امروز 2شنبه ، ساعت 12 ظهر ...
میخواهیم با جمعی از بچه ها که حدود 40 نفر هستیم
از طرف کانون مهدویت ماهشهر برویم قم زیارت اخت الرضا علیهماالسلام .
شور و اشتیاق عجیبی دارم...
آخه بار اولمه دارم میرم زیارت حضرت محصومه(س) .
خیلی خوشحالم که بعد از 17 سال بالاخره این توفیق نصیبم شد.
از خانه خارج شدم و به سمت گردان عاشورا که
حرکت کاروان از آنجا بود راه افتادم ...
تو راه با خودم فکر میکردم که به زیارت چه کسی دارم میرم ؟!
با خودم گفتم که داری میری زیارت شخصی بزرگ،خواهر امام هشتممون
آقا امام رضا علیهماالسلام ..
پس ادب را در حرکت مراعات کن ...
رسیدیم به گردان ... عده ای از بچه ها آن جا منتظر اتوبوس بودند..
منم رفتم و سلام کردم و نشستم...
بچه ها داشتند درباره زیارت و خاطراتشون از سفر زیارتی قبلی به قم رو
واسه هم دیگه تعریف میکردن...
خیلی ها مثله من که اولین بارشون بود که قرار بود برن زیارت ،
وقتی این حرفا رو میشنیدیم خیلی حسرت میخوردیم ...
لحظاتی گذشت ، بالاخره اتوبوس هم اومد و ما هم سوار شدیم و راه افتادیم سمت جمکران..
توی اتوبوس حال و هوای بعضی از بچه ها برای من خیلی جالب بود...
دلشون خیلی هوای حرم حضرت رو کرده بود...خیلی !
بعد از مدتی تو اتوبوس به ما چند بیت شعر که برای امام زمان (عج)
سروده شده بود را دادند و گفتن این شعر رو حفظ کنید.
شعر جالبی بود و قرار شد این شعر رو در مسجد جمکران دسته جمعی
برای آقا امام زمان (عج) بخوانیم ...
تا خود جمکران این شعر رو با بچه ها تمرین میکردیم...
طرفای 8 صبح بود که رسیدیم جمکران .
محل اسکان ما به مسجد جمکران خیلی نزدیک بود .
قرار شد که ما مدتی استراحت کنیم و بعد آماده بشیم و دسته جمعی برویم مسجد جمکران.
بچه ها رفتند اتاق هایشان تا استراحت کنند . . .
شب شد ...
آماده شدیم که دسته جمعی با بچه ها برویم مسجد جمکران.
سه شنبه طرفای ساعت9شب بود، رفتیم جمکران...
عجب حس و حالی داشت... نگاه اول به گنبد.
خیلی با صفا بود.
عجب چشم اندازی،
تو دل تاریکی های شب، چراغ سبز گلدسته ها
گنبد آبی و . . .
تماشاش هم لذت عجیبی داشت !!!
بچه ها اون شب حال و هوای عجیبی داشتن...
جلوی ورودی صحن مسجد به آقا امام زمان(عج) عرض ادب و
احترام و ارادت کردیم و وارد صحن شدیم .
نماز تهیت و نماز آقا امام زمان (عج) که یکی از به یادماندنی ترین نماز های
عمرم بود رو با بچه ها خواندیم ،
بعدش هم ، دعای توســــل ،...توی صحن مسجد جمکران..
عجب شور و حالی داشت . . .
حال و هوای مردم هم خیلی جالب بود .
با تمام وجود و از ته دل دعا میکردن و اشک میریختن...
اون شب، شبی به یادماندنی بود،
حس و حال معنوی عجیبی داشتیم ...
ای کـــاش اون حس و حــــال همیشگـــی بود...ولی حیف!
دعـ ـای توســل هم تمام شد و ما برگشتیم .
توی راه برگشت به خوابگاه هم شعری رو که تو اتوبوس تمرین کرده بودیم خوندیم ...
قسمتی از شعر به این صورت بود :
یـا صــاحــــب الـزمـــان (عـــج)
جز در خانـه ی تو در نزنم جای دگر نروم از سر کـوی تو به مــأوای دگر
من که بیمار غم هجـر تو ام میدانم جز وصال تو مرا نیست مداوای دگر
ساعت طرفای 2 نصفه شب بود که شعر رو خوندیم و برگشتیم خوابگاه و استراحت کردیم.
خیلی خوش گذشت
دعاگوی همه دوستان هم بودیم.
.
.
.
(ادامه دارد)