نـــَــه! نه رفیقــِـ دوردست، نه رفیق، روبراه نیستیم. از کجای این قصۀ بـُــلندِ کوتاهمان بگویم که خوشدل کـُـنـَـمـَـت به روبراهی. آری! آری رفیقــِـ دوردست، آری رفیق، روبراه هستیم. اما از کجای این راه می توانم گـلـی بچینم برای ثبت خاطره ای که وانمود کنم که در گذشته ای دور و یا نه چندان دور، اندکی خوش بودیم و گذشت. روبراه هستیم، رو به راهی که نه از آب شدن یخهای قطب می گذرد، نه از آتش سوزی های جنگلهای آمازون، نه از سوراخ شدن لایۀ اُزن، نه از کشتار فیلها برای عاج دار بودنشان، نه از جنگهای خاور دور و نزدیک و باختر، نه از تغییر نامــِـ خلیجــِـ ما به خلیجــِـ آنان، نه از فــُحشـِـ رکیک به گوگل بابتِ اینکه نمی بیند ما را در جستجوهایش، نه از گریه بر مقبرۀ کوروش و آبگیری سدِ گـُتــوند، نه از رگهای برآمدۀ گردنمان برای ایران باستان، نه از قهوه های تلخــِـ کافه ها و فیلسوف های آوانگاردِ بی دغدغه و نظریه پرداز و ساعتهای چند صد هزارشان، نه از شاعران بی شعر و نویسنده های بی کتاب و نقاشانِ بی اثر و فیلمسازانِ بدون فیلم، نه از روغنهای جامد و مایع و تخم مرغ و ماکارونی و چای ها و برنج های جایزه دار و پــِــرایدهای قسطی، نه از لباسهای مارک دارِ ارزانقیمت و پــُـروتــِـزهایِ با وامــِـ قرض الحسنه، نه از عشقهای آتشینـــِـ رختخوابی، نه از... نـــَــه! نـــَــه نمی گذرد. شاید همۀ ما سوار بر ماشین در همان مــُـــدرس - جــــنوبی ایم که آجـُـر می بارد بر هیکلمان و فقط یخ میزنیم از سرمای منفی سه درجه، بی شکایت، بی هویت، بی دلیل و مدام هیچوقتهایمان به همیشه ها و همیشه هایمان به هیچوقتها ختم می شود.