بعد از يك غيابت طولاني ميخواهم دوباره برگردم
مي خواهم دوباره شروع كنم
و مثل اون وقت هايي كه نرگسي ساده و بي آلايش بودم به درونم پناه ببرم
اميدوارم كه بتونم دوباره شعر بگم
و براتون بذارم.
برام دعا كنيد.
بعد از يك غيابت طولاني ميخواهم دوباره برگردم
مي خواهم دوباره شروع كنم
و مثل اون وقت هايي كه نرگسي ساده و بي آلايش بودم به درونم پناه ببرم
اميدوارم كه بتونم دوباره شعر بگم
و براتون بذارم.
برام دعا كنيد.
در این روزها سخت خانه پناه شده ام.
در خودم چپیدم و حس خلسه آور بی خیالی در من اوج گرفته
برام دعا کنید....
.......
......
فردا عيد قربان است و شهر پر شده از گوسفند هاي قرباني و حال و هواي عجيبي داره .
منم بعد از مدتها به خودم اومدم
فعلن اين كوتاه رو لذت ببريد
قدم كه مي زني
سرك در خودش گم مي شود
و فردا
نگران تر از هميشه مي آيد
شال و كلاه كرده و ساكت
چگونه راه های دراز را سفر کنم
بی تو
چگونه دست به بادهای سرد بسپارم
بلند که می شوم
سرم می چرخد
و قدمهایم به قیامت نردیک تر می شود
چمدانم را آهسته برمیدارم
نگاه هایم تلو تلو می خورد
نازنین من
نیستم اگر گریستی
نیستم وقتی که باید سر دچار آغوشم باشی
باز هم گریسته ای
و من
به کم خونی دچار میشوم .
باز اومدم
بایه عالمه نگفتنی ها
یه عالمه خاطره ها
اما کاش مجال داشتم که تمام نگفتنی ها رو ............
..............
....................
..............
...............
..................................................
.........................................................................
.......................................................................
سلامی که لبریز اندوه ودرماندگی بشری است که با درهای بسته چیزی نمانده که
به مرگ ایمان بیاورد.
سلام
ببخش که لبریزم از گناه ودلتنگی واین لحظه های بی هیچ که مرا به عمق پرتگاه سوق می دهد.
درگیرم وسخت دلتنگ واین ثانیه های سربی مرا به هیچ کجای این پهنه ی وسیع دل خوش نمی کند.
واین کوتاه:
گلویم را فشار می دهد
آب دهانم را که قورت می دهم
به قلبم می رسد
وکم کم
به رگهایم جریان می یابد
بالا می رود
وتنها
قطره اشکی گرم
روی گونه های سردم می لغزد
آه این بغض لعنتی
وتاریکی تنها چیزیست که می شود باورش کرد.
دیر آمدم ومی دانم
این روزها احساساتی سر شار مرا دربر می گیرد
ومن درگیرم
تقدیم به شما
مرا به بند بکش
مرا به بند بکش
تکه تکه ام کن
دست هایم را در سرک ها بپاش
پاهایم را به معلولین بده
وچشم هایم را در فنجان چای سیاهت حل کن
شاید
شوری اشک هایم
شیرینترش کند
نازنین من
تو سهم منی
از سخی
وقتی برای اولین بار دعایت کردم
و خدا در گوشم گفت
اتفاق افتاده است
اما
نه این تو نیستی
که در آغوش بگیری
دست های زمین خورده ام را
نه این تو نیستی
و آفتاب دارد می تابد
صبح کم کم بالا می آید
ومن هنوز بیدارم
بیدار
بیدار.
این روزها بی احساس تر از هر موقع دیگه ام
هوا داره سرد می شه واین بدتر از همه است وخاطراتتی که ناخواسته آزارم می ده
از کوه ها سرازیر می شوند
صدای پای اسب های اصیل ترکی
شاید دوباره بزکشی شروع شده
شاید دوباره برگشته ای
شاید
بوی بوته های سوخته می آید
بوی نان تازه از تنور در آمده
ومن
می دانم که کشف شده ای
در پاکستان
با عطر های تنت آمیخته
تو آنقدر مستی
که در کوچه های تنگ نظر مزار هم
سکوت را به هم زده ای
وقانون جاذبه ات
میراثی است از حوا
حوا مادر کلان خوبی نیست
او تو را به زمین هدیه کرد
تا بازی آغاز شود
وتو فتنه
فتنه
فتنه
صدای پای اسب ها می آید
وشاید تو برگشته ای
اما چقدر دور است
قریه ام
از کوه های سنگی پاکستان .
چقدر راه گلوم بسته ست وهیچ هوایی نیست تا نفس بکشم
واین سپید که نمی خواستم تو این اوضاع براتون بنویسم اما .........
شانه هایت نلرزد
وابروهای پر پشتت گره نخورد
غیرتم اجازه نمی دهد
اشک هایت را پاک کنم
همین طور که هستی می خواهمت
نه با دست های کرم زده
نه با ابروهای چیده
می خواهم هر وقت بلوزت را
روی صورتم گذاشتم
نه بوی عطر های خارجی
بوی عرق خستگی ات
وجودم را پر کند
پلنگ وحشی من