هی جیگیلی جیگیلی اخماتو وا کن آی جیگیلی جیگیتی یه نگا به ما کن

سلام دوستان به وبلاگ من خوش اومدین

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدبازدید کنندگان عزیز لطفا تا پایان صفحات وبلاگ در صندلی های

خود بمانید و از انجام هر گونه اخم در چهره تان جدا پرهيز فرماييد

 

سال نو مبــــــــــارک

آمپول دگزا داشتم حسش نبود برم درمانگاه بزنم به مامانم گفتم خودم میزنم رفتم تو اتاق زدم بعد اومدم بیرون آشغالاشو بندازم دور

مامانم میگه چرا میلنگی آمپوله رو زدی؟

میگم پ ن پ هنوز نزدم دارم تمرین میکنم که بعد که زدمش اینجوری راه برم.

سلام مدتی که نبودم مشغول امتحانات بودم بعدشم کاراموزیام شروع شد قانون نداره که دانشگاه آزاد ترم تموم شده کاراموزیاش تازه شروع شده 

در حال حاضر کاراموزی روان دارم که برام خیلی جذابه با بیمارا که حرف میزنم بعضی اوقات حس میکنم خودشونو زدن به بیماری یکیشون بهمون میگفت من شاهزاده ایرانم اسمم گوگوشه همسرم بهروز وسوقه از یکی از بچه ها برا داداشه نداشتش خواستگاری کرد بعد گفت داداشم امام حسینه بعد تو اتاق ویزیت که رفت هم اسمو فامیلشو درست گفت هم راجب خانوادش به همه سوالا جواب درست میداد

یه دختره هم بود ۱۹ سالش بود مدام اسمای عجق وجق میگفت بعد میگفت من آرایشگرم از خارج مدرک گرفتم اینا اسمای نوعی کوتاهیه مو دکتری علوم گیاهی دارم فوق لیسانس حسابداری ناخن هام ۶ متر بلند میشه اینا تو پروندش هم بود بعد تو اتاق ویزیت روان پزشک راجب مدرکاش پرسید گفت من مدرکی ندارم دوم دبیرستانم پرسید آرایشگری بلدی گفت نه فقط یه بار مدل کوتاهی مو شدم

 عجب بیمارای کلکی  

ولی از یکی پرسید اینجا کجاس گفت دقیق نمیدونم اما فکر میکنم  هتله دکتر پرسید چطور ؟ گفت آخه شامو نهار میدن تخت خواب میدن پس هتله دیگه مگه نیس؟

خلاصه کاراموزیه خوبیه

 

در زبان انگليسي ، واژه هاي :

FriEND ( دوست ) ..

BoyfriEND ( دوست پسر ) ...


GirlfriEND (دوست دختر ) ...


BestFriEND (بهترين دوست ) ...


همگي سه حرف END (خاتمه) را بهمراه دارند ...

اما کلمه FamILY ( خانواده ) سه حرف " ILY " را دارد ، که همان مخفف " I Love You " مي باشد ...

و جالب است بدانيد :

FAMILY = Father And Mother I Love You

کشف یک نیروی نهفته تو هم گروهی کاراموزیم

استعدادای دوستم کشف شد :

امروز بیمارستان تو رختکن دانشجو ها بودیم داشتیم لباس میپوشیدیم برگردیم خونه در باز نمیشد یکی درو پشتمون قفل کرده بود  زنگ زدیم جایی که پیج میکنن گفتیم ما گیر افتادیم پیج کنید یکی بیاد درو باز کنه خانومه گفت باشه ولی الان نیم ساعته مسئولشو داریم پیج میکنیم واسه یه بخش دیگه نیست بعد پیج کرد ده دقیقه منتظر موندیم همه قاطی درو میکوبیدن  دوباره زنگ زدیم گفت من فقط میتونم باز پیجش کنم یه همگروهیم خیلی دختر مهربونیه وقتی اینو شنید عصبی شد گفت یعنی چی برید کنار من الان درو میشکونم یهو با عصبانیت چنان درو کشید دستگیره در از جا درومد در باز شد چشای هممون گرد شده بود   حالا از آسانسور خارج شدیم در دیر باز شد بچه ها بهش میگفتن تو عصبی نشو در آسانسورم میشکونی 

 

لطیفه

استفراغ چیست ؟

نوعی سونو گرافی فوق پیشرفته که فقط در فیلمهای ایرانی جواب میدهد

و ضریب اشتباهی ندارد کلا !

حتما شخص مورد نظر حامله است !


************

میازار موری که دانه کش است!

در مورد مورچه ای که دانه همراه اش نیست فتوایی صادر نشده!

می توانید بیازارید

************

مهندسی معکوس !

سر سفره دیدم غذا خیلی شور شده به مامان گفتم چرا اینقد غذا بی نمکه ؟

گفت اتفاقا من کلی نمک خالی کردم تو غذا

گفتم هاااااا !

اگه الان میگفتم غذات شوره میگفتی ما اصلا یه ماهه نمک نداریم تو خونه !

خواستم خودت اعتراف کنی!


پسر وفادار!!!!!!!!

 یه جا نوشته بود:
پیدا کردن یک پسر وفادار ،

  از پیدا کردن یک مارمولک پرنده ی سخن گوی سرخابی

تو اقیانوس آرام

سخت تره  !!
 
 خودتون قضاوت کنید دروغ میگه!؟

دلار

در روایت است که روزی مریدان شیخ را پرسیدند: بهای دلار چند؟ شیخ در پاسخ پرسیدند : الان؟.. یا الان؟

  مریدان جملگی ازین پاسخ نعره ها زدندی و خشتک ها بدریدندی و روانه بیابان شدندی.

داستان اسب زیبا

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هربیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند 

باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه‌نشین تعویض کند.

باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید.

او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...

مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.

مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.

باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.

"برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد

باديه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد...