رمز ماندگاریت...

من و کتاب‌هایم، همه با هم در جستجوی تو هستیم...

این‌روزها دیگر باوری از تو برایم نمانده است...

مادربزرگ از آن روزهایی است که در هوای بهاری با دوچرخه تنها در کوچه باریک و خیلی کوتاه خانه‌ات بازی می‌کردم، سرت را از پنجره بیرون می‌آوردی و می‌گفتی تنها 5 دقیقه بیشتر وقت نداری. همان روزهایی که هوس دوچرخه بازی مرا می‌کشت و دل تو دل‌ات نبود که نکند موتوری یا اتومبیلی به من بزند و تو را در آن هوای بهاری دلواپس کند.
این روزها، همان روزهایی است که باید به تو برگردم. بی‌دغدغه، بی‌امان، بی‌هواس. برای‌ام بادکنک بخری و خیال‌ات راحت باشد کنار تو در اتاق بازی می‌کنم و تو مثل همیشه به کارهای روزمره دوست‌داشتنی‌ات می‌رسی... تو هم‌بازی کودکی‌ام بودی وقتی تسبیح می‌چرخاندی و تمام می‌شد آن وقت تسبیح را به گردنم می‌آویختی و برای‌ام حرف می‌زدی من در عالم دیگری سیر می‌کردم اما تو از چه می‌گفتی... زمونه با تو یار نبود اما من که بودم...
این روزها، از همان روزهایی است که خسته از همه چیز و بی‌نای از زندگی پیش‌ات می‌آمدم و می‌گفتم خسته شدم دیگر چرا تمام نمی‌شود همه‌چیز... می‌گفتی درست می‌شود غصه نخور برای‌ات نماز موسی بن جعفر می‌خوانم... انگار همه‌چیز درست می‌شد و فکرم راحت...
ولی این‌روزها دیگر باوری از تو برایم نمانده است... آن‌روزها را می‌خواهم...

دلتنگی همان دلتنگی است...

 

بچگیام، یعنی از 3 سالگی معنی دلتنگی رو درک کردم وقتی که پدرم به سفرهای کاری می‌رفت. 3 سال‌ام بود و پدرم به دلیل کارش به مدت طولانی به آلمان سفر کرد و نمی‌تونستم خودم رو بدون پدرم تصور کنم. حتا با برگشتن‌اش و آوردن سوغاتی‌های مخصوص هم نشد که ضربه‌های دلتنگی رو جبران کنه. تنها درک‌ام این بود که روزها خیلی خیلی زود تموم بشن و اون روز برسه تا پدرم رو ببینم. گذشت روزها و ماه‌ها به همین سادگی نبود و من فقط 3 ساله بودم. همه فکر می‌کردند که بچه‌ها دلتنگ نمی‌شن و بازی‌های اونا مانع از دلتنگی می‌شه و به غیر از بازی به چیز دیگری فکر نمی‌کنن. اما دلتنگی کوچک و بزرگ حالی‌اش نمی‌شود به یک‌باره خودش را در آغوش‌ آدم می‌اندازد و سن و سال هم سرش نمی‌شود.
بزرگ‌تر که می‌شدم دلتنگی بدجوری خودش را نشان می‌داد، پدر باید به سفرهای دیگر می‌رفت، بندرعباس، سنندج، بندر امام، رشت، اصفهان، شیراز، مشهد... خیلی سخت بود و من دیگر نمی‌توانستم تب‌ام را کاهش دهم به شدت مریض می‌شدم و تب می‌کردم. باید باز هم منتظر می‌ماندم. بزرگ‌تر بودم و مدرسه می‌رفتم. باید سریع درس می‌خواندم، سریع می‌خوابیدم، سریع تلویزیون می‌دیدم، سریع غذا می‌خوردم، سریع از مدرسه بازمی‌گشتم و فکر می‌کردم اگر همه چیز را به سرعت انجام دهم، زمان هم به سرعت سپری می‌شود و این دلتنگی لعنتی تمام می‌شود. اما این سریع بودن‌ها تمامی نداشت.
دیگر باید کم‌کم یاد می‌گرفتم که صبور باشم و قوی. هر چه‌قدر تب 40 درجه به سراغ‌ام بیاید و مادر سریع از سرکار بیاید و مرا به دکتر ببرد هیچ فایده‌ای ندارد که ندارد باید این زمان سپری می‌شد تا روزش برسد و پدر هم بازگردد. یاد گرفتم که همه‌چیز را سرجای خودش بگذارم و دیگر برای آمدن‌ها تلاش نکنم. بالاخره هر چیزی خودش یک روزی می‌آید این قطعیت برای‌ام به اثبات رسیده بود.
دلتنگی معنای دیگری نیافته بود همان‌قدر سخت و طاقت‌فرسا بود اما امید همیشه برای‌ام ارزشمند بود و رفتن‌ها اذیت‌ام نمی‌کرد... این سفرها تمام شده بود و پدر هم بازنشسته دیگر سفری در کار نبود.
اما دلتنگی این‌روزها را چگونه تعریف کنم؛ بدون بازگشت... بدون آمدن... بدون امید... بگذریم خودت همه چیز را می‌دانی، بگذارم همان سربسته بماند...

تصور می‌کنم که تو می‌توانی از آن جا که هستی شاید لبانم را لمس کنی، با چنان دردی مرا لمس کنی که در من ستون‌های گمراه الهام بلرزند و چنان بر شانه‌ام تکیه کنی که اشک‌های دهانم با طعم نگران انگشتان‌ات یکی شوند و در سکوت‌ام گام برداری و شاید نجاتم دهی... همچون واژه‌ای که فکری سرگردان را نجات می‌دهد، همچون آوایی که گمراهی را از ظلمات‌اش، از غارش بیرون کشد و او را به روشنایی بازگرداند...