دلم برات تنگ شده رفیق

دلم گرفته
از زمین وزمان دلگیرم، زمستون که میشه هم خوشم میاد و هم بیزار میشم ازش
احساس سرد بودن میکنم.
میگن توی قوانین یکی از پشت سر بزنه بهت مقصره و تو هم از پشت بزنی به یکی مقصری،
توی زندگی یکی از پشت سر زد بهم و من از پشت به یکی دیگه
هم آسیب دیدم و هم مقصرم
دیگه حس بد بودن داره بهم دست میده،
...................................................................
فردا باید برم دانشگاه، باید برنامه ی ترم بعد رو ببندم،
برنامه ی کاریم حسابی بهم ریخته، برنامه ی زندگیم بدتر از اوون دو تای دیگه؛ خدایا زندگیم رو تو بهم دادی، ریلش رو هم خودت واسم سوزن بانی کن لطفا"
بریدن اندازه نداره؛ گاهی سنگ صبور آدم های دیگه هم می بُره.
یه دوست خیلی صمیم هم که دارم، الان که به شدت نیازمندشم دم دستم نیست، شاید حتی نتونه یه جمله بهم بگه، ولی انصافا همیشه واسه من یه گوش خوب بوده؛
دلم برات تنگ شده رفیق، کاش زود برگردی کنعان!

این روزها

بعد از مدتها می خوام برگردم اینجا، 
این ترم هم تموم شد، دو ترم مرخصی خودمم تموم شد،خودمم باید برگردم دانشگاه،
به هر کی میگم وسطش ول کردم و یه ترم نرفتم و دو ترم هم مرخصی گرفتم با تعجب می پرسه چرا؟؟؟؟
جواب منم اینه : گاهی باید به دنیا بخندیم؛
دوشب قبل شهرستان بودم واسه کارای دانشجوهام - معتقدم باید سر جلسه امتحان باشم چون اینجوری دانشجوم و ارزشمند میکنم و می گم تو مهمی - خواب بودم، تلفنم زنگ زد ؛ دیدم یوسفه، میگم چیه؟ میگه آقا یه سوال!!!
گفتم بگو من خواب بودما، میگه مهمه؛ گفتم خب بگو حالا؛
گفت: دنیا می میره به ما بخنده؟؟؟؟؟
جواب منم خیلی خودمونی بود اینجا نمیگم ولی سوال جالبی پرسیدا!
دیروز یکی از دانشجوها اومده بهم میگه: من امتحانم رو بد دادم چون حالم خوب نبود! گفتم یعنی چی؟ میگه خب دیگه ... گفتم خب؟ حالا چیکار کنم؟ گفت کمکم کنید!
منم همونجا بهش گفتم بیا اتاقم ازت امتحان بگیرم خودم شفاهی! چندتا سوال آبدار ازش پرسیدم دیدم نه بلده بنده خدا داره جواب میده و بعد دو تا مساله که دیدم حل کرد؛ گفتم پاشو برو میشی 20!
باورش نمیشد ولی گفتم به کسی نگو.
بعد از اینکه رفت به این فکر کردم، چرا من و امثال من توی جایگاه مدرس و ممتحن، دانشجوهامون رو باور نمیکنیم؟
چرا همیشه توهم توطئه داریم در مورد بقیه؟؟
هر چند از مدل موارد زیاد داریم، ولی با یه وقت کوچولو میشه فهمید راست میگه یا نه؟
خوشحالم که دانشجوهام بهم اعتماد دارن. ولی سیستم این اعتماد رو حتی به من نداره و مجبورم اگه کاری میکنم بگم به کسی نگو!
کاش این سیستم کمّی نمره دهی یه جورایی کمرنگ شه.

ما گناه میکنیم خدا هزار بار بهمون وقت میده جبرانش کنیم، ولی ما ادم ها به همنوعمون، پایین تر هم نیستن فرصت نمی دیم و دریغ میکنیم.

پ ن: دکتر رحمتی دیروز تصادف بدی کرد، واسش دعا کنید.

دلم فریاد می خواد

دلم برای اینجا تنگ شده بود.
این روزها نه حال جسمیه خوبی دارم و نه حال روحی خوب!
تقریبا 90% کارهام بهم ریخته، دلم فریاد می خواد، سعی میکنم بروز ندم این احوالات رو و البته مثل همیشه موفق شدم...
کلاسا رو تعطیل کردم، به تلفن آموزش و مدیر گروه هم جواب نمیدم، اوون یکی مدیر گروه هم زنگ میزنه و باز من جواب نمیدم...
حوصله ندارم، درد کلیه هام داره اذیتم میکنه، ولی باز نمی خوام صدام در بیاد...
خدایا...
دلم فریاد می خواد، یه فریاد بلند که فقط تو بشنویش...

روز های پر هنوز

دیشب تا صبح از معده درد نخوابیدم.
شدیدا حالم بد بود و هنوز هم هست، با کلی دوا و درمون خونگی سرپا شدم.
دست خودم نیست، از رفتن پیش پزشک متنفرم، و خیلی اوقات دوستان پزشکم میان سروقتم اگه مشکلی واسم پیش بیاد.

هنوز به قول بچه ها روی فرم نیستم! هنوزهزار و یکدردسر،هنوز هیچی به هیچی.
هنوزفقط دو جلسه رفتم سر کلاس، هر چند می دونم به اندازه 10 جلسه توی همین مدت به داد بچه ها رسیدم.
و چقدر این روزها "هنوز" زیاده.
حس میکنم بد اخلاق شدم کمی، توی خونه کم حوصله و توی شرکت شدیدا سخت گیر،
همین سه شنبه چقدر به بچه های پشتیبانی واسه لحاظ نکردن دو تا آیتم توی گزارششون پیله کردم و داغ کردم سرشون که حتی خودم متوجه شدم شکه شدند و هی پشت هم عذر خواهی کردند.
دلیل نرفتنم به دانشگاه هم همینه، نمی خوام قبل خوب بودنم برگردم جلو بچه ها تا خدای نکرده حس بدی بهشون القا کنم.
این چند روز به بچه های قدیمی و دوستان چندساله ام حداقل زنگزدم تا یادم بیاد کی ام!
دارم سعی میکنم آروم شم، 
همه ی این اوضاع و احوال یه طرف، با دستای خودم اینقدر مسئولیت جدید گردن گرفتم که حتی وقت رو از روزهای بعدم قرض میگیرم...
خواستم اوج فاجعه رو بگم.

خاک سرد و یاد گرم

بعد از حدود چهل روز برگشتم؛
توی این مدت خیلی چیزا که می دونستم اما یقین نداشتم بهشون رو دیدم و لمس کردم.
و به دعا عادت داشتم، ولی نه تا این حد، و خدا چقدر این یقین رو واسم گرون کرد.
و به چشم دیدم آدمی رو که یکی از دعاهاش این بود " خدایا پیری من رو برای بچه هام دردسر نکن، بگذار با لبخند جان بدهم" 
دعایی که پدربزرگم همیشه سر هر نمازش بلند بلند تکرارش می کرد و هر کدوم از ماها که کنارش بودیم میگفتیم انشالله همیشه سلامت باشی آقاجون...
و با همون لبخند می گفت خب دعا به این خوبی می کنم ناراحتی؟! و شاید این تمرین چندین ساله برای همه ی ما کافی نبود که به نبودنش فکر کنیم .
پارسال وقتی یکی از اقوام فوت کرده بود و داشتیم از مراسم بر می گشتیم بهم گفت " پسر! ماشین نو خریدی باز؟ من با تو میام " عاشق اتومبیل بود :)
اینکه با اینکه توی دهه ی هفتم زندگیش بود آپشن های یه اتومبیل واسش جذاب بود و رانندگی رو دوست داشت! و حتی من رانندگی رو ازش یاد گرفتم...
وقتی بهم گفتند بیا حالش خوب نیست حتی تصور نبودنش رو نمی کردم، با خودم می گفتم مثل 3 سال قبل باز مریض شده ، بازم رعایت نکرده، حتی تصور نبودنش آزرم می داد،
بهم نگفتند با لبخند رفته پیش خدا! چون می دونستند اگه بدونم نمیتونم خودم رو برسونم،
رسیدن و دیدن پارچه ی سیاه روی در مغازه ی عمو، باعث شد حتی رانندگی هم نتونم بکنم!
بیتابیم خیلی زیاد بود، ...
با همه ی اینا چهل روز گذشت، چهل روزی که همون ارسال بهم گفت " پسر! خاک سرده! ولی یاد گرمه"
آره، مثل همیشه حق داشت، مثل همیشه.
بعد از این همه روز، وقتی چشمم به سنگ مشکی مزارش افتاد با شعری که مادرم گفته بود و روش حک شده بود، حس کردم چقدر آرومه، و وقتی یاد حرفای دوستش می افتم که آخرین لحظه پیش دوستاش با یه یا حسین و یه لبخند آخرین نفسش رو کشیده، و وقتی جنازش رو دیدم، که هنوز لبخند داشت، همین حس آرامش ذاتی رو با اشک تجربه کرده بود.
آخرین دفعه که دیدمش بهم گفت بیا قبله نما! قبله ی خونه جدیدت رو چک کن، متکای منم بذار که دو هفته دیگه میام، ولی...
هنوز و همیشه پدربزرگ یکی از بزرگترین هاست واسم.
هنوز وقتی عکس هاش رو می بینم که توی تمام روزهای کودکیم بوده، عشق میکنم که چه آدم بزرگی بوده...
و توی مراسمش که این همه آدم اومدند و چیزهایی از بزرگیش متوجه شدیم که تا الان نمی دونستیم...
هنوز قبله نماش روی میزمه، و جمله هاش توی گوشم...
نگاهش با اون چشم های خاکستری و عمیق و لبخندی که موقع پسر گفتنش همیشه روی چهرش بود.
هنوز حالم خیلی خوب نیست با اینکه ظاهرم رو خوب نشون می دم.

خدا همه ی بزرگا رو حفظ کنه که مایه ی حفظ بنای روابط فامیلی هستند.
دست پدربزرگای همتون رو از طرف من ببوسید...

و یادتون باشه، خاک سرده ولی یاد گرمه!

روز بدون عنوان

امروز روز خوبی نبود...
خدا یکی از عزیزترین آدمای زندگیم رو برد واسه خودش...
خدا هیچ خاندانی رو بی بزرگتر نکنه...

خدا رو شکر میکنم که دلم خوشه :)

روزهایی هست که حوصله ات از خودت هم سر می رود.
روزهای بی حوصلگی؛ از این روزها کم نداشتم و ندارم.
شاید خیلی ها که بیرون گود وایستادن وقتی به من و روزگارم نگاه می کنند با خودشون میگن " به این میگن زندگی دیگه! خونه داره، ماشین داره، درآمد بالا... "
خب تا حد زیادیش رو قبول دارم؛ 
خدا بهم لطف کرده، تلاش کردم توی سن تقریبا کمی به چیزای خوب و بزرگی رسیدم،درس خوندم و خوب کارم رو بلدم...
ولی ، گاهی شدیدا حس میکنم هنوز عقبم، نه توی دنیا؛ توی زندگیم...
دو-سه هفته قبل یکی از دوستان سال آخر دبیرستانم رو دیدم، خوش و بشی کردیم و از هم پرسیدیم!
با اینکه خیلی زرنگ بود نتونست بره دانشگاه ( غول کنکور!) ؛ الان یه مغازه کوچیک داره، ولی آه می کشید و می گفت درآمدش در حد ماهی یک میلیون تومنه! 
خب شاید خیلی بد نباشه، ولی بنده خدا حقش بیشتر بود،
حالا سوالم اینه اگه درس می خوند تهش می شد یه کارمند با حقوق تهش همین یک میلیون تومن.
من درآمدی نزدیک به 10 برابر ایشون دارم، و روی درآمدم آه نمیکشم...
روی چیزای دیگم خسته ام؛ 
روی اینکه دیگه زندگی نمی کنم.
دو روز قبل یه دوستی بهم گفت " الگو! تو تا آخرین قطره ی روزت رو استفاده میکنی واسه کار"
خنده دار بود، ولی داشت درست میگفت.
حتی امروز که جمعست بین کلاس دارم پست می نویسم؛ یعنی جمعه هم ندارم...
تا سال قبل پنجشنبه و جمعه ها مال خودم بود ولی الان ...؟
ولی سعی می کنم به جاهای خوبش فکر کنم :)
خدا رو شکر میکنم، اگه حالم خوش نیست، عوضش هنوز دلم خوشه.
خدا رو شکر میکنم دوستان خوبی دارم، از تجصیلکرده  ها و سرشناس ها، تا امسال پیرمردی که توی پمپ بنزین داره فاز متر می فروشه و دل شناسه، تا دختربچه ی فال فروش سر چهار راه هفتم تیر که صدام میکنه عمو و دارم کاری میکنم که بره مدرسه :) و تماما" نوره! و تا دوستای خوب وبلاگی و ف یس بو کی که مثل شیشه بدون اینکه ببینمشون همیشه هستند.
خدا رو شکر می کنم دستم پره و خیلی راحت ازش آب می چکه و جلوی خیلی ها بازش میکنم.
خدا رو شکر میکنم که دلم خوشه :)

........................................................
تبریکات ویژه به دوست خوبم تینای عزیز :)

جاي مزخرف

امروز رفتم پژوهشكده،
بهم داره سخت ميگذره
به دوستم گفتم يادته يه جمله سال قبل بهم گفتي؟
گفت چي؟
گفتم: پژروهشكده نيرو! مزخرف ترين پژوهشكده ي دنياست!
خنديد

و زير لب گفت:ديدي؟!

حالم خوب نيست شديدا"

پاراکلینیک تا پارادوکس!

یکی از لذت بخش ترین کارها برای من خوابیدن پشت میز کارمه وقتی نصفه شب شده و کارم رو تموم کردم و خواب تا در میزنه چشام رو میبندمو در رو بروش بازمیکنم... .
دیشب همینجوریخوابیدم و صبح که بیدار شدم، با سر درد و تب بود! 
با دردسر زیاد خودم رو تخت خواب رسوندم و سعی کردم قسمت بعدی خواب رو برم!
اما انگار فردا نشونش میدادند؛ نزدیک 4 ساعت توی تختم موندم، گوشی موبایلم مثل یه بچه ی پر حرف که هر چیتوی ذوقش میزنی بازم حرف میزنه! یه ریز زنگ می زد اونم به چه درشتی.
با دلخوری ازش خاموشش کردم،
اثر ناراحتی دیروزش بود که اینجوری هم تب داشتم و هم سردرد و البته بیحوصله نسبت به کار،
از جام بلند شدم، نگاهی به دور برم انداختم، چشم دیدن دنیا رو نداشتم!
نه واسه خاطر اینکه از دنیا دلخوربودم، چون عینکم دم دستم نبود تا بزارمش روی بینیم! و چشام ببینند... .
رفتم سر کمدم، چشمم رو بستم گفتم هر کدوم از کت و شلوار هایی که بیاد می پوشم و میرم! 
از شانس کت و شلوار شب ازدواجم اومد! 
این روزا که همسرم نیست، اما سلیقش هنوز هست، کت و شلواری که مدت ها بود نپوشیده بودم، 
از بین اون همه کت اومده بود دستم، مثل همیشه یه پیراهن سِت هم توش بود، 
کت و شلوار طوسی خیلی روشن با یک پیراهن آبی روشن با یقه های تیره وکراوات کِرم! 
خنده دار بود! جلسه داشتم، ساعت رو نگاه کردم، خنده دار این بود که اوونم خوابش برده بود...
لباس هام رو پوشیدم، با ریسک بسیار بالایی چشم هام رو بستم و یه کفش ورداشتم، اوووه خدای من!
کفش ورنی کاملا مجلسی، فکر کنم هر کسی منو می دید فکر می کرد باید برم عروسی!
تا اینجاششانس باهام یار بود.
از خونه زدم بیرون، با زدن تکمه آسانسور انگار هیچ اتفاقی نیافتاد و... مثل یک مرد! از پله ها اومدم پایین و رسیدم به پارکینگ؛
وسط روز بود! اما حس تاریکی داشتم، در ماشین رو باز کردم و نشستم داخلش، خیلی عادی اومدم دم در و در رو باز کردم، اما انگار تمام سیستم های این ساختمون بهم ریخته بود، چند بار تکمه ریموت رو زدم تا خیلی آروم و با کرشمه، در مورد نظر باز شد و سریع جستم بیرون.
سر چهار راه مصباح و پشت چراغ قرمز دوست قدیمیم اومد سراغم!
مثله میشه بیسکوییت رو دادم بهش و اون بعد از تشکر بهم گفت " آقـــــــــــــــــا؟! پارادوکسشین یعنی چی؟؟؟"
گفتم ، مممممممممممممممممممم چراغ سبز شد، ولی نمی دنم!
می دونستم ولی نتونستم بگم.
رسیدم دم در ساختمان امید، تلفنم رو روشن کردم، و سریع زنگش شروع کرد غرغر زدن!
ور داشتم، محمد بود، گفت کجایی و من گفتم ساختمان امید... ؛ گفت باباجان امروز دوشنبه است تا! بیا فلان جان!!!
و من دوان دوان بعد از 20 دقیقه رانندگی در سبک داوود خطر رسیدم اونجا، بدون اینکه به خودم نگاهی کنم.
و اینقدرهول سوال دوستم بود، که مدام بجای واژه ی "پاراکلینیک" از واژه ی پارادوکسِیشِن استفاده میکردم و متوجه نگاه های بقیه بودم تا آخر جلسه و مذاکره که محمد بهم گفت این جریان پارادوکسیشن چیه؟؟

پارادوکس این جریان هنوز برام مبهمه!

بدون عنوان!

گاهی باید پذیرفت که اشتباه کرده ایم.
" خب من اشتباه کردم! " این جمله ای بود که امروز گفتم! عذر خواهی هم کردم، اما! حتی اگه اونا هم فراموش کنند من فراموش نمی کنم.
چیزی که شاید من دخیل نبودم در رخ دادانش، اما ازش آگاه بودم، گاهی شاید لازم نباشه حتما خودمون کاری کنیم و بگیم اشتباه کردیم، بعضی وقتا انجام ندادن یه کارهایی اشتباهه، همون چیزی که بهش می گن "قصور".
شاید ، باید کارهای پژوهشکده رو به یه سامونی برسونم و مدتی شاید به نسبت طولانی برم مرخصی.
حس بد عدم درک دارم.

امیدوارم رفع بشه و هیچ خللی در آینده ی کاری و حرفه ایم ایجاد نکنه؛ اینو از خدا خالصانه می خوام.

گرسنگی زیاد

گرسنه که میشوم، خیلی که گرسنه می شوم؛ معده ام در لوپ بینهایت عدم دسترسی می افتد ؛در این حالت وقتی پای سفره می رسم و می نشینم پشت میز و ادوات خوردن را در دست هایم می گیرم گاهی اوقات حس میکنم کاری مهم تر از خوردن در جهان ندارم و رسالتم تنها خوردن است و خوردن!
انقدر در این رسالت غرق می شوم که در آن انتهای ذهنم ، آن گوشه که درک میکند لذت چیست، برگه مرخصی ساعتی می دهم و می گویم شما مرخصی!
لذت خوردن هم از یادم می رود! تا به حال سه- چهار دفعه اینگونه بودم...
وقتی گرسنه می شم خیلی زیاد، حس عجیبی پیدا میکنم، و معده ام گاهی در این مواقع بد دهنی اش (غرغر!) به حد اعلا می رسه!
این جور مواقع وقتی می رسم پای سفره یادم میره چطور حتی شروع کنم؛ فکر میکنم تنها رسالتم در دنیا خردن است و خوردن! حتی یادم میره اون گوشه های مغزم یه جایی هست که لذت رو حس می کنه و وقتی هم یادم میاد یه برگه ی مرخصی ساعتی بهش میدم ومیگم فعلا کاری ندارم باهات برو یه چرخی بزن!
بعدشم وقتی به خودم میام که بیش از حد خوردم و دارم می ترکم ولی هیچ حسی نسبت به این مسابقه ی خوراک ندارم! و فقط یه جمله میاد توی ذهنم که از دوره ی خوابگاه دانشجویی توی ذهنم حک شده :
"ما نمی خوریم که سیر شیم! می خوریم که تمومشه!" 
شده حکایت مسافرت این دفعه ی من و مسافرتم؛ بعد از مدتها یه سفری رفتیم ولایت! همون شمال که بقیه می گن و ما میگیم ولایت.
اینقدر درگیر درک تغییرات و این ور اونور رفتن که اصلا متوجه نشدم توی این 10 روز چی به من گذشت و چقدر می شد لذت ببرم از درک این روزها...
راستش قانع نشد دلم و باید باز برم مسافرت؛شمال که کمتر از 5-6 روزش نمی چسبه؛ باید برم ولایت 2!
یه کمی طالقان خونم کم شده، آخه از طرف پدری می رسیم به اونجا ، خوبیش اینه که دم دسته.
امروز موقع برگشت نزدیک چالوس یه تبلیغاتی دیدم از یه رستوران؛ "دل درد را با ما تجربه کنید!" 
یعنی فقط بخورید و هیچ لذتی نبرید...

اینم یه عکس از جاییکه لذتش رو این بار خیلی درک نکردم :) چندتا عکس هم توی ادامه مطلب میذارم.
البته عکاس این عکس ها من نیستم و توی یه فرصتعکس هایی که خودم گرفتم رو هم واستون مذارم.


ادامه نوشته

دنیا و من!

اتفاقی رفتم یه وبلاگ قدیمی رو داشتم می خوندم به این آیه رسیدم: 

«قــل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لاتقـنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم»
بگو اي بندگان من كه به خود ظلم كرده‌ايد، از رحمت خدا نااميد نباشيد، خداوند همه گناهان را خواهد بخشيد، همانا او آمرزنده و مهربان است. (سوره زمر، آيه 53)
شد آب روی آتیش :)

روزهای خوبی ندارم


هوای حوصله ام ابریست،
ماه حوصله ام پشت این ابرها، خورشیدش را گم کرده ست،
کاش می شد،
حوصله ام را ری ست (reset) کنم! شاید خوب شد...
.........................................
دلم یه عینک جدید می خواد،
امروز صبح توی آینه دیدم، موهای رویشقیقه هام داره سفید ترمیشه!این یعنی پیری؟
.........................................
کنار پژوهشکده یکی از این پارکبان ها همیشه کلی تحویلم میگرفت! تازه امروز متوجه شدم چرا!
آخه از همه هزار تومن می گرفت ومن هر روز5 هزار تومن! بهش میدادم!
امروزکه 2 هزار تومن دادم، سرد برخورد کرد باهام...
حس بدی داشتم و دارم

ده بیست سی چهل !

خستگی داره از سر و کولم بالا و پایین میره...
توی اسباب کشی یه دفترچه خاطرات مال دوران ابتداییم رو پیدا کردم! البته دفترچه خاطرات که نه؛ پدرم یادم داده بود که روزم رو بنویسم ؛ چون می گفتند یه روز بدردت می خوره!!!!
هنوز هم همین عادت رو دارم؛ ورقش زدم رسیدم به یه صفحه ای به تاریخ 7 خرداد 1374 !
" امروز امتحان های من تمام شد، دوچرخه ام را پدر فردا درست می کند ؛ باید از پدر فردا بپرسم اووووو یعنی چه و چرا باید قبل از ده بیست سی چهل حتما بگویم ."

الان که فکر میکنم دلم به حال پدرم میسوزه! آخه این چه سوالائیه که من می پرسیدم!؟
یادم نیست پدرم چه جوابی داد بهم، و توی دفترچه هم جوابش رو یادداشت نکرده بودم، شاید هم اصلا نپرسیدم...
ولی چه دغدغه ی زیبایی بودا!
حالا واقعا کی می دونه این " اوووو " دقیقا چیه؟ :) البته نمی دونم همه اینو می گفتند یا بچه محل های من !؟

* اسکنر نداشتم، و گرنه حتما تصویر این خاطره رو واستون میذاشتم .

اسباب کشی

دکمه ی سمت راستی را میزنم؛ دزدگیر کار نمیکند...
کلافه می شوم؛ زیاد!
فکر اسباب کشی هم مثل بچه ی همسایه که مدام جیغ می کشد، کمی  از اتومبیل فاصله می گیرم، به سوییچ و کلید های روی دسته اش خیره می شوم؛ گرما هنوز زبانه میکشد، احساس تشنگی هم دارم؛ زیاد!
سوییچ را در قفل جا می کنم، در ها باز می شود، صدای آژیر بلند می شود، اه، اه... با بی حوصلگی کد رمز را وارد می کنم،انگار اشتباه کردم! سومین بار خلاص می شوم خلاصه ، صدا ها میخوابد واستارت؛ حس خستگی دارم، زیاد!
با زحمت از پارکینگ خارج می شوم؛ هنوز احساس گنگی دارم، کنار در، ریموت در را ندارم! کمی می گردم، در جیب،کیف، داشبورد،... وای خدای من! کجاست، به خودم که می آیم می بینم در باز شد، همسایه گرامی وارد شد، و من هم از فرصت استفاده می کنم (شاید سو استفاده! ) و از کنار همسایه عبور می کنم، با همسایه چشم در چشم می شوم، چقدر خشن است، می خندم، می خندد، حالم کمی خوب می شود، شاید زیاد!
به مقصد می رسم، تلفنم زنگ می زند، همسر است! چقدر خوشحال می شوم؛ 
-کجایی؟   
- دم در دانشگاه
-از دست تو، گمت می کنیم اونجایی!
-خب؟
-کارت تموم شد زنگم بزن، خداحافظ
-خدا حافظ
نگهبان کلی احوالپرسی می کند و داخل می شوم؛ وارد ساختمان دانشکده می شوم و دوباره پارکینک، دوست ندارم از باد کولر جدا شوم، اینقدر فشار باد زیاد است شقیقه هایم درد میگیرد؛ زیاد!
کسی به شیشه میکوبد دکتر "پ" شکلک هم در می آورد، شیشه را پایین می دهم، می خندد و می گوید ، تو رو یه دفعه دیدیم که نمی خندی! روحانی مچکرم!!!! می خندم ! :)
پیاده می شوم و با هم به سمت گروه قدم می زنیم، هر وقت "پ" را می بینم محو شیک پوشی اش می شوم، و یکی از جنگ های ما دو تا در تابستان پوشیدن کت است! 
امروز به شوخی گفت : " می گما الگو! از قدیم گفتن دو تا خر پیش هم ببندی اگه هم رنگ نشن هم خو می شند!" با تعجب گفتم: منظور؟ گفت: هیچی دقت کردی مدتهاست همیشه کت می پوشی حتی توی گرما!
دقت کردم دیدم چقدرگرمم شد!گرم تر از قبل؛ شاید داغ شدم ، زیاد!
از پله های تک پاگرد ورودی دانشکده بالا می روم و چشمم مثل همیشه به تابلوی خاک گرفته و آبی دانشکده ی علوم می افتد و باز هم ناخودآگاه خنده ام می گیرد؛ چرا این تابلو اینقدر نوستالژیک است؟ هنوزخودم هم نمی دانم! دکتر جهانشالو را می بینم که مستقیم می آید و بعد از اظهار ادب بنده و اظهار لطف این بزرگوار ، محمد رضا می آید طرفم؛ تا مرا می بیند میخندد و خودش را محکم به "پ" می کوبد! 
"پ" هم خیلی سریع با جمله ی "تو دکتر هم شدی آدم نشدی" استقبالی گرم می کند.
فرصت مطالعاتی گرفته است برای سویس! خوشحالم که خوشحال است...
وارد اتاقم می شوم، اتاقی که بین سه نفر تقسیم شده در این حال و هوای عمرانی دانشکده! 
روی میزم سه تا نامه است، انتصابات را اعلام کرده و من در دانشکده روی میز خودم، به خواب میروم... .
چقدر این اتاق تنگ است، با صدای آلارم دریافت ایمیل بیدار می شوم؛ دعوت نامه ای برای جایی دیگر...
دلم می لرزد، خوب است، امّا نیامده ام که دوباره بروم! آمده ام که بمانم.
برگشت به خانه را در یادم ندارم، وسایلم را جمع می کنم، اسباب کشی دارم،
از اسباب کشی دور حالم بد می شود، فکر کنم دوباره! هیچ جا نخواهم رفت، 
تعهدی غیر الزام آور به وطن، شاید هم این تنها یک شعار است،
حالم عجیب بهم ریخته است، زیاد!

خر درون!

شخصا توی کار سعی میکنم با طرفم صمیمی بشم تا حدی که راحتتر کار رو با هم پیش ببریم اما هیچ وقت احساساتی نمیشم.
اینجا باید اشاره ای به دیالوگ معروف جناب بابا شاه ( توی قهوه تلخ مهران مدیری) کرد :
" هر وقت توی یه رابطه دچار احساسات شدیدی شدی؛ بدون خودت نیستی!
خره درونته!!!!!!
"
پس باید از خر درون در یک رابطه ی کاری کاملا پرهیز کرد 
واقعا امروز به این جمله ایمان آوردم و یقین پیدا کردم * .
با طرف قرارداد تمدید نکردم، میگه همینکه ادامه دادیم یعنی اینکه تمدید شده دیگه!
بعدشم جالبتر اینکه تمام مکالمات حضوری و تلفنی ما رو هم ضبط کرده!!

* البته این خر درون من فعال نشد ها! یکی دیگه یه کاری کرد من یقین پیدا کردم :)

مکالمه

نمی دونم آدم ها از مکالمه های تلفنیشون چه احساسی پیدا میکنند؟
من گاهی دوست دارم برم جاییکه هیچ نوع اپراتور موبایلی آنتن نده، گاهی بهترین لحظه های زندگیم رو زنگ موبایل یا لرزش ویبراتورش خراب کرده.
این روزها ، روزهای سخت و پر مشغله ای شده، یک پروژه با گستره ی کشوری که کارکنان و افراد مرتبط با یه سازمان رو درگیر میکنه و درکنار اون، یه طرح ملی! که انشالله اگه همه چیز خوب پیش بره تا 19 ماه آینده ممکنه شما که داری این متن رو میخونی هم بی نصیب نباشید ازش...
به عنوان مدیر فنی این دو تا پروژه ، درسته یه کم وضع مالیم خوب شده، ولی وضعیت مشغله و البته حوصله ام رو دچار مشکل کرده. هر چند که فقط این دو تا نیست و میتونم بگم نزدیک10تا پروژه دم دستمه که این دوتاش خیلی بزرگ هستند.
دیشب حس کردم کاملا" بی حوصله ام،امروز نرفتم شرکت ، ولی تلفن امونم نداد و ایمیل هم همینطور و سر ظهر قبل اذون به خودم گفتم کاش رفته بودم شرکت، حداقل از دست این موبایل راحت بودم...
خوشحالم که از امروز ساعت 5 عصر تلفن کاریم رو خاموش کردم
چقدر این آرامش رو دوست دارم.
میرم و شعرای سهراب رو با صدای خسرو شکیبایی عزیز که از خدا می خوام هر دوشون رو مورد رحمت خودش قرار بده، گوش میدم...
آلبوم کازابلانکا ی رضا رویگری رو هم بعد نزدیک یکماه از خریدنش امشب گوش کردم، این اولین باره که یه آلبوم رومیخرم و اینقدر طول میکشه تا گوش کنمش...
آهنگ " صحنه" و البته " شیرین و فرهاد" ش واسم حس خاصی داره 

گزش! مهمان ناخوانده

دیشب بعد از مدتها با همسر گرامی رفتیم کوه!
اومدیم بخوابیم، آتیش خاموش شد! هی من هیزم ریختم ، هی خانوم هیزم ریخت.
خلاصه تا سرد می شد، من زندش می کردم آتیش رو...
خوابم برده بود، که با حس سوزش توی گوشم از خواب بیدار شدم، حس کردم پشه ی کوهی گزیده گوشم رو، یه کم آبلیمو روی جاشمالیدم ( آبلیمو درمان خوبیه واسه نیش پشه! ) یه کم آروم شد ولی دیگه ب یخیالش شدم و سعی کردم بخوابم؛
نشد خب!
تا صبح شد و حدود ساعت 11 ، که داشتیم می رفتیم خونه حس کردم گوشم ورم کرده!
رفتم به پزشک محترم تلفن زدم! اونم گفت پا شو بیا ببینمت؛
رفتم و دید و چندتا کلمه قلنبه گفت که من متوجه نشدم ، و گفت فردا صبح بیا یه جراحی نه سرپایی نه بیهوشی داری!!!!!
من ( چهره ام رو تصورکنید! ) گفتم بابا چم شده؟
گفت همون که گفتم!!
منم گفتم آهان؛ البته متوجه نشدم چی گفته بودا...
امشب داشتم توی ویدئو هایی که برادر گرامی واسم آورده بود نگاه می کردم، دی وی دی "مهمان ناخوانده من" رو دیدم؛ نمی دونستم چیه؛ و نگاه کردم؛
حس بدی بهم دست داد؛ گوشم هنوزکمی ورم داره...
فردا هم کلی جلسه دارم :(

آدم هایی که بی ارزشی ها رو به رخ میکشند...

آدم ها گاهی انسان می شوند و گاهی آدم می مانند و چه بد! که گاهی حتی آدم هم نمی مانند!
صفر ها گاهی برای برخی چقدر مهم می شوند و چقدر گاهی بی ارزشیشان را به رخ می کشند.
چقدر آدم هایی را دیدم این روزها، که بی ارزشی شان را به رخ می کشند...
شاید این بی ارزشی ها ، در بعضی جاها، شده ارزش...
این روزها ، روزهای تعطیلات نبود، روزهای تعطیلی بود برای من...
چه فکر ها که نکردم، فکر خنده دار کودکی" خدا قبل از اینکه آدم ها رو خلق کنه چیکار میکرد؟ " سوالی که سالهاست تا حدی جوابش رو میدونم.
تیر ماه برای امسال من مصادف میشه با مالیات... 
هنوز حساب ها رو نبستم، ممیز تماس گرفته پاشو بیا بینم چیکار میکنی!
حواسم هم پرت شده، سر اینکه یکی از لپ تاپ هام رو نمی دونم کجا گذاشتم! تازگیا حواس پرتیم زیاد شده،
می رم جلسه کتم رو جا میگذارم، (فاجعه شده!)

این چند روز که کلا آدم هایی که بی ارزششیون رو به رخ می کشند توی ذهنم می دوند این طرف و اون طرف ، با حضورشون حس میکنم ذهنم بی ارزش شده!

یه نوشته قدیمی... ( چشم هایش)+بوی خدا...

دو تا نوشته یکی بلند و اون یکی در حد یک خط؛ تقریبا دو سال قبل! اون موقع نوشتمش  و الان دوباره بازنویسی می کنم و اینجا میگذارمشون تا یادم نره...

.............................................................................................................

سه ، دو ، یک و... چراغ قرمز شد

پشت خطوط توقف، ساعت23:52 ، تقریبا نصبه شب شده، 
دوباره 142؛ 141 و... 

- سلام آقا میشه یه کمکی به من بکنید؟
- سلام، تو مدرسه هم میری؟
- بله
-کلاس چندمی؟
- دوم
کمی بغض می کنم، نمی دانم چرا؟
دست می کنم توی داشتبورد و یک اسکناس بر می دارم ، در آیینه وسط نگاه می کنم هیچ کس پشت سرم نیست، ثانیه ها می رود، دخترک به من نگاه می کند و اسکناس را به او می دهم
- صبح خواب نمی مونی؟
- نه، فردا بعدظهریم
-پول رو به کی می دی؟
- مادرم
-الان مادرت کجاست؟
سرش را می چرخاند، با دست اشاره می کند و یک گاری را نشان میدهد ، با زنی که با پای شکسته روی گاری نشسته و روی پوشانده
- پدرت کجاست؟
- ندارم
- دوستش داری؟
- مادرم رو خیلی ولی از پدرم بدم میاد!
آه میکشم
- آقا من می دونم گدایی کار بدیه! مامانم میگه
باز هم آه
جعبه ای بیسکوییت به او می دهم
می خندد و می گوید
_ ممنونم آقا

رویم را که بر می گردانم می بینم به سمت مادرش دویده و بیسکوییت را در هانش گذاشته و می خنند و بلند می گوید مامان اون آقا شام امشب رو داد...
و مادر دست بر رویش می کشد و من چهره اش را می بینم، بیشتر از 30 سال ندارد و اشکش در این تاریکی برقی می زند که چشمانم را کور می کند
دخترک برایم دست تکان می دهد و صدای بوقی که مرا به خود می آورد
حرکت می کنم ! و اشک و بغض با هم می آید و من از آنجا می روم
 از ته دل از خدا می خواهم، خداوندا به من دارایی عطا کن تا دست گیرم و اگر دارایی به من می دهی و دست گیری نه! دارایی را نمی خواهم.

و هنوز چشم هایش در یادم هست. برق اشکی که نوز می درخشد...


( هفتم خرداد ماه هزار و سیصد و نود ، کرج)

------------------------

بوی خدا ! هنوز هم عمق وجودم بوی خدا میده! پس هنوز می تونم خدایی شم