یادم باشد

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که داردیادم باشد که همه ی آدم ها ارزشمند اند
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
ارامش ببخش تا میتوانی
همه چی آرومه................
موزیکشو گذاشتم تو وبلاگم تقدیم به شما عزیزان....
سوزی که برف داره،بارون نداره/معرفتی که تو داری،هیچ کس نداره!
پروردگارا : آرامش را همچون دانه های برف
آرام و بی صدا
بر سرزمین قلب کسانی که برایم عزیزند ببار
سوزی که برف داره،بارون نداره/معرفتی که تو داری،هیچ کس نداره!
آب ونمک
روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به سختی.
استاد پرسید: «مزه اش چطور بود؟»
شاگرد پاسخ داد: «خیلی شور و تند است، اصلاً نمی شود آن را خورد.»
پیر هندو از شاگردش خواست یک مشت از نمک بردارد و او را همراهی کند. رفتند تا رسیدند کنار دریاچه. استاد از او خواست تا نمکها را داخل دریاچه بریزد. سپس یک لیوان آب از دریاچه برداشت و به شاگرد داد و از او خواست آن را بنوشد. شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید. استاد این بارهم از او مزه آب داخل لیوان را پرسید. شاگرد پاسخ داد: «کاملا معمولی بود.»
پیر هندو گفت: «رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو می شود همچون مشتی نمک است و اما این روح و قدرت پذیرش انسان است که هر چه بزرگتر و وسیعتر می شود، می تواند بار آن همه رنج و اندوه را براحتی تحمل کند. بنابراین سعی کن یک دریا باشی تا یک لیوان آب.»

ماجرای تخت سیاه
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....
سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!
حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!

راز رسیدن

لیلی زیر درخت انار نشست.
دلم نه عشق آتشین میخواهد
نه سکوت تلخ شاعرانه
فقط یک فنجان قهوه تلخ وداغ بدون شکر .آی میچسبه تو این هوای سرد .......

هرگز نمیرد

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
شب یلدات پیشاپیشمبارک

که تمام مصرع هایش ، هم قافیه باشد با چشمانت . . .
ای فرزند آدم خود را برای بندگی من مهیا نما در این صورت قلب تو را بی نیاز خواهم کرد و تو را به سوی خواسته هایت واگذار نخواهم کرد و بر من واجب خواهد بود که حاجت تو را به جا آورم وقلب تو را مملوء از خوف وترس از خود می کنم و اگر برای بندگی من خودت را مهیا نسازی قلب تو را مشغول دنیا خواهم کرد سپس حاجت تو را بجا نخواهم آورد و تو را به خواسته هایت واگذار خواهم کرد.
اگه یه روز یکی با همه قلبش دوستت داشت
با تمام مداد رنگی های دنیا

یا حسین فاطمه
قطره اشک
قال الحسین علیه السلام: "من دمعت عیناه فینا قطرة بوأه الله عز و جل الجنة."
حسین بن على علیه السلام فرمود: چشمان هر کس که در مصیبتهاى ما قطرهاى اشک بریزد، خداوند او را در بهشت جاى مىدهد.
موسیقی صدای تو
موسیقی زیاد گوش میکنم
اما مدتهاست که صدای تو زیباترین موسیقی جهان برایم شده
صدایی که با مهربانی همراه باشد.
صدایی که نیرنگ پشتش نباشد
از دل برآمده باشد
کاملا قابل تشخیص است
به پاکی صدایم اعتماد کن
نمیگذارم ونگذار غریبه ها جای صدای زیبایت را بگیرند
خوشحالم که عشق تو مرا مردکرد
سخت است امروز ه
دراین دنیا
در میان این جماعت رنگارنگ
درمیان این جماعت نیرنگ باز
عاشق باشی ونامرد نشوی
دوستت دارم .مردانه .
حسی بی کلام
دوست داشتن بـه تعـداد دفعــات گفـتن نیست!
حسی است که باید بی کلام هم لمــس شود…

درخت عشق

همیشه در قلبم هستی
اگر مقدر باشد دست من وتو وهیچ کس دیگری نیست
من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نيست که چه کار مي کنيد، که هستيد و کجا زندگي مي کنيد؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هيچ مرز و مانعي بين آنها وجود نخواهد داشت.
جوليا رابرتز
امروز .دیروز.فردا
دیروز .امروز .فردا
هرروز دوستت دارم بیشتر از فرداها.....
زمان .دوری .نزدیکی
معنی نداره

تازمانی که هستی ،هستم
بودنم به بودنت وماندنم به ماندنت بستگی دارد








