ღܓܨ حقیقت منܓܨ ღ
به نام سنگ صبورم. تلخ است همه فکرکنندسرت شلوغ است وتنهاخودبدانی که چه تنهایی

خیلی وقته به اینجانیومده بودم جایی ک غصه هاموشادی هاموتوش ثبت میکردم...دلم برای اینجاتنگ شده بوداینروزاانقدرفضاهای مجازی زیادشدن ک فکرنکنم دیگ کسی چیزی ب اسم وبلاگ بشناسه یابخاطرش بیاد....تازه الان اینجاروبیشتردوست دارم بخاطرآرامشش حس میکنم همه ی آدماکوچ کردن وازوبلاگارفتن هه ...کوچ وبلاگی، خوبه...پس فرداکنکوردارم واینجادارم درباره ی کوچ وبلاگی مینویسم ای خدا...راضیم ب رضای تو...مخلصیم


+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۵ | ساعت1:52 | نويسنده خودم |


بعضیاخوب بلدن زخم بزنن...ومن گاهی چقدرازاین بعضیامتنفرمیشم...


+ تاريخ شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴ | ساعت0:32 | نويسنده خودم |


ای کاش یکی به اطرافیان من میگفت حالی میکردکه چهره ی آدمادست خودشون نیست چیزیه که خداخلق کرده...کاش انقدرراحت قشنگ نبودن صورتموتوچشمم نمیکردن وجلوی همدیگه منوزشت خطاب نمیکردن....کاش میفهمیدن منم دل دارم وانقدرتوسرم نمیزدن...خداجونم مهم تویی...خدایاشکرت


+ تاريخ شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ | ساعت2:18 | نويسنده خودم |


ازوقتی که ازشمال برگشتیم برامون مهمون اومده !!!!نجف ،تهران والانم که مشهد...مهمونایی که نجفی بودن وقتی رفتیم نجف به واسطه ی آشنایی که بافاطمه ایناداشتن ماهم باهاشون آشناشدیم ویک شب که رفتیم خونشون خیلی بهمون خوش گذشت خیلی خندیدیم ...اونشب بعدازشام منوفاطمه تعارف کردیم که ظرفارومامیشوریم اوناهم باکمال میل قبول کردن ومن موندم وفاطمه ویه کوه ظرف که تموم نمیشددختراشونم پشت سرماوایساده بودن صحبت میکردن ومیخندیدن یک کلمه هم فارسی بلدنبودن که یکی ازدختراشون به عربی گفت:اسمک؟؟؟فاطمه اسمامونوگفت بعدشم گفت اسمک شماچیه یکیشون گفت قنوت من وفاطمه ازخنده منفجرشدیم منم گفتم من تشهدم فاطمه هم گف منم رکوعم اوناهم به عربی مادوتاررررومسخره میکردن میخندیدن دختراشون واقعاخونگرم ومهربون بودن ...وای که چقدردوتایی بینمک بازی درآوردیم وخندیدیم آخرسرم ظرفاانقدرزیادبود تاگفتن کافیه نمیخوادبشوریدمن وفاطمه ذوق زده زدیم بیرون واقعااون شب برام بخاطرخونگرمی ومهمون نوازیشون یه شب به یادموندنی بود...ازتهرانم که خانواده پدرگرام بودن تشریف آوردن وبعدشم رفتن که مادربنده کلی بهم دعواکردکه چراموقعی که ایناداشتن میرفتن ازاتاقت نیومدی بیرونخداحافظی کنی بهش میگم مادرمن ،من دیشب تاصبح بیداربودم ساعت7خوابیدم که دوسه ساعت بعدش بیدارشدم همش کمک توکردم بعدازناهارم که گفتی دخترم اجازه نمیده کسی دست به ظرفابزنه ومن تورودربایسی همروتنهاشستم خب معلومه وقتی سرموگذاشتم روبالشت دیگه حالاحالاهابهوش نمیام دروغ نگم صدای خداحافظیشونوشنیدم ولی نای بلندشدن نداشتم اوناهم به بزرگواری خودشون ببخشن...امامشهد...پدرگرام من یه عمه داشته واون وقتی خیلی بچه بوده بایه مردمشهدی ازدواج میکنه وعمه پدرم خیلی وقته که به رحمت خدارفته ماهنوزم بابچه های این عمه ی پدرگرام رابطه داریم که همین یک ساعت پیش تشریف آوردن خونمون...بنده هم توی این چندوقت کنارکارکردن ومهمون داری کردن ورفتن به کلاس زبان ووالیبال تست درسای تخصصیموشروع کردم...مامانبزرگ عزیزم دلش میخواددبیربشم اماخودم خیلی دلم میخوادبرای دانشگاه افسری مجازبشم...مامانمم که فقط میگه بخون وسربلندم کن...خداجونم تواین سه سال کم درس نخوندم وتلاش نکردم به حرمت همه ی اون تلاشاکمکم کن تاکنکورمم خوب بدم....کلاس والیبالمم باعشق دنبال مبیکنم همیشه بایدبزورازسالن بیرونم کنن تابرم...هی خداجونم شکرت


+ تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ | ساعت1:51 | نويسنده خودم |


بعضی کاراهرچندکوچیک اماوقتی کارخوبی باشن جیگرآدم حال میادوآأدم کیف میکنه..الان دقیقاهمچین حسی دارم چون بااین کاراکوچیک سه تاازعزیزانم شادشدن...آآآآآآآخ جون...خداجونم شکرت...خیلی خوشحالم


+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ | ساعت14:26 | نويسنده خودم |


خداجونم...

چشمام بی دلیل بارونی میشن ودلم باهام راه نمبادوبی تابی میکنه...شاید...شایددلشون برای توتنگ شده شایددلشون تورومیخواد...اماشایدنه حتماحتماتورومیخوان تورومیخوان بی قراری میکنن منم تورومیخوام که داغونم...بیمعرفت شدم میدونم اماتوبزن پای بچگی...راستش خداجونم توی این مدت هیچی نشده جز...جزطلاق اون عزیزکرده ای که خودمومقصر میدونم بهم گفتن نبایدشب عقدشون گریه میکردی نبایددلت میشکست ودل شکستت وهمراهشون میکردی اماتوبگوتقصیره من بود؟؟؟نه خدایابه بزرگیت قسم نمیخواستم اینطوری بشه همون شب گفتم همه چی برامن تموم شده گفتم خدایاگفتم که تنهاخوشبختیشونومیخوام اما...چندماه شدباهم بودنشون؟؟؟3ماه یا4ماه؟؟؟...من که تنهاخوشبختیشونومیخواستم اما... چقدرپیش خودم فکرمیکردم بهم میان ولی...بازم برای هردوشون آرزوی خوشبختی میکنم خدایاخودت کمکشون کن تاازنوشروکنن وخوشبخت باشن باهرکی که قسمتشونه....خدایااون بندتم که دستش برام روشدنفیسه که دوست صمیمی من بودچراخدایاچرااینطوربازی کردباهام مگه من چکارکرده بودم...؟خواست ببخشمش بخشیدمش امافراموش نمیکنم هیچوقت ...بدتاکرد باهام...نمیتونم نبخشمش چون کم محبت نکردبهم کم هوامونداشت ...خدایامیبینی اینجاچه خبره؟؟؟خسته ام اماصبرمیکنم به عشق توبه امیدحضورتوتوزندگیم ادامه میدم خودت کمکم کن وبیخیالم نشو


+ تاريخ یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | ساعت18:19 | نويسنده خودم |


دم پدرگرام گرم همه بابادارن ماهم باباداریم...خوب امشب جلوی همه شخصیت دختر17سالشوخردکردومنم فقط خندیدم وبه نگاهای ذوق زده ی دیگران بخاطرتخریب شخصیت بنده وغرورم نگاه کردم ولبام پرازخنده شدودلم داغون، مثل همیشه...هی خدایاشکرت


+ تاريخ شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ | ساعت0:47 | نويسنده خودم |


دلت که از آدم ها گرفت غصه ها را فرو ریز در گنجینه دل،
ببخش و فراموش کن بدی ها را!
مثل همیشه بگذار برای روزی که خدا می آید!
بگذار خدا بیاید و بپُرسد،
مرهم بگذارد، ناز بخرد و تا بخواهی گله کنی
به آغوش بگیرد و بگوید میدانم..

خیلی وقته هیچی ننوشته ام ...حرفای زیادی داشتم واتفاقای زیادی افتادامابایددلت بخوادکه بنویسی اگردلت باهات راه نیادحرفات توی دلت می مونه میشه حسرت کینه نفرت...همه چی معمولی میگذره امابعضی وقتابخاطراتفاقایی که دوروبرت میوفته توهم یه تکونی میخوری...تواین مدت که اتفای بدی برای زندگی کسی که خیلی برام مهم بودافتادتنهابه دنیااومدنه عشقه خاله بودکه حالموجاآورد...فرشته ای ازطرف خداکه شدعشق من دورسرش بگردم وقتی دفعه ی اول گرفتمش توآغوشم چشمامش بسته بوداماهمون موقع بیدارشدوبه چشمای یه دونه خالش نگاه کردودل خالشوبرد...هرچندبابه دنیااومدنه این جوجه همه امتحاناروافتضاح دادیم رفت مثلاامسال نهایی بودوتوی کنکورتاثیرداره...خدابقیشوبهم رحم کنه وکمکم کنه...

ماه مبارک رمضانم که داره تموم میشه خداخودش توی این ماه عزیزحال هممون روخوب وآروم کنه دستمونومحکم بگیره وبه حال خودمون نذارتمون...

 


+ تاريخ شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ | ساعت0:0 | نويسنده خودم |


میخوام بنویسم امانمیدونم ازچی بنویسم ازبغض خفه شده درگلویم یاازبیقراری هام....؟گم شدن میون آدمهاودنیامانندگم شدن قطره ای آب دردریااست تنهافرق مابین من و قطره آب اینه که هم جنس دریااست ومن ازجنس آدمهانیستم ...نتونستم خوب باشم همون چیزی که ازبچگی میخواسم اما.... ازقبل عوضی ترشدم یادمه قبلابرای آروم شدنم باتیغ روی دستموخط خطی میکردم وبعدش کلی توبه میکردم وازخداطلب بخشش میکردم هه چکاراحمقانه ای...یادمه اونموقعه هایکی ازدعاهای همیشگیم این بودکه خدایا کمکم کن تااشک هیچ بنده ای رودرنیارم ودل هیچکسونشکنم ...امابعدش اشک خیلیارودرآوردموخودم نظاره گراشک هاشون شدم خودم دلای خیلیاشون روشکوندم وصدای شکستنشون روشنیدم وآروم ازکنارشون ردشدم من همون آدمی بودم که همیشه آرزوداشت به جای آدم بودن انسان باشه همون کسی که مهربونیش اولین چیزی بودکه برای همه شیرین میومداماکو؟؟؟اون قلب مهربونی که یه روزی همه توش جامیشدن حتی دشمنااماحالاچراانقدرکوچیک وتارشده؟...چرابابزرگترشدنم قلبم کوچیکترشد؟بااینکه برعکس بقیه من هیچ خاطره ی خوشی ازکوچیکیام ندارم امامیخوام برگردم به عقب به همون وقتایی که یه دنیای کوچیک بایه قلب بزرگ داشتم..قانون جنگلی دنیامونودوس ندارم...


+ تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | ساعت1:9 | نويسنده خودم |


تاحالاشده بی حوصله باشی امامجبورباشی خودتوشادنشون بدی؟؟؟امشب دقیقاازاون شبابودشبایی که من بی حوصله ترازهمیشه بودم چقدرهمه شادبودن ومن خیره ومات ازاین همه شادی ...همه توشادی خودشون غرق بودن آروم دستموگذاشتم روی قلبم بهش گفتم میدونم حالش خوب نیست اماخواستم طاقت بیاره چقدرسخته بین دوراهی بمونی راهی روکه نمیدونی کدوماش درسته...گاهی حالم بدمیشه ازاین همه دوراهی این که چراحتی همیشه بین آدمامجبورم یکیشونوانتخاب کنم...حتی دیگه حوصله نوشتنم ندارم چه برسه آدما...ازروزای تکراری که میگذرونم بیزارم...ازغرزدنم خسته شدم اصلا میخوام بمیرم...میدونم مثه دختربچه هانوشتم اماچکارکنم اعصابم خط خطیه


برچسب‌ها: بی حوصله, تنهایی, اشک

+ تاريخ جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ | ساعت2:40 | نويسنده خودم |


درآیینه خیره شده بودم به خودم دانه دانه اشکهایم سرنگون میشدندبرروی گونه هایم برای خودم گفتم ازهمه چیزازخستگی هایم ازدلتنگی هایم باخودم صحبت کردم ازخودم خواستم که به بودنه آدم هاتکیه نکندبه حرفهایشان دلنبندوبه خودش مغرورنشودبهش گفتم که آدم هابالاخره یک روزی یک جایی میگذارنت ومیروندوتومیمانی وخدایی که همیشه ازش غافل بودی ازش خواستم میان تمام بدی های دنیااوخوب باشدمیدانم خوب بودن سخت است اماشدنیست میدانم تاالان اشتباه کرده ای اما...میتوانی ازحالاتمرین کنی تابتوانی خوب باشی عوضی بودن برایت هیچ سودی نداردجزتنهایی ویک وجدان درد...مدتهاست که ازبدبودن خسته شده ام نیازدارم که انسان بشوم یک انسان خوب برای بنده های خداویه بنده خالص برای خوده خدا...ازبچگی ازهمان وقتهایی که میان تنهایی هایم غرق بوده ام دستانم رادردستانش گرفته محکم محکم وهرلحظه یکباردرگوشم زمزمه میکند که ...نترس هستم برای همیشه...وای خداومعبودمن ممنونم که هستی...بودی ،هستی وبرای ابدبمان...

+ تاريخ دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ | ساعت23:34 | نويسنده خودم |


خیلی وقت است چشم به آسمان ندوخته ام...چندیست میگذردکه اشک هایم رامهمان چشمانم نکرده ام...مدتی است میگذردکه خنده ی ازته دلم رابه  لبهایم هدیه نکرده ام...ادامه میدهم به زندگی وحیات اما...خسته شده ام ازدیدن وندیدن ازبودن ونبودن آدماگاهی تواوج بودن هاست که تنهان ...همه هستند اماانگارنیستند...خنده داراست که ادعای وجودیت میکننداینکه ماهستیم تاآخرش امادروغ میگویندمانندهمیشه...دیگرازشنیدن "دوستت دارم "هابدم می آید...تنهایی دنیاوعالمی داردبرای خودش حداقلش میدانی آدم های گرگ صفت توی عالم تنهاییت وجودندارند...این تنهایی زیباس وقتی خودت باشی وخدای خودت امابعضی اوقات بدجوری میان آدمااحساس غریبی میکنی همان وقت هایی که پاروقلبت میگذارندهمان وقت هایی که توراواداربه نگفتن حقیقت میکنند،یاخیانت میکنندوتوقع وفاداری دارندآآآآآآه که چقدرازاین فریادبی صدای قلبم دلگیرم حتی بعضی اوقات ازخداهم گله مندمیشم وقت هایی که سوال هایم درمغزم میایندومیروند...که چراخدا؟چرامنه بی خاصیت راآفریدی؟یانه چراحداقل چیزی بهم ندادی که بهش افتخارکنم نه هوش سرشارنه زیبایی نه خوبی... میدانی خداتوقع زیادیست که من دارم دراصل توبه من همه چی داده ای اماناسپاسی خصلت همه ی ماآدمهاست...خدایاباورکن دلخورم ،ارخودم ازاین منی که وجوددارد من این حقیقت خودم رادوست ندارم ...خدای صبورم میبنی ماآدم هاچقدربدیم که جزغرزدن به توکاردیگه ای نمیکنیم امابازم خدایا داده هایت راشکرونداده هایت هم شکر...باورکن امشب بدجور دلم گرفته است ازهمه چی ...میخواهم فریادبزنم که خسته ام امامیترسم سکوت شب بشکندبگذارتااین سکوت مانندقلب من تکه تکه نشودوسالم بماند..کلمات یاریم نمیکنندتابتوانم حس خستگی هایم رابیان کنم انگارحتی کلمات هم بامن سرلجبازی افتاده اند...

{شهادت حضرت محمد<ص>وامام حسن وامام رضاروتسلیت میگم...التماس دعا}


+ تاريخ سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ | ساعت1:4 | نويسنده خودم |


اینباربرعکس همیشه نه دلم گرفته نه خستم...فقط دارم زندگی میکنم سرم دردمیکنه وفرداامتحان دارم استرس دارم اماوقتی یادخدامیوفتم آروم میشم ....همش مراقبم قبل امتحان بامامانم دعوام نشه قبل ازاینکه پاموازدرخونه بزارم بیرون باصدای بلندمیگم مامان جونم دعایادت نره وصدای خندیدن مامانمومیشنوم که میگه:باشه منم بیکارمیشینم دعامیکنم تاتوبرگردی همین خنده هاش برام کلی آرامشه...خدایاشکرت...دلم بدجوری هوس بارون کرده ویه خیس شدنه جانانه ...توی این یه ماه پاییز4باررفتم دکتراماهنوزم گلوم دردمیکنه جرئت ندارم ترشی وآب وشیرسردبخورم وگرنه بابام مچومیگیره ودعوامون میشه...اینروزاجزکلنجاررفتن باکتاب کاردیگه ای نمیکنم برام دعاکنیدتابتونم توی امتحانام موفق بشم تابتونم به همه ثابت کنم راهی روکه انتخاب کردم میتونم تاتهش برم البته باکمک خدا....


+ تاريخ جمعه ششم دی ۱۳۹۲ | ساعت15:48 | نويسنده خودم |


بارون نم نم میباریدانگاربغض خداشکسته بود...امامن!!!نم نم اشکهایم روی گونه هایم روان نشدند...سرم روبه شیشه ی نیمه بازماشین تکیه داده بودم وبه خیابان های خلوت مینگریستم باران به صورتم سیلی میزدوصورتم رومیسوزوندودلم روشکسته ترمیکرددلم پربودازفریادهای بی صدااماساکت وخاموش بود...زودگذشتندهمه چی روزهای باهدفم روزهایی راکه باخنده میگذروندم روزهایی که سرشاربودن ازیک حس خوب...دلم میخواهدخستگی هایم رابه بادفراموشی بسپارم دلم میخواهدنم نم بارون به وجودفرسوده ام طراوت ببخشداما...این منم خوده حقیقت من که بایه دل داغون زیرنم نم باران قدم میزندواشک هایش رامابین اشک های خداقایم میکند...خیلی داغونم ...دل گیرم میدانم کسی مقصرنیست این رسم زمانه است..


+ تاريخ جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ | ساعت18:22 | نويسنده خودم |


خیابان ها به خاموشیه مطلق فرورفته بودندوآدم هاخسته ترازدیروزبه راه خویش ادامه میدادن من هم خسته بودم خسته ترازهمیشه ودل تنگ ترازدیروز...امشب بغض مانده درگلویم به هق هق همیشگی تبدیل نشدامشب دلم سیاه ترازهمیشه بودخسته شده ام ازروزهای بی هدف ازروزمرگی هاازتکرار...هرچقدرکه بزرگترمیشوم بی هدف ترروزهایم راسپری میکنم...گاهی آنقدرازاین زندگی سیرمیشوم که تنهادرآغوش خدامیتوانم آرام شوم آغوشی که همیشه به رویم بازاست حتی زمانی که غرق درگناهم مانندالان ...خدایادلم هوای باران دارد چشمانم برای ترشدن غوغایی میکنند...خدایاخیلی وقته لبانم باخنده های ازته دل خداحافظی کرده اند....میترسم خدایاازآینده...ازآدمااز...خدایابهم قول بده که تاابدبمانی اصلانه برایش تانمیگذارم برای همیشه بمان که دلم بابودن باتوقرص است ای آرام دل وجانم...


+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۲ | ساعت2:27 | نويسنده خودم |



خدایافاصلت تامن خودت گفتی که کوتاهه..!!!!!.

 ازاینجاکه من ایستادم چقدرتاآسمون راهه...؟؟؟؟


امشب که برا....اس میدادم ازش پرسیدم اگریکی بهت مشخصات منوبده

بهش چی میگی ؟؟؟منوچجوری توصیف میکنی؟؟بهم صادقانه بگو

گفت دختری نمکی بداخلاق واخموومغرورولی خوش قلب ودوست داشتنی ...

هرموقع یکی ازم تعریف میکنه یادیکی ازفرازای دعای کمیل میوفتم که خطاب به خدامیگه:

{چیزهایی که من لایق وسزاوارشون نبودم روبرسرزبون مردم جاری کردی}

البته مفهومش این بود،نه معنی اصلیش!!!!!

 واقعاهمینطوره!  اگرهمه ماازذات همدیگه خبرداشتیم حاضرنبودیم بهم نگاه کنیم...!

مامانم همیشه میگه هرکسی آب قلب خودشومیخوره ولی افسوس که قلبای ماانقدرسیاه شدن که....

نمیدونم اگرماخدارونداشتیم چی به سرمون میومد؟؟؟؟

خدایی که فقط دنباله بهونه اس تاگناهامون روببخشه ....

خدای صبورمون که گندکاری هامون رومیبینه ومیپوشونه... حس میکنم تنهام میون این همه آدم ...چرااینجام؟؟؟

چقدرپشت هم بدآوردم ،چقدرزخم ازاین آدماخوردم وچقدرزخم زدم  چقدراشک ریختم وچقدراشک درآوردم....

باتموم این بدی هام بازم ازخداخواستم ومیخوام که باهام باشه که جزاون کسیوندارم....

هیییییییییییییی خدایااااااااااااااااااااشکرررررررررررتتتتتتتتتت.


+ تاريخ پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ | ساعت23:48 | نويسنده خودم |


درروزهایی که دل شکست ام...

یادحرف پدرژپتوبه پینوکیوافتادم که میگفت:

پینوکیوچوبی بمان!!!آدمهاسنگی انددنیایشان قشنگ نیست...


امروزکه توی پیاده روقدم میزدم نگاهم افتادبه اعلامیه ترحیماباخود گفتم میشه یه روزی روی یه کاغذبنویسن بانو...داره فانی راطی کرد!!!اون کسی بودکه آرزوهای زیادی داشت، اون کسی بودکه بایه لبخندخالصانه ی دیگران قوت میگرفت وازبوییدن یک گل لذت میبرد،او کسی بودکه تولحظه های تنهاییش کسی روجزخدانداشت ،اون کسی بود که وقتی بغض گلوشومیگرف به آغوش خداپناه میبرد

اون کسی بودکه مهربونی کردن رودوس داشت ولی همیشه نامهربونی دید،او کسی بودکه به همه عشق میورزیدولی چیزی جزتحقیروتمسخرندید،اون کسی بودکه هیچی جزبی مهری ازشماندیداون کسی بودکه برای جاری نشدن اشکاش کنارخیابون سنگفرشای زیرپاهاشومیشمرد،،،،!!!پس سرقبرش نیاییدواشکی سرندهیدروی کفنشوبازنکنیدچون اونموقع اونه که نمیخواد باچشمای بسته چهره ی شماروببینه چهره ی کسایی روکه تاوقتی بودش جزتحقیرچیزدیگه ای ازتون ندید....

امروزباکلی ذوق رفتیم خونه مامانبزرگم ولی ای کاش نمیرفتم دوباره کاری جزتحقیروتمسخرمن انجام ندادن باباایهاالناس منم آدمم به خدادل دارم چرانمیفهمید؟؟؟؟؟گاهی دلم میگیره ازاینهمه بی رحمی چرانمیفهمن منم دل دارم؟؟؟چراباسنگ دلی تحقیرم میکنن؟؟؟وقتی بابای خوده آدم جلوی همه مسخره ات میکنه دیگه چه توقعی ازدیگرانه؟؟؟؟من آدم افسرده وناامیدنیسم کسی هسم که فرصت خندیدن بهم داده نشده فرصت حرف زدن فرصت زندگی کردن ازبودنم خسته ام....




+ تاريخ جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۲ | ساعت18:15 | نويسنده خودم |


گوش کن!!...

وزش ظلمت رامیشنوی؟؟؟؟

من غریبانه به این خوشبختی مینگرم ،من...

به نومیدی خودمعتادم!!....


میگن وقی حالت خوب نباشه دلت میخوادبنویسی  نه حرفای خودتوبلکه حرفای!!!

دل خسته ات رواینروزاصدای خنده هام بیشترازهمیشه توخونه میپیچه ،میخندم

بلندبلند...برای دلم میخندم ...برای چشمایی که وقتی تنهاس بارونیه میخندم...برای وجودم....

برای خودم خودی که تنهاس لبخندمیزنم !!!

به حرفاشون به تمسخرکردناشون لبخندمیزنم وقتی میبینم حتی توی خونمون هم جایی ندارم...

تو یک کتابی خوندم لبخندی که با غم زده بشه هیچ فرقی با گریه نداره

 برای همین می گن باید از دل لبخند زد از دلی که باز هم غصه داشته باشه ولی لبخند واقعی باشه

بیخیال کتابا،کتاباخبرازدل من وتو ندارن...

حس خوبی ندارم ازهمه متنفرشدم درحالی که هنوزدوسشون دارم...

بازیچه ام دست همه برای خانواده ام نقش دلقکودارم برای دوستام نقش سنگ صبورو

گوشت قربانی ...

ولی من سکوت کردم میخندم ،میخندونم ولی دارم خردمیشم...



+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۲ | ساعت19:27 | نويسنده خودم


 به لب هایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی اشفته دارم


همه چیزداره خیلی عادی میگذره روزا...شبام

ازآینده میترسم گذشته هم همش دنبالم میادهرچی سعی میکنم

ازش فرارکنم ولی سایه به سایه قدم به قدم دنبالم میادآشفته ام...راستش سردرگمم

حرفام توی دلم سنگینی میکنه ولی حیف گوشی برای شنیدنشون نیست

ازخودم خسته شدم که انقدربی اراده وسستم کی میشه یه انسان بشم

یه انسان واقعی؟؟!!!

اینروزا خیلی بی هدف وترسوشدم ازخودم دورشدم ...

اصلا یه جورایی عوض شدم شایدم عوضی شدم !!!

الانم رودوس ندارم دفترخاطراتموکه مرورمیکردم قلبوروحم پروازکرد به گذشته ها

گذشته هایی که شادی وغم زیادی توشون بود...

جالبه هم میخوام ازگذشته فرارکنم هم ...

گذشته ام تلخه ولی چیزایی روقبلاداشتم که دیگه الان ندارم !!!...

اینروزاخیلی به خودم دروغ میگم دیگه یه رنگ نیسم  شدم آفتاب پرست

هرروزیه رنگم ازاین دنیای رنگارنگ خیلی بیزاروخسته ام خیلی زیاد...


+ تاريخ دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ | ساعت15:20 | نويسنده خودم |