مسئله

مسئله اینه که آدم حسابت کردیم و جو گیر شدی فک کردی چه خبره...

مسئله اینه که هدفت یه چیز بود و چیزی که انجام دادی یه چیز دیگه...انحراف در حد 80 درصد...

مسئله اینه که اگه یه ذره حیا داشتی الان سه تا سکته زده بودی...

مسئله اینه که تو واسه پول عقایدی رو که قبول نداری مینویسی...حالم ازت به هم میخوره...

مسئله اینه که دوستش گفته دیگه نباید بنویسی...اونم ننوشته...دمش گرم...

مسئله اینه یارو از ما سلام میخواد...دیگه چی؟

مسئله اینه که تو نمیدونی با خودت چند چندی!!! اگه واسه من بوده پس حکایت کنجکاوی

و دوست خانوادگی چیه؟

مسئله اینه یه ذره خجالتم خوب چیزیه به قرآن...

مسئله اینه که فک میکنی خیلی خاصی و با یقیه فرق داری ولی از همه عام تر خودتی...

مسئله اینه هنوز آداب اجتماعی رو نمیتونی انجام بدی اما ادعا اوووووووف...

مسئله اینه شما فک میکنی آلپاچینوئی...بابا یه نگاه به قد و هیکلت بنداز...

مسئله اینه که هر کی قیافتو ببینه فک میکنه آسیه و مریم مقدسو گذاشتی توی داش بورد...

اما نمیدونن چیا که پشت سرشون نمیگی...

آاااخ آخ اگه بفهمن چی میشه...اما دهن ما بر خلاف شما بست و قلف داره...

مسئله اینه که دلم میخواد بر گردیم به مواضع قبلی...

مسئله اینه زیاد که خوبی کنی فک میکنن وظیفته...

مسئله اینه که هر اومدنی یه رفتنی داره...

---------------------------------------------

پ.ن1:ساعتهای ظفرمندانه ی بعد از انتخاب واحد رو سپری میکنیم...

پ.ن2: رفته بودیم جلو در دانشکده چادر زده بودیم(با نمک ترین جمله ی سال)

پ.ن3: لینکای وبو اصلاح کردم...

پ.ن4: قطر دهن سه چهار سانته اما قطر ورودی گوش نیم سانتم نیست...پس باید بیشتر حرف بزنیم

و کمتر گوش بدیم...چون اکثر آدمای الان چرند میگن...در جوابشون یه لبخند و یه نفس عمیق از صد تا

فحش اونجوری بدتره.

پ.ن5: اگه میخواید کسی رو جذب کنید وسیله و طریقی رو انتخاب نکنید که طرفو آزار بده...

پ.ن6: عقرب سیاه امروز اعدام شد...

پ.ن7: یکی رسیدگی کنه...این "زیرساخت" چیه که توی تلویزیون میگن آماده نیست؟؟؟

بابا لامصبا اگه کله پاچه ی فیل سفارش داده بودیم تا الان آماده شده بود...

پ.ن8: فردا صبح جوابای کنکور میاد...جالبه...

پ.ن9:هر کسی سعی کنه مسئله ی خودشو توی متن بالا پیدا کنه...

پ.ن10:یه بابایی اومده بود چن تا فحش خاک بر سری داده بود واسه همین قسمت نظراتو بستم

تا اوضاع آروم بشه.

پ.ن11:    =;

دارم میترسم از خوابی که شاید هر دومون دیدیم

از اینکه هر دومون با هم خلاف کـــــعبه چرخیدیم

واسه کندن ازین برزخ گریزی غیر دنــــــــیا نیست

نمیدونم ولی شاید بهشــــت اندازه ی ما نیست

-----------------------------------------------

پ.ن1: از این سیستم انتخاب واحد متنفرم..قانون جنگل توش حاکمه...گلستان...هه

پ.ن2: یکی میتونه برا من جریان این "سوشال فِرِند" رو تشریح کنه؟ نمیفهمم یارو از زن و شوهر به هم

نزدیکترن بعد هی میگن ما سوشالیم و فلانیم.فک کنم ننه بابای ما هم سوشال فرند باشن...مسئولین لطفا

رسیدگی کنید.

پ.ن3: اگه علی آقا بفهمه باهامون طبق قوانین برخورد میکنه.

پ.ن4: ساندویچ ، پیتزا یا کباب؟؟؟ مسئله این بود...

پ.ن5: حواست باشه موقه ی عصبانیت چی داری میگی...وژدانا...

ردپا

برو جلو هنوز راه بازه مرد...
با همه غمایی که داری باز تو بخند...
دردا روی تنم خالکوبین...
نمیخوام زندگیت بشه داستان من...

----------------------------------------------

پ.ن1: دوباره مثه اردیبهشت...دوباره مثه وسطای تیر...

پ.ن2: سوال نکن فروشی نیست...

پ.ن3: (اول نوشتم بعد پشیمون شدم این پ.ن رو پاک کردم)

پ.ن4: شبا،ردپا،تنهایی...به حسرت نمیرسه اما حس داره مثه چی...

پ.ن5: یه بابایی بود چند شب حافظشو از دست داده بود فقط اسم منو صدا میزد...

منم جلو دکتر و پرستارا ژست گرفته بودم در سطح دبیرستان غیرانتفاعی...:دی

پ.ن6: یه بابای دیگه یه شب اومد پیش ما درد و دل کرد و اشک ریخت فرداش

رفته بود زیرآب منو زده بود...ینی تو کفِ این احساسات انسانیتون موندم...

پ.ن7:نعره هیچ شیری ،خانه چوبی را خراب نمی کند...

من از سکوت موریانه می ترسم...

پ.ن8:هنوز مینویسیم پی نوشت...هم فارسیه هم ادعای نوگرایی نداریم

قرص

رفتیم پیش طبیب یه آزمایش واسمون نوشت بعد از بررسی های لازم معلوم شد که

تمام عناصر بدنمون تکمیله الا آهن...خب طبق عادت مرسوم یه سری قرص به ما

داد و گفتم حالا که خودکار دستته یه سری ویتامین هم بنویس دور همی حال کنیم...

رفتم داروخونه و قرصا و ویتامینا رو گرفتم...ینی مثلا من الان با خوردن یه روز در میون

کپسول امگا 3 میتونم کل امگا 3 ای که برای بدنم لازمه رو دریافت کنم...

توی راه برگشت رفتم توی فکر...گفتم کاش یه سری قرص هم برای رفتار آدما وجود داشت...

مثلا قرص شعور...قرص ادب...قرص مردونگی(منظورم جوان مردی و اخلاق بود)...قرص شجاعت...

قرص انسانیت...قرص دل رحم شدن...

یه قرصی که کثافت توی ذهن آدما رو از ریشه خشک کنه...

یه قرصی که بهمون یاد بده : هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد...

یه قرصی که بهمون حالی کنه که:با آدم بیشعور نشست و برخاست شایسته نیست

یه قرصی که بهمون یاد بده که محبت رو بی چشم داشت انجام بدیم...

یه قرصی که بفهمونه: برای جبران اشتباهاتمون اقدام کنیم نه اینکه برای بخشیده نشدن گله...

میدونم خیلی از اینا اکتسابیه اما در حال حاضر خیلیا اینا رو دریافت نکردن و نیاز به قرصش دارن...

من خودم شخصا چن نفرو میشناسم که حتی آمپول هم روشون تاثیر نداره...

------------------------------------------

پ.ن1: مدعا فهم کن پسر جانا...قرص مثال بود...

پ.ن2:توی این فیلمای وطنی ما چرا این مردا همش روی کاناپه میخوابن؟ مردم مردای قدیم...

پ.ن3:دیدی میتونی ادامه بدی؟ با ما یا بدون ما...!!

پ.ن4:ای کسانی که توی فاصله ی کم نور بالا میزنید به خویشاوندی با عمه اعتقاد دارید؟

پ.ن5:به یاد مواد افیونی روی دیوار یه جایی که بعدا فهمیدیم با یونولیت ساخته شده بودن...

پ.ن6: تا حالا فکر کردید که به چه قرصی نیاز دارید؟


تــــــــــــــــو

وقتی دلتنگ میشوم

تو را در میان اشکهایم می بینم

ولی اشکهایم را پاک می کنم

تا کسی تو را نبیند
---------------------------------------
پ.ن1: دو روز در بستر بیماری بودیم...چن تا آمپول و قرص...اما باز سر درد لعنتی...
پ.ن2: بعضیا ما رو خرج خوشیاشون کردن...ناراحتیم از بابت خرج شدن و خوشحالیم از بابت ارزش.
پ.ن3: با همه تعارف با ما هم؟ میگم سرت شلوغه میگی نه بیا اینم نتیجش.الان ساعت چنده؟
پ.ن4:بعضیا یه حرفایی میزنن انگار نه انگار اینجا خانواده نشسته.
پ.ن5: آفتابه خرج لحیم که میگن حکایت پستای ما و پی نوشتاشونه.
پ.ن6: برید توی کامپیوترتون یه فولدر ایجاد کنید و اسمشو بذارید : CON
هر کاری کنید نمیتونید این اسمو بذارید ...برا من جالب بود
پ.ن7: مایکروسافت ورد کامیپیوترتونو باز کنید و این عبارت رو توش کپی کنید:
=rand (200, 99)
بعدش اینتر رو بزنید...جالب بود

دنیای این روزای من، هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که، دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من، درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم، دنیا عجب جایی شده

هرشب تو رویای خودم، آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو، با شمع روشن می کنم

در حسرت فردای تو، تقویمم و پر می کنم

هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من، حتی شبم تاریک نیست

اینجا بجز دوری تو، چیزی به من نزدیک نیست

---------------------------

پ.ن1: فردا تولد یکی از بچه هاست...پیشاپیش این حادثه رو که بشریت رو تحت الشعاع خودش قرار داد

خدمت خودش و خانوادش تبریک میگیم...عزیز تولدت مبارک...

عملیات شناسایی

قضیه ازون جا شروع شد که یه بابایی چند شبه که میاد یه سری پلاستیک زباله میاره جلو در

خونه ی عموی ما خالی میکنه و میره...این که چرا اینکارو میکنه هنوز محرز نشده...

چند شب این اتفاق افتاده بود تا اینکه دیشب که دیگه خون عموی ما به جوش اومده بود تصمیم بر

این شد که یه کار گروه تخصصی به همراه یه تیم گشت تشکیل بشه...

قضیه از همون دقایق اول با جدیت پیگیری شد...

حدودای ساعت نمیدونم چند بود که تلفن خونه زنگ خورد من برداشتم...عموم بود...عموم منو از کیفیت عملیات

آگاه کرد و خلاصه من توجیه شدم...

با اینکه شام نخورده بودم اما دقت و اهمیت عملیات به حدی بود که باید سریع خودم رو به محل عملیات

میرسوندم...به یه ماشین احتیاج داشتیم تا از توی اون عملیات رو به انجام برسونیم...

ماشین ما انتخاب شد...چون سیاه بود و همرنگ موقعیت عملیات و به علاوه زیاد اون طرفا

مشاهده نشده بود...

من با ماشین به سمت موقعیت حرکت کردم...با گفتن اسم رمز وارد خونه ی عموم شدم...

ماشین رو توی یه موقعیت جغرافیایی خاص قرار دادیم...طوری که از توی آینه به جلوی

خونه عموم اشراف داشتیم...

پسر عموم توی ماشین مستقر شد به همراه یه دوربین برا ثبت لحظه به لحظه ی عملیات و به علاوه داشتن

مدرک از فرد خاطی...

من رفتم توی خونه و شام مختصری خوردم و به پسر عموم ملحق شدم...

متاسفانه حین عملیات مطلع شدیم که میگرن عموم اوت کرده...به هر حال کار باید انجا میشد...

زن عموم و پسر عموی کوچیک ترم با تلفن از اوضاع و احوال موقعیت خبر میگرفتن...

چند ساعت گذشت تا اینکه خبری نشد...بعد از یه مدت پسر اون یکی عموم هم به ما ملحق شد...

شدیم سه نفر...

کلی گفت و گو بینمون رد و بدل شد...پسر عموم برا تقویت قوای جسمی رزمنده ها رفت و چند تا بستنی

گرفت و اومد...چسبید...

بین ساعت 11 و نیم تا 12 و نیم چن تا مورد مشکوک مشاهده شدن که دو تاشون از بقیه مشکوک تر بودن...

خلاصه دیشب عملیات با شکست مواجه شد ... امشب هم یحتمل اونجا عملیاته ولی من بی خبرم...

.

.

.

چرا اینجوری نیگا میکنی؟ نکنه انتظار داشتی بگم هلیکوپتر اوردیم و خونه ی دو تا فرد مشکوکو با آر.پی.جی

منحدم کردیم؟

فقط گفتم یه چیزی نوشته باشم...نوشتن آدمو سبک میکنه...

------------------------------

پ.ن1: طی تمام دیشب برا من یه اتفاقی افتاد که شهدشیرین عملیات رو به کام من تلخ کرد...بگذریم..

پ.ن2: مرد بودن به ساکت بودن نیست...به معرفت و مرام داشتنه...به اینه که طرفت احساس تنهایی

نکنه...مرد یعنی تکیه گاه نه اخم و ادا اطوار الکی و تو خالی بودن وگرنه خب دیوار خونه ما هم ساکته هم

مقاومه هم سکوت معنادار میکنه...

پ.ن3: با وزن 64 کیلو و 750 گرم به زندگی ادامه میدیم...

پ.ن4:امشب مهمون دارن :دی

پ.ن5: «چاق» لغت مناسبی نیست..." قابل دید تر " درست تره !

پ.ن6: این ماه رمضون هم مثه بقیه هیچ کدوم از روزه هامون قبول نشد...خدایا خون دل هم جزو خوردنه یا

آشامیدن؟ هر چند فرقی نمیکنه.

پ.ن7:کاشکی هنوز انقدر بچه بودیم که سخت ترین تصمیم گیری زندگیمون انتخاب مزه ی بستنی بود!! وای چه

حالی میده چار تا اسکوپ یکی قهوه یکی نسکافه یکی کاکائو یکی شکلات تلخ....

پ.ن8: مهموناشون هنوز هستن...:دی


چند شب پیش بود ینی توی ماه رمضون بود داشتیم با یکی از پسر عموهام از یه جایی برمیگشتیم...

توی ماشین بودیم و با سرعت مطمئنه حرکت میکردیم...کمربندا بسته بود...صدای ضبط در حد ایده آل بود...

چیز یا شخص غیر مجازی هم توی ماشین نبود...ماشینم که دزدی نبود...مورد منکراتی و خاک بر سری هم که

نداشتیم...

خوش و خرم داشتیم دنده ی صد من یه غاز عوض میکردیم که یهو دور و برم قرمز شد و صدای آژیر ماشین

برادرای گل و واقعا زحمت کش و به علاوه تحصیل کرده ی نیروی انتظامی بلند شد...

یا ابااااااااالفضل...

آقا چشمت روز بد نبینه این هی آژیر میکشید هی میگفت بگیر کنار...بزن کنار...مگه نمیگم بزن کنار؟؟؟

من خطاب به پسر عموم: جواد چی شده؟ ما که کاری نکردیم...

پسر عموم در حالت یاس فلسفی قرار داشت و هیچی نمیگفت...

بعد از حدود 30 ثانیه  که گذشت ماشین پلیس گرفت سمت راست خیابون و توی بلندگوش گفت:

مگه بت نمیگم برو سمت راست؟؟؟(برادرمون میخاستن سبقت بگیرن)

قیافه ی من در اون لحظه :  :| :-O

راننده ی پلیس: :-D

پسر عموم : :|

کلاچ ماشین : :|

اینتر پُل : :|

سردار رادان : :|

مادر عروس: :|

بگذریم از اینکه بین من و پسر عموم راجع به اون راننده ی ماشین پلیس و اقوام محترمش چه گفت و

گوهایی رد و بدل شد...

اما خطاب من به همه پلیسای محترم:

این درسته واقن؟؟؟

با اعصاب مردم بازی کردن خوبه ؟؟

ماشینت بوق و نور بالا نداره؟

کی بهت گفته از سرعت مجاز بالاتر بری و چراغ گردون بزنی وقتی توی ماموریت نیستی؟

اون نیسان گاویا که سوار میشدی بهت نساخت حالا الگانس دیدی خیال برت داشته؟

عقده ی اینکه نتونستی بری دبیرستان و با سیکل اومدی استخدام شدی رو باید سر من خالی کنی؟

دلم ازتون پُره...من که نمیگذرم بابت قضیه اون شب امیدوارم خدا هم نگذره...

الهی جز جیگر بزنی ننه...الهی با کاروان حمل مواد مخدر مواجه بشی بزنن آبکشت کنن...

الهی خونوادتو گروگان بگیرن از فیها خالدون بسوزی...الهی پسر خاله ی عبدالمالک ریگی بیاد خونتونو خالی کنه

و بزنه به چاک...

گروهبان هنوز هیچی نیستی...هیچی...یه عقده ای به تمام معنا...

------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: یه کم پیازداغش زیاد شد.

پ.ن2: بعضیا به خاطر بعضیا هیچی به آدم نمیگن وگرنه اگه اون بعضیای دوم نبودن میزدن دهن ما رو آسفالت میکردن اونم بدون سرعت گیر...

پ.ن3:آدم هر کی رو میبینه از بدی آدما  میناله...پس این آدمای بد کیا هستن؟

پ.ن4: خیلی حال میده با دنده 4 میدونو دور بزنی...فقط گفتن حال میده عواقبش پای خودتون...

پ.ن5:پارسال این موقع همه چی حال میداد...چه شبایی که با عرفان نمیرفتیم بیرون و دو تا دلستر خانواده رو

تکی نمیخوردیم...یادش بخیر با احمد و مصطفی چه تخمه آفتابگردون ها که بی هدف نخوردیم...اون موقه ها

بستنیای غلام ساریخانی هم مزه میداد...چقد آهنگ گوش میکردیم...یاد آناناس گلاسه های مجید بخیر...اما

الان هیچ کدوم اینا جذابیت نداره...جوونی کجایی که یادت بخیر...

پ.ن6: ما شما رو یا شما مارو؟ انگار نه انگار

قطار

دلت که می لرزید من با  چشام دیدن

تو زل(ظل) تابستون چقدر زمستونه

هوا گرفته نبود دلم گرفت اون شب

به مادرم گفتم هنوز بارونه

قطار رد شدو رفت مسافرا موندن

مسافرا که برن قطار میمونه

توبرف بارونی قطار قلب منه

قلب شکسته من توبرف مدفونه

دونه به دونه غمی ریل به ریل شبم

غم توی خونه من هر شبو مهمونه

بگو شب  بخوابه من بیدارم

من  شبو زنده نگه می دارم

بگو شب بخوابه من بیدارم

من شبو زنده نگه می دارم

یه شب که سردم بود به مادرم گفتم

هوا که سرد میشه یاد تو میفتم

طفلی دلش لرزید دلش دوباره شکست

تو زل تابستون توکوچه برف نشست

مسافرا شعرن تو برف وبارونی

قطار قلب منه چشمتو پنجره هاش

پنجره ها بستن مسافرا خستن

ببار تا دم صبح به فکر هیچی نباش

دونه به دونه غمی غصه به غصه شبم

کاشکی یه روز صبح شه کاش فقط ای کاش

بگو شب بخوابه من بیدارم

من  شبو زنده نگه می دارم

بگو شب بخوابه من بیدارم

من شبو زنده نگه می دارم

---------------------------------------------------------

پ.ن1: به به ...کاش فقط ای کاش...

پ.ن2: تا حالا نشده ازین آهنگ خسته بشم...

پ.ن3: دفه آخر بود که به نظرای تحکمی عمل کردیم...

پ.ن4: نه حوصله ی تابستونو داریم نه سال تحصیلی...

پ.ن5:این روزا همه نارو میزنن...شما چطور؟

پ.ن6: اون شمارم که آخرش 68 بود خاموشه...شارژر گوشیمو گم کردم باطریش تموم شده...


اسمم داره یادم میره چون تو صدام نمیکنی
حالا که عاشقت شدم تو اعتنا نمیکنی

دلتنگتر میشم ولی نشنیده میگیری منو
هنوز همه حال ِ تو رو از من فقط میپرسن و....

با اینکه با من نیستی .. دیوونه میشم از غمت
اصلا نمیخوام بشنوم که اشتبا گرفتمت

داشتن ِ تو کوتاه بود.. اما همونم کم نبود
گذشته بودم از همه ....هیچ کس به غیر تو نبود

حقیقت و میدونی و ازم دفاع نمیکنی...
کنار تو می میرم و تو اعتنا نمیکنی

مردم تو رو از چشم ِمن امشب تماشا میکنن
فردا غریبه ها منو پیشِ تو پیدا میکنن

کاش اتفاقی رد بشی از کوچه های دلخوری
به روم نیاری که چقد میخوام که از پیشم نری

هر بار با شنیدن صدای تو آروم شدم
حتی واسه ی رفتنت پیش ِ همه محکوم شدم

دیده و دل

از دل برود هر آنچه ( آن که ) از دیده برفت ؟؟؟

واقعا اینطوریه ؟؟؟

بهش اعتقاد دارید ؟؟؟

ینی آدما تا وقتی جلو چشم همن توی دل همن ؟؟؟

باورش یکم سخته...

میگن:عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است...

گوش کردن نیست بلکه درک کردن است

دیدن نیست بلکه احساس کردن است

جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

حتی اگر شده تنها . . .

ینی میشه ؟؟؟

nervousness

دیگران مسئول و علت عصبانیت ما نیستند.

بهتر بگم: همه افراد دور و برمون مسئول عصبانیت ما نیستند.

اما متاسفانه و باز هم بسیار متاسفانه وقتی عصبانی هستیم به

دنبال یه دیوار از همه کوتاه تر میگردیم تا عصبانیتمون رو سرش خالی کنیم.

این دیوار کوتاه تر اکثر اوقات افرادی از قبیل مادر ، برادر یا خواهر کوچیک تر ،

دوست صمیمی ،افراد زیر دست و ... رو شامل میشه.

عصبانیت ما تموم میشه اما آثاری که حرفامون توی عصبانیت روی وجود و

قلب دیگران میذاره هیچ وقت از بین نمیره...

یه بار از دست یکی از دوستام عصبانی بودم مادرم صدام کرد

که برم غذا بخورم...من صدامو بردم و بالا و گفتم

ولم کن اعصاب ندارم و خلاصه سرش داد زدم...

بعدا با خودم گفتم آخه نامرد نالوتی تقصیر مامانت چی بود؟

اون که میخواست بهت لطف کنه...اون که برات غذا پخته بود...

بعد اون قضیه میدونم که مادرم منو از ته دل

بخشید اما خودم هیچوقت خودمو نمیبخشم و هر وقت یاد اون

قضیه میفتم اشکم در میاد...

اکثر کسانی که عصبانیتمون رو سر اونا خالی میکنیم آدمای عادی

نیستن ، بلکه اعضای خانواده، دوستان و عزیزان ما هستن...

حواسمونو جمع کنیم...

کاش اون قدر شهامت داشته باشیم که عصبانیتمون رو سر بقیه

خالی نکنیم.بریم و با همون کسی که باعث عصبانیتمون شده

حرف بزنیم و سرش خالی کنیم. با یه حدیث از مولای متقیان

حضرت علی (ع) حرفمو تموم میکنم:

بِئسَ القَرينُ الغَضَبُ: يُبدِى المَعائبَ ويُدنِى الشَّرَّ وَيُباعِدُ الخَيرَ؛
خشم هم نشين بسيار بدى است: عيب ها را آشكار، بدى ها را

نزديك و خوبى ها را دور مى كند.

(غررالحكم، ج3، ص 257، ح4417)

---------------------------------------------------------------

پ.ن:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی


حتی از اون موقع که...

خب الان ینی امروز 21 مرداد و 22 ماه رمضونه...

امشبم که شب قدره و حسابی باید بیهوده گشت بزنیم...

هیچ وقت یادم نمیاد به اندازه الان اعصابم خورد بوده باشه...

هیچ وقت...

حتی ازون موقع که داداشم جوجه اردکمو خفه کرد هم بیشتر اعصابم خورده...

حتی ازون موقع که کامیون اسباب بازیم رفت زیر کامیون واقعی و له شد هم بیشتر...

حتی ازون موقع که پسر همسایه خنجر اسباب بازیمو دزدید و هیچ وقت نتونستم پیداش کنم هم بیشتر...

حتی ازون موقع که توی جاده نزدیک بود یه شورلت منو زیر کنه هم بیشتر...

حتی ازون موقع که افتادم توی جای کنتور آب خونمون و صورتم شفته شد هم بیشتر...

حتی ازون موقع که از پشت بوم پریدم پایین و کارم به بیمارستان کشید هم بیشتر...

حتی ازون موقع که به خاطر آدم فروشی نکردن انضباطم شد 18 هم بیشتر...

حتی ازون موقع که توی عروسی خالم شام نخوردم هم بیشتر...

حتی ازون موقع که با دوچرخم تصادف کردم و یه رب بیهوش بودم هم بیشتر...

حتی ازون موقع که هفت تا سگ گذاشتن دنبالم هم بیشتر...

حتی ازون موقع که پاسخنامم سرکنکور مخدوش بود و 10 دیقه از وقتمو گرفتن و سر زبان وقت کم اوردم و بالتبع زبان پیش نیاز خوردم و الی آخر قضایا هم بیشتر...

...

...

...

اینایی که گفتم به نوبه ی خودشون ضربات مهلکی بودن توی زمان خودشون...اما الان هیچ کدوم برام اهمیت ندارن ...حتی باعث خنده میشن...اما الان قضیه فرق کرده...هم ضربات مهلک تر شدن هم به قول بچه ها ما دیگه طاقت و اعصاب قدیمو نداریم...تازه انتظاراتمونم رفته بالا...آدم از بعضیا انتظار بعضی کارا رو نداره...نمیگم انتظار نداشتیم میگم نداریم...ینی هنوزم...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: بازی کردن با نقاط ضعف دیگران اسمش شوخی نیست، اسمش بی انصافیه.

پ.ن2: افشین دمت گرم حلیمتون خیلی خوشمزه بود، ایشالا نذرتون قبول باشه.

پ.ن3:یه سوال: نبخشیدن و گذشت نکردن جرمه؟ ینی میتونیم کسی رو به خاطر این که از ما ناراحته یا ما رو نمیبخشه مواخذه کنیم؟

پ.ن4: برو این دام بر مرغ دگر نه...ما هم جنبه نداریم هم آدم خودمونو داریم...(هر کی میخواد بدونه با کی بودم بپرسه)

پ.ن5: در گلشن قلب جز گل عشق مکار...

علی یعنی = عدالت + ل + ی

(( همون که آسمونه زیر پاش

عکس کبود داره تو قاب چشماش

خاطره ی طناب و جای دستاش

به زیر طعنه سرش شکسته

سر مزار خودش نشسته

دلش گرفته شبای آخر

میخواد بره تا کنار کوثر...))

ضربت و زهر بهانه بود...

جسم خیبر شکن مولایمان به این سادگی از پای نمی افتاد...

شوق رسیدن به محبوب بود و دیگر هیچ...

التماس دعا...

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی: اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده… . به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی: اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه. . . به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی: کسی که دوستت داره ، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش . . به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی: شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری ، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته ، فراموش نکنی . . به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی: توانایی عشق ورزید ن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست… . به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی: از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه . . . به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی: مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره. . به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی: رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی . . به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی: همیشه یک ذره حقیقت پشت هر “فقط یه شوخی بود ” هست. یک کم کنجکاوی پشت “همین طوری پرسیدم ” هست. قدری احساسات پشت “به من چه اصلا” هست. مقداری خرد پشت “چه میدونم ” هست. یه عشق واقعی پشت “مواظب خودت باش” هست. و اندکی درد پشت “اشکالی نداره” هست…

گل نرگس

تو رو حتی تو رویامم ندیدم

ولی یه عمره جات خالیه پیشم

ندیدمت چه احساس غریبی

ندیدم و برات دلتنگ میشم

فقط بگو کدوم هفته کدوم روز

کجا منتظر رسیدنت شم

میخوام کاری بدم دست خودم که

خودم بهونه ی اومدنت شم

سپردی دست کی پیراهنت رو

که یه عمره برامون نمیاره

چه بوی نرگسی می پیچه اینجا

اگه این باد سرگردون بزاره

بیا تا کفترا دورت بگردن

براشون هر قدم دونه بپاشی

چراغون می کنم پس کوچه ها رو

شاید قسمت بشه این جمعه باشی

فقط بگو کدوم هفته کدوم روز

کجا منتظر رسیدنت شم

میخوام کاری بدم دست خودم که

خودم بهونه ی اومدنت شم

سپردی دست کی پیراهنت رو

که یه عمره برامون نمیاره

چه بوی نرگسی می پیچه اینجا

اگه این باد سرگردون بزاره

تحمل کن...

دل تو رو می رنجونه دلتنگی

داری با دلتنگی تنها می جنگی

می دونم هر شب گریونی دیگه نمی تونی

با این دوری به پای من بمونی

تحمل کن یه روزی این دوری می میره

تو قلب من هیچ کسی جاتو نمی گیره

تحمل کن تموم میشه تموم دلخوری هامون

یکم دیگه تحمل کن بمون

تحمل کن تموم میشه تموم دلخوری هامون

یکم دیگه تحمل کن بمون

می دونم چقد از تنهایی بیزاری

مثه کابوسه این روزای تکراری

می دونم هر شب گریونی دیگه نمی تونی

می دونم هر شب گریونی دیگه نمی تونی

با این دوری به پای من بمونی

تحمل کن یه روزی این دوری می میره

تو قلب من هیچ کسی جاتو نمی گیره

تحمل کن تموم میشه تموم دلخوری هامون

یکم دیگه تحمل کن بمون

یکم دیگه تحمل کن بمون

جهنم یا بهشت؟؟؟

1-النظافه من الایمان....

فلانی به خاطر اقتضای شغلیش لباسش همیشه اتو کشیده بود.همسر مهربونش لباسای فلانی تمیز و اتو کشیده نگه میداشت...فلانی رستگار شد...

اون یکی همیشه لباساش شوریده و کثیف بود.هم کارش تر و تمیز نبود هم همسر بیچارش به دلیل مریضی نمیتونست لباساشو تمیز نگه داره...اون یکی رستگار نشد...

2-اذکرو الله ذکرا کثیرا

فلانی سر در خونه ی چندین میلیاردیش نوشته بود : بسم الله الرحمن الرحیم...هر صبح و شب که از در خونه عبور میکرد به یاد خدا بود...فلانی رستگار شد...

اون یکی اونقدر خسته بود که زندگی عادیشو به زور میگذروند...یاد خدا پیشکش....اون یکی رستگار نشد...

3- ... کتب علیکم الصیام...

فلانی هم سحری خوب داشت هم خوب افطار میکرد...به علاوه محل کارش خنک بود و راحت راحت بود...فلانی روزه گرفت و رستگار شد

اون یکی مواد غذایی لازم رو توی خونه نداشت ضعیف شده بود...به علاوه کارش زیر آفتاب و بسیار طاقت فرسا بود...نتونست روزه بگیره و رستگار نشد...

4- اطلبوالعلم من المهد الی الحد

دختر فلانی همه جور امکانات آموزشی داشت...بهترین کتب و بهترین کلاس های فوق برنامه و بهترین مدرسه...درسش رو تموم کرد تونست یه ازدواج سالم داشته باشه و مثل پدرش رستگار شد...

دختر اون یکی به دلیل اینکه پول مدرسه رفتن رو نداشت نتونست ادامه تحصیل بده و آواره ی کوچه و خیابون شد و شغلش شد روسپی گری...متاسفانه رستگار نشد...

5-................

پسر فلانی به لطف پدرش تونست یه کار آبرومندانه جور کنه و یه ازدواج موفق داشته باشه...پاک موند...رستگار شد...

پسر اون یکی حالا حالا ها مونده بود تا بتونه روی پای خودش بایسته...به تقوا و پاک دامنی توصیه شد..اما نتونست و... بگذریم...رستگار نشد...

--------------------------------------------------------------------------------------------

وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ

....

خدا مقداری از حق دیگران رو توی اموال ما قرار داده تا ما اون قسمت رو انفاق کنیم.اما ما چه کردیم؟ انفاق کردیم؟

اون عزیزی که همین نزدیکیا فرقش شکافته شده میگه: هیچ قصری برافراشته نمی شود مگر اینکه عده ی کثیری در کنار آن در فقر دست و پا بزنند.

....

این عبارت هم قابل تامله: اگه همه ی مردم جامعه ی اسلامی انفاق کنن و خمس و زکات و کفارشون رو پرداخت کنن هیچ فقیری توی جامعه باقی نمیمونه....

.

.

.

هیییییییییییی هی با تو ام...

آره خودتو میگم...

ایندفه که یه پسر بچه ی فقیر پشت چراغ قرمز ازت کمک خواست سریع شیشه رو بده بالا تا از گرد معصیتش روی جامه ی از بال فرشته پاکترت ننشینه...

-------------------------------------

پی نوشت 1 : ایشالا نماز روزه ی همتون قبول باشه...ما رو هم دعا کنید

پی نوشت 2 : خدایا بهمون توفیقی عطا کن تا به جای اینکه گناهان کوچیک دیگرانو بزرگ نمایی کنیم گناهای خودمونو ببینیم.

پی نوشت 3 : اگه وب فیلتر شد توی وبلاگ قبلیم منتظرتونم...

پی نوشت 4 : روزه داران محترم تا اذان صبح به افق اونجا فلان دقیقه وقت باقیست.

پی نوشت 5: این مطلب هیچ گونه مخاطب خاصی نداره.