691
شاید اصلا نموندم
دوام نیاوردم
اینقدر
سخت
نگیر
با من از درد حرف نزنید
من یه روزی یه کوه (دلم) رو
گذاشتم زیر خاک
و برگشتم
دیگه قرار نیست
کسی رو مثل تو دوست داشته باشم
و این حقیقت تلخه
چند سال طول کشید تا بفهمم
گذشتم از اوووووووووووو
به خیره سرییییییییییییییییی
اگر ممنوعه ای را پیدا کردی
که بی هیچ بهانه ای
تو را دوست داشت
دیگر مهم نیست
از بهشت رانده شوی
زیرا عشق او
آتش جهنم را
برایت گلستان می کند
چقدر لازم دارم
یک نفر منو ببره سینما
و مراقب باشم باشه
مراقب باشه بهم خوش بگذره
هزرا ساله فقط مراقبم
به بقیه خوش بگذره
من قوی نبودم
صبور هم نبودم
مجبور بودم
اجبار ازت یه آدم دیگه می سازه
مطیع و خررررررر
من آن نسیم هستم که
حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال است
و آب
بی تو
حرام
چگونه فراموش کنم
آدمی رو که
حسی بهم هدیه داد که سالها تو خودم کشته بودم
اما دوباره خودش منو برد تو همون سالهای عذاب آور
خداااااااااااااااا لعنت بهت
نمیدونم چطور بگم
جز اینکه قلبم از تو سینه ام داشت می زد بیرون
وقتی فهمیدم برای همیشه رفتی
خواستم بهت بگم
دلم برات تنگ شده
اما دیدم چیزی عوض نمی شه
پس وانمود کردم
دلتنگت نیستم
ازت دلگیرم
اصلا حواست بهم نیست
کلا چند سالیه فراموش کردی هستم
پس ادعای خدائی نکن
بیا جایمان را برایِ مدتی عوض کنیم
می خواهم بنشینم به تماشایِ مجنونِ تو
می خواهم ببینم یک مرد چگونه دیوانه می شود
چگونه شب گردِ کوچه ی معشوقه اش می شود
می خواهم ببینم
چگونه می شود
کاسه ی یک مرد را بشکنی
و او بگوید ......
ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺳﺮﺩﻡ ...
ﻣﺜﻞ ﺩﯼ , ﻣﺜﻞ ﺑﻬﻤﻦ , ﻣﺜﻞ ﺍﺳﻔﻨﺪ
ﻣﺜﻞ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ
ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ
ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﻢ ﻗﻨﺪﯾﻞ ﺑﺴﺘــﻪ
ﺍﻣﯿﺪﻡ ﺯﯾﺮ ﺑﻬﻤﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ ﺩﻓﻦ ﺷﺪﻩ ....
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣدنی ﺩﻝ ﺧﻮﺷﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘنی ﻏﻤﮕﯿﻦ
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺳﮑﻮﺗﻢ ..
(کپی برداری شده از وبلاگ http://fafa59.blogfa.com/)
بغض من باز شد اما غزل آغاز نشد
فلسفه یاد تو بود ، از سر من باز نشد
پر پرواز من آخر پر پرواز نشد
خوب این رابطه را مسئله دارش کردی
آسمان تیره شد و نم نم پاییز گرفت
بی تو این مزرعه ها را غم پاییز گرفت
عالم بعد تورا عالم پاییز گرفت
هرچه غم بود تو در شعر قطارش کردی
گره خوردیم به این رابطه و کور شدیم
همه گفتند که ما وصله ی ناجور شدیم
با نمک تر شده بودیم ، ولی شور شدیم
آتش عشق مرا زود مهارش کردی
نیستی نیستی و بیم گرفته ست مرا
غم تنهایی تقویم گرفته ست مرا
مرگ می خواهم و تصمیم گرفته ست مرا
آن همه عشق کجا رفت ؟ چکارش کردی
نیستی توی همین قافیه غم ریخته ام
غم دنیای تورا توی خودم ریخته ام
به خدا از شب بعد از تو بهم ریخته ام
همه ی دار مرا خوب ندارش کردی
پشت سیگار فراموشی تو دود شدم
وقت دریا شدنم بود ولی رود شدم
خبرش می رسد آخر به تو ، نابود شدم
آه از این دل بیچاره که زارش کردی
گیرم که به هر حال مرا برده ای از یاد
گیرم که زمان خاطره ها را به فنا داد
گیرم نه تو گفتی ... نه شنیدی ... نه تو بودی ...
آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستاد
تقویم دروغ است ! تو اصلا ننوشتی
با آن همه دلبستگی و عشق چه کردی
یک بار دلت یاد من خسته نیفتاد
یعنی به همین راحتی از عشق گذشتی
یک ذره دلت تنگ نشد خانه ات اباد
این بود جواب من دل خسته ی عاشق
شیرین رقیبان شده ای از لج فرهاد
باشد گله ای نیست خدا پشت و پناهت
احوال خودت خوب دمت گرم دلت شاد
ازم پرسید
چته چرا داری خودت رو اذیت می کنی؟!
تنها چیزی که به ذهنم می رسه جمله کافکاس هست که میگه:
من نمی تونم به تو بفهمونم، به کسی بفهمونم،
که حالم چطوریه
چطور بگم حتی به خودمم هم نمی تونم توضیح بدم