بعد از مدت ها..

هی میرم و میام

یه مدت میرم دلم واسه اینجا تنگ میشه دوباره میام.. بعد باز میرم .. باز دلم تنگ میشه .. دوباره میام..  و این پروسه همچنان ادامه داره :|

بلاگفا یجوری شده که آدم هم از خلوتیش لذت میبره هم دلش میگیره :) قبلنا اینجا چه برو بیایی بود.. الان که همش تلگرام و اینستاگرام و ... ولی خب واسه کسایی که اینجا خاطره دارن هیچ جا بلاگفا نمیشه :)

پ.ن1: هوا بس ناجوانمردانه گرم است!

پ.ن2: دلم میخواد خیلی بیام اینجا :( خیلی

پ.ن3: به وقت دلتنگی!

خدایا شکرت..

اندر احوالات (٣)

اندر احوالات اين روزها ميشه گفت خوب :) عجب از لطف بي حد و مرز خدايمان :) 

پ.ن١: كاش آدماي زندگيمون قابليت اديت داشتن! به اديت كردن يه سري آدما نيازه واقعا

پ.ن٢: چرا انقدر نبايد كار باشه؟ پوكيدم از بيكاري :/ 

پ.ن٣: نيازمنديها : يك جفت گوش :|

خدايا شكرت..

اندر احوالات (٢)

از ناشكري كردن به طرز عجيبي متنفرم، گاها پيش اومده عصبي شدم يا از ناراحتي زياد حرفي زدم كه احتمالا! ناشكري بوده ولي هيچوقت ابدا از ته دلم ناشكري نكردم، الانم دلم نميخواد اينكار و بكنم.. تا حالا تجربه حس و حالي كه اين روزا دارم و نداشتم، يه چيزي شبيه اينكه پاي زندگي رو گلوم باشه :) فكر نميكردم انقدر سخت باشه.. خودم خيلي متعجبم از اينكه هيچ دوست صميمي اي ندارم كه بتونم باهاش حرف بزنم و از اينهمه باري كه سنگيني ميكنه كم كنم! بعضي وقتا ادم مينويسه و خالي ميشه ولي كفايت نميكنه! يكي بايد باشه كه بعد از گوش دادن به حرفات ٤ تا جمله بگه يكم دلت وا شه .. پووووفففففف

پ.ن١: خدايا الانم مثل همه اوقات ميگم شكرت.. 

پ.ن٢: چرا يه دختر توي سن و سال من بايد روحيش اينجوري باشه؟!

اندر احوالات (١)

به طور خيلي عجيبي به موزيكي برخوردم كه با اينكه نشنيده بودمش مدت ها تو ذهنم ميچرخيد :| 

اگر براي ابد، هوايِ ديدنِ تو، نيفتد از سر من، چه كنم؟!

هجومِ زخمِ تو را، نميكشد تنِ من، براي كشته شدن چه كنم؟!

هزار و يك نفري، به جنگِ با دلِ من، براي اينهمه تن چه كنم؟!

پ.ن: با گوشي امكان اينكه براي دانلود بزارمش ندارم :(

#چه_كنم #سينا_سرلك #پيشنهاد_ميشود *البته اگه تا الان نشنيديد :|

خدايا شكرت :)

کوچه باغِ قدیمی!

بعد از چند سال برگشتن به اینجا مثل برگشتن به محله و کوچه قدیمی بچگیات میمونه..

یادش بخیر اینجا پناهِ چه روزایی از زندگیم بوده و میخوام که بازم باشه..

بعد از اینهمه وقت و بزرگ شدن و تجربه کردن به این نتیجه رسیدم که هیچی مثل یه صفحه مجازی نمیتونه دوست وفاداری باشه برات.. حتی کسی که ادعا میکرده عاشقته!

خوشحالم از اینکه این صفحه دیگه بازدید کننده ای نداره و میتونه یه دفترچه خاطرات و درددل امن باشه برام!

ارادتمند پیج جان :) 1:30 بامداد!

 

دل نوشته

و اینک این منم..

دختری که در غبار مه آلود ناشناخته ها جا مانده..

با دلی که کودکانه بهانه میگیرد و ندانسته نمک روی زخم های خود میپاشد و تمرین میکند دوست نداشتن را!

آری این منم.. موجودی به گناه بی گناهی متهم..

و گم شده در دنیای ابهام..

دخترکی که دیگر همانند مجسمه ای زنده ..راه میرود.. میخورد.. می پوشد .. و برای فرار از درد گهگاهی میخوابد!

لعنت به بیداری بعد از خوابهایم.. لعنت! لعنت به اشکهایی که بی مهابا چشمم را میسوزانند.. لعنت به سنگی که عمری آدم میپنداشتمش!