ایستادن به انتظار
هوا سرد شده است. باران نمی بارد. برف هم... فقط سرد است و خشک. باد می آید و درخت هایی که سایه های لخت شان تن آسمان را رگ به رگ کرده است! ... تن آدم ها را هم... هوا خشک شده است... "آسمانـ تعطیلـ"... باد می آید و رقص برگ های رنگ و رفته ی درخت ها ... "باغـ بی برگیـ پاییـز"... هوا سرد شده است، آدم ها همـ ...
دمای آدم ها اینجا به صفر رسیده است. به انجماد شاید... دمای آدم ها اینجا درست همسان دمای میله ی سرد اتوبوس خط فردوگاه است، و خط آرامستانـ ... دمای هوای آدم ها این روزها رسیده است به دمای همان صندلی رنگ و رفته ی ایستگاه ولیعصر (عج)... صندلیِ رنگ و رفته ای که مادرپیری آرام رویش نشسته و ذکری زیر لب دارد... و جوانکی آرام ایستاده است به "انتظار" ... انتظار "خط"ـی که سر وقت می آید...
دمای هوای آدم های این شهر شاید سرد و خشک شده باشد و ابرهای سیاه بی باران هوایش را گرفته باشند ... اما همگی جایی میان دل مشغولی های سرد روزمره، "خورشید"ی پشت ابرهای تیره شان دارند که می دانند به انتظار مردهای منتظر "ایستادهـ" است...
اللّهمـ عجّلـ لولیکـ الفرجـ ...



اگر روزی داستانم رانقل کردی بگو: