اول مهر

 

امروز دختر کوچولوی من بعد از ۳ ماه تعطیلات تابستونی باز هم برگشت به مهد کودکش.

فکر می کردم با وجود تعطیلات سه ماهه تابستونیش برای مهد رفتن مشکل داشته باشه ولی اینطور نبود و کلی ذوق داشت مخصوصا وقتی دونست قراره با آرتا بره مهد، ذوقش بیشتر هم شد.

 

دو قلو

دخترم بالاخره به جمع بندي رسيد 

ديروز يه كم در مورد دوقلو پرس و جو كرد و اخر سر نتيجه نهايي و اعلام كرد

دختر عزيزم فرمودند:

دو تا دو قلو بيار

دو تاش پسر باشه اسم يكيشو بزار : ا ح م د ي ن ژ ا د " و اون يكي " ر و ح ا ن ي"

دو تا هم دختر باشه اسم يكي " فاطمه " و اون يكي هم " هستي"


 البته جديدا به اين نتيجه رسيد احتمالا طفلك دل تنگ" ا ح" شده چون از روز تحليف نظرش عوض شد و فقط ر و ح ان ي مد نظرش بود ولي الان هر دو رو مي خواد.

جالب اينجاست كه به عمه و زن داييش هم پيشنهاد اسم هستي و داده ولي از بقيه خبري نيست

خوراكي

آخر هفته گذشته با دختر خاله ام هم سفر بوديم.

ميونه راه مشغول خوردن چاي و .... بوديم كه مانلي ازش پرسيد : 

دوستم تو با خودت خوراكي چي آوردي؟

خوب بود با اون خيلي رو دروايستي نداشتم ولي تجسم اينكه اين سئوال از يه غريبه تر بپرسه من چه حالي مي شم.

از يه طرف دوست ندارم روراست بودن و ازش بگيرم ولي از طرفي هم مدام سرخ و سفيد مي شم.



پي نوشت: دختر خاله هاي من و دختر دايي هاي من و بابايي هر كدوم حداقل 20 سالي از مانلي بزرگترن ولي همگي تحت عنوان " دوستم " از طرف مانلي خطاب مي شن.

قبول

امروز مانلي ساعت 6 صبح بيدار شده و اومده سراغم ازم مي پرسه :

مامان "قبول " يعني چي؟

چقدر سخت بود توضيح معني قبول و رد

دمپايي

مانلي مشغول بازي بود.

با كلي ذوق و شوق به مانلي مي گم:

مانلي قبول شدم

چند ثانيه نگاهم كرد و گفت : 

بگو دمپايي

من هم گفتم و اون در جوابم گفت: برو دم خونه زن دايي


كشته مرده اين همه احساساتتم عشقم.

عروس و داماد

دیروز کارت عروسی برامون آوردن مانلی خانم فرمودن این کارت عروسی من و آرتا است اون یکی هم کارت عروسی پویا و نگینه.

خاله خانم مانلی داشتن بچه مون و کنکاش می کردن که فرمودن:

مانلی جون تو اتاقت و صورتی درست کن با رو تختی باربی آرتا هم سبز با روتختی بن تن

مانلی خانم فرمودند: نه پدر و مادرها اتاقاشون یکیه. اتاق ما هم یه رنگ میشه . بالش و پتوی من صورتیه و باربی و آرتا هم بالش و پتوش سبزه و بن تن.

تابستون

مانلي از اول تير مهد نرفت و عملا تعطيلات تابستونيش شروع شد

جالب اينجاست كه دلش خيلي براي خاله هاي مهدش تنگ شده و خيلي روزها ازم مي خواست ببرمش مهد.

خودم هم كه تير ماه تا ساعت 1 سركار بودم و مرداد ما هم كه كلا تعطيل بودم. شبها تا ساعت 4 صبح فيلم مي ديدم و روزها  ساعت ده و نيم مانلي بيدارم مي كرد. كسر خواب جبران نشد كه بيشتر هم شد. ولي به حال حسابي با هم خوش گذرونديم . روزهاي خوبي بود ولي حيف كه مثل تموم تعطيلات زود تموم شد.


مانلی 4 ساله من

عروسک دوست داشتنی من ۴ سالگیت مبارک.

 قبل از به دنیا اومدنت، مدام با فرشته کوچولویی حرف می زدم که برام ناشناخته بود. چه روزهایی و با هم داشتیم و چقدر به هم وابسته بودیم . عزیزم باورم نمیشه ۴ سال از روزی گذشته که صدای ونگ ونگت تمام اتاق  پرکرده بود و وقتی چشمم و باز کردم و صدات کردم با شنیدن صدای من آروم شدی. .نازنینم امیدوارم مثل این روزهات همیشه خندون باشی و  صدای شیرین خنده هات همیشه طنین افراز زندگیمون باشه.

نمی دونم چرا فکر می کنم خیلی بیشتر از ۴ ساله که با همیم.

دختر دوست داشتنی من، عروسک نازم عاشقتم.

امیدوارم ۱۰۰ ها سال سالم و تندرست و شاد و موفق زندگی کنی.

 

مامان جان

- مانلي و صدا مي كنم

در جوابم مي گه : بله مامان جان

هر بار كه بهم مي گه "مامان جان" حالم دگرگون ميشه 

قلبم تكون مي خوره انگار فشرده مي شه 

خون و با سرعت بيشتر و با قدرت بيشتري تو تموم تنم  پمپ مي شه .

دختر جان تو با من چه ها كه نمي كني.


-مانلي از وقتي خيلي كوچولو بود مرتب بودن تخت خيلي براش مهم بود. اگه يه كمي ملافه تختش نامرتب بود انقدر گريه مي كرد تا من متوجه مي شدم و تختش و مرتب مي كردم.

 به خاطر دريچه كولر بالشت ها رو گذاشتيم پايين تخت. چند شب پيش ساعت 2 شب اومديم خونه خواب خواب بود. گفت مي خوام تو تخت شما بخوابم .خواب الو خواب الو اومد اتاق ما . تا بالشت ها رو ديد انقدر نق و غر و گريه و زاري كرد تا بالشت ها رو جابه جا كرديم. ديشب اومد تو اتاق و تا بالشت ها روديد گفت: بازم كه بالشت ها رو اينطوري گذاشتيد. ازش پرسيدم: دخترم اينجا اتاق كيه؟ 

نگاه تو چشمام كرد و چيزي نگفت. 

من ادامه دادم اينجا تخت كيه؟

سرش و برگردوند و با يه  لبخند شيرين بهم گفت : مانلي جون


قربونت بشم عسلم شيرينم نفسم


ا ن ت خ ا ب ا ت

 ما  ر ا ي نداديم ولي بوغ زديم.

 اين هم از خير سر دختر عسلمون بود كه مدام باباش و تشويق به بوق زدن مي كرد. دستش و هم از ماشين بيرون برده بود و با اون انگشتاي كوچولوش بشكن مي زد . هر بار كه نگاهش مي كردم قلبم قريچ و وريچ مي شد. تازه عكس هم مي خواست. بابايي از يكي عكس گرفت و اون هم برده بود بيرون از ماشين و تكون مي داد.

مانلي كلي ازم سئوال مي پرسيد چي شد؟ اون آقا كيه ؟ ا ح م دي ن ژ ا د كجا رفته؟ چرا مردم دست مي زنن؟ چرا بوق مي زنن؟.....


مانلي خسته شد و خوابش مي اومد .

 بهم گفت : مامان ميشه عينكم و بدي. 

گفتم: عزيزم شبه تو شب كه عينك نمي زنن.

گفت: مي دونم آخه زياد ديدم . مي خوام ديگه نبينم.


پي نوشت: آمار راي دهنده هاي تهران به روحاني 1326964 نفر اعلام شد. اما كسايي كه  تو خيابونها بودن خيلي بيشتر از اين حرفها بود.  نتيجه اخلاقي كه ميشه گرفت اينه كه "احتمالا اونا هم مثل ما يه مانلي داشتن."