یکی از لذت بخش ترین کارها برای من خوابیدن پشت میز کارمه وقتی نصفه شب شده و کارم رو تموم کردم و خواب تا در میزنه چشام رو میبندمو در رو بروش بازمیکنم... .
دیشب همینجوریخوابیدم و صبح که بیدار شدم، با سر درد و تب بود!
با دردسر زیاد خودم رو تخت خواب رسوندم و سعی کردم قسمت بعدی خواب رو برم!
اما انگار فردا نشونش میدادند؛ نزدیک 4 ساعت توی تختم موندم، گوشی موبایلم مثل یه بچه ی پر حرف که هر چیتوی ذوقش میزنی بازم حرف میزنه! یه ریز زنگ می زد اونم به چه درشتی.
با دلخوری ازش خاموشش کردم،
اثر ناراحتی دیروزش بود که اینجوری هم تب داشتم و هم سردرد و البته بیحوصله نسبت به کار،
از جام بلند شدم، نگاهی به دور برم انداختم، چشم دیدن دنیا رو نداشتم!
نه واسه خاطر اینکه از دنیا دلخوربودم، چون عینکم دم دستم نبود تا بزارمش روی بینیم! و چشام ببینند... .
رفتم سر کمدم، چشمم رو بستم گفتم هر کدوم از کت و شلوار هایی که بیاد می پوشم و میرم!
از شانس کت و شلوار شب ازدواجم اومد!
این روزا که همسرم نیست، اما سلیقش هنوز هست، کت و شلواری که مدت ها بود نپوشیده بودم،
از بین اون همه کت اومده بود دستم، مثل همیشه یه پیراهن سِت هم توش بود،
کت و شلوار طوسی خیلی روشن با یک پیراهن آبی روشن با یقه های تیره وکراوات کِرم!
خنده دار بود! جلسه داشتم، ساعت رو نگاه کردم، خنده دار این بود که اوونم خوابش برده بود...
لباس هام رو پوشیدم، با ریسک بسیار بالایی چشم هام رو بستم و یه کفش ورداشتم، اوووه خدای من!
کفش ورنی کاملا مجلسی، فکر کنم هر کسی منو می دید فکر می کرد باید برم عروسی!
تا اینجاششانس باهام یار بود.
از خونه زدم بیرون، با زدن تکمه آسانسور انگار هیچ اتفاقی نیافتاد و... مثل یک مرد! از پله ها اومدم پایین و رسیدم به پارکینگ؛
وسط روز بود! اما حس تاریکی داشتم، در ماشین رو باز کردم و نشستم داخلش، خیلی عادی اومدم دم در و در رو باز کردم، اما انگار تمام سیستم های این ساختمون بهم ریخته بود، چند بار تکمه ریموت رو زدم تا خیلی آروم و با کرشمه، در مورد نظر باز شد و سریع جستم بیرون.
سر چهار راه مصباح و پشت چراغ قرمز دوست قدیمیم اومد سراغم!
مثله میشه بیسکوییت رو دادم بهش و اون بعد از تشکر بهم گفت " آقـــــــــــــــــا؟! پارادوکسشین یعنی چی؟؟؟"
گفتم ، مممممممممممممممممممم چراغ سبز شد، ولی نمی دنم!
می دونستم ولی نتونستم بگم.
رسیدم دم در ساختمان امید، تلفنم رو روشن کردم، و سریع زنگش شروع کرد غرغر زدن!
ور داشتم، محمد بود، گفت کجایی و من گفتم ساختمان امید... ؛ گفت باباجان امروز دوشنبه است تا! بیا فلان جان!!!
و من دوان دوان بعد از 20 دقیقه رانندگی در سبک داوود خطر رسیدم اونجا، بدون اینکه به خودم نگاهی کنم.
و اینقدرهول سوال دوستم بود، که مدام بجای واژه ی "پاراکلینیک" از واژه ی پارادوکسِیشِن استفاده میکردم و متوجه نگاه های بقیه بودم تا آخر جلسه و مذاکره که محمد بهم گفت این جریان پارادوکسیشن چیه؟؟
پارادوکس این جریان هنوز برام مبهمه!