بهار
من هنوز تو را می بینم پس من هنوز زنده ام

امروز همه اعیاد گرد هم آمده بودند
همه بهار بود هم عید فطر دست ما بود عید قربان به پا می کردیم
من هنوز تو را می بینم پس من هنوز زنده ام

امروز همه اعیاد گرد هم آمده بودند
همه بهار بود هم عید فطر دست ما بود عید قربان به پا می کردیم
چون فصول زندگی من با تو آغاز و بی تو پاییز این زندگیست
تابستان تازه به آخر رسیده اما از وقتی تو را ندیده ام همه خزان بوده
خدایا کی می رسد لحظه ی دیدار
قلب من طاقت کن به وعده ای که داد
امیدوارم به دیدارت این است دلیل ادامه ...
یاد خاطراتمان که می افتم خنده ام می گیرد
چه لبخندی پر از بغض و حاصلش چشمانی خیس
تا لحظه ی دیدار لحظه ای هم ساعت است ساعتی هم روز و روزی هم عمری است
نفرین به ثانیه های بی تو بودن نفرین به روز های تو را ندیدین

اکنون دست سرنوشتی به دست توست
تو میتوانی مرا از غم جدا کنی تو میتوانی مرا از قفس رها کنی
هیچ می دانی که تو می توانی با سکوتت نیز مرا صدا کنی
درختان اشک می ریزند
گویی این مزرعه را مصیبتی است
اینجا ترس از نبود مترسکی است
نفس من هرگز نبودت باورم نمی شود
نه بدتر از کابوس است
نه حتی نمی توان بر زبان آورد
با خبر از بی خبری ها تنها نشان از عشق می یابم بین ما