خدایا،تو بهترینی...

ديدم يه سايه افتاد روم
سرم رو آوردم بالا
نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم
تمام صورتمو عرق شرمندگي پر كرد
گفت:تنهايي
گفتم:آره
گفت:دوستات كوشن؟
گفتم: همشون گذاشتن رفتن
گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن!
گفتم:اشتباه كردم
گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي
گفتم:نه
گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟
گفتم:بودم
گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟
گفتم:بردم، همين الان بردم
گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي
گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم)
-سرمو انداختم پايين-گفتم:آره
گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش
گفتي:ببخشم؟
گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري
گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟
تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم
گفتم:فقط شرمندتم
گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟
گفتم:آخه تنهام
گفتي:پس من چي رفيق؟
من كه گفتم فقط كافيه صدا بزني منو تا بيام پيشت
من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن
اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو
من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري،
هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي
اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم
ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو انداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم
گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم .
گفتم دوست دارم...
گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي
بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي
يك كلام،خدا تو بهتريني


ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ
ﻧﺰﺩ ﻃﺒﯿﺐ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻏﻢ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ .
ﻃﺒﯿﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﻭ ،ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻟﻘﮑﯽ
ﻫﺴﺖ ،
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﻮﺭﺍ ﻣﯿﺨﻨﺪﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﻏﻤﺖ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺮﻭﺩ .
ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﯽ ﺍﺷﮑﺒﺎﺭ،
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻠﺨﯽ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻟﻘﮑﻢ




+-دروغ گویه ماهِری شُدم.طوری که کاره هَر روزَم شده..هِه...چیزی نیس،خوبَم...

+-تازِگیا فَهمیدم که تنهایی اِعتیادم میاره

+-هرچی دُورم شلوغ تَر میشه،بیشتر حِس میکنم تنهام...

+-خدایا،جُز تو کَسی واقِعا بام نیس...

+-چرا هَمه چی پیچید به هَم.هان؟چِرا؟

+-نامَردا زیاد شُدن.خیلی زیاد...

+-خدایا،بِت گفته بودَم که خیلی دوسِت دارم یا نه؟!

+-نمیدونم جدیدا چرا همه فکر میکنن من خیلی مغرورو خودخواهم.جدی شدمو تو خودمم.این طور نیس.من فقط تازه فهمیدم که دورم چه خبره...

+_بت توکل میکنم خدا.میدونَم که میشنوی.بیادمی.دُرُس برخلافه همه...


ارغوان...!

این آهنگ برای علیرضا قُربانیه...!

خیلی دوسِش دارَم.

اینم لینک دانلودش:)

http://www.4shared.com/mp3/oMi7Z6I5/Arghavan.html


ارغوان شاخه‌ی همخون جدا مانده‌ی من

 آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

 اندر این گوشه‌ی خاموش فراموش شده

 یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد2

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

 ارغوان

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید ؟

 ارغوان

تو برافراشته باش

 تو بخوان نغمه‌ی ناخوانده من

ارغوان


خدایا

میشود باران ببارد...؟

..

..

ای کاش...

قصه ی رفاقت...

قلبتو بنداز دور. راحت تری

توی این دنیایی که اگه پست باش برتری


مرام و رفاقت حاجی تمومه داستانش

هه

داشی گذش دورش ماله زمونه باستانه


میگی رفیق اونه که تا ته باهات باشه

اگه غمی داری تازه اوجه دوستیش باشه


تتونه گریتو ببینه اگرم دید

پاک کنه دلتو از هرچی شکو تردید


تو شادی کنارت باشه تو غما همدمت

ناراحت بشه وقتی ببینه دلِِ پُرِغمت


وقتی میخندی بخنده شادی شاد باشه

مه مثه کرکسی که فقط تو شادی بات باشه


هرجا اوفتادی زمین پاشه دستتو بگیره

نه تادید اوفتادی بیاد یهو یغتو بگیره


هرجا رسیدی به بن بس بشه فرعی ای برات

باشه پیشت،کم کنه از دردا و غمات


از قدیم بمون میگفتم رسم مردیه

هر وقت دیدی توی دل رفیقت دردیه


بشی مسکنش بگیری آرومش کنی

نه که با زخم زبونات بمب بارونش کنی


زخم نزن حتی اگه تلخ بود حرفاش

بدون اینا کشکه،بشو مرهمه زخماش


خلاصه حاجی

این تهِ رفاقته

سخته،میبره اونی که بی طاقته


امیدوارم پیشرفت کرده باشم:)

این اولین تکست رپمه.اگه مشکلی داره ببخشید( باصدای حسین بخونید!!)


میخونم از خودم

یه یاغیم که از غم پرم

روزامو میگذرونم

خلوتو خالیه دورم


دنیا دیگه برام

ارزشی نداره

کی میگه دنیا شاده

دیگه غمی توش نداره


بذار بگم

داستان زندگیه خودم

تاببینی که تو این مدت چی کشیده بودم

روزام میگذش

تند،سریع،آروم،داغون

قدم میزدم هرشب

تنها

توی بارون


من زخمیه زندگیم

زخمامم خیلی عمیقه

تا ته قلبم میرسه

میکشتم هر دقیقه


اره دنیا همینه

بایکی خوبه بایکیم بد پیچیده


قسمته مام این بود خب ملالی نیس

ولی بعضی وقتا میگم که شاید خدایی نیس

اماوجدانم داد میزنه سرم که خفه شو...هیس

خلاصه یه کلوم

دنیا بد باما تا کرد

زیره سختیا یاد گرفتیم

که چطور بشیم یه مرد

ولی تنها دلخوشیه دلم کسیه که بالاس

بامرامه.مردترین مرده توی دنیاس

بام میمونه،حتی اگه همه بذارن برن

وقتی خدارو دارم.غمی نیس

بذار همه برن...






تو که میدونستی من تکیه گاهِ محکمت

بگو با من دیگه چرا دِ آخه نوکرتم...


هر چقــدرم كه تنــهايي سخــت باشــه
خيلــي بهــتر از ايــنه كه
با كســي باشــي
كه به ديگــــري ميــــگه عــزيــــــزم...

"چند روایت معتبر درباره ی مرگ"

 زندگی چیست؛جز بالا و پائین رفتن سینه ای مالامال از سکون اندوه و یا تکان خوردن جنینی بازیگوش در بطن وجودت...

دیشب از پنجره ی اتاق نگاهی به خیابان انداختم،انسانها تنها مانند نقطه هایی بودند که بر روی صفحه ی زمین در حال تکان خوردنند.باد سردی در حرم اتاق می چرخید و در وجودم رخنه کرد.درست نمیدانم چه وقت بود.اما،دیشب وقتی باد پرده های بلند را به بازی گرفته بود و تاریکی بر فضای اتاق چیره شده بود،درست بعد از زمانی که طبق عادت به ساعت مرده ی روی دیوار و عقربه های بی حرکتش نگاه کرئم،ناگهان احساس کردم که یک چیزی مانند خانه ای قدیمی و متروک،یک چیزی به عظمت خدا و به تلخی خیانت،در وجودم فرو ریخت.فرو ریخت و صدایش گوشهای سرد مرا کر کرد.صدائی که تنها خودم شنیدم.بعد چیزی آرام؛خیلی آرام،آرام گرفت ودر گوشه ی سینه ام به خواب رفت.به سمت پنجره رفتم.سرما در تمام وجودم رخنه کرده بود،اما دیگر بادی نمی وزید.خواب بر همه چیز غلبه کرده بود.حتی بر پرده های بلندِ بازیگوش.از آن بالا به آن نقطه های متحرک نگاهی انداختم.نقطه ها درجای خود می رقصیدند،گاهی نزدیک می آمدند وگاهی عقب می رفتند.باران به سرعت می بارید.ناگهان ترس همه ی وجودم را فرا میگیرد"ترس ویرانگرترین و بی رحم ترین و قدرتمندترین کلمه است و من از ترس میترسم؛چون در ثانیه ای تمام وجدت را غرق خود میکند و به درون خود میکشد.ترس کلمه ای اسرار آمیز است.کسی نمیداند که روح چند زندگی در او زندانی است"تاریکی درون اتاق لانه کرده است.عقربه های ساعت به سرعت شروع به حرکت می کنند.انگار که در حال مسابقه دادنند.

آب دهانم را به سختی غورت میدهم.عضلات بدنم بی حرکت شده اند.گوش هایم مانند دو وزنه ی آهنی سنگین شده اند.ستون فقراتم تیر میکشد.قطره های درشت سرمازده بر روی پیشانی و کمرم سُر میخورند.تمام توانم را در پاهایم جمع میکنم و به سمت پنجره می روم و بازش میکنم.

جیغ؛تمام اتاق در سکوت شب جیغ میکشد.ترس جیغ میکشد،امید جیغ میکشد،مرگ جیغ میکشد،اما زندگی سکوت میکند...

ناگهان،وجودم جمع میشود و من حس میکنم که باید بالا بیاورم،نه...من تحمل هضم این وحشت را ندارم.باورش سخت است،فکر کنم،باید باخودم روراست باشم.امروز،امروز من خواهم مرد.و دوباره حالت تهوع...دستم را مانند نابیناها دراز میکنم تا لیوان آب روی میز را بردارم.آب سرد است.آه...من به ذره ای گرما محتاجم...آب را سر میکشم،اما باز حس میکنم دهانم خشک است.سرم تیر میکشد،گوشم سوت میکشد،سرم گیج میرود،چشمان سیاهی میروند و لیوان از دستم می افتد و خورده هایش بر زمین پخش میشود.

کرگ روبه رویم می ایستد.احساس خفگی به من دست میدهد.حس میکنم که دیگر شش هایم از کار افتاده اند.قلبم درد میکند انگار که کسی آن را در دستانش فشار میدهد.پاهایم سست میشود.ناگهان زمین شروع میکند به چرخیدن و من بر زمین می افتم.نگاهم به ساعت می افتد.عقربه های آن به خط پایان رسیده اند.انگار که ساعت3:27دقیقه را نشان میدهدند.مثل این که این مسابقه تنها یک بازنده داشت...

بغض در گلویم چنگ میزند.وحشت مرا خرد می کند.صدائی ناشناس از گلویم بیرون میاید:فقط یکبار دیگر؛خواهش میکنم...

مرگ جلو می آید،جلو و جلوتر.با التماس نگاهش میکنم،نگاهم میکند.انگار که سطلی از آب سرد را بر وجودم بریزند.یکدفعه آتاق جیغ میکشد،حس میکنم که جانم به گلویم آمده.مرگ نزدیک تر می آید و نزدیک تر و اتاق دور سرم می چرخد و می چرخد و ترس صدایم را خفه می کند و...

دیگر اینجا تنها سکوت است و سکوت.صبح شده است.سوز سردی از لابه لای سوراخ های پنجره به داخل می آید.چند پرنده ی کوچک در آسمان به دنبال هم افتاده اند و مثل همیشه نقطه های متحرک از این بالا دیده می شوند.

پنجره هارا باز میکنم.خنکای هوا مرا سرحال می آورد.آهنگ زندگی با ریتمی منظم نواخته میشود.به گلدان های گل پژمرده نگاهی می کنم.اخمی ناخواسته برصورتم می نشیند.باید بیشتر از این بشان برسم.خورده شیشه های کف زمین را جارو میکنم.لیوانی را پر آب می کنم و در گلدان خالی می کنم.

طبق عادت،نگاهی به ساعت می اندازم.بر 3:27دقیقه ثابت مانده است.به سمتش می روم و باتری هایش را نو میکنم.مسابقه دوباره شروع میشود...

یک لیوان شیر داغ برای خودم میریزم و روی صندلی می نشینم.وصدای بوق ماشین ها تا این بالا هم می آید."خب؛خیلی هم بد نبود،مگه نه؟"ونگاهم بر روی جسمی که بی حرکت بر روی زمین دراز کشیده است می افتد...



/متن خُودم/

هیییییییی...!!

ویرگول هم نشدیم هر کی بهمون رسید مکث کنه!


- قره قوروتم نشدیم دهن همه رو آب بندازیم!

- موبایل هم نشدیم، روزی هزار بار نگامون کنی!

- پایان نامه هم نشدیم ازمون دفاع کنن!

- آهنگ هم نشدیم، دو نفر بهمون گوش کنن!

- مانیتور هم نشدیم ازمون چشم برندارن!

- کلاه هم نشدیم حداقل باعث سرگرمی ملّت باشیم!

- ته دیگ هم نشدیم که واسطه رسیدن بهمون کلی صبر و سعی و تلاش کنن!

- خودکار هم نشدیم که علم و دانش به دست خودمون نوشته بشه!

- کیبورد هم نشدیم ملّت به بهانه تایپ یه دستی به سر و کله مون بکشن!

- صندلی هم نشدیم چهار نفر بهمون تکیه کنن!

- مدیر بانک هم نشدیم بریم کانادا خونه 2 میلیاردی بخریم هدیه بدیم به دخترمون!

- آبدارچی بانک هم نشدیم 1 میلیارد بزنیم به جیب!

- بزم نشدیم یه علفی چیزی به دهنمون شیرین بیاد!

- آفساید که خوبه یه خطای ساده هم نشدیم قدِ یه کارت زرد ازمون حساب ببرن... اه

- بیل گیتس هم نشدیم که 500 دلار در ثانیه درآمدمون باشه

- لواشکم نشدیم که یکی برامون ضعف کنه...

- فرزند آخرم نشدیم که هر چی خواستیم مامان بابامون برامون بخرن!

- فرزند آخر هم نشدیم که با داداش بزرگمون بریم بیرون دور بزنیم و حالشو ببریم!

- به استاد میگم استاد شما که 9 دادی حالا این یه نمره هم بده دیگهههههههههه، یه نگاه عاقل اندر دیوانه کرد، دست گذاشته رو دوشم میگه برو درس بخون! استادم نشدیم شخصیت کسی رو خرد کنیم!

- مامور راهنمایی رانندگی هم نشدیم موقع امتحان گرفتن از زنا کلی بخندیم!

- زمبه هم نشدیم حداقل سگارو نگرانمون باشه...

- تام و جری هم نشدیم زندگی مون سرتاسر هیجان باشه

- نون هم نشدیم یکی از روی زمین ورداره بوسمون کنه

- نوزادم نشدیم یکی بغلمون کنه

- شریعتی هم نشدیم هر چی جملات قصاره نسبت بدن به ما

- ای کی یو سان هم نشدیم آب دهن بمالیم کف کلمون، همه چی حل شه!

- چاقو هم نشدیم تا حداقل اینجوری بتونیم تو دل کسی بریم

- قاصدک هم نشدیم، پیام رسان و سنگ صبور عشاق شیم

- عینک آفتابی هم نشدیم دنیا رو از دید بقیه ببینیم

- فلش مموری هم نشدیم حافظه مون زیاد باشه

- گوشواره هم نشدیم آویزون ملت شیم

- معادله هم نشدیم، کلی آدم دنبال این باشن که بفهمنمون و حداقل دو نفر درکمون کنن

- کتابم نشدیم حداقل دوست مهربان بشیم

- ماکسیما در افغانستان حدود 6 میلیون تومانه، افغانی هم نشدیم بتونیم ماکسیما بخریم!

- مارک آنتونی هم نشدیم جنیفر لوپز رو طلاق بدیم

- ای خدا ... بامزی هم نشدیم بچه ها عکسمون رو بچسبونن روی کتاب و دفترشون

- مگس تسه تسه هم نشدیم ملت رو بخوابونیم

- توپ فوتبالم نشدیم 22 نفر به خاطرمون خودکشی کنن

- بوم نقاشی هم نشدیم یکی بیاد رومون 4 تا درخت و 2 تا دونه پرنده بکشه، قیمتی بشیم واسه خریدن مون سر و دست بشکونن

- گلدونم نشدیم یکی یه گل بهمون بده

- کبری هم نشدیم تصمیم هامون رو تو کتاب ها بنویسن

- کوزت هم نشدیم آخرش خوشبخت شیم

- مهران رجبی هم نشدیم همه به خاطر دماغمون بشناسنمون

- دریاچه ارومیه هم نشدیم دورمون حلقه انسانی تشکیل بدن

عزیزم چه زیبـا اجرا میکنـی

خط به خط تمام گفتــــه هایم را
خواســـته هایم را
هه !!!!!
امـــــا
برای دیگری!


+-دمِ این فور جوکیام گررررررم...!!خعلیی حال میکنم باشون!!