ساغر النا
چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو...حسین پناهی"
درجهانی از عشق زندگی میکنم در کنار آنانکه دوستشان دارم
و دخترانم ساغر و النا ی عزیز
چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو...حسین پناهی"
درجهانی از عشق زندگی میکنم در کنار آنانکه دوستشان دارم
و دخترانم ساغر و النا ی عزیز
بیست و هشتم است ومن
در خیابانی که رو به آسمان می رود
پیچیدم
دوستت دارم را
در بقچه غربت و
در تعجب چشمان سبز مردی که می گریست
چون نوجوانیم از حرم نگاهش
مسخ شدم و
محو کردم
گونه های رنگ پریده از زنانگی ام را
در حریر سبز نگاهش
و در خاموشی ؛
باز پیمودم آنچه از ردپاها بر لوح زمین مانده بود و امروز
سالهاست که در ذهن زمان آبستن این حس خاموشم
امروز 15 خرداد 1391 سومین بهار زیبا از عمر ساغر خانمه ، تنها بهانه برای بودن
تولدت مبارک
انشا الله صد ساله بشی مادر
تو این روز عزیز دعا میکنم عاقبت به خیر شی

تکرار میشوم
در مرور یک آلبوم
و شما
تف میکنید به صورتم ؛
سیلی به رسم بوسه!
مهربانتر شوید لطفا
متذکر میشوم؛
من یک زنم آقا
واقیانوس عمیق اسرار،
قلب من !
این شمائید اسیر
در قعر این بیکرانه خاموش
نکند بادی بیاید
خدای ناکرده طوفانی شود
موج بر سینه ام بکوبد
سخت
،زجه زند
سخره سخره فریاد کند دریا
اینجا فانوس دریایی خواب است...
گم میشوید بی شک
تقلاکنید
غرق میشوید
میمیرید
شب زفاف شما با بستر دریا
نترسید
کوسه نا مرد خور نیست
عاقبت....
لجن میشوید آقا ...
لجن!
.ثمين.

نفس نفس پلک زند تا ببیند کوچه های خاطره را
که گم شده اند
زنی که چشمهایش مامن بارانی یاد یک عشق قدیمی ست
با ترانه بوی گندمزار نمناک
بوی خیس تن خاک......
از فلسفه رنگها
همچون انكاری پلید
بر لوح دلت حک می شوم و زنده زنده در آتش می میرم
آهاي شب زده مرد باد كرده ،
متعفن مغز پوشالي،
جاري در ذوب خاطره هايم
اين منم الهه....
زن خاموش
قاتلي نا محكوم به قتل هيچ کس
و تو
فقط چند سطر خاطره مانده از روزهای نوجوانیم
با شعار عاشقانه ها و شب گریه داریها!
واینک " تولدی دیگر "در مراسم چهلمین وچندهمین و چند سالمین یک عشق
معلق میشوم
چون حباب
در هیجان نفسهای یک زن
از روزنه ای که به بیرون تابیده
می شنوم
ضربان معکوس قلبی را
که در آغوش زنی داغ
در اندیشه سلامِ فردا به دلتنگیهای من
آرام بوسه بر میچیند !
از حرارت بوسه هایش گونه ام گرم می شود ...
عبور می کنم از این حاشیه ها .
موشی می جود ناخنهایم را
که دور افتاده ام از من
و از بیرون همسایه های بی دغدغه ام ...
گوش خوابانیده ام
پشت درهایی که کلاغان
سوغات شومشان پچ پچ است .
به ناکجا می کشاندم
شاید
نمی دانم !
به گرداب زوزه ها و روزمره گیها افتاده ام .
من کوک شده ام تا چشم بله قربان بگویم و
ببینم آنچه در من است
از من است
و شادباشش برای دیگریست
و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند ...!
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست كشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
كسی مرا به افتاب
معرفی نخواهد کرد
كسی مرا به میهمانی گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است![]()

توبه من خنديدي
ونمي دانستي
من به چه دلهره ازباغچه ي همسايه
سيب رادزديدم
باغبان ازپي من تند دويد
سيب رادست توديد
غضب آلوده به من كردنگاه
سيب دندان زده ازدست توافتادبه خاك
وتورفتي وهنوز،
سال ها هست كه درگوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تكراركنان
مي دهد آزارم
ومن انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا،
- خانه ي كوچك ما
سيب نداشت!
حميدمصدق
