یواشکی...

می خواهم یواشکی های را بنویسم... اینجا در کنار شما دوستان قدیمی ام. مدتهاست خودم را  فراموش کرده ام.روزهای قشنگ و پر ازخاطره با شما راهم فرموش کرده بودم... گاهی آنچنان درگیر داستان های پوچ زندگی می شویم که یادمان میرود که بودیم و کجا بودیم . امروز آمدم تا بگویم می خواهم بمانم و یواشکی برای شما بنویسم...

پدر...

  

 

هیچ چیز  

به  اندازه یک کوه شبیه پدر نیست...

سرنوشت...

تو اشتباه من نبودی..

سرنوشت من بودی..

دوست دارم بدانم دیگرچه چیزهایی درسرنوشت دارم…

بعد از تو،نوبت کدام بدبختیم است… ا

اشکالی ندارد،خدا داناست..شایدکسی صبرش بیشترازمن نبوده…

آخرین سنگر سکوته...

آخرین سنگر سکوته...

زن

خشونت عليه زنان هميشه يک چشم کبود
و دندان شکسته و دماغ خوني نيست.
خشونت اضطرابي است که
در جان زن است که فکر ميکند بايد لاغرتر باشد چاق تر باشد ،
،زيباتر باشد ،
خوشحال تر باشد،
سنگين تر باشد،
سکسي تر باشد ،
خانه دار تر باشد،
عاقل تر باشد.
خشونت آن چيزي است که
زن نيست و فکر ميکند بايد باشد.
خشونت آن نقابي است که زن به صورتش ميزند
تا خودش نباشد
تا ...!
براي مرد کافي باشد.....

تهمينه ميلاني

و من در توهم اندوهناک زندگی...

زندگی جاریست

با شعرهای یغما

و ارزوهای به یغما رفته ام...

آه یغما... یغما... یغما...

مریم آریا...

سکوتم از رضایت نیست...

بعضی وقتا چقدر دنیا کوچیک و تنگ میشه چقدر خفه کننده میشه نفس که میکشی عین آتیش توی سینت حبس میشه و  حتی وقتی اون نفس بیرون می فرستی جای سوختگی هنوز توی سینت و توی اعماق وجودت می مونه... درست یک سال پیش بود که بزرگترین اشتباه زندگیمو مرتکب شدم درست یک سال پیش بود که ...

فقط اینو می دونم که سکوتم از رضایت نیست...

 

...

ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ، ﺍﺯ " ﺧﻮﺩ " ﺩﻭﺭ ﻧﺸﻮ !

حقیقت

بسیاری از شکست های زندگیم

به خاطر دروغ هایی بود که باید می گفتم اما نگفتم

حقیقت

بسیاری از شکست های زندگیم

به خاطر دروغ هایی بود که باید می گفتم اما نگفتم

سیگار با مشروب با طعم هم آغوشی....

بعد از تو لای زخمهایم استخوان کردم

باهرکه میشد هر چه می شد امتحان کردم

تنها...

تنها یک سیلی

کاخ آرزوهایم را

فرو ریخت

و تنها بک فریاد

تمام عشقم را

به دست باد داد.

اکنون

تنها منم

که خاطراتت را به خاک خواهم سپرد...

مریم آریا

تولد


حس خوبیست تولد

نه برای اینکه شمعی روشن کنی

تا بسوزد 

و اشکهای داغش

بر رخسار کیک تولدت بریزد

نه برای کادوهای رنگارنگ اما بی احساس

نه اینکه شادی کنی که گام به این دنیای بی رحم گذاشته ای

فقط خوب است

سرمایه واقعی زندگی ات

همان همراهان همیشگی غم ها و شادی هایت

همان ها که حتی اگر کنارت نباشند

قلبشان

روحشان

و مهربانی شان

همیشه و همیشه همراهت خواهد ماند

روز تولد حس خوبیست تا بدانی

در این سالها چقدر اندوخته ای

از قلبهای مهربانی

که در این دنیا کمیاب شده اند

چه حس خوبیست

داشتن این گنجینه

و مهمتر نگه داشتن آن

برای خوبی های همه دوستانم همه آنان که همیشه کنارم بودند بغضهایم را فهمیدند خنده هایم را خندیدند و سکوتم را حرمت گذاشتند از خدایم ممنونم دوستتان دارم هر کجا که باشید و خنده های از ته دلتان آرزوی من است.

مریم آریا

وارونه...

فیلسوف می شوی

وقتی دوستت دارم

و چقدر احمق

وقتی دوستم داری


مریم آریا...

پ .ن: به سادگی رفـت ؛ نه اینکه دوستم نداشت !  نه ، فهمید خیلی دوستش دارم !


من و تو


من

همان باکره ای

که درگیر ذهنی فاحشه ام

و تو

همان فاحشه ای

به دنبال من باکره

ما

هر دو  باکره های فاحشه ایم

مریم آریا


معادله...

من مجهولم

تو مجهول

و رابطه ما

یک معادله دومجهولی...

مریم آریا

عشق بازی کار فرهاد است و بس...


نمیدانم ... دروغگو شده ایم یا انقدر احساسمان سریع رنگ عوض میکند که خودمان هم نمی فهمیم راست و دروغمان را؟ حرفهایی هست که گفتنش سنگینترت می کند و نگفتنش ویران. حرفهایی که وقتی درون ذهنت مرور میشوند دلت برای دلت می سوزد و اشکت برای خودت سرازیر میشود. حرف دارم آنقدر که در تصور گوشهای هیچ شنونده ای نمی آید و بغض هایی که اینبار با دود سیگار تلخ تر ازهمیشه فرو میدهم من قسم خورده ام که اشک نریزم و ناله نکنم ... بهار آمده بودی و خزان رفتی اولین روزهای بهار و اخرین روزهای خزان ... امدنت بهاری ام نکرد و رفتنت خزانم نشد که با رفتن تو پاییز هم رفت.سوز این سرما را به جان و دل خریده ام تا یادم باشد مرد و قولش روایت افسانه هاست و انکار واقعیت امروز است. هیچ شانه ای صبور تر از دیوار سراغ ندارم و هیچ غریبی اشنا تر اینه ... اینه ها روایتم میکنند هر روز و هر ثانیه با چشمانی پر از غم و خطوطی که میهمان چهره می شوند... مرا با چه معامله کردی؟ احساست رابه چه فروختی؟ می گفتی مهربانی وجودمن سایه سار زندگی ات شده سایبانت قدیمی شده بود؟ در پی نسخه جدیدتر بودی یا انچنان غرق در دنیای معامله و مبادله امروز شدی که سود دهی احساس مرا بسیار ناچیز تر از جسم دیگران می دیدی؟ به خاطر بیاور روزهایی که باورت نداشتم و اشکهایی که چهره ات را سیراب نمود. به خاطر خواهم اورد روزی را که باورت کردم و بغضهایی را که خفه کردم... هنوز خدا بامن است قهرمان پوشالی خودت را فریب نده ...


مریم آریا

منم که در دل ز نامرادی فسانه ها دارم...

چشمان مشتاقم را به صفحه ای میدوزم که مدتهاست انتظار نو شدنش را کشیده ام .

ادامه نوشته

دنیا

دنیا...

اهل معامله هستی؟

زندگی ام برای تو

مرگت برای من

دنیا 

اینجا یک خروار نجابت می گیرند

به یه خر ماده هرزه تعویض می کنند...

دنیا خسته ام

از آدمهایت...

مریم آریا...

کودکی( تقدیم به ناهید عزیزم)


وقتهایی از روزگار هست که کودک می شوی کودک شش ساله ای که هیچ دغدغه ای ندارد حتی دلهره های هفت سالگی  را که به تازگی ذهن درگیر مشق و کتاب و دفتر شده دو روز پیش من همان روز  بود البته همان صبح چون بعد از ظهر های جمعه انقدر دلگیرند که هیچ حسی جز دلتنگی را نمی فهمی دست برادر زاده سه ساله ام را گرفته ام و می روم به دشتهای سرسبز اطراف شهرمان آخر پاییز و زمستان اینجا از بهار هم زیباتر است زمین سبز و اسمان آبی و خورشیدی که مایل می تابد شبنم هایی که بر علفهای تازه سربراورده از خاک نشسته اند رودخانه های فصلی و ابشارهایی که از کوه های اطراف سرازیر می شوند گویی قطعه ای از بهشت را که  خدا وعده داده اینجا به نمایش  گذاشته اند  زاگرس  عزیز  زاگرس دوست داشتنی صبور و غنی من کارون با سخاوت و پر پیچ و خم من دشتها و تپه های غرور انگیز  دیار سرافراز من ... قدم به دشت که میگذارم انگار هوا زمین آسمان همه با من مهربانترند انگارخسته نیستم دلگیر نیستم انگار همین دیروز دلم را نشکسته اند دستهای آرمین سه ساله را می گیرم و باهم شروع به دویدن می کنیم میدویم می دویم میدویم... آرمین عزیزم همپای گامهای بلندم می دود و انگشتان دستم را محکم گرفته است می ایستم نگاهی به گونه های گل انداخته اش می کنم خسته شدی؟ نه بدویم... عمه بیا هنوز بدویم باز هم شروع به دویدن می کنیم کسی اطراف نیست شالم را در دست می گیرم و مانند بادبادک به دنبالم می کشم به ابشاری می رسیم که از بارندگی اخیر از دل کوه به زمین می ریزد می ایستم ارمینم جیغ می کشد عمه تو هم جیغ بکش منم جیغ می کشم عمه تو با من بیا باهم داد بکشیم باهم داد می کشیم صدایمان در کوه می پیچد کودک میخندد من هم میخندم دوباره و دوباره و دوباره... چقدر زندگی زیبا شده ارمین بازهم می دود به زمین می افتد من هم خودم را به زمین می اندازم بلند می شود میخندد خنده هایش را دوست دارم دیوانه ام می کند بر روی دستانم می گیرمش و بالای سرم چرخی می زندچقدر دوستش دارم عاشقانه می خواهمش اودنیای پراز شادی بی ریایی و صداقت است دنیای پر از عشق سرشار از مهربانی کودکانه...

بازهم با او کودک خواهم شد ...

آخرین رهگذر...

بغض هایم

گره گره

موج موج

دریا دریا

می تازند

و تو

آخرین رهگذر ساحل تنهایی ام

چه بی رحم

تنها ترم کردی...

مریم آریا...

عمریست که می بازم و یک برد ندارم...

موی سفید را فلکم رایگان نداد


این تحفه را به نقد جوانی خریده ام


فهمیدم چقدر دوستت دارم آنقدر که نفس نفس نبودنت را کم آورده ام و چیزی درونم انگار هر لحظه مرا به نیستی

می کشاند.در این کشاکش  بودن و نبودنت در تلاطم روزهای پر درد و آن هنگام که تن رنجورم درازدحام نبودنهایت

خود را به دیوارهای بی کسی می کوبدو آن زمان که فریادهای قلبم راحتی سکوت شب نمی شنود کورسویی از

امید به بازگشت دارم... می دانم می دانم و می دانم قلب صبورت را شکسته ام...کاش مرا فرصت جبرانی بود و

راهی به سوی تولدی دوباره... ای کاش می شد اینبار از تو آغاز شوم و با تو آغاز کنم اما...دریغ دریغ که بازگشتی

برای من نیست .... بدون تو به پوچی می رسم .و باتو به خدا... تو مهربانی و من ... مرا ببخش که این گونه آزارت

دادم مرا ببخش که تلخی زبانم شیرینی لحظات را می گرفت... اما می خواهم بدانی که همیشه و همیشه

بهترین ها را برایت آرزو کرده بودم .

برایم دعا کن که تو بنده رو سفید خدایی  و من روسیاهم.

برایم از خدا خوشبختی و آرامش طلب کن  که تو آرامش را از خدا به ودیعه گرفته ای

دوستت دارم نه آن گونه که پلید که گمان کردی بلکه به زلالی اشکهایی که از چشمهایمان سرازیر می شود...

در قلبم هستی نه آنگونه بی رحمانه که خیال می کردی بلکه به لطافت گلهای بهاری

مهربانی ات را باور دارم هرچند که بارها با حرفهای کنایه دارت که از شک بی موردت نسبت به من شکل می

گرفت دلم را می شکستی...


دنیا طوله ایست بی شمار خر

چقدر این روزها تنهایی و سکوتم را دوست دارم

ممنونم 

از تمام آنهایی که تنهایی شان را به بودن با من ترجیح دادند

 از عزیزی که دوستش داشتم و دوست داشتنم را باور نکرد

 وتنهایی را به بودن با من ترجیح داد

از او که به من اموخت تمام حرفها فقط شنیده های من است نه گفته های او

میخواهم بروم اما به کجا؟

دنیایی را می خوهم که درآن آدمها گفته هایشان را باور داشته باشند 

دوست داشتنشان واقعی و همیشگی باشد

وبه احساس هم احترام بگذارند

 چقدر دلم برای روزهای بچگی تنگ شده

 دوستی ها واقعی بود دوست داشتنها زیبا بود

 انسانهای بچگی مان دل شکستن بلد نبودند 

مهربانی در آن روزها واقعیت داشت

 هم بازی روزهای بچگی پر از عشق بود و لبخند و سخاوت 

پراز ایثار بود و احساس

 دریغ! دریغ که روزهای زیبای عمرمان سپری شدند

 و در جنگلی افتادیم پر از درنده که گرگ بودن افتخارشان است 

و مایه مباهاتشان شکشتن دل و باور هم بازی امروزشان....

خدایا می خواهم کنارم باشی و کنارت باشم انتظارم را پایان ده ...

خالی...

با کدام بال می توان

از زوال روزها و سوزها گریخت!

با کدام اشک می توان

پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟

با کدام دست می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟

فروغ فرخزاد

* پ.ن: این روزها حرفم نمیاد نمیتونم یه کلمه هم بنویسم وقتی خالی از عشق بشی خالی از کلمات هم میشی... مریم آریا

دنیای وارونه...

آهای

آدم ها...

آدم های خوب

کمی هم بد باشید

من از مهربانی های بی حدتان

از لبخندهای بیرنگ تان

از عشق های رنگ رنگ تان

از این همه خوبی 

آه ... از این همه خوبی

شرمسارم

آهای آدم ها

کمی هم بدی ... بدی... بدی...

مریم آریا...

دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد

باز هم سیگار باز هم تلخ تلخ تلخ...

دود ... سیگار... دود

و من چقدر دوست دارم که در این دود گم شوم . سیگار... سیگار ... بازهم سیگار معشوقه ای که نمی رود که پایان ندارد ...

دوستت دارم من از تو کام می گیرم تو ازمن ... تویی که هرگز بی وفا نیستی تویی که در بندت آرامم تویی که خواستم و امدی و اگر نخواهم هرگز نمی روی... از این همه دروغ بیزارم از همه ریا بیزارم از این دوست داشتن های هوس آلوده بیزارم از خودم بیزارم از او که می اید دل می ستاند و می رود بیزارم اما تو را دوست دارم تو را که می مانی تو را که گرمای نفست را در نفسم می آمیزی و به انگشتان سردم گرمی می بخشی دوستت دارم و از این همه آدم های دم به دم و رنگ رنگ بیزارم . بغضهایم را می دانی و گریه هایم را میفهمی و با من می سوزی و خاکستر می شوی...

بگذار تا همیشه من برای تو باشم تو برای من...

مریم آریا

هیوا...

هیوا...

این تهوع های ناگزیر

تمام شدنی نیست...

مانند غم هایمان

دوست داشتن هایمان

شکست هایمان

دلم برای خودم تنگ است هیوا...

گم شده ام

پیدایم کن تا کمی بغض گریه کنم

(مریم آریا)

معجزه

معجزه منم

که دل را به هر کس سپردم

در ازدحام آرزوهای به ثمر رسیده اش

گم شد...

مریم آریا

 

او...

می دانم مهربان است میدانم همراه همیشگی لحظه هایم است میدانم لبخندش را همیشه بر زندگی ام پاشیده اینرا هم می دانم لحظه هایی که دلتنگم استمرار مهربانی اش را فراموش کرده ام... چقدر خوب است که دارمش چقدرخوب است که دوست دارمش و چقدر خوب تر است که دوست داشتنش را باور دارم . آنچه دارم و آنچه به آن می نازم و می بالم از اوست و او در نهایت سخاوت به من بخشیده. وقتی در تنهایی هایم صدای نفس هایش را احساس می کنم و نوازش دستهای پر قدرتش بر موهایم و بر گونه هایم وقتی اشک میریزم. پر از غرور می شوم که از اویم و برای او... روزهای سختی که گذارندم او کنارم بود و هنگامی که ناتوان در برابر پرت و پلاهای پزشک مادرم بر زمین می نشستم میدانستم باز هم تنهایم نخواهد گذاشت ... شکر که مادرم به سلامت به خانه برگشت و شکر که در روزهای پر از تلاطمم او تنهایم نگذاشت و باورم شد تنها دارایی من است که همیشه خواهم داشت.

او خدای من است و من آفریده ای که به داشتن و بندگی اش افتخار میکنم. باور دارم  بی نهایت است و من این بی نهایت را می پرستم...

*** سلام***

سلام به دوستان خوبم و به یارانی که با بی وفایی هایی که داشتم باز هم بودند و فراموشم نکردند ممنون از حضورتان و شرمنده از اینکه نتوانستم پاسخگوی خوبی ها و مهربانی هایتان باشم...

 مریم آریا

ناگزیر

سکوت و صدا...

چه فرق می کند

من فریادم را سکوت کرده ام

سوکتم را فریاد

اما ناگزیر

حنجره ام را

به شعرهای ناسروده

 سپرده ام...

مریم آریا...

پ.ن:

۱- آدمها لالت می کنند بعدهی میپرسند چرا حرف نمی زنی و این خنده دارترین نمایشنامه دنیابود( نیل سایمون)

۲-فکر می کنم کمی دست و بالم باز شده که بیام وب و بهتون سر بزنم نبودن طولانی مدتم رو ببخشید... گرفتار بودم...