سلام

بعد از يك غيابت طولاني ميخواهم دوباره برگردم

مي خواهم دوباره شروع كنم

و مثل اون وقت هايي كه نرگسي ساده و بي آلايش بودم به درونم پناه ببرم

اميدوارم كه بتونم دوباره شعر بگم

و براتون بذارم.

برام دعا كنيد.


سلام

در این روزها سخت خانه پناه شده ام.

در خودم چپیدم و حس خلسه آور بی خیالی در من اوج گرفته

برام دعا کنید....

.......

......

  این مطلب در شماره 321/یکشنبه 7 حوت روزنامه عصرنو چاپ شده‌است و در دوستانی که دسترسی به روزنامه ندارند از این طریق می‌توانند بخوانند.
 بانوان شاعر بلخ و پرسشی خواستنی‌تر از پاسخ
نرگس صابری
  زمستان 1386 بود و سرمای سوزنده‌اش. مزار چون زنی با چادری سپید در سرما می‌لرزید. درختان کنار جاده‌ها و چهارباغ سخی مردانی را در نظر مجسم می‌کرد که دست به آسمان برده‌اند و در یک سماع دسته‌جمعی مبهوت شده‌اند. آدم‌ها دست‌های‌شان در جیب و سربه‌زیر از کنار هم می‌گذشتند بی‌آنکه حرفی بر زبان بیاورند. شعر اخوان ثالث را با خودم می‌خواندم:
اگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است...
 زمستان بود... زمستانی با نفس‌هایی که در برابر چشمان آدم می‌پیچید و می‌پیچید و نقش‌ها و نگاره‌های کاشی‌های روضه را ترسیم می‌کرد.

 اولین روزهایی بود که به انجمن نویسندگان بلخ رفته بودم. میزی باریک و طولانی‌یی که حدود سی‌تا چوکی چوبی در کنار آن چیده شده بود. در قسمت بالایی آن مردانی با چهره‌های گرم و موهایی ماش و برنج نشسته بودند و مدام با تمام شدن خوانش شعر یکی از جوان‌ها حرف می زدند و توصیه‌هایی می‌کردند.

 بلخ در زیر پوستش جوشش و حرارتی را حس می‌کرد که شاید سالیان متمادی‌یی تجربه‌اش نکرده بود. پسران و دختران جوان با شوق و علاقه‌ی مزید کنار هم جمع می‌شدند و شعر می‌خواندند و قصه می‌نوشتند. انجمن نویسندگان بلخ محل تجمع روان‌های آشفته‌یی بود که فردای پر از روشنایی را در پیش‌روی خود می‌دیدند.
 
پسران جوانی که در این جمع حضور می‌یافتند کم کم جلسات مختص به خودشان را برگزار می‌کردند و مدام در نشست‌های‌شان حرف و حدیث از «حلقه‌ی زلف یار» بود. همه‌چیز به سرعت اتفاق می‌افتاد. بانوان جوان نیز که اکثراً دانش‌آموز بودند و عضو انجمن نویسندگان بلخ، دست به نشر  ماهنامه‌ی کوچکی به نام «پرتو» زدند. «پرتو» سریع رشد کرد و مبدل شد به «کانون فرهنگی پرتو». بانو فرخنده آرزو آبی مدیریت این جمع را عهده‌دار بود. این بانوان جوان و در عین‌حال کم‌تجربه با پشت‌کار فراوان جلسات هفته‌گی نقد و خوانش شعر و داستان را در کانون فرهنگی پرتو برگزار می‌کردند. ماه‌نامه پرتو نیز رنگ و رخ تازه‌یی به خود گرفت و به کمک برخی از فرهنگیان با قطع و چاپ زیبا به طور منظم به چاپ می‌رسید. 
 از چهره‌های جوانی که در این جمع خوشتر درخشیدند می‌توان در زمینه‌ی شعر از بنفشه ارنواز، هدیه ارمغان، قدریه دریاپناهی، فرنگیس سوگند، صدا سلطانی، شیبا بهمنش و صالحه آفرین یاد کرد و در زمینه داستان نیز بانوانی چون فرخنده آرزو آبی، عاطفه رحیمی، هاجر حسینی، ملکه فرهنگ، فرزانه محمدی، مسعوده مهسا و پروین حمیدی فعالیت‌های چشم‌گیری داشتند.

از این میان بانو فرخنده آرزو آبی اولین مجموعه داستانش را به چاپ رسانید و بانو صدا سلطانی نیز توانست نخستین مجموعه شعرش را در فاصله‌ی زمانی اندکی چاپ کند.
آنچه تازه به‌نظر می‌رسید این بود که بلخ در اندک زمانی توانسته بود چهره‌های مطرحی در شعر و داستان جوان افغانستان معرفی کند، اما مهم‌تر از آن شکل‌گیری انجمن‌ها و نشست‌های بانوان بود که شاید برای اولین بار در بلخ تجربه می‌شد. هرچند که شعر این بانوان چه از لحاظ کیفیت و چه از لحاظ کمیّت به هیچ‌صورت با کار مردان نمی‌توانست مقایسه شود، اما در کنار آن در حرکت بود و هست.
بلخ پس از گذشتاندن یک دوره شور و احساس کم کم رو به سرد شدن گذاشت. از سال 1389 به‌این‌سو فعالیت‌ها و کارهای گروهی ادبی به نحوی دچار یک سردرگمی شد. مثلا حلقه فرهنگی زلف یار دچار مشکلات جدی شد و تعدادی از بچه‌ها از آن جمع جداشده دست به ایجاد نهاد دیگری زدند. کانون فرهنگی پرتو نیز به اثر مشکلاتی در هماهنگی درون‌گروهی و بعضی عوامل بیرونی تجزیه شد. عده‌یی از بانوانی که از کانون فرهنگی پرتو جدا شده بودند، خانه فرهنگی خورشید را در کلبه فرهنگی بلخ افتتاح کردند. خانه خورشید ایجاد شد، اما ظاهراً از آن‌روز تا اکنون تنها نامی از آن برجای ماند و بس. در دوره‌ی فعالیت کلبه فرهنگی بلخ، از کارهای بانوان تنها دومین مجموعه شعر صدا سلطانی و اولین مجموعه شعر نوریه ندا به چاپ رسید.
باز هم زمستان است و سرما همچنان ادامه دارد، اما در فاصله آن زمستان و این زمستان حرکت‌های فرهنگی و ادبی‌یی شکل گرفت و شبیه فواره‌یی دوباره آرام در بسترش خوابید. امروز جز خانه‌ی داستان بلخ که هردوهفته جلسات نقد و خوانش داستان دارند و اکثر اعضای آن را نیز بانوان شکل می‌دهد، دیگر خبری از نشست‌های فرهنگی آنان نیست؛ هرچند کارهای فردی و کوچکی در حیطه‌ی جغرافیای بلخ انجام می‌شود. حالا که این سطرها را می‌نویسم کلمات گنگی کنار هم ردیف می‌شوند و علامات سوال بزرگی در ذهنم رژه می‌روند که چرا این جلسات و نشست‌های ادبی به این زودی متوقف شد؟ چه عواملی می‌تواند در این مسأله دخالت داشته باشد؟
 ای پرسشی که خواستنی‌تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

سلام سلام!!!!!!!

فردا عيد قربان است و شهر پر شده از گوسفند هاي قرباني و حال و هواي عجيبي داره .

منم بعد از مدتها به خودم اومدم

فعلن اين كوتاه رو لذت ببريد



قدم كه مي زني

سرك در خودش گم مي شود

و فردا

نگران تر از هميشه مي آيد

شال و كلاه كرده و ساكت  

بی تو 

چگونه راه های دراز را سفر کنم 

بی تو 

چگونه دست به بادهای سرد بسپارم

بلند که می شوم 

سرم می چرخد 

و قدمهایم به قیامت نردیک تر می شود 

چمدانم را آهسته برمیدارم 

نگاه هایم تلو تلو می خورد

نازنین من 

نیستم اگر گریستی

نیستم وقتی که باید سر دچار آغوشم باشی

باز هم گریسته ای 

و من 

به کم خونی دچار میشوم .

سلام سلام سلام

باز اومدم

بایه عالمه نگفتنی ها

یه عالمه خاطره ها

اما کاش مجال داشتم که تمام نگفتنی ها رو ............

..............

....................

..............

...............

..................................................

.........................................................................

.......................................................................

سلام

سلامی که لبریز اندوه ودرماندگی بشری است که با درهای بسته چیزی نمانده که

به مرگ ایمان بیاورد.

سلام

ببخش که لبریزم از گناه ودلتنگی واین لحظه های بی هیچ که مرا به عمق پرتگاه سوق می دهد.

درگیرم وسخت دلتنگ واین ثانیه های سربی مرا به هیچ کجای این پهنه ی وسیع دل خوش نمی کند.

 

واین کوتاه:

گلویم را فشار می دهد

آب دهانم را که قورت می دهم

به قلبم می رسد

وکم کم

به رگهایم جریان می یابد

بالا می رود

وتنها

قطره اشکی گرم

روی گونه های سردم می لغزد

آه این بغض لعنتی

وتاریکی تنها چیزیست که می شود باورش کرد.

سلام ,سلام 

دیر آمدم ومی دانم 

این روزها احساساتی سر شار مرا دربر می گیرد 

ومن درگیرم 

تقدیم به شما


مرا به بند بکش 

مرا به بند بکش 

تکه تکه ام کن

دست هایم را در سرک ها بپاش

پاهایم را به معلولین بده

وچشم هایم را در فنجان چای سیاهت حل کن

شاید 

شوری اشک هایم 

شیرینترش کند

نازنین من

تو سهم منی 

از سخی 

وقتی برای اولین بار دعایت کردم 

و خدا در گوشم گفت

اتفاق افتاده است

اما 

نه این تو نیستی  

که در آغوش بگیری 

دست های زمین خورده ام را 

نه این تو نیستی

و آفتاب دارد می تابد

صبح کم کم بالا می آید 

ومن هنوز بیدارم 

بیدار 

بیدار.

سلام گاهی اوقات انقدر از خودم دور می مونم که پاک فراموش می شم

این روزها بی احساس تر از هر موقع دیگه ام

هوا داره سرد می شه واین بدتر از همه است وخاطراتتی که ناخواسته آزارم می ده

 

از کوه ها سرازیر می شوند

صدای پای اسب های اصیل ترکی

شاید دوباره بزکشی شروع شده

شاید دوباره برگشته ای

شاید

بوی بوته های سوخته می آید

بوی نان تازه از تنور در آمده

ومن

می دانم که کشف شده ای

در پاکستان

با عطر های تنت آمیخته

تو آنقدر مستی

که در کوچه های تنگ نظر مزار هم

سکوت را به هم زده ای

وقانون جاذبه ات

میراثی است از حوا

حوا مادر کلان خوبی نیست

او تو را به زمین هدیه کرد

تا بازی آغاز شود

وتو فتنه

فتنه

فتنه

صدای پای اسب ها می آید 

وشاید تو برگشته ای

اما چقدر دور است

قریه ام

از کوه های سنگی پاکستان .  

قلبم می سوزه وتیر میکشه واحساس های متضاد از سر وکولم بالا میرن

چقدر راه گلوم بسته ست وهیچ هوایی نیست تا نفس بکشم

واین سپید که نمی خواستم تو این اوضاع براتون بنویسم اما .........

 

شانه هایت نلرزد

وابروهای پر پشتت گره نخورد

غیرتم اجازه نمی دهد

اشک هایت را پاک کنم

همین طور که هستی می خواهمت

نه با دست های کرم زده

نه با ابروهای چیده

می خواهم هر وقت بلوزت را

روی صورتم گذاشتم

نه بوی عطر های خارجی

بوی عرق خستگی ات

 وجودم را پر کند

پلنگ وحشی من