شروعی دوباره

امشب خیلی دلم گرفته بود....یکدفعه یاد وبلاگم افتادم اصلا فکر نمی کردم بعد از پنج سال هنوز پا برجا باشه...

حرف برای گفتن زیاد دارم,حرفهایی که نمی شه به کسی گفت,یعنی درد دلهای درونیه و گفتن هم نداره...

اما می خوام اینجا بگم همه رو بگم و اروم بشم..

نزدیک پنج سال از ازدواج من و مجید می گذره وحاصل این ازدواج هم تولد پسرم امیرحسینه...

  گفتنی ها زیاده و یکی یکی همش رو می نویسم و دفتر خاطراتم ثبت می کنم...

خبر رفتن خانم دکتر وکیل بدجوری غمگینم کرد آخه خانم دکتر هم می خواد بره ،برای فوق دکتراش می خواد بره نروژ...

یک حس خاصی دارم که قابل توصیف نیست ما چندین ساله که باهم کارمی کنیم و در قسمت برنامه ریزی باهم فعالیت داشتیم

ازدواج من و مجید

بالاخره دست سرنوشت کار خودش رو کرد و من هم ازدواج کردم  

دقیقا روز پنج شنبه مورخ ۱۱/۸/۱۳۹۱ حدود ساعت ۱۴:۳۰ بالای سر حضرت عقد کردیم و داستان ازدواج من و مجید هم شروع شد

این مدت خاطرات بسیار زیادی در ذهنم حک شده که دلم می خواد سرفرصت تمامشون رو بنویسم

اما شیرینترینش روزها وساعاتی هست که من و مجید باهم هستیم

و شاید سخترینش استرسی باشه که این روزها دارم

هر چند امام رضا مثل همیشه همه ی کارها رو روبه راه می کنه و خودش کمک می کنه که به خوبی و خوشی بریم زیر یک سقف و زندگی مشترکمون رو شروع کنیم

 

این روزها شدیدا به آرامش نیاز دارم ،گاهی قلم نمی تونه اون چیزی که دردرون آدم هست رو نشون بده

دلم می خواد دور باشم از همه چیزواز همه کس نمی دونم شاید به خاطرروزهای حساس زندگیم باشه شاید هم سعی در فراموش کردن اتفاقات گذشته ....

اما الان همین قدر می دونم که دیگه نمی خوام فکر کنم ...

می خوام ببینم سرنوشت برای من چه چیزی رو می خواد رقم بزنه ...

زمان  حتما همه چیز رو درست می کنه راستش الان دیگه زمان هم برام مهم نیست

تنها چیزی که این روزها خوشحالم می کنه خوشحالی مامانم هستش 

خنده های اون و نگاه پراز مهر و محبتش هستش

نمی دونم شاید اگه به خاطر مامانم نبود قید همه چیز رو می زدم اما این روزها تنهای تنها به خوشحالی اون دل بستم...

 

دلم می خواد بنویسم تمام اتفاقاتی که توی این مدت افتاده رو  دونه دونه بنویسم اما شاید ثبت شدن اون در قلب و ذهنم راه  حل بهتری باشه !!!!