بانو شنیدم قصه ی تلخ جهانت را

زخم زبان های قبیح مردمانت را

امشب پر از دردم برایم شرح کن بانو

ان ماجرای زخم های ناگهانت را

با بال های زخمی از سیلی چه میکردی؟

وقتی که می دیدی در اتش آشیانت را

ان روزها حتی خودت باور نمی کردی-

که اینچنین پس داده باشی امتحانت را

بی شک فقط دستان مولا می شناسد آه

خاکی که در بر دارد ان قبر نهانت را

آری همان دستی که قسمت کرد آن شب ها

با بچه های اشک بار کوفه نانت را

...

این شعر کم می اورد یعنی نفهمیدست

بغض نگاه چشم های مهربانت را

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دیگه خیلی وقته که نبودم اما عوضش کلی مطالب  از شماها که تازه و داغ بودن  خوندم و لذت بردم

یه شعر تکراری

 
منتظر نقد شما هستم

مانده چشمانش به جاده،چند سالی سوخته

قاب عکسی در بغل دارد ،و شالی سوخته

پیرمردی که نشسته سال ها در انتظار

سال ها در آرزوی یک وصالی سوخته

منتظر مانده ست از وقتی خبر آورده اند_

پیکری مفقود شد در قیل و قالی سوخته

روزگاری را به سر برده ست در تنهائی اش

او جنون دارد ویا خواب و خیالی سوخته

باورش این است می آید پسر روزی ز راه

گر چه با یک پیکری زخمی،دو بالی سوخته

عشق بازی می کند بادردجانسوز فراق

کارهرروزش همین است وروالی سوخته

"یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور"

بار دیگر هم همین فال است،فالی سوخته

 

دوستان عزیز سعی میکنم از این یه بعد به روزباشم.

 با نظرات ارزشمندخودتون راهنمایم باشید.

 
و یک رباعی
 
عباس دلش تاب ندارد امروز

سجاده و محراب ندارد امروز

دستان بریده از تنش می گویند-

وای اصغر من آب ندارد امروز

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 22:28 توسط معصومه باقری| 18 نظر |

می آیم و دخیل درت می شوم و تو...

مهمان شام و هر سحرت می شوم و تو...

با حلقه ای که بسته به گوش ندامتم

تسلیم شاید و اگرت می شوم و تو...

با دست آشنای زنی می رسم به تو

امشب طلسم بسته ترت می شوم و تو...

پنهان به هیأت غمی از عشق کهنه تر

در نامه های مختصرت می شوم و تو...

...

هر وقت دل هوای تو دارد،کبوتری -

بگشوده پر به دوروبرت می شوم و تو...

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 13:32 توسط معصومه باقری| 8 نظر |

ان هنگام که

گردباد هوس

 اخرین شاخه های خشکیده ی ایمانت را می برد-

کدامین سراب تو را می خواند؟

و...حال که مرداب ادم ها تو را بلعیده است

کدامین دست

تو را از زندان ندامت نجات خواهد داد؟

نه٫این بار...

بلیط برگشت تو در آتش عشقمان سوخت.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 11:31 توسط معصومه باقری| 18 نظر |

هرچند که این عشق حرام من و توست

با این همه،درگیر به دام من و توست

انگار به سوزاندن دل راضی نیست -

این شعله که خواهان تمام من و توست

sms

امشب غزلی ناب برایم اس ام اس کن

از یک دل بی تاب برایم اس ام اس کن

بنویس که هر لحظه به یاد توام،آری

یک جمله ی جذاب برایم اس ام اس کن

من می شکنم در شب تاریک عزیزم

لاقل رخ مهتاب برایم اس ام اس کن

از آن همه شعری که ز چشمان تو جاریست

یک جرعه ی نایاب برایم اس ام اس کن

من منتظرم تا که به دام تو بیافتم

ها...واژه ی قلاب برایم اس ام اس کن

رویا

خدا شنید صدای مرا و دردم را

و تحفه ای که تو باشی شبیه یک رویا-

به دست من که رسانید،زندگی شد عشق

و عشق معجزه ای که سراسرش زیبا

منم شبیه همان مرده ای که می رقصد

که زنده شد به نفس های گرم یک عیسی

و بعدازآن تو رسیدی به قصه،خندیدند-

انارهای کپک خورده بر تن سارا

چه شاعرانه در کنارم نشسته ای امشب

و بر زبان تو جاریست سوره ی طاها

فضای ملتهبی هدیه میکند،آری

صدای شرشر باران که می کند نجوا

چگونه شاد نباشم به اینکه پیش منی؟

که عشق می وزد از روح لچظه ها اینجا

....

و گفتن از تو،غزل می شود و می بارد

تویی امید غزل های روشن فردا

منتظر

مانده چشمانش به جاده،چند سالی سوخته

قاب عکسی در بغل دارد ،و شالی سوخته

پیرمردی که نشسته سال ها در انتظار

سال ها در آرزوی یک وصالی سوخته

منتظر مانده ست از وقتی خبر آورده اند_

پیکری مفقود شد در قیل و قالی سوخته

روزگاری را به سر برده ست در تنهائی اش

او جنون دارد ویا خواب و خیالی سوخته

باورش این است می آید پسر روزی ز راه

گر چه با یک پیکری زخمی،دو بالی سوخته

عشق بازی می کند بادردجانسوز فراق

کارهرروزش همین است وروالی سوخته

"یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور"

بار دیگر هم همین فال است،فالی سوخته

 

 

به تمام مادران دنیا


از چشم های خسته ی تو در به درترم
آری، هنوز عاشقم و شعله ور ترم

در دست های خویش بگیرو بخوان مرا
من از هرانچه فکر کنی مختصرترم

هر چند زیر پای تو جنت فراهم است
هرگز نگفته ای به کسی از تو سرترم

هر بیت بیت شعر که می چینم از چشات
در من دوباره می وزد این حس که برترم

این شعرهای من همگی وام دار توست
مادر، بدون چشم تو من بی اثرترم

 

به او که خواهد آمد

...

دل را همیشه خانه ی چشم حبیب کن
دستی برار و زمزمه، امن یجیب کن

وقتی که بغض می کنی از بی کسی و درد
یادی ز دردهای دل یک غریب کن

وقتی صدای ندبه شنیدی به او بگو
آقا بیا و ظلمت شب را صلیب کن

آقا بیا و این دل گندیده ی مرا
تبدیل به جهان پر از عطر سیب کن

آفت تمام مزرعه را برگرفته است
فکری به حال مردم پاک و نجیب کن

تو را به خاطر همه ی اشک های ناب
این روزها ظهور خودت را نصیب کن

 

مرام مرد

در شهر ما یک زن مرام مرد دارد

شبها نمی خوابد حدیث درد دارد

پائیز را از کوچه های شهر رانده

با اینکه در قلبش فضایی زرد دارد

او با همین بغضش همیشه داستانی

از آنچه یر سر روزگار آورد دارد

حالا پلاک و چفیه و این قاب خالی

تصویری از آوازه یک مرد دارد.

سلام به دوستان عزیز.ازامروز وبلاگ من به روز خواهد شد امیدوارم با نظرات ارزشمند خود همراهم باشید.