پایان

سلام دوستای خوبم

فکر نکنم دیگه بیام نت....راستی من رشته حسابداری قبول شدم

خیلی روزهای خوبی رو کنار شما دوستای گلم گذروندم.شاید یه روزی دوباره بیام

براتون آرزوی موفقیت میکنم

سلام

وقتی اومدم وبم رو چک کنم خیلی تعجب کردم.خیلی وقته ازتون بی خبرم با این حال شما با نظراتتون منو شرمنده کردین.

مرسی که به یادم بودین.سال نو رو به همتون تبریک میگم.راستی شنیدم دو تا از دوستام فوت کردن

بدجور شکه شدم.اصلا فکرشم نمیکردم.برای شادی روحشون یک صلوات بفرستید.

دوست ندارم شما رو معتل کنم.....احتمالا تا بعد از کنکور اصلا سراغ نت نیام

دلم براتون کوچولو میشه....مواظب خودتون باشید

به جون مادرم من بیگناهم....

سلام به روی ماه دوستای گلم

شرمنده این مدت از همه غافل بودم.باید بگم که متاسفانه به دلیل درگیری های درسی زیاد نمیتونم زیاد بیام.علاوه بر اون کامی خرابه و ما هم که تنبل....حوصله نداریم درستش کنیم...میلاد...احسان....حسین....یاسی....کامی....مهدی...و همه ی دوستای گلی که بهم سر زدن ممنونم....قول میدم در اولین فرصت به همتون سر میزنم....

مواظب خودتون باشید....بای بای

شقایق


شقایق گفت : با خنده نه تبدارم ، نه بیمارم
گر سرخم ، چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت: شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر می کرد پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت زهم بشکافت

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی بمان ای گل

و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد


پ.ن.مدرسه ها نزدیک است.

پ.ن.2.من خودم تنبل بودم با شروع مدارس تنبل تر خواهم شد.

پ.ن.3.کنکور آزمایشی قبول شدم.خدا کنه سال دیگه هم قبول بشم.

پ.ن.4.فقط به خاطر دوستان گلم که همش میگن آپ کن آپیدم.

پ.ن.5.گشتم نبود نگرد نیست........

اشک

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .
پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد

بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند.



بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند
.
او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟

خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد
بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد.
و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد
ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود
به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند
به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد
به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد
اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد
او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد

خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست
ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد

پ.ن.شبهای قدر ما رو فراموش نکنید....

مهربونی

سلام

نماز روزه هاتون قبول.....مهمونی خدا خوش میگذره؟جای ما رو هم توی دعاهای آسمونیتون باز کنید.منم همتون رو دعا میکنم.نمیدونم چرا این اواخر خیلی احساس کسالت میکنم.از مرور روزهای تکراری خسته شدم.هوا هم که حسابی گرمه و نمیشه پاتو از خونه بیرون بزاری.راستی...دارم یک کتاب مینویسم.وقتی فکرش به مغزم خطور کرد شروع کردم به نوشتن...نصف کتاب رو تو همون روز نوشتم و یکهو....هنگ کردم.الان دو هفته است که روی یک قسمت از کتابم گیر کردم.نمیدونم چطوری ادامه اش بدم.ولی مصمم هستم که حتما اینو بنویسم.هیچی هم که نباشه بازم به آدم روحیه میده که یک کتاب نوشتی.شاید اینجا نوشتمش تا شما هم نظرتون رو در موردش بهم بگید.

نمیدونم کجا این متن قشنگ رو دیدم...تصمیم گرفتم برای شما هم بزارمش.امیدوارم خوشتون بیاد:

 

 

 

 

روزی پسری یک صورت حساب به مادرش داد

مادر صورت حساب را بلند خواند:

_کوتاه کردن چمن باغچه                    5 دلار

_مرتب کردن اتاق خوابم                     1 دلار

_مراقبت از برادر کوچکم                    3 دلار

_بیرون بردن سطل زباله                     2 دلار

 

 

_نمره ریاضی خوبی که دیروز گرفتم       6 دلار

جمع بدهی شما به من                           17 دلار

مادر به چشمان منتظر پسر نگاه کرد....چند لحظه بعد قلم را برداشت و پشت برگ

صورت حساب نوشت:

_بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی              هیچ

_بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا خواندم        هیچ

_برای تمام زحماتی که کشیدم تا بزرگ شوی                          هیچ

_بابت غذا، نظافت و اسباب بازی هایت                                  هیچ

_بابت عشق واقعی من به تو هم                                         هیچ

وقتی پسر صورت حساب مادر را خواند اشکهایش جاری شد و گفت: دوستت دارم مادر...

 

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت: قبلا پرداخت شده!!

 

 

پ.ن.داداشی مرسی که سر زدی.خیلی بامرامی...!

جل الخالق!!!

سلام

امروز روز خیلی خوبی برام بود.میدونید چرا؟؟

امروز کلی از همشهری هام رو که وبلاگ مینویسن رو پیدا کردم.خیلی برام جالب بود.با اینکه تازه باهاشون آشنا شده بودم ولی باهاشون احساس راحتی میکردم.

بعدش یکی از فامیلامون رو پیدا کردم که اونم وبلاگ مینوشت.(آقا هستش!دوتا هم بچه ی بزرگ داره.داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم.بابام هم اومده بود اون وبلاگها رو میخوند)

میدونید بیشتر از چیه این ماجرا خوشم اومد؟اینکه دزفول شهر خیلی کوچیکیه و از روی فامیلهای اون اشخاص زودی همشون رو شناختم.اکثرا از آشناهای دور و نزدیکمون بودن ولی من لو ندادم!

بعدش.....آهان تصمیم دارم که امشب بازم برم موتور سواری!خدا این دفعه رو بخیر بگذرونه...من بالاخره نفهمیدم که چقدر گاز موتور رو زیاد کنم که وقتی میزنم توی دنده ی یک حرکت کنه.هیچ وقت نمیدونم چیکار کنم.یا اونقدر گاز رو زیاد میگیرم که موت.ر پرت میشه جلو و داد بابام درمیاد....یا موتور خاموش میشه و بازم داد بابام درمیاد!

همش غر میزنه که تو از موتور سواری فقط روندنش رو بلدی ولی بلد نیستی موتور رو راه بندازی!راستم میگه.

طفلی مامان بابام!پیر شدن از دستم!از بس که با کارام دلواپسشون میکنم.چیکار کنم دست خودم نیست.دوست دارم فضولی کنم.

میدونید من این ایده رو از دوستم گرفتم که میگفت دوست داره یه روز با لباس پسرونه بره بیرون.منم یه روز به بابام گفتم :

بابایی؟؟میای با هم بریم بیرون؟دوست دارم مثل پسرا لباس بپوشم و باهات برم بیرون!

بابای منم اول تعجب کرد بعد یهو گفت بدو آماده شو!(تو دلم میگفتم عجب بابای باحالی دارم.همیشه هوامو داره.قربونش برم!)

خلاصه یکی از پیرهن های بابام رو که واسه ی خودش کوچیک شده بود داد به من.هوا بیرون سرد بود.(زمستون بود)

یه پلیور پوشیدم روی پیراهن و شلوارم و یه کلاه زدم روی موهام.بابام به کلاه آویزون شده بود تا به زور موهامو توش جا بده.

خلاصه جاتون خالی پریدیم روی موتور و زدیم به چاک جاده.وسط راه بابام پیاده ام کرد و گفت تو بشین جلو!!!!!!

داشتم از ترس سکته میکردم ولی به روی خودم نیاوردم.نشستم و بابام هم توضیح داد که چیکار کنم تا موتور حرکت کنه.تا دوساعت توی خیابون های بهاران و فرهنگ شهر چرخیدیم.خیلی خوشم اومد.

از اون به بعد همیشه میرفتم.مامانم همش میگه نرو،خطرناکه ولی خب چیکار کنم!

دوس دالم!خب....برم دیگه کم کم لباس پسرونه هام رو آماده کنم.شب خوش!

 

 

سهراب

نمیدونم چرا یهو جو گرفتم که بیام و آپ کنم!!!

شاید به خاطر اینکه امروز به تعدادی از دوستام سر زدم و میخواستم اینجوری ازشون پذیرایی کنم...اگه بیان!!

امروز داشت کتاب شعر سهراب سپهری رو میخوندم...گفتم یکیش رو بزارم اینجا:

 

روزنه ای به رنگ

 

در شب تردید من،برگ نگاه!

می روی با موج خاموشی کجا؟

ریشه ام از هوشیاری خورده آب:

من کجا،خاک فراموشی کجا.

 

دور بود از سبزه زار رنگ ها

زورق بستر فراز موج خواب.

پرتویی آیینه را لبریز کرد:

طرح من آلوده شد با آفتاب.

 

اندهی خم شدفراز شط نور:

چشم من در آب میبیند مرا.

سایه ی ترسی به ره لغزید و رفت.

جویباری خواب میبیند مرا.

 

در نسیم لغزشی رفتن به راه،

راه،نقش پای من از یاد برد.

سرگذشت من به لب ها ره نیافت:

ریگ باد آورده ای را باد برد.

 

پ.ن.الان از کوچه ی کنار خونه مون صدای قرآن میاد.پسر همسایمون تصادف کرده بود.دیروز دفنش کردن.

دیروز بسی گریه کردم.زبون بسته تازه سه ماه بود که ازدواج کرده بود.زنش کپ کرده.اه...این بلندگو هم تا اشک منو درنیاره ول کن نیست.

پ.ن.۲.راستی توی اعضای لینک شده ی وبلاگم یه آدرس جدید هست.اون وسط رو نگاه کنید میبینیدش.دکتر مخبر!!

حتما برید ببینید.

سلام که نکردیم،حداقل خدا حافظی بکنیم!!!

خدانگهدار

نی نی

سلام

میتونم به جرات بگم که امروز بهترین روز زندگیم بود.اونقدر خوشحال شدم که تا ساعت ها گریه کردم.

امروز داداشم و زن داداشم بهمون زنگیدند و گفتند که یه مسافر کوچولو توی راه دارن.

ووووووووووووووووووووووووووووی قربونش برم.......من دارم عمه میشم.

قربون هیکل کوچولوش بشم.دارم از خوشحالی میترکم.باید میدیدین که توی خونمون چه قشقرقی به پا شد....

مامانم و بابام کل خونه رو زیر و رو کردن تا پا بندهایی رو که مال کوچیکیای داداشم بود رو پیدا کنن تا به نوه شون بدن.

بابام کلی گریه کرد.....اونقدر ذوق کرده بودکه نگو!.

کی فکرش رو میکرد که داداش من بخواد بابا بشه....خودش هنوز کوچولوئه....چقدر همه چیز زود میگذره.

کاشکی هر روز زندگیمون پر از خنده باشه .امیدوارم که شما هم شادی زیادی به خونه هاتون بیاد.

وای.....فکرش رو بکنید.....دستهای توپولی که پشتشون گود میافته....عمه ات به قربونت بره.....

خب...بزارین تاریخ بزنم......14/4/89 روشن ترین روز زندگی من!!!!

 

بد قول

سلام

خیلی وقته که به هیچ کدوم از شما سر نزدم.باید بگم که فعلا به اینترنت دسترسی ندارم.فکر کنم تا هفته ی دیگه ای دی اس ال رو برامون نصب کنن.راستی من امسال کنکور آزمایشی دارم.

با خودم گفتم بهتره این دفعه یه داستان کوتاه براتون بنویسم:

ارزيابي عملكرد
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرینی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.. پسرک پرسید: خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. پسرک گفت: خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت: که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم پسر کوچک جواب داد:

نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه.

 

 

 

پ.ن.هر وقت نت برقرار شد به همتون سر میزنم.(مرسی آقا علی که به فکرم بودین)

روز خوش دوستان