خواهر کوچولوی ناز من
سلام
خواهر کوچولوی من " ارغوان " به دنیا اومد.
خیلی خیلی خوش حالم.
اندازه ی یک دنیا دوستش دارم.
حتما به زودی یک عکس دونفره از خودم و خواهر جونم براتون
می زارم.
سلام
خواهر کوچولوی من " ارغوان " به دنیا اومد.
خیلی خیلی خوش حالم.
اندازه ی یک دنیا دوستش دارم.
حتما به زودی یک عکس دونفره از خودم و خواهر جونم براتون
می زارم.
کنسرت موسیقی آموزشگاه آریا
اجرای گروهی ساعت 12-10
اجرای انفرادی پیانو ساعت 16-14
جمعه 25 اسفند ماه91
مشهد - میدان تلویزیون - ناصر خسرو 9 - ساختمان ساپکو
تهیه ی بلیط: آموزشگاه آریا- ابتدای بلوار سجاد
تلفن: 6056081
من هم در هر دو نوبت اجرا دارم.....
دوستتون دارم.
اگه ببینمتون خوشحال می شم.
من آگهی های تبلیغاتی را خیلی خیلی دوست دارم و فکر می کنم دوسالی می
شود که دارم آن ها را جمع می کنم. از آگهی تبلیغ مغازه ها و فروشگاه ها گرفته
تا لوازم خانه و عروسک و تالار و ....
یک پوشه هم برای آن ها دارم که خانم عبدالله زاده معلم کلاس اولم داده است.
بعضی وقت ها همه را روی فرش می چینم و با مامان آن ها را می خوانیم.
دوست دارم یک روز یک نمایشگاه بزرگ از این آگهی ها داشته باشم و همه ی
مردم و صاحبان این آکهی ها را به نمایشگاه دعوت کنم.
آخرین آگهی که از روزنامه بریدم تبلیغ اینترنت پرسرعت هوشمند بود.
دوست دارم اگر کسی نیاز به آگهی خاصی داشت او را راهنمایی کنم. مثلا یک بار
به خاله تلفن یک عالمه قالیشویی را دادم.
شما هم می توانید به آگهی های من اعتماد کنید.
اگر به مکان خاصی نیاز داشتید من را خبر کنید.




سلام دوستان خوبم
ازتون ممنونم که همیشه برای من نظر میذارین . خاله اتسا از شما هم
ممنونم که اسم کتاب هایتان برای من نوشتین ، قول میدم همین امروز برم کتاب ها رو بخرم .
راستی من بد قولی نکردم دارم درباره داستانم میگم. چون کامپیوترمون خراب شده بود نتونستم داستانمو تایپ کنم. داستانی که کلاس ادبی می رفتم و هانیه جون مربیم بهم یاد داده بود .

![]()




سلام
بعضی از دوست های بابا در اینترنت از من خواستند تا شعر قشنگی که بابای خوبم برای من گفته این جا بگذارم. چشم.
از بابا جون هم ممنونم.
این شعر در کتاب قطار ساعت هفت بابا چاپ شده.
گاهي زندگي را فراموش ميكنم
و او به يادم ميآورد.
تو واقعيت داري، نه خوابي و نه خيال
فرشته، نه!... تو همين دختر مني، مارال
تو ميوة همة فصلهاي خوب مني
اگرچه سرخ و رسيده، اگرچه نارس و كال
تو سيب، خوشة انگور، باغ زردآلو
تو اتفاق قشنگي به شاخههاي محال
تو در خيال شبي ماه چارده روزه!
ميان چشم تو غرقاند ماهيان زلال
ولي نه! واقعيت داري، تو دختري هستي
كه روي زندگيات راه ميروي هر سال
ميان كوچه ـ دبستان بزرگ خواهي شد
به ميوه مينشيني گردوي تازهنهال!
هنوز كودك من! كوچكي براي جهان
جهان گرگ، جهان درندهخوي شغال
بزرگ ميشوي و پشت دار قاليها
سياهسرفه و يا سل و يا زبانم لال...
تو در وقاحت اين شهر رشد خواهي كرد
و زير پاي همين شهر ميشوي پامال
شبيه دختركان ميان مزرعهها
كه از فشار، كه از بردگي به طور مثال
بزرگ ميشوي و بعد سالها اندوه
چه كودكانه مرا ميبري به زير سؤال:
كه اي پدر! پدرت را خدا بيامرزد
نهال زندگيام را كشاندهاي به زوال
بخواب گريه نكن، وقت گريه بسيار است
براي اين همه اندوه كوچكي مارال!
سلام علیکم !
ببخشید که یادم رفت درباره ی تولدم توی وبلاگ بنویسم .
8خرداد تولدم بود . من یک بار توی مدرسه تولد گرفتم هم داخل عکاسی روناک .
حالا داستان کاراگاهی شد که من برای چی برم اونجا ؟
خاله مریمم منو اونجا ثبت نام کرده بود که وقتی تولدم شد به من زنگ بزنن تا برم اونجا هم عکس بگیرم هم تولد .
توی مدرسه ام خوش گذشت . ببخشید فعلا بابام داره میگه ( بدو بریم کلاس ! )
سلام دوستای خوبم.
امسالم مدرسه تموم شد و تعطبل شدیم. همه ی تابستون می خوام پیانو تمرین کنم. اما الآن اومدم مسافرت، اومدم بجنورد. جاتون خالی، خیلی خوش می گذره. یه داستانم دارم می نویسم که هروقت تموم شد، تو وبلاگم می ذارم.
فعلا بای بای
مارال خبر ندارد که دارم این ها را می نویسم ولی حتما لیلا خانم هم بازی خوب مارال از او توقع دارد.
لیلا مارال را خیلی دوست داشت. الهام و رضا همیشه می گفتند و مارال هم که کمی درون گراست خیلی علاقه اش را بروز نمی داد و همیشه رضا شکایت می کرد که: مارال تو هم یک چیزی بگو دیگه.....همدیگرو ببوسین.
الهام چند هفته پیش زنگ زد که یک روز بچه ها را ببریم پارکی، استخری جایی. گفتم باشد....باشد....
مارال از آن روز چیزی نگفته فقط همان لحظه های اول که خبر را شنید گفت: لیلا هم بوده خب؟
گفتم: حالا بابا خبر می گیره.
و بعد که فهمید لیلا بوده گفت: فقط دلم برای لیلا می سوزه....
دریا که رفته بودیم لیلا روبه روی دریا می ایستاد و میگفت: موجه بیا! موجه بیا! موجه بیا!
و حالا لیلا رفت پیش موج ها مارال جان!!!















سلام
ببخشید که چند ماهه چیزی ننوشتم. تابستان که فقط بازی بود و بازی. دو تا رمان جزیره ی بی تربیت ها و خاطرات یک بی عرضه را هم تمام کردم. خیلی بامزه بودند. امروز باز سفارش کتاب دادم که مامان برام بیاورد.
شهریور رفتم برای خرید مدرسه. این مدت داستان هم نوشتم که در حال تایپ آن ها هستم. 16 مهر یک کنسرت داشتم. آن روز روز جهانی کودک بود. این روز را به همه ی بچه ها تبریک می گویم. 21 مهر هم یک کنسرت داشتم. این کنسرت برای روان پزشک های کودک در هتل پردیسان بود. من توی کنسرت بلز می زدم. راستی ساز اصلی من پیانو است. اول از همه رفتم نت خوانی. بعد بلز. بعدش فلوت . حالا هم که 3 ترم است پیانو می زنم. خیلی لذت بخش است. خودم دارم خواب های طلایی را تمرین می کنم. تقریبا دارم موفق می شوم.
و اما یک داستان کوچولو:
خورشید وسط آسمان بود و آسمان می درخشید و گل های آفتابگردان خوش حال و خندان بودند و رویشان را به طرف خورشید کرده بودند. یک دفعه حال یکی از آفتابگردان ها بد شد چون زیادی آفتاب بهش خورده بود. او را پیش دکتر بردند. دکتر به دوستانش گفت: "گرما زده شده." دوستانش گفتند:"باید چه کار کنیم؟" دکتر گفت:" باید بره خونه استراحت کنه." خلاصه آفتابگردان قصه ی ما رفت خانه تا چند روزی استراحت کرد و الش خوب شد و بعد رفت پیش دوستانش.
راستی امسال سعی کردم همه ی وسایل مدرسه مو کیتی بخرم.