- مانلي و صدا مي كنم
در جوابم مي گه : بله مامان جان
هر بار كه بهم مي گه "مامان جان" حالم دگرگون ميشه
قلبم تكون مي خوره انگار فشرده مي شه
خون و با سرعت بيشتر و با قدرت بيشتري تو تموم تنم پمپ مي شه .
دختر جان تو با من چه ها كه نمي كني.
-مانلي از وقتي خيلي كوچولو بود مرتب بودن تخت خيلي براش مهم بود. اگه يه كمي ملافه تختش نامرتب بود انقدر گريه مي كرد تا من متوجه مي شدم و تختش و مرتب مي كردم.
به خاطر دريچه كولر بالشت ها رو گذاشتيم پايين تخت. چند شب پيش ساعت 2 شب اومديم خونه خواب خواب بود. گفت مي خوام تو تخت شما بخوابم .خواب الو خواب الو اومد اتاق ما . تا بالشت ها رو ديد انقدر نق و غر و گريه و زاري كرد تا بالشت ها رو جابه جا كرديم. ديشب اومد تو اتاق و تا بالشت ها روديد گفت: بازم كه بالشت ها رو اينطوري گذاشتيد. ازش پرسيدم: دخترم اينجا اتاق كيه؟
نگاه تو چشمام كرد و چيزي نگفت.
من ادامه دادم اينجا تخت كيه؟
سرش و برگردوند و با يه لبخند شيرين بهم گفت : مانلي جون
قربونت بشم عسلم شيرينم نفسم