امام علی علیه السلام:
اگر بندگان چیزی را که نمیدانسنتد( از اظهار نظر و یا انجام آن چیز) باز می ایستادند کافر و گمراه نمیشدند....
مینویسم از تو شعری،نه،هزاران تا کتاب
معجزه رخ میدهد در قصه ها با بودنت
عطر تو میپیچد اینجا مثل شب بوهای ناب
نیستی اما خیالم از حضورِ تو پر است
بی اراده میکشم نقش تو را با رنگ و آب
روی قلب سبز دفتر با دل و جان میکشم
تقش لبخند من و تو،شادمانه روی تاب
زود کامل میکنم تصویر را،زل میزنم
دستهایم میشود زنجیر بر آن مثل قاب
هر نبودت قلب من را سالها در هم شکست
لحظه ای را هم بیایی هر نبودت بی حساب...
با هر صدای زنگ در........قلب تو کودک میشود
وقتی که تنها میشوی.....آهنگ ها تکراری اند
عاشق شدن بیزاریو........لبخند ها بیماری اند
وقتی که تنها میشوی.......باران فقط دلگیری است
حتی صدای عقربه........درد چروک پیری است
وقتی که تنها میشوی.........مردن برایت مرهم است
نوزاد تازه اولِ..........راهِ پر از رنج و غم است
وقتی که تنها میشوی...... در تو سکوتی مبهم است
یا هر صدای نازکی......جیغ و بلند و محکم است
وقتی که تنها میشوی.......صد برگها هم خالی اند
در ذهن تو اشعار خوب.....بیهوده و پوشالی اند
وقتی که تنها میشوی.......چای زمستان گرم نیست
در تختخوابِ کوچکت......جایی برایت نرم نیست
ولی پاک نمیکنم یادگاری بمونه!
گریه های دایمی و ناگهانی میکند
آرزوی برف من در سوز سرما پخته شد
بازهم اما دلش میل جوانی میکنی
گریه های من برای هیچکس معنا نداشت
جز لب تیغی که با من هم زبانی میکند
خاطر زرد محال اندیش پاییز دلم
آرزوی روز سبز جاودانی میکند
منتظر میمانم و تنها به دور از زندگی
لحظه های بی کسی ترکم زمانی میکند؟
زبان برای وصف تو صفت ندارد
هرجا تو گفتی که نمیخواهی دلم را
هرجا که رفتم گفتم این صحت ندارد
بر روی پیشانی من نقشی نکش تو!
بیا به روی دل بکش که خط ندارد
مقصود تو دیوانه ای عاشق اگر بود
بدان نشانه گیری ات غلط ندارد
اکنون که دیگر بسته ام چشم حسودان
نگو که انگشت دلت جهت ندارد
تو که شاید یه روز هستی یه سال نه
واسه من که بجز رویا نبودی
دیگه تصویر رویای محال نه
شاید مثل بهار کهنه بودم
شاید مثل یه پاییز قدیمی
ولی از تو نمیشه دلخوری داشت
تو که مثل هوای یک نسیمی
بجای تو گل و گلدون میزارم
غریبی هم نکن وقتی که هستم
اگه خواستی برو وقتی دلت خواست
از این لحظه دیگه چشمامو بستم..
از آنآرامش خوبت که رویا بود دانستم نگاهت قصه پرداز است
توسهممن شدی اخر از این تقسیم فهمیدم که دنیا دست و دلباز است
برای بازگشتنت دگر زمان نمیدهم
غروب زندگی من به مشرقت نمیرسید
هر آنچه بین ماست را دگر تکان نمیدهم
خطوط های پیر را که بر تنم نشانده ای
دگر به رخ نکش که من دگر نشان نمیدهم
ماهی عشق تو که در سراب کهنه یخ زده
به خاک میکنم ولی به مرده جان نمیدهم
از عاشقی برای من نساز قصه ای که من
کتاب بسته ام و گوش به داستان نمیدهم
اگر نمیشناسی ام تو رنگ کرده ای مرا
دگر سوال هم نکن که امتحان نمیدهم
چگونه حرمله تیری در آن کاشت
سپس چشمان مولا از خجالت آب گردید
ولی افسوس وقتی که علی برمرگ می خندید
علی لالایی اش شد شعر مردن
حسین دل می سپرد او جان سپردن
رگش خون می فشاند فوتره می زد
و دشمن شادمان نقاره می زد
حسین پوشاند روی اصغرش را
نبیند مادرش خون پیکرش را
حسین روی علی را پاک می کرد
هزاران آرزو را خاک می کرد
هزاران سوز آتش در جگر داشت
هر انسانی که از غوغا خبر داشت
حسین گویی دلش را خاک می کرد
و از جان ناله ای غمناک می کرد
و می آمد ز جنت صوت زیبا
بیا آغوش مادر جان زهرا
عشق میخواهی فقط او را ببین بحر هردردیست نوشدارو ، یاحسین
کاش بودم نوکرت یا چاکرت من غلام کوچک تو ، شاه بودم یا علی
گرد روی شانه ات عالم شود در رکوعت هر دو عالم خم شود
در کنارت آسمان هم کوچک است در سجودت روی شیطان کم شود
در عجب گشتم شه مردان علی با تمام شوکت و شأن و شکوه
اسب می گردد برای یک یتیم خاضع شد از کار او دریا و کوه
آن زمانی که گرفت پهنای در سخت بود خیبر ،حیدر سختتر
کَند در را مثل سیبی از درخت بوسه کردش جبرئیل پا تا به سر
هر زمانی که به میدان می شتافت می پرید از دل کفار قرار
جن و انس فریاد می کردند که لا فتی الّاعلی لاسیف الّاذولفقار

آه نکند غرقم کنی من را گذاری بی قرار

خدایا تو روح سفیدی را به من بخشیدی اما من روح سیاهم را به تو نمی دهم .
..................................................................................................................................................................................
مادر ای بوته ی نرگس که همیشه موندگاری
لای دفتر دل من بهترین نقش و نگاری
وقتی که پیش تو هستم یاد غمها نمی افتم
تو همون بهشت نابی که به رویاها می گفتم
هر نفس می تپه قلبم برای لبخند نازت
برای دست های گرمت برای چادر نمازت
روی برگ گل نوشتم مادر از قلبم نمی ری
خاک پاتم تا همیشه چه جوونی چه تو پیری
.................................for all mothers

عکس حیاط خودمان
شکوه ایران
چو خون دست های غیرت تو که می ریزد تا آبرو نریزد
بدان ایرانی چو پهلوانی برای کشورش مردانه خیزد
چو چشمان تر وهمیشه بازت چو پولک های عشق در هر نمازت
بدان پرچمتان هرگز نخوابد بزن تکیه که راز ماست رازت
صدای پند هایت می نویسد زمان یاری رهبر رسیدست
در این بحران که غرب بر پا نموده دل ما با خدا پر از امیدست
اگرچه بی وفایی باب گشته هنوزهم مردم ایران به گوشند
اگر روزی علی تنها بماند همه آماده اندباهم بکوشند
((شهدا را یاد کنید حتی با ذکر یک صلوات ))

(نقش)
قطره ای از زندگی در من چکید با مرکب دلم خطی کشید
می شود در آبی آب زلال نقش صد ستاره دید
می شود با یک گل نرگس نو خنده ای آید به روی لب پدید
می شود پاییز بود برگ ریخت می شود بهار بود گل نچید
می شود امروز بود وحال شد باز دفترت شود پاک وسفید
می شود خورشید بود ونور شد می شود چون باد بر دنیا وزید
می شود چشم بلا را کور کرد می شود آوای دوستی را شنید
می شود هر لحظه را زیبا نمود می شود طناب حسرت را درید
میشود یک بغض را خندان کشید مثل اشک های مادر شهید
می شود پایان قصه ها نوشت آخرش کلاغ به خانه اش رسید
maryam
کاش یادش بخیر در زندگی ما وجود نداشت...
کاش تمام لحظه ها را غنیمت بشماریم زیرا هر لحظه فقط یکبار تکرار می شود
چه خوب و چه بد ..مثلا":فقط یکبار ما در روز اول ماه فروردین ساعت 2:50 درسال
90مطابق با 16 ربیع الثانی سال 1423 هجری قمری و21مارس 2011میلادی می
توانیم جشن آن سال را بگیریم ...آیا آنطور که می خواستیم گرفتیم؟
کاش دیدگاه ما به زندگی درست باشد برداشت هر کس از وقایع متفاوت است
مثلا": یکی وقتی به زمین می افتد می خندد یکی نیز گریه می کند .
.
کاش وقتی به نوک قله ی کوه می رسیدیم به نقاط دوردست نگاه نمی کردیم
بلکه نگاه می کردیم چگونه به این بالا رسیده ایم پا بر روی چه سنگ ها ومسیر
هایی گذاشتیم ..دیدن نقاط دوردست چه سودی دارد؟ مهم این نیست که ما همه
maryam
من را به بازیها مگیر از دست مده دامان من
روزی اگر تنها شدی تنها بیا نزدیک من
مرا به تبداری مگیر بس سخت است درمان من
بدون تو من باطلم اما توهستی قاتلم
مرا به اغماها ببر بر باد ده دیوان من
اندر خم دیوان من تنها تو هستی وخودم
با تو که باشم فرق نیست هر جا بود سامان من