مشقِ مُدارا

افتادن آفتاب بر خاک

__________

دارم کم‌کم از تدریس فاصله می‌گیرم، شوقی در وجودم بود که اینک رنگ باخته. تابستان را با جانِ شیفته گذرانده‌ام و با آنت از نبردهای درونی به گرداب جنگ جهانی رسیده‌ایم. آن‌هم در روزهایی که تلاش می‌کنند کاملا معمولی به نظر بیایند.

"آیا این دختران جوان که او می‌باید بدیشان بیاموزد می‌اندیشند؟ از واژه‌هایی که می‌شنوند و می‌خوانند و می‌گویند، چه می‌فهمند؟ زندگی‌شان به چه چیز خلاصه می‌شود؟ در زیر این ردای تمدن با تجمل و هنر و جنبش و هیاهوش (این هیاهو یکی از صورتک‌های تمدن تا به خودش بباوراند که به سوی هدفی می‌تازد! کدام هدف؟ می‌دود تا خود را گیج کند.) در زیر این همه چه چیز هست؟ فضای خالی. مردم بدان می‌نازند."
#جان_شیفته / ص ۳۳۹

...دلم می‌خواست حرفهای پیش از این سه‌نقطه را ثبت کنم اما "[من[ از آن‌که در دید خود از جهان، چشم‌های دیگری را سهیم کند که قادر به بازتاب آن نباشند بیم داشت. و از سوی دیگر آن سرشاری پرشکوه هنرمندان بزرگ منزوی در او نبود که خویشتن‌شان برای‌شان کفایت می‌کند: خویشتنی که خود جهانی‌ست." جلد دوم ص ۶۸۰

📌رادیو شعر پارسی لطف کرده و بازخوانی‌ ترجیع‌بند سعدی‌ام را در کست‌باکس منتشر کرده. امید که به لطف بشنوید.

من ساکن خاک پاک عشقم

نتوانم ازین دیار برگشت

بدون تاریخ

«وقتی آدم جوون باشه و شاعر، سرِ صداقت چونه نمیزنه، ولی وقتی مثل من پا به سن گذاشت درست عین یک دیپلمات پیر حقیقت رو پنهون می‌کنه. حسابگر میشه. حتی ممکنه قلمش رو بفروشه. چرا؟ چون فکر روزای ناتوانی‌ش رو می‌کنه.»

تهمینه میلانی در اغلب مصاحبه‌هایش گفته فیلم "افسانه آه" را از کارهای ديگرش بیشتر دوست دارد، اگرچه در زمان خودش دیده نشد. واقعا برخی داستان‌ها زمان ندارند. مثل طعم گیلاسِ کیارستمی که انبوه تماشاچیانِ به ظاهر مرفه آن دوران با قضاوت‌های تند و منفی از سینما خارج می‌شدند و گمان نمی‌کردند روزی خواهد رسید که سینمای ایران نه چنان روزگاری را ببیند و نه چون کیارستمی‌‌ها را. خانم میلانی عزیز! وقتی شمای جوان، روی این فیلمنامه کار می‌کردید من دختربچه‌ای بیش نبودم و اگر هم می‌دیدم هیچ درکی از داستان‌تان نداشتم، اما امروز بعد از سی و چند سال، تک‌تک آن شخصیت‌ها را چه بسا زیسته‌ام و تجربه کرده‌ام؛ در کالبد «هزاران زن مثل من.» امیدوارم کماکان باشید و همان‌قدر شاعرانه و بدون حسابگری آثار درخوری بسازید که حقیقت، تاریخ انقضاء ندارد.

روزها

□ یکی دو ماهی‌ست می‌خواهم درباره روزهایی که به سختی خواندم بنویسم، اما نشد. امروز دوباره این کتاب‌ها خواستند تصویرشان را ثبت کنم تا در ذهنم فراموش نشوند. هر سه خواندنی بودند؛ "خیلی کم، تقریبا هیچ" برخلاف اسمش اتفاقا برای من بسیار دشوار بود اما عمیق. "آنچه بر ما هنگام مرگ بدن رخ می‌دهد همان چیزی است که بر موسیقی هنگام خاتمه یافتن رخ می‌دهد. مدتی از طنین و دیگر هیچ." تویسنده با اشراف بر فلسفه و ادبیات از سفر به هیچستان و نیچه و آراء بلانشو آغاز می‌کند و پس از بررسی و واکاوی رمانتیسم در فصل جداگانه‌ای به آثار بکت می‌پردازد.

□ بیورن لارسون، نویسنده سوئدی در داستان "شاعران مرده..." از الگوی داستان جنایی استفاده می‌کند، اما هدفش صرفاً کشف معما نیست. ردپای شعر در این اثر برایم دلپذیر بود و نقد صنعت نشر که نویسندگان را ترغیب می‌کند برای دیده شدن به خواسته‌های سطحی و بازاری تن بدهند.

□ سرزمین گوجه‌های سبز با زبانی شاعرانه و استعاری درباره زیستن در سایه استبداد است و هزینه دادن بابت انديشه. پرداختن به جزئیات روزمره با نگاهی خشن و زخمی و عادت تدریجی به این حجم از خشونت و بی‌اعتمادی. "وقتی آدم احساس کند باید بعضی حرف‌ها را نزند، بعضی فکرها را فقط در ذهنش نگه دارد، یا مدام حدس بزند که چه چیزی را می‌شود به چه کسی گفت، اتفاقی که مولر توصیف می‌کند آغاز می‌شود: ترس از خیابان به درون زبان و روابط نفوذ می‌کند. شاید به همین دلیل است که رمان این‌قدر روی جزئیات روزمره مکث می‌کند. ترس بزرگ، خودش را در چیزهای کوچک نشان می‌دهد؛ در سکوت‌های طولانی، در نگاه کردن به پنجره، در احتیاط هنگام حرف زدن، در این پرسش که «آیا می‌توانم به این آدم اعتماد کنم؟»"

خاموشی

به گفتۀ مولانا «چندین گاه گفت‌و‌گو را آزمودیم، مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم» اما کو سخنی؟!

این چنین نامه که پُر ظلم و جفاست

کَی بُوَد خود درخور اندر دستِ راست؟!

آواز قو

سال اولی‌ست که با بچه‌های گرافیک و کامپیوتر کلاس دارم. هفته گذشته دعوت کردند فعالیت‌های‌شان_ژوژمان_ را ببینم. بچه‌های گرافیک عکاسی‌شان خوب بود، چیزهایی آموخته بودند، اما پیش زمینه ذهنی من از این بچه‌ها در کلاس ادبیات، کاملا خاکستری‌ست. درس‌های پایه و عمومی‌ را اصلا نخوانده‌اند، به بهانه آنلاین شدن کلاس‌ها در دوران کرونا؛ به خیال خودشان آمده‌اند هنرستان که از عربی و فارسی و ریاضی خلاص شوند. باورکردنی نیست که از هیچ داستانِ ادبی و شعری به وجد نمی‌آیند، موسیقی نمی‌دانند، کتاب نخوانده‌اند، بی‌انگیزه‌اند، فقط با تهدید معلمان تخصصی پیش می‌روند. آزمون نوبت اول را که پشت سر بگذارند و بتوانم در حد خوب پاس کردن درس فارسی برسانم‌شان، تمام همتم را خرج فرصت باقیمانده می‌کنم که برای آن عکس‌های هنرمندانه روایتی بنویسند و با ادبیات آشتی کنند.

کلاس‌های ادبیات نمازخانۀ کوچک منند اما این کلاس سنگر کوچکی‌ست برای خواندن از وطن، برای فرهنگ و ادب زخمی‌اش، برای دوباره ساختن.

ای خطۀ ایران با صدای ایرج بسطامی

ای خطّۀ ایران مِهین ای وطن من! «با صدای خوش‌طنین و دلنشین کوهسار کلباسی»

*آواز قو (به انگلیسی: Swan song) عبارتی استعاری برای آخرین ژست، تلاش یا اجرای درست قبل از مرگ یا بازنشستگی است. این عبارت به یک باور باستانی اشاره دارد که قوها درست قبل از مرگشان آواز زیبایی می‌خوانند، زیرا بیشتر عمرشان ساکت بوده‌اند.