنان به این دو دین نمی تواند جهان انسانی را بدون التزام به روح ببینند. 

غرض یا هدف من از بیان مساله روح این است که آنچه جهان ماقبل مدرن، یا باورداشت متافیزیکیِ فلسفه ی یونان باستان و همچنین جهان بینی دینی و عرفانی در شرق و غرب عرضه می دارد هنوز بقایای آن در حافظه ی ذهنی ملت ما هست و میانجی گری روح، آدمی را دلخوش به ریاضت ها و سختی ها و جنگ های پیش رو در زندگی این جهانی می کرده است. زندگی از نظر آنان موقتی است یا به قول رودکی سمرقندی"سرای سپنجی" است. شاید مقاومت ایمانی ِحاصل از این اندیشه بود که نگذاشت بشر  یکباره معدوم و نابود  شود و هیم امر باعث شد بشریت مدام نسل پس بیاندازد. در صورتی که ما با روایت های علمی ِ نوروفیزیولوژیستی، گزاره های علوم اعصاب بالینی، و تحلیل مغزشناسی متاخر در امروز مواجه ایم و می بینم که ابراز می دارند در مغز فیزیکی انسان هیچ عنصر متافیزیکی که جایگاه روح باشد وجود ندارد! و آدمی پس از مرگ، حقیقتا کل وجود آن از بین می رود. در این میان مساله خاطره و تخیل بازماندگان از فرد مرده بحث دیگری است...اما در گفت و گویی که میان دو متخصص ایرانی در این حوزه در خارج از کشور صورت گرفته تحلیل ها از لونی دیگر است و مختصات علمی چیزی تحت عنوان روح را در کالبد فیزیکی انسان نمی پذیرد. من نقل روایت می کنم که باز از خود نگفته باشم در این گفت و گو آمده که:« آدم متولد می‌شود با یک ژنتیکی که مغزش را شکل می‌دهد ولی از همان لحظه اول لقاح این جنین تحت تأثیر عوامل محیطی داخل رحم قرار می‌گیرد و بعد از آنکه متولد شد هم تا لحظه مرگ مغزی‌اش مراب تحت تأثیر عوامل محیطی قرار می‌گیرد و این عوامل ساختمان فیزیکی مغز را عوض می‌کنند. یعنی سیناپس‌ها را. سیناپس‌های شیمیایی و سیناپس‌های الکتریکی مغز را عوض می‌کنند.

در این بین از مغز فیزیکی هیچ عامل فرافیزیکی یا متافیزیکی یا ماوراء‌الطبیعه ایجاد نمی‌شود و همین مغز پرورش‌یافته یا پلاستیکی است که در اثر این تجربیات می‌تواند خیلی چیزها را ایجاد کند. من‌جمله دین را ایجاد کند. تمام افکار دینی آدم از لوب گیج‌گاهی طرف راستش برمی‌خیزد. اینها را مطالعه کرده‌اند با امواج الکترومغناطیسی و حتی تصویری شبیه به خدا در ذهن آدم ایجاد کرده‌اند یا حتی احساس در بهشت یا جهنم بودن یا صداهای فیزیکی را.

پس این تجربیاتی که ما ایجاد می‌کنیم این ذهن متافیزیکی ایجاد نمی‌کند بلکه خود مغز است که تغییر و پرورش پیدا می‌کند و هیچ چیز غیرفیزیکی در آن وجود ندارد. مغز در واقع ۹۸ درصد انرژی‌اش را صرف کارهایی می‌کند که با آگاهی وارد نمی‌شوند فقط ۲درصدش را صرف به‌ آگاهی رساندن می‌کند و در این ناخودآگاه مغزی خیلی چیزها ایجاد می‌شود و گاه‌گاهی مغز اینها را به اطلاع آدم می‌رساند که آدم نمی‌تواند از منشأ‌ آن باخبر شود و ناگهان فکر می‌کند شهودی به او دست داده یا یک چیز ماوراءالطبیعه به او دست داده.

یکی هم رویا و خواب است. رویا و خواب مسئله بسیار بسیار ساده فیزیکی است. یک هسته در ساقه مغز هست به نام هسته gigantocellular که امواجی ایجاد می‌کند که در موقع خواب رِم (آخرین مرحله چرخه خواب) یا rapid eye movement می‌آید و به هسته زانویی تالاموس وصل می‌شود و از آنجا به لوب پشت‌سری می‌آید و اینها لوب اُکسیپتال پشت‌سری را تحریک و خواب را ایجاد می‌کنند.

اگر کسی معتقد باشد که هرگونه نهاد متافیزیکی در وجود آدم یا در خارج از وجود آدم وجود دارد باید خیلی سو‌ٔال‌ها را جواب بدهد. اولاً که تعریف‌شان کند. خیلی مبهم نمی‌شود گفت. باید تعریفش کنید. جنس‌اش را بگویید. طرز ساختش را بگویید. کجا ساخته می‌شود. چطوری وارد بدن می‌شود. کجای بدن قرار می‌گیرد؟ چطوری با فیزیک بدن تماس برقرار می‌کند؟

همان چیزی که دکارت در آن فروماند و نتوانست جواب بدهد که این ذهن متافیزیکی چطوری با فیزیک مغز [مرتبط می‌شود] و بعد مجبور شد به غده پاینیال بچسبد و همین حرف در مورد همه نهادهای متافیزیکی هم صادق است. حتی در مقابل نهادهای کائناتی که اگر فکر کنیم که وجود دارند - که وجود ندارند - چطوری می‌توانند در ماده فیزیکی وجود ما یا طبیعت دخالت کنند؟ به این جهت هیچ چیز غیرفیزیکی وجود ندارد.»(منبع: رادیو فردا، آیا انسان«روح» دارد یا با مرگ تمام می شود؟)

مازیار عزیز این گفت و گو  هیچ گاه در ممالک عقب مانده که دچار انقیاد مذهبی هستند، یا فناتیزم  و تندروی عقیدتی یا بنیادگرایانه هستند نه خوانده می شود نه وقعی به آن گذاشته می شود. مساله اینجاست که مشکل مرگ، همواره تا آن میزانی توانسته قابل هضم برای اندیشه فلسفی سقراطی و همچنین منادیان دین و عامه مردم شود که پیش شرط ِ حیات ِ روح پس از مرگ پذیرفته شده باشد یا به عبارتی دیگر روح به زیستن پس از مرگِ تن ادامه دهد. در صورتی که می بینی یافته ها و اکتشافات علمی جدید یک گسست محسوس و ماهوی، از آن دترمینیزم سقراطی و دینی و...پیدا کرده است. از همین رو می توان گفت که در دوره ی سیاه و رنج آور ما دیگر مرگ یک مساله هولناک نیست و در پاره ای  از موارد می تواند عامل رهایی بخش از همان رنج های بدنی ای باشد که سقراط ِ افلاطون مطرحش می کند. امروزه ما قائل به این هستیم که صرفا رنج های بدنی نیست که مرگ خودِ خواسته را تقاضا می کند،  بلکه رنج های روان تنی و رنج های روان نژندانه ای هستند که درد مضاعفی بر زندگی فرد زنده وارد می سازند و انسان مرگ را می تواند راه خلاصی از این عوارض بسازد. و البته در سنت تفکر غربی، از پیش مفهومی چون«آتانازی» یا «مرگ خوب» وجود داشته است امروز این گونه مرگ هم در جهان وجود دارد و به آن "مرگ انتخابی" می گویند، آن هم برای بیماران لاعلاج یا کسانی که دچار اختلالات روانی اساسی هستند، که خود انتخاب می کنند چه با تزریق پتاسیم کلراید یا تیوپنتال، چه با جدا کردن تجهیزات پزشکی و به زندگی خود پایان دهند...ولی فکر نمی کنم در ایران این موضوع هنوز جا افتاده باشد جز در مصارف پزشکی.

تمام این‌ها به یک طرف وضعیتی که در تاریخ، اسطوره و فرهنگ و ادبیات ما وجود دارد طرف دیگر ماجراست، و ما در این میانه همواره با مرگ های نمادین سرخوشیم، فرهنگی که ابهت زندگان را در زمانه حیاتشان نمی پذیرد مگر در صورت بسته شده پرونده ی زندگی آنان و به عبارتی با مرگ شان، طبعا در آن محیط، مرگ زندگی دوباره معنا می شود در صورتی که زندگی دوباره به افسانه شباهت دارد، من انکار نمی کنم که برخی ازانسان ها در دوران حیات خود درک نمی شوند اما مساله ی ما گرایش به مرده پرستی و تقدیس مرده در برابر زنده است. 

جدای از این داستان، شکل های متکثر و غیر نمادین مردن در این محیط اجتماعی و جغرافیایی وجود دارد که سرحدات تجربه هر نفر می تواند آن را به گونه ای که هست بیان کند. اما رفیق عزیزم، غمگین ترین داستان، داستان زندگی خودماست، ما که در نخستین سالهای قرن پانزدهم، در میانِ طوفان ِ مرگ و میر و بیماری و جنگ و فساد به سرکار رفته و چیز می نویسیم...

برای تو و خانم سلامتی و نشاط قلبی و همچنین برای آرش جان و آرام کوچولوی مهربان که دم در ایستاده بود تا عمویش کمی بیشتر پیش شان بماند،  تخیلات درخشان و بازی های خوب می خواهم.

دوست و دوستدارت آرمان

رشت 7 اسفند1400

 

 

 

 

هارفورد جنزی باشد که امروز ما را ببیند

در سال ‎۱۸۰۸–۹ م، مشاهدات جالبی توسط هیئتِ اعزامیِ بریتانیا به ایران در رابطه با دانشِ ایران دربارهٔ روسیه انجام شد. دو تن از اعضای این مأموریت — هارفورد جونز، سفیر، و جیمز موریر، یکی از منشیان او — اسناد مفصلی از اقامت خود در ایران تهیه کرده‌اند. موریر از عدم آگاهی عمومی از دنیای خارج در میان ایرانیان شگفت‌زده شد و نوشت: «به‌طور کلی، ایرانیان در جهل عمیقی از اوضاع و شرایط هر کشور دیگری زندگی می‌کنند.» اما به‌نظر می‌رسد که موریر چند استثنا در مورد مشاهدات عمومی بالا داشته‌است.

The Meaning of Suffering in Literature and life

Sophomore: Applied Science

 

 The Meaning of Suffering in Literature and Life Trever Koester1 Sophomore: Applied Science Abstract Suffering is an inevitable facet of life. All around the world countless numbers of people endure suffering from violence, abuse, natural disasters, and their own vindictive and self-damaging natures. It is difficult to make sense of and find meaning in the seemingly pointless suffering in our everyday lives. This paper explores the meaning of suffering through the lenses of Shakespeare’s play King Lear, Jane Smiley’s novel A Thousand Acres, modern psychology, and the survivors of real-world catastrophes. Literature imitates life and by exploring it, along with modern research and real-world survivor testaments, this paper takes a holistic approach to making meaning out of the seemingly meaningless pain and chaos that suffering inflicts. This paper uses a wide array of circumstances and examples to scrape away at timeless questions that are all too often answered by thoughtless clichés. Keywords: suffering, King Lear, A Thousand Acres, disaster, meaning On December 26th, 2004, a 9.3 magnitude earthquake tore its way through Indonesia. The massive earthquake triggered a tsunami that this world has never seen before. Waves traveling at six-hundred miles per hour and standing twenty four feet tall tore their way through the cities and villages. The death toll began to pile, expenses climbed just as fast as the waves, and suffering and heartache were in sight everywhere. At the end of the day, three-hundred thousand people were dead, and millions more had their lives forever altered. Suffering was everywhere, and suffering still is everywhere today. Although it may not always be as extreme as it was for the victims of the 2004 tsunami, suffering is perhaps the most universal human emotion and everyone must battle with it on a daily basis. The battle often seems unwinnable, and leaves its victims wondering what the meaning of it all is. However, I believe that is precisely what the meaning of suffering is: its meaning is to make one ask for meaning. The meaning of suffering in personal life is to drive one to find meaning in his/her own life, and it accomplishes this by showing us both what is taken for granted and what is 1 Trever is in the Honors College of UW-Stout (Ed.). The Meaning of Suffering in Literature and Life 23 truly valuable in life. Gregory Eels argues in the Journal of College Student Psychotherapy that suffering is what unites the human race. He writes, “We are all dislocated in some way in our lives, which is evident in the trauma of birth, sickness, old age, the fear of death, personal weakness, and separation from those we love” (Eels 42). The very fact that we feel, see, touch, taste, love, care, and exist invites the very nature of suffering into our lives. We suffer because we are human and we are human because we suffer. This suffering can manifest itself in different forms in our lives. According to Eels, suffering is often manifested in sickness, old age, personal weakness, and separation from loved ones (Eels 42). Evidence of the effect of these different types of suffering can be witnessed in Shakespeare’s King Lear. King Lear is a tragedy, a genre that includes a mighty hero or heroine with a fatal flaw that leads him/her to a demise at the play’s conclusion. Throughout a tragedy, the main character is subjected to a series of painful and distressing events that leads him/her to the recognition of his/her fatal flaw and also leads the main character to a reversal of their fatal flaw. In King Lear, Lear is a powerful king who presents with the fatal flaw of selfish pride. As a result, throughout the story Lear becomes the very epitome of human suffering and he experiences each type of suffering previously mentioned by Eels. Lear suffers from the sickness of what appears to be dementia as he battles with his old age throughout the play. Lear is also constantly being confronted by his own personal weaknesses. This is evident from the very first scene of the play when Lear exiles his favorite daughter Cordelia in a fit of rage, a decision that Lear clearly regrets later. Lear must also deal with the betrayal of his other two daughters, Regan and Goneril, a betrayal that clearly seems to incite his anger to the breaking point. The king’s anger is evident in Act 2, Scene 4, lines 280-281, when he lashes out at his daughters, “No, you unnatural hags, I will have such revenges on you both” (Shakespeare 1228). Like the individuals affected by the devastating effects of the 2004 tsunami, Lear must also endure the mortifying terror of a natural disaster. It is clear that Lear’s life is full of suffering of all forms, but the real question of the play is whether or not the stubborn king learns anything through his suffering. In the American Journal of Bioethics, Christopher McDougall and Diana Aurenque write, “The most intolerable feature of suffering is not suffering intrinsically, but the senselessness of suffering” (McDougall and Aurenque 35). Suffering is only truly suffering if it is devoid of any meaning or value. If suffering is embraced as an opportunity for an individual to improve, to grow and develop, suffering can have value and as McDougall and Aurenque stated, it is not “senseless”. In Jane Smiley’s novel A Thousand Acres, 24 Journal Student Research a modern adaptation of King Lear set on an Iowan farm, one can see just how unbelievably painful senseless suffering is. In Smiley’s adaptation, Larry Cook (the Lear character) is presented as a hard, proud man with few to no redeeming qualities. To complicate matters, Larry sexually molests his two daughters at a very young age. Smiley presents Lear/Larry as a true villain in the novel, a character that readers cannot empathize with. A Thousand Acres is an adaptation that is even more morbid than the already depressingly tragic King Lear. What makes Smiley’s novel so dark, is there is no silver lining, no lesson to be learned by Larry. Larry experiences true suffering because he suffers senselessly, without any personal growth and development or repentance. The suffering, weakness, and fragility, are what make us human. What we make of the whole mess all is what defines us. If King Lear is viewed through this same lens of suffering described by McDougall and Aurenque, then the play may not really be all that tragic for Lear after all. The play is usually viewed as Shakespeare’s darkest tragedy. As noted by Michael Goldman in Critical Insights, King Lear is relentless with its tragic force. Goldman noted that the play beats the reader down with its repetition. Lear is rejected by one daughter, then the other. Gloucester has one eye plucked out and then the other. The words are even repetitive with phrases such as “Howl! Howl! Howl!”, “Never, never, never, never, never!”, and “Kill! Kill! Kill! Kill! Kill! Kill!” (Goldman). However, I think that if you can look past these elements, King Lear can be viewed as a play that depicts Lear’s quest for happiness. The play begins with Lear seated on his throne in power, surrounded by his subjects, servants, and all his wealth. This scene on the surface seems to show the power, success, and possibly the happiness of the ruling Lear family. Despite this, a perceptive reader will notice that this is just a façade, and there is trouble brewing beneath the surface. At the onset of the play, Lear only believes he is happy, and that he has found true happiness in his possessions, wealth, and power. As Lear comes to learn, this is not true happiness but is rather a false reality built upon lies and false flattery. The king undergoes this epiphany in Act 3, Scene 4, lines 101-107, when he witnesses Edgar’s pitiful state. He exclaims, “Is man no more than this? Consider him well. Thou owest the worm no silk, the beast no hide, the sheep no wool, the cat no perfume. Ha! Here’s three on’s are sophisticated! Thou art the thing itself; unaccommodated man is no more but such a poor, bare, forked animal as thou art” (Shakespeare 1232). By witnessing Edgar’s suffering and through his own suffering, Lear discovers that material possessions mean nothing to him and finally begins to ask himself what the true meaning of life is. Suffering forces Lear to examine himself, something that the king was never forced to do before during his reign of pomp and The Meaning of Suffering in Literature and Life 25 luxury. Here the reader can see the now humbled Lear driven to recognize the errors of his previous vanity and pride. The power of suffering as a tool for recognition is clearly evident. However, Lear is a stubborn man and must continue to undergo more extreme suffering and be driven past the brink of madness to finally find what exactly the true meaning of life is. In Act 4 Scene 6 lines 104-105, a defeated Lear is finally humbled: “They told me I was everything. ‘Tis a lie” (Shakespeare 1244). The feel-good aspect of King Lear is the fact that Lear does in fact find his meaning of life, and in turn, true happiness. True happiness for Lear as it turns out, manifests itself in the love he has for his faithful daughter Cordelia. This is evident in the play in Act 5, Scene 3, lines 8-19, when Lear and Cordelia are apprehended by Edmund and are about to be sent to jail: No, no, no! Come, let’s away to prison: We two alone will sing like birds i’ the cage: When thou dost ask me blessing I’ll kneel down, And ask of thee forgiveness: so we’ll live, And pray, and sing, and tell old tales, and laugh At gilded butterflies, and hear poor rogues Talk of court news; and we’ll talk with them too, Who loses and who wins; who’s in, and who’s out; And take upon’s the mystery of things, As if we were God’s spies: and we’ll wear out, In a wall’d prison, packs, and sects of great ones, That ebb and flow by the moon. (Shakespeare 1250) In Lear’s most delusional, broken down, and pitiful state he gives the most beautiful and humanizing speech of the entire play. Here, right before the play’s haunting conclusion, Lear has finally found true happiness. His beautiful words show that as long as he is able to spend time with Cordelia, to be with her and love her, he will be happy, even if that shared time is spent together in the stony walls of an unforgiving prison. These words represent the reversal Lear, the transformation from a proud King who cast out his own daughter to a loving father who wants nothing in the world but to hold his daughter and to be by her side. Lear is now prepared to die a happy man; even though he dies holding Cordelia’s dead body in his arms. In fact, he is so delusional and so distraught that he still thinks she is alive. He says in lines 316-317, “Do you see this? Look on her, look, her lips, / Look there, look there!” (Shakespeare 1254). I envision Lear dying with a smile on his face, as he has truly found bliss in his final ignorance. It takes suffering of the most 26 Journal Student Research extreme levels to drive a stubborn man like Lear to truly examine himself, to ask himself what the meaning of life is, and then to find it in his final moments on Earth. Smiley’s depiction of the Lear character presents a contrast between the views of suffering in Shakespeare’s time and the modern world. Shakespeare presents suffering as a well needed tool, a type of sour medicine that is required to humble the proud and invoke real, drastic changes of character. This viewpoint could have originated in large part to the world at Shakespeare’s time being viewed through a primarily Christian lens. At the time, the vast majority of the civilized world was Christian, and Christians viewed suffering in a positive light, as a service performed for the Lord to give him honor and praise. As time has progressed, the world has shifted from this largely unilateral Christian viewpoint. This thought shifting paradigm is presented in Smiley’s depiction of Lear/Larry’s senseless suffering in A Thousand Acres. Smiley presents suffering from more of a secular viewpoint, as a senseless aspect of this world, an aspect devoid of meaning, one that has no ulterior motive or mechanism. However, I believe that when viewed even from a secular viewpoint, Smiley’s depiction of suffering through the character Larry, is depressing as well as inaccurate. Suffering is so much more, and is far from meaningless. Lear is not the only character in the play that is driven to a change of heart and understanding through suffering. This reversal of attitude can also be seen in the characters of Edmund and Albany. Throughout the major sections of the play, Edmund serves as the main villain and he plays the part well because he is so especially evil and cunning. However, in the final scene when Edmund lays dying, he has a change of heart and issues an order to save Cordelia and Lear. Edmund’s change of heart may be the result of two factors. Perhaps it was the intense pain of his own death or maybe it was the sight of all the pain around him that evoked empathy in his heart for Cordelia and Lear. Although his order ultimately fails, this small part of the play is very important because it shows that even the most evil character in the play can be driven to redemption through severe personal suffering and through the suffering of others. The same is similar for Albany, who begins the play on the side of the two sisters and Edmund, but as the play progresses and Albany sees all of the destruction brought about by Edmund, Regan, and Goneril, he too, like Edmund, has a change of heart. This displays how the suffering of others, can function in the same as individual suffering. Being witness to suffering evokes empathy and understanding both of which drive one to find meaning. Fultz, Schaller, and Cialdini (1988) noted a similar finding in a study examining the empathy in college students. The study showed that The Meaning of Suffering in Literature and Life 27 college students in a controlled environment displayed increased levels of empathy when they observed their peers in a state of suffering. Empathy induced by suffering drove Edmund and Albany to a change of heart, which led to their redemption in the play. Shakespeare uses the characters of Lear, Edmund, and Albany to drive home his theme of redemption. He uses them to illustrate that even the worst of the worst can redeem themselves. The redemption of Edmund and Albany would not have been possible if the characters had not been subject to terrible suffering, which in turn caused them to doubt the meaning of the life they had been living. The meaning of life is perhaps one of the most clichéd questions that is repeatedly asked in literary works. However, it is important to note that the real answer to this question is very far from cliché. Grady Hugh wrote in Shakespeare in 2009 with regard to the topic saying, “Meaning remains an allegory for us a signifier whose signified we have yet to define. But meaning is, precisely, for us to make, in both our present and in our future” (Hugh 159). The answer to the question is far from cliché, and it is far from definite. The answer differs for every individual and is constantly changing throughout his/her life. Therefore, it should be viewed like a puzzle, which constantly requires work to be solved, rather than an answer (Grady). In King Lear, Lear, Edmund, and Albany all find their meaning through the same means: suffering and redemption. However, in real life it is up to each individual to find this answer on their own, to experience life’s euphoric highs and its spirit-crushing lows. It is up to each person to solve the puzzle of life on their own. In life few things are either black or white, nearly everything lands somewhere in a gray spectrum. This is also true in A Thousand Acres, where I believe that Smiley presents both an inaccurate depiction of suffering through the Larry/Lear character and an accurate depiction of suffering through Rose/Regan. In the play, Regan is presented as an evil woman, with few shred of goodness. During King Lear, Regan schemes with her sister Goneril to steal Lear’s kingdom and assists her husband Cornwall in tying up Gloucester and plucking out his eyes. Although she is not as evil as her sister, Goneril, in King Lear, it is still nearly impossible to any good qualities to Regan. However, in Smiley’s novel Rose is a much more complicated character than Shakespeare’s Regan. She is realistic, she has lived a life of great suffering both at the hands of cancer and through Larry’s sexual abuse. In spite of this, a reader still has a hard time feeling sorry for her, due to her frequently self-serving, pernicious decisions. Rose, like Larry, lives a life full of suffering, and like Larry she is no hero, but the difference between Rose and Larry that makes Rose’s story more realistic is that her suffering seemed 28 Journal Student Research to teach her something. On her deathbed, Rose confides to her sister in regard to her father’s heinous crimes, “Forgiveness is a reflex for when you can’t stand what you know. I resisted that reflex. That’s my sole, solitary, lonely accomplishment” (Smiley 356). Rose dies clinging to the fact that she is unafraid and that she never forgave her father. She dies stubbornly, holding onto an unyielding anger straight to the grave. Despite how dark it may sound, Rose found peace in it. I believe this is where Smiley truly depicts real human life. The fact is, suffering doesn’t always provide some colossal, life changing epiphany, and sometimes it might not invoke any change at all. Sometimes, all that can be hoped for is to find a sliver, a shred, or any seemingly minuscule scrap of solace that provides peace. Sometimes, like in the case of Rose, that peace can be found in the simple confirmation of a long-held belief. When I was a kid I fell down a lot. Sure, every young kid falls down. Kids are clumsy, and they are getting used to their bodies; it is nothing unusual. However, my situation seemed to be different. I was constantly stumbling and tripping over my own feet, and it just did not seem to make sense. I was an athletic kid and I excelled in sports. So why did I fall over all the time? It just seemed like I didn’t walk quite right. Things started to take a real turn for the worse when my knees began to hurt. Not occasionally, not bumps and bruises, but chronic aches and sharp pains that attacked and pierced as if my joints were sixty years old. When I was in fifth grade, my parents took me to a knee specialist who put me through a gamut of tests. It turned out that my femurs were unnaturally curved, tilted at an odd angle that resulted in an extreme pigeon-toe (an inward turning of the feet): the cause of many twisted ankles and falls. Unfortunately, my hips were also turned at an awkward angle that put enormous stress on my knees. The only real cure was to break both femurs and hips and to realign them. Like most fifth graders I held on to the idealistic and improbable dream of becoming a professional athlete and this news was disappointing. Couple that with the fact that I loved sports more than anything and all that I wanted to do was to fill the shoes of my older brother who was a local sports legend. I found myself completely crushed. Thankfully, my parents refused the procedure. The result was many years of painstaking physical therapy and a handful of other less extreme surgeries down the road. I know I was a fortunate kid. I did not grow up in a place where food was scarce, I had a roof over my head, and I did not suffer a catastrophe on the scale of that of the Indonesian tsunami; however, they were my problems and my suffering all the same. As cliché as it may sound, this suffering really did help me to grow as a person. Suffering induced recognition and reversal in my life in a similar fashion to which it The Meaning of Suffering in Literature and Life 29 did the lives of Shakespeare and Smiley’s characters. Scholars claim that ‘Art imitates life’ and in my case and the case of many others, that phrase rings true as I read Lear and find myself relating to the tragic king. Much like in Lear’s case, suffering gave my life meaning. It showed me what I wanted to do with my life: I wanted to pursue a career as a doctor, one who could devote his life to helping kids who found themselves in the same situation as I did. It helped me realize that my real future in this world was in my head, and that the power of my brain was going to take me much further than the strength of my back or body ever would. Being a cocky teenage athlete made this hard to grasp. Being insanely competitive made it even worse. However, once I fully realized how much further my mental capacities could take me, it made me unbelievably excited for my future. I am not going to say that I solved the grand puzzle of the meaning of life, because to say that as a twenty year old kid is completely ridiculous. However, I can confidently say that my suffering has led me to take a step in the right direction, to at least lay down the first piece to that great big puzzle. Six years after the tragic Indian Ocean tsunami, a team of professors and scientists led by Asa Roxberg began a project to analyze the emotional well-being and psychiatric state of the survivors of the disaster. The team conducted their work by interviewing the survivors. Some of their findings were about what they expected: all of the survivors still felt a great deal of grief and sadness. Every survivor had lost family members, friends, and nearly all of their possessions. However, mixed into all of the suffering there were, surprisingly, some traces of joy (Roxberg et al.). The survivors said their joy arose from having survived and appreciating what aspects of their lives still remained. The survivors felt pride in the fact that they were able to overcome such a disaster and not be overwhelmed by the grief it caused. The survivors now had a new outlook on life, and a new meaning associated to it. The following quote from a survivor in one of the interviews sums it up very well, “I now try to build a new life. I do not know at all what the substance of this life will be except that it will include human warmth, love and good things” (Roxberg et al. 714). The tsunami inflicted suffering in its most ultimate form on many of its victims. Through that suffering, the survivors were driven to question what the meaning of life truly was. The answers varied among survivors, some said it was family, some said it was friends, some said it was about enjoying life or it was about being kind, while others said religion. The answers vary, but it appears that each survivor has solved the ultimate puzzle of the meaning of life. 30 Journal Student Research Works Cited Aurenque, Diana, and Christopher McDougall. “Pathologizing Love and the Meaning of Suffering.” American Journal of Bioethics 13.11 (2013): 34- 38. EBSCO. Web. 24 Mar. 2016. Eells, Gregory. “Suffering and Meaning in Counseling Service Work: Theoretical Foundations and Therapeutic Responses.” Journal of College Student Psychotherapy 26.1 (2012): 39-50. EBSCO. Web. 24 Mar. 2016. Fultz, Jim, Mark Schaller, and Robert B. Cialdini. “Empathy, Sadness, and Distress.” Personality and Social Psychology Bulletin 14.2 (1988): 312-25. Web. Goldman, Michael. “The Worst of King Lear.” Critical Insights 15.3 (2011): 297-j311. EBSCO. Web. 3 Apr. 2016. Grady, Hugh. “Presentism, Walter Benjamin, and the Search for Meaning in King Lear.” Shakespeare 5.2 (2009): 145-61. EBSCO. Web. 3 Apr. 2016. Roxberg, Asa, et al. “Out of the Wave: The Meaning of Suffering and Relieved Suffering for Survivors of the Tsunami Catastrophe. An HermeneuticPhenomenological Study of TV-Interviews One Year after the Tsunami Catastrophe, 2004.” Scandinavian Journal of Caring Sciences 24.4 (2010): 707-15. EBSCO. Web. 24 Mar. 2016. Shakespeare, William. “King Lear.” The Complete Works of Shakespeare. Ed. David Bevington. 6th ed. Chicago: Pearson Education, 2009. 1201-54. Print. Smiley, Jane. A Thousand Acres. New York: Anchor Books, 1991. Print.

 

https://literacle.com/literary-suffering/#:~:text=The%20emotional%20and%20intellectual%20responses,resilience%20of%20the%20human%20spirit.

 

https://www.washingtonpost.com/entertainment/books/writers-of-the-past-turned-suffering-into-literary-masterpieces-they-might-help-us-understand-how-to-meet-the-challenges-of-our-day/2020/06/02/2d319b32-a501-11ea-bb20-ebf0921f3bbd_story.html

 

https://cct.biola.edu/suffer-act-lessons-suffering-literature

در دفاع از شرافت شکست

این که عده ای آزمندانه و با تمامی حرص به دنبال «ایده موفقیت» هستند و حاضرند خودشان را به هر موقعیتی که دون شان انسان است، متصل سازند، باید از نو به این ایده به اصطلاح نیروبخش نگریست. حساب عده ی دیگر جداست که مساله شان  همواره منزلت انسانی خودشان و دیگران است این گروه در نظر گروه اول بی عرضه و موقعیت نشناس تلقی می شوند در صورتی که آنها که دنبال شان انسانی هستند نگاه گروه اول را رذالت بار می دانند.

  اگر ما در جامعه ای با ساختارهای به هنجار(در این جا مقصودم از بهنجار ساختاری عقلایی است) زندگی می کردیم، موفقیت هر فرد نشان شایستگی، توان علمی، ابتکار و خلاقیت و هوش و نبوغ آن فرد معنا می شد. اما من به موفقیت در چنین ساختار اجتماعی ِ ریاکارانه ای شک دارم. غالبا آنچه موفقیت تلقی می شود جز مواردی نادر، امروزه با دوز و کلک و دروغ و بزرگ نمایی همراه است. اگر ریاکاری بخشی از خصایص تمدنی و بیماری دیرسال ایرانیان است آنگاه همیشه جای شک باقی است که چطور یک شبه بعضی ها صاحب بسیاری از امکانات و مزایا می شوند و عده ای دیگر نه...