سقوط...
زمزمه آرزوهایم
پرواز آموخته هایم
به طناب سقوط آویزانم
سقوطی خواهم به تمنای عشق
ماتمی از جنس امید
سرابی به آشنایی دلتنگی
حسرتی از باوری پوسیده
چشمانی به سختی شرم
آیینی از حس همیشگی وجودت
برای تمنای خوشبختیم کافیست
بنده حقیر تو ماری
احساس بارونم...

زندگی زیستن رویاست
از آسمان چه میخواهم؟
دل میکنم از هر چه کام تلخ
بیزاری می جویم از ابرهای تیره
من احساس بارونم
می نویسم از شوق
نمی هراسم از رعد
تا تو هستی می بارم
می بارم و جان میبخشم
میخوانم تو را
می نویسم تو را
نمیخواهم مهره های رنگی
تو باشی برایم کافی است
دنیای من با تو
سراسر عشق و یکرنگی است
بنده حقیر تو ماری
دوست دارم...
من دیدم تو را
که
لبخند می زدی به احساس های من ،
من شنیدم
که
هزار بار می گفتی : دوستت دارم!
من احساس کردم
کاملا احساس کردم
که
دست های لرزانم را گرفتی و... تابستان شدم!
من دیدم ، شنیدم و کاملا احساس کردم.....
من....
چند روزی با این واژه های سر به هوا
دست و پنجه نرم کردم
تا نمازم را با این جمله پایان دهم :
دوستت دارم مهربانم
هرگز...
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...
منتظر بمان ... !
سینه ات را در آفتاب عریان کن
از روشنی مهراس
تو که فرزند شبی .
آغوشت را به تمامی بر زندگی بگشای
در نسیم درد و رنج به چرخ آی
رو سوی دیوار کن با در سیاه بسته اش
با مشت برهنه ی قهوه رنگ بر آن بکوب و
منتظر بمان ... !
آسیاب...
و آب ، ریشه ی زنبقی سپید را می شوید .
آسیاب می گردد .
و آب ، نیلگون به نظر می آید
پس آبی تر از پیش .
هنگامی که سرخی فلق از آسمان دهکده فروکش می کند
آسیاب با نوایی ماتم زا
نغمه ی کودکان گم شده را باز می گوید .

( ساده دل )







سلام دوستان عزیز من دختری جنوبی هستم