ایستادن به انتظار

هوا سرد شده است. باران نمی بارد. برف هم... فقط سرد است و خشک. باد می آید و درخت هایی که سایه های لخت شان تن آسمان را رگ به رگ کرده است! ... تن آدم ها را هم... هوا خشک شده است... "آسمانـ تعطیلـ"... باد می آید و رقص برگ های رنگ و رفته ی درخت ها ... "باغـ بی برگیـ  پاییـز"... هوا سرد شده است، آدم ها همـ ...

دمای آدم ها اینجا به صفر رسیده است. به انجماد شاید... دمای آدم ها اینجا درست همسان دمای میله ی سرد اتوبوس خط فردوگاه است، و خط آرامستانـ ... دمای هوای آدم ها این روزها رسیده است به دمای همان صندلی رنگ و رفته ی ایستگاه ولیعصر (عج)... صندلیِ رنگ و رفته ای که مادرپیری آرام رویش نشسته و ذکری زیر لب دارد... و جوانکی آرام ایستاده است به "انتظار" ... انتظار "خط"ـی که سر وقت می آید...

 دمای هوای آدم های این شهر شاید سرد و خشک شده باشد و ابرهای سیاه بی باران هوایش را گرفته باشند ... اما همگی جایی میان دل مشغولی های سرد روزمره، "خورشید"ی پشت ابرهای تیره شان دارند که می دانند به انتظار مردهای منتظر "ایستادهـ" است...

اللّهمـ عجّلـ لولیکـ الفرجـ ...

خدایا


خداوندا دستانم خالی و دلم غرق در آرزوست

یا با قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن


الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم*چه میخواهی چه میجویئ در این کاشانه عورم*


چسان گویم چسان گریم حدیث قلب رنجورم*از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن*

نمیدانی چه میدانی که آخر چیست منظورم*تن من لاشه ای فقر است و من زندانی زورم*


                


          کجا میخواستم مردن*حقیقت کرده مجبورم*


انتظار


در دیباچه نثرهایم ناخواسته به تولد تو رسیدم:

صبح را با دلهره بیدار شدم به اولین باغستان پیچک که رسیدم

به دور نگاه های گرم و مهربانت پیچیدم

وباقابی پر از خاطره به سویت جاری شدم

دست من با حریر شب آشناست

ظلمت را کاستم از روییدنت

اما کی سحر میشود؟

گفته بودم اگر هوایت با هوای مرداب درآمیخت به آینه خاطره هایمان بنگر

به غلط آموخته بودم تورا

تواز مرداب فراتری

در آینه فقط مهتاب را میبینی که شیفته تو و ریحان ابروان توست.

برآستانه محراب چون آتشت،ایستادم،اما از تو که دم میزنم؛

                                      میشکنم...

مرابه زوزه بی سبب گرگی که مینالد از شب ،ننگار

من درنده نیستم

سرکشم اما نجیب

حالا اگر به ماهی غریبی که از بیکسی به قعر دریا فرو رفته

ودر میان شکاف کوچک صخره ای لانه کرده وغریبانه برای تنهایی اش

زار میزند،

نام خودت رابگویی،

عاشقانه دستی برایت تکان میدهد این همان چیزیست که سالها مرداب انتظارش را میکشید.


پـــیــکــت را بـــنوش

 

 

 

                           رفــ ــ ــیــ ـ ــــق. . .

 

 

 

                         بنـــوش بــه ســلامـــتی

 

 

           "فـــاحـــشه هــای شــــهــرمــان"

 

 

 

                   کــه جــز خـــود کـــسی را نــفــروخــتند. . .


ما که رفتیم


 ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم

 واسه تو یه عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم

            ما که رفتیم تو بمون با هرکی که دوستش داری

            با اونی که پنهونی سر روی شونش میزاری

 ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود

 قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود

           ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار

           خوب رها کردی دستامو توی اول بهار

 ما که رفتیم حالا تو می مونی و عشق جدید

 می دونم چند وقت دیگر می شنوم که جدا شدید

         ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود

         دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود

 ما که رفتیم ولی چشم تو عجب نگاهی داشت

 جمله های پر عشق تو چه وعده هایی داشت

         ما که رفتیم ولیکن قدرتو دونسته بودیم

         بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم

 ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری

 به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری

          ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش

          آرزوم اینکه فقط تلف نشه دقایقش

 ما که رفتیم تو برو دنبال طالع خودت

 ببینم سال دیگه کی میاد تولدت؟؟؟

           ما که رفتیم تو بمون با اونی که از راه اومده

           اونی که با اومدنش خنجر به قلب من زده

 ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی

 لااقل می اومدی پیشم واسه خداحافظی....


ماهیگیر دلش سوخت....

این بار ماهی بود که از

تنـــــــــــــــــــــــــــهایی.....

قلاب را رها نمیکرد....

خودم تصمیم خواهم گرفت...

آزادي اگر در ثريا هم باشد,مردان وزناني از سرزمين پارس بدان دست خواهند يافت.

نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ! دیگر بس است ! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد ( دکتر شریعتی )

این مهم نیست که تو اصلا قشنگ نیستی ...
قشنگ اینه که تو اصلا مهم نیستی

من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم
بهار عشق را ديدم و باور نکردم
يک کلام در جزوه هايم ننوشتم
پي‌ مقصودهاي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي‌ ماند در يادم
به عشق منتظر بودن همه صبروقرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
يارم رفت

بعضـی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن
همیشه هستن اما هیچ وقت به کارت نمیان !

درغروبی ناله کردم هیچکس یادم نکرد

ارزوی مرگ کردم مرگ هم شادم نکرد

داستان عشق ناتمام...

یکی بودیکی نبودزیرگنبدکبودغیرعشق دونفر

دیگه عاشقی نبوداون دوتاشادبودن هردو

فریادبودن بی خبرازحادثه ازغم ازادبودن

بین اونروزای خوب یه روزی تنگ غروب

جغدپیرو بدشوم اومداز سمت جنوب میون

پرهای اون یه طعمه بدشگون داده بود واسه

عاشقای قصمون یکیشون گفت: خبره:خبرازجادوگره

اگه بازش بکنیم عشقمون درخطره یهو اسمون تپید

به خودش ابرارو دید به عزای عشقشون اشک اسمون چکید

اخرای قصه بود زیرگنبدکبود توی قصه ی خدا دیگه اون یکی نبود

یه نفر فرشته بود از زمونه خسته بود غم دوری عزیز دلشو شکسته بود

قصمون  به سر رسید رنگ خوشبختی ندید عشق پاک اون دو تا به وصالی نرسید

اگه شادیها کمه قصه ها پر ازغمه عاشقای باوفا دلشون پیش همه


دل


عاشق آدمایی ام که نگفته حالتو می فهمن

همونا که ناگفته های دلتو با یه نگاه به چشمات تا آخر می خونن

.

.
عاشق آدمایی ام که دلی دارند مثل دریا
وسیع و عمیق...

.

.
وجودشون یه پناه قرص و محکم واسه خستگی هات
یه مرهم واسه زخم هات
دلت از همه دنیا هم که پر باشه

.

.
با واژه واژه کلامشون آروم می گیری...!

یکدیگر را فراموش نکنیم شاید سالها بعد در گذر جاده ها، از کنار هم بی تفاوت بگذریم و زیر لب بگوییم:

آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود....

شاید " تو " باشی


در انتظار هیچ کس نیستم . . .اما ! 


هنوز وقتی نویز موبایل رو اسپیکر می افتد . . .


دلم می لرزد ! 


شاید " تو " باشی


من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها

می خواهم با تو سخن بگویم

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم

پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم


من به یک احساس خالی دلخوشم


من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم


در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم


مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم


سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم

در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش آبی دلخوشم


آسمانم حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم


گرچه اهل این حوالی نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم...



اگر زاری ام می شنیدی چه می شد؛
به درد دلم می رسیدی چه می شد!؟
من از هستی خود به تنگم الهی؛
مرا گر نمی آفریدی چه می شد!؟

سوختم

ﺳﺮﺥ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ 

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ 

ﺯﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ 

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺸﻨﻮﻡ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ!

ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺳﻮﺭﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﯾﻢ

ﺳﺮﺧﯽ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ .. 

ﺯﺭﺩﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ..

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺴﻮﺯﻡ 

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﭘﺮﯼ ...